سلام . مستقیم میرم سر اصل داستان . من مهرانم ۳۰ ساله و متاهل . هیکل معمولی و چهره جذاب . سایزم ۱۸
من سه تا خاله دارم که کوچکترین اونا خاله مهتاب هست که ۴۰ سالشه و دو تا بچه داره . بچه بزرگش دختره به اسم مهسا و ۱۹ سالشه که براش خواستگار اومد و همه چی اوکی شد . مراسم عقد رو تو خونه خالم گرفتن که طبقه ششم یک مجموعه آپارتمانی هست تو بالای شهر . یه واحد ۱۸۰ متری . مجلس زیاد شلوغ نبود ، فقط فامیلهای درجه یک از طرف عروس و داماد دعوت شده بودند . یه کم بخوام از خالم بگم یه زن زیبا با قد ۱۷۰ ، سینه های ۸۰ ، کمر باریک و باسن جگر خون کن که من از بچگی روش کراش داشتم . در دوران نوجوانی هی دور و بر خاله مهتاب زیاد میچرخیدم و بارها خودمو بهش مالیده بودم و خودش خوب میدونست ولی هیچوقت به روم نمی آورد . تو فامیل رابطه ام با این خاله ام بیشتر از بقیه بود ، خلاصه شب عقد حدود دو ساعتی از اومدن مهمونا گذشته بود که یهو برقا قطع شد . همه جا تو تاریکی فرو رفت ، یه نفر در واحد رو باز کرد و به لابی نگاهی انداخت ، چراغ لابی روشن بود و گفت فقط برق این واحد رفته ، من مهندس برق هستم و خودم شرکت دارم ، یهو خاله مهتاب گفت مهران عزیزم ببین میتونی درستش کنی ؟
من : خاله تابلو برق تون کجاست ؟
مهتاب : تو پارکینگه بیا نشونت بدم
دوتایی رفتیم پارکینگ ، دیدم فیوز مینیاتوری پریده ، زدم نگه نداشت ، داغ کرده بود ، گفتم خاله فیوز یدک تو خونه ندارید ؟ گفت : فیوزمون کجا بود ؟ مگه ما از این کارا سر در میاریم ؟ گفتم پس فعلا به خاطر مهمونی مستقیمش میکنم ولی فردا باید عوض بشه ، از ماشین خودم جعبه ابزار رو برداشتم و مشغول کار شدم ، حین کار با خاله مهتاب صحبت می کردم … باز کرمم گرفته بود باهاش لاس بزنم 😁 گفتم : خاله امشب ترسیدم داماد تو رو با مهسا عوضی بگیره کار دستمون بده .
مهتاب : خخخخخخخ بی شعورررر ، یعنی اونقدر خوشگل شدم ؟
من : از اولش بودی و هستی … پرنسس مجلس تویی
مهتاب : خیلی زبون بازی
من : والا جدی میگم ، میدونی که من اهل تعارف نیستم ، همیشه هر چیزی رو راستشو میگم
مهتاب : بعله میدونم ، ولی تو هم چون منو دوست داری خوشگل میبینی وگرنه بالا پر جیگره
من : از نظر من فقط یه جیگر وجود داره اونم مهتاب جونه ، از اولش هم اینجوری بوده
مهتاب : بعله در جریانم، نگاه های هیز و مالیدن هات یادم نرفته خخخخخخ
من : خب چیکار کنم دوستت دارم
مهتاب : حالا زود باش کارتو بکن تا بهمون شک نکردن
این حرف خاله یهو شاخکهای منو تیز کرد ، یعنی خاله چراغ داد ؟ کی میخواد به ما شک کنه ؟ خواستم ببینم فاز خاله چیه واسه همین گفتم : خاله ما که هنوز کاری نکردیم بخوان شک کنن … تازه بچه نیستیم که یه جوری رفتار کنیم بقیه بفهمن ، اینجام که کسی نیست ، نهایتش بعد از تموم شدن کار ، بابت دستمزد یه بوس ازت میگیرم باقیش رو بعدا حساب میکنم
مهتاب در مقابل حرفم بجای عکس العمل تند یا اعتراض ، مثلا از سر عجله و استرس گفت : باشه حالا ، تو زود اینو درستش کن ، مهمونا تو تاریکی موندن ، بعدش هر جور خواستی حساب کن … وااااای داشتم از خوشحالی بال در میاوردم… خاله چراغ کامل رو داد … بعد از سالها داشتم به آرزوم میرسیدم ، کار تموم شد ، گفتم حله … برقا وصل شد … خاله خواست راه بیافته سمت آسانسور که یهو گفتم : کجا ؟ پس دستمزد من چی میشه ؟ با بی حوصلگی برگشت سمت منو گفت : امان از دست توی هول… باشه بیا ، فقط حواست باشه یهو کسی نیاد . خدای من ! خاله دیگه رسما پا داده بود و من به این درجه از خوشبختی هنوز باور نکرده بودم ، رفتم جلو بغلش کردم و با احتیاط لبامو گذاشتم رو لباش ،این اولین تماس جنسی نزدیک من با خاله مهتاب بود ، یه لحظه خاله سرشو کشید عقب و با کمی ناز گفت : هووووی از اونجا ؟ گفتم : پس چی ؟ دستمزد اینجوری مزه میده و دوباره چسبیدم به لباش . جالب بود برام که بلافاصله مهتاب هم همکاری کرد و شروع کردیم به خوردن لبای هم . این همکاری خاله باعث شد جسارتم بیشتر بشه و دستامو گذاشتم رو باسن قشنگش و شروع کردم به فشار دادن و چنگ زدن و هم زمان کیر سیخ شده ام رو به شکمش فشار میدادم . خاله یه پیراهن بلند مجلسی تنش بود که باعث شد نتونم دستم رو ببرم زیر لباس و کونش رو لمس کنم ، بعد از چند ثانیه ، خاله خودشو عقب کشید و گفت : بسته دیگه … یه کم دیگه ادامه بدی شلوارت پاره میشه ، خودتو جمع و جور کن بریم . تا این حد پیشرفت برام موفقیت بزرگی بود و نخواستم خرابش کنم ، واسه همین زود جعبه ابزار رو انداختم تو ماشین و با خاله سوار آسانسور شدیم . تو آسانسور با حالت شوخی به مهتاب گفتم : خاله بقیه دستمزدم رو کی میدی ؟
مهتاب : حالا پررو نشو … ببینم بعدا چی میشه
باورم نمیشد که خاله داره چراغ پشت چراغ میده … برای اینکه محکم کاری کنم گفتم : خاله لبات عالی بودن ، مست شدم … مهتاب در جواب با حالت شوخی گفت : تو هم کارت بد نبود ، معلومه زنت خیلی چیزا بهت یاد داده …
خلاصه اون شب در شرایطی تموم شد که من در خلسه اتفاق پارکینگ مست بودم و اصلا حواسم به مراسم عقد نبود و حتی چند بار زنم و یکی دو نفر از فامیل بهم گفتن معلومه حواست کجاست ؟
موقع خداحافظی آخر شب که همه مهمونا رفته بودن و ما هم دیگه داشتیم می رفتیم ، خاله مهتاب گفت : مهران جان فردا فرصت داری بیای یه کمک کنی وسایل سفره عقد رو ببریم تحویل بدیم ؟ منم گفتم خاله تا ظهر تو شرکت کار دارم ولی سر ظهر میام . اینجوری گفتم چون شوهر مهتاب معمولا برای ناهار میاد خونه ، بقیه از جمله زن خودم یهو شک نکنن . نصف شب به مهتاب چت دادم علت حرفم رو بهش توضیح دادم و گفتم هر وقت خواستی زنگ بزن تا بیام و براش یه استیکر 😘 فرستادم . بلافاصله اونم جواب داد گفت : باشه عزیزم خبرت میکنم و برام یه قلب فرستاد … وااااای از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم… صفحه جدیدی تو رابطه من و خاله مهتاب باز شده بود که سالها آرزوشو می کشیدم . اون شب هر چند زنم خیلی خسته شده بود و میگفت حال نداره ، ولی من از شدت حشریت ولش نکردم و حسابی گاییدمش ، حتی وسط سکس گفت : چته ؟ خیلی حشرت بالاست … منم گفتم : عشقم امشب حسابی سکسی شده بودی ، عجله داشتم بیاییم خونه تا ترتیبت رو بدم … اونم حسابی خرکیف شد ، غافل از اینکه موقع تلمبه زدن داشتم تصور میکردم که خاله مهتاب زیرم خوابیده .
صبح شرکت بودم که مهتاب زنگ زد و گفت میتونی ساعت ۱۰ اینجا باشی ؟ منم گفتم شما جون بخواه عزیزم ، چشم سر ساعت میام . خاله با خنده گفت : امان از دست توی زبون باز ، پس منتظرم …
ساعت ۱۰ رفتم خونه مهتاب ، آیفون رو زدم بدون صحبت در باز شد و من نفهمیدم آیا کسی خونه هست یا نه ؟ رفتم بالا ببینم چه خبره و وسایل رو چجوری باید ببریم ولی ته دلم خدا خدا میکردم خاله تنها باشه بلکه بتونم یه حالی بکنم … رفتم بالا دیدم در واحد بازه … با صدای بلند سلام گفتم و رفتم تو ، صدا خاله از اتاق اومد که بیا تو ، تو هال بودم که خاله از اتاق خارج شد و سلام داد . گفتم خاله بقیه کجان : گفت سیروس ( شوهرش) که مغازه است ، مهسا پیش پات با نامزدش رفتن بازار خرید داشتن ، ماهان (پسرش) هم که رفته مدرسه … یه نگاه انداختم دیدم همه وسایل سفره عقد بسته بندی شده و فقط آماده بردن هستن … تو کونم عروسی بود ولی باز محض احتیاط و سنجش فاز مهتاب گفتم : خب خاله من در خدمتم ، چیکار باید بکنم ؟
گفت : حالا از راه رسیدی ، وقت زیاد داریم ، بشین یه چیزی بیارم بخور ، بعدا اینا رو ببریم تحویل بدیم ، گفتم چشم … خاله با خنده گفت : چقدر هم بچه حرف گوش کنی هستی . منم گفتم : خاله تا حالا شده من حرف تو رو گوش نکنم ؟ گفت : خداییش نه … تو از اولش پسر خوبی بودی و همین اخلاقت هم باعث شده که تو فامیل تو رو بیشتر از همه دوست داشته باشم … منم بلافاصله گفتم : منم تورو بیشتر از همه دوست دارم ، یهو خاله برگشت با حالت شیطنت گفت : یعنی حتی بیشتر از عاطفه ؟ ( زنم ) … واااای داره کار خوب پیش میره ، بلافاصله با حالت اخم گفتم : مهتاب جونم ؟؟؟ اون که یه تار موی تو نمیشه !
مهتاب : اوووووه پس خوشبحال من
اینو گفت و رفت سمت آشپزخونه ، منم دنبالش راه افتادم … تعلل جایز نبود ، دنبال اولین فرصت بودم که به خواسته دیرینه خودم برسم ، تا تنور داغ بود باید میچسبوندم… خاله رفت سراغ یخچال و پرسید چی میل داری ، منم که رسیده بودم پشت سرش گفتم : فقط تو رو … و از پشت بغلش کردم … همینطور جلوی یخچال بدون هیچ عکس العملی ایستاد گفت : دیشب که دستمزدت رو گرفتی ، دیگه چی میخوای ؟ با حالت لوس بازی در حالی که دستامو دور کمرش حلقه کرده بودم و به سمت خودم فشارش میدادم گفتم : خاله ؟؟؟ اون که پیش پرداخت بود … نامرد نباش ، زیر حرفت نزن … و لبامو رو گردنش گذاشتم . واااای بوی عطر تن خاله مستم می کرد ، چقدر این زن خواستنی و تو دل برو بود … بلافاصله کیرم سیخ شده بود و به کون خاله فشار میآورد و من ذره ذره گردن و لاله گوش مهتاب رو غرق بوسه میکردم و گاهی زبون میزدم تا حشری بشه و اینم شد … نفسهای خاله تند شده بود و صدای آه ریزی از دهنش خارج میشد ، همچنان بی حرکت ایستاده بود و به من اجازه داده بود که کارمو بکنم ، رفته رفته منم داغ تر می شدم و دستهام روی تن قشنگش شروع به حرکت کرده بودن . خاله یه شلوار تنگ خونگی با یه تاپ آستین کوتاه تنش بود که تنگی لباسا همه قشنگی های وجودش رو به نمایش گذاشته بود . چند بار از روی لباس سینه هاشو فشار دادم و از روی شلوار کصش رو مالیدم و با سکوت رضایتش و صدای ناله هاش فهمیدم که اجازه دارم پیشروی کنم ، پس دستامو بردم زیر لباسا … یه دستم زیر سوتین داشت ممه های درشت خاله رو فشار میداد و دست دیگم رفته بود زیر شورت و کس ناز و خیس مهتاب جون رو میمالید، بعد از کمی مهتاب یه دستش رو آورد پشت و از روی شلوار کیرم رو گرفت و اونم مشغول مالش شد … دیگه تکلیف روشن بود و هر دو میدونستیم قراره چه اتفاقی بیافته … یه لحظه مهتاب رو برگردوندم و لبامون چسبید به هم . هر دو حشری شده بودیم و زبون هامون تو دهن هم میچرخید . دستام از پشت رفته بود زیر شورت و لپ های کون خاله رو فشار میدادن … بعد یه لب بازی عالی و عاشقانه در سکوت مطلق ، دست مهتاب رو گرفتم و به سمت اتاق خوابشون حرکت کردم … خاله دستمو به سمت خودش کشید و من برگشتم ، با چشمای خمار گفت : میشه ازت یه چیزی بخوام ؟
من : تو جون بخواه عشقم
مهتاب : همیشه دلم میخواست اولین سکسم با تو ، اینجا تو آشپزخونه و سرپایی باشه ، اینم فانتزی من بود
من : واااای مهتاب منم عاشق این فانتزی هستم ولی دوتا فانتزی دیگه هم دارم که باید قولشو بهم بدی
مهتاب : چیه فانتزیات عزیزم ؟ در حالیکه دوباره بغلش کردم و دارم کونش رو میمالم گفتم : یکیش اینه که یه شب تا صبح رو تخت شما حال کنیم و بغل هم بخوابیم ، دومیش هم اینه که تو حموم زیر دوش بکنمت
خاله یه آهی کشید و گفت : حتما عشقم … تازه منم فانتزی های زیادی دارم که بعدا بهت میگم ، حالا وقت نداریم بیا اولین فانتزی منو اجرا کنیم
دوباره لبهامون به هم گره خورد و همزمان با لب بازی همدیگر رو لخت کردیم ، من از لبهای مهتاب با بوسه و لیسیدن و خوردن مسیر رو به پایین رو پیش گرفتم و از گردن رسیدم به ممه های خوش فرم و ایستاده مهتاب با نوک قهوه ای روش و سیخ شده ، به محض اینکه نوک یک ممه شو به دهن گرفتم ، یک آه کشدار با صدای بلند از حلقومش خارج شد و سر منو به سینه اش فشار داد ، فهمیدم مهتاب رو سینه هاش حساسه و تو اون ناحیه بیشتر باید مانور بدم … بعد از ده دقیقه خوردن ممه هاش که حسابی چشماش رو خمار کرده بود ، حرکت به سمت پایین رو ادامه دادم تا رسیدم به کس نازش ، وااااای یه کس تپل و سفید صاف بدون حتی یک پرز کوچیک ، یه خط صاف لای پاهاش بدون حتی ذره ای بیرون زدگی لبه ها … اول یه بوسه عاشقانه به کصش زدم و بعد در همون وضعیت که جلوی پاهاش زانو زده بودم نزدیک ترین صندلی دور میز غذا خوری رو نزدیک کشیدم با حرکت دست فهموندم که یک پاشو بذاره روی صندلی … واااای غنچه کص عشقم شکفت و صورتی لای کصش خودنمایی کرد … داشتم از این همه زیبایی دیوونه میشدم … با عطش و اشتیاق غیر قابل وصف شروع کردم به خوردن و لیسیدن کس مهتاب ، صدای آه و اوه مهتاب فضای خونه رو پر کرده بود آب شهوتش هم دهن منو … مدام آبش رو به دهانم می کشیدم و قورت میدادم و مهتاب از شدت حشر مرتب سرم رو به کصش فشار میداد طوری که گاهی حالت خفگی بهم دست میداد… بعد از مدتی خوردن کس لذیذ مهتاب جونم ، عقب کشید گفت : پاشو … من بلند شدم و اینبار مهتاب در مقابلم زانو زد و کیر بزرگ و رگ دار منو در حد قورت دادن تا ته حلقش وارد دهانش کرد … خدای من ! تو عمرم کسی اینجوری برام ساک نزده بود . من عادت دارم حین سکس حرف بزنم … حرفای سکسی رکیک منو بیشتر حشری میکنه ، زنم به این موضوع عادت داره ولی در مورد مهتاب شک داشتم و احتیاط میکردم ، ولی دیگه طاقت نیاوردم و برای امتحان کردن عکس العملش ، دستامو گذاشتم پشت سرشو در حالیکه کیرم رو به حلقش فشار میدادم گفتم : عشقم اجازه میدی دهنتو بگام ؟ خیلی دوست دارم … مهتاب با علامت سر جواب مثبت رو داد و دهنش رو کامل باز کرد و من شروع کردم به تلمبه زدن و نا خودآگاه صدای آخ و اوخ منم بلند شد … مهتاب تو چشمام زل زده بود و از لذت بردن من ، با حالت نگاهش رضایتمندی خودش رو اعلام می کرد . منم دیگه شروع کرده بودم به حرف زدن و حرفهای سکسیم کم کم رکیک تر میشد … دیدم اگه به تلمبه زدنم ادامه بدم آبم میاد واسه همین از دهنش بیرون کشیدم و بلندش کردم و دوباره از هم لب گرفتیم … گفتم مزه کیر هم بد نبوده هاااا … که یهو مهتاب گفت : اوووووف عاشقتم ، با این حرفش یه لحظه این حس بهم دست داد که این زن انگار فانتزی های زیادی تو کله داره و حشری تر از اونی هست که من فکرش رو بکنم … گفتم : نفسم دوست داری چه پوزیشنی بکنمت ؟ دستاشو گذاشت رو اوپن آشپزخونه و خم شد و گفت : اول این … بکن توش که خیلی وقته منتظر این لحظه ام … مجالش ندادم … از پشت چپوندم تو کس داغ و خیسش … واااای چقدر تنگ بود کصش ! مهتاب با تمام وجود آخ کشید گفت یواش عشقم ، کصم تنگه … آروم شروع به تلمبه زدن کردم و باز که حشرم اوج گرفت زبونم به حرفای سکسی باز شد . گفتم خیلی وقت بود دلت کیرمو میخواست ؟ هوس کیرمو کرده بودی ؟ چرا تا حالا نمیگفتی جنده ؟ میدونی چند ساله تو آتیش هوس کس و کونت دارم میسوزم ؟
مهتاب همراه با آه و ناله : منتظر بودم خودت پا پیش بزاری ولی دیدم عرضه شو نداشتی ، از طرف دیگه هم خروس بودن شوهر عوضیم دیگه فشار حشرم رو خیلی بالا برد تا اینکه دیشب تصمیم گرفتم چراغ بدم و حالیت کنم که میخوام باهات رابطه داشته باشم … آهههههه … بزن … بزن … حال میده… وااااای … چه کیری داری … شوهر خاله عوضیت دیگه حال سکس نداره … از کار افتاده شده … تازه ببینی میگی این دودوله، کیر نیست …
وااااای مهتاب هم زبونش باز شد … عین خودمه… منو باش که می ترسیدم حرف بزنم
من : اینا رو ولش کن … جنده من کیه
مهتاب : من … من جنده تم … تو هم دیوث خودمی … بکن خودمی … کونی خودمی
وااااای با این حرفا حشرم طغیان کرد …
من : جنده داره آبم میاد
مهتاب : بریز تو کصم … کصم رو پر کن … خیلی وقته آب مرد ندیده … اووووووف … آییییییییی
یهو آبم پاشید تو اعماق وجود مهتابم… همزمان صدای اونم در اومد و شروع کرد به لرزش … خدای من ! به آرزوی دیرینه زندگیم رسیدم … تو عمرم اینجوری حال نکرده بودم … هر دو غرق عرق بودیم و داشتیم نفس نفس میزدیم و من از پشت گردن مهتاب رو غرق بوسه کرده بودم در حالیکه کیرم هنوز تو کصش داشت نبض میزد …
من : مرسی عشقم … تا آخر عمر نوکرتم … خیلی دوست دارم … بیا قول بدیم تا آخر عمر برای هم باشیم
مهتاب : بی شرف میدونی چند وقته منتظر این لحظه ام ؟ بعد از این دیگه کونت پاره است … دیگه شوهرم تویی … حتی اون زن جنده تو با اجازه من باید بکنی … اگه پسر خوبی باشی برات همه جوره پایه ام
من : فرمانده تویی … هر چی بگی چشم … حاضرم بخاطر تو از همه چی بگذرم
مهتاب : همه چی ؟
من : آره عشقم … آدم جنده ای مثل تو داشته باشه دیگه از دنیا چی میخواد ؟
بدون اینکه حواسمون باشه دو ساعت مشغول عشق و حال بودیم … سریع لباس پوشیدم و مشغول بردن وسایل سفره عقد به ماشین شدم که در حین کار شوهر خالم از راه رسید و ازم کلی تشکر کرد و منم تو دلم همش بهش فحش میدادم و میخندیدم که دیوث تا الان زنتو حسابی گاییدم و جنده خودم کردم
من سه تا خاله دارم که کوچکترین اونا خاله مهتاب هست که ۴۰ سالشه و دو تا بچه داره . بچه بزرگش دختره به اسم مهسا و ۱۹ سالشه که براش خواستگار اومد و همه چی اوکی شد . مراسم عقد رو تو خونه خالم گرفتن که طبقه ششم یک مجموعه آپارتمانی هست تو بالای شهر . یه واحد ۱۸۰ متری . مجلس زیاد شلوغ نبود ، فقط فامیلهای درجه یک از طرف عروس و داماد دعوت شده بودند . یه کم بخوام از خالم بگم یه زن زیبا با قد ۱۷۰ ، سینه های ۸۰ ، کمر باریک و باسن جگر خون کن که من از بچگی روش کراش داشتم . در دوران نوجوانی هی دور و بر خاله مهتاب زیاد میچرخیدم و بارها خودمو بهش مالیده بودم و خودش خوب میدونست ولی هیچوقت به روم نمی آورد . تو فامیل رابطه ام با این خاله ام بیشتر از بقیه بود ، خلاصه شب عقد حدود دو ساعتی از اومدن مهمونا گذشته بود که یهو برقا قطع شد . همه جا تو تاریکی فرو رفت ، یه نفر در واحد رو باز کرد و به لابی نگاهی انداخت ، چراغ لابی روشن بود و گفت فقط برق این واحد رفته ، من مهندس برق هستم و خودم شرکت دارم ، یهو خاله مهتاب گفت مهران عزیزم ببین میتونی درستش کنی ؟
من : خاله تابلو برق تون کجاست ؟
مهتاب : تو پارکینگه بیا نشونت بدم
دوتایی رفتیم پارکینگ ، دیدم فیوز مینیاتوری پریده ، زدم نگه نداشت ، داغ کرده بود ، گفتم خاله فیوز یدک تو خونه ندارید ؟ گفت : فیوزمون کجا بود ؟ مگه ما از این کارا سر در میاریم ؟ گفتم پس فعلا به خاطر مهمونی مستقیمش میکنم ولی فردا باید عوض بشه ، از ماشین خودم جعبه ابزار رو برداشتم و مشغول کار شدم ، حین کار با خاله مهتاب صحبت می کردم … باز کرمم گرفته بود باهاش لاس بزنم 😁 گفتم : خاله امشب ترسیدم داماد تو رو با مهسا عوضی بگیره کار دستمون بده .
مهتاب : خخخخخخخ بی شعورررر ، یعنی اونقدر خوشگل شدم ؟
من : از اولش بودی و هستی … پرنسس مجلس تویی
مهتاب : خیلی زبون بازی
من : والا جدی میگم ، میدونی که من اهل تعارف نیستم ، همیشه هر چیزی رو راستشو میگم
مهتاب : بعله میدونم ، ولی تو هم چون منو دوست داری خوشگل میبینی وگرنه بالا پر جیگره
من : از نظر من فقط یه جیگر وجود داره اونم مهتاب جونه ، از اولش هم اینجوری بوده
مهتاب : بعله در جریانم، نگاه های هیز و مالیدن هات یادم نرفته خخخخخخ
من : خب چیکار کنم دوستت دارم
مهتاب : حالا زود باش کارتو بکن تا بهمون شک نکردن
این حرف خاله یهو شاخکهای منو تیز کرد ، یعنی خاله چراغ داد ؟ کی میخواد به ما شک کنه ؟ خواستم ببینم فاز خاله چیه واسه همین گفتم : خاله ما که هنوز کاری نکردیم بخوان شک کنن … تازه بچه نیستیم که یه جوری رفتار کنیم بقیه بفهمن ، اینجام که کسی نیست ، نهایتش بعد از تموم شدن کار ، بابت دستمزد یه بوس ازت میگیرم باقیش رو بعدا حساب میکنم
مهتاب در مقابل حرفم بجای عکس العمل تند یا اعتراض ، مثلا از سر عجله و استرس گفت : باشه حالا ، تو زود اینو درستش کن ، مهمونا تو تاریکی موندن ، بعدش هر جور خواستی حساب کن … وااااای داشتم از خوشحالی بال در میاوردم… خاله چراغ کامل رو داد … بعد از سالها داشتم به آرزوم میرسیدم ، کار تموم شد ، گفتم حله … برقا وصل شد … خاله خواست راه بیافته سمت آسانسور که یهو گفتم : کجا ؟ پس دستمزد من چی میشه ؟ با بی حوصلگی برگشت سمت منو گفت : امان از دست توی هول… باشه بیا ، فقط حواست باشه یهو کسی نیاد . خدای من ! خاله دیگه رسما پا داده بود و من به این درجه از خوشبختی هنوز باور نکرده بودم ، رفتم جلو بغلش کردم و با احتیاط لبامو گذاشتم رو لباش ،این اولین تماس جنسی نزدیک من با خاله مهتاب بود ، یه لحظه خاله سرشو کشید عقب و با کمی ناز گفت : هووووی از اونجا ؟ گفتم : پس چی ؟ دستمزد اینجوری مزه میده و دوباره چسبیدم به لباش . جالب بود برام که بلافاصله مهتاب هم همکاری کرد و شروع کردیم به خوردن لبای هم . این همکاری خاله باعث شد جسارتم بیشتر بشه و دستامو گذاشتم رو باسن قشنگش و شروع کردم به فشار دادن و چنگ زدن و هم زمان کیر سیخ شده ام رو به شکمش فشار میدادم . خاله یه پیراهن بلند مجلسی تنش بود که باعث شد نتونم دستم رو ببرم زیر لباس و کونش رو لمس کنم ، بعد از چند ثانیه ، خاله خودشو عقب کشید و گفت : بسته دیگه … یه کم دیگه ادامه بدی شلوارت پاره میشه ، خودتو جمع و جور کن بریم . تا این حد پیشرفت برام موفقیت بزرگی بود و نخواستم خرابش کنم ، واسه همین زود جعبه ابزار رو انداختم تو ماشین و با خاله سوار آسانسور شدیم . تو آسانسور با حالت شوخی به مهتاب گفتم : خاله بقیه دستمزدم رو کی میدی ؟
مهتاب : حالا پررو نشو … ببینم بعدا چی میشه
باورم نمیشد که خاله داره چراغ پشت چراغ میده … برای اینکه محکم کاری کنم گفتم : خاله لبات عالی بودن ، مست شدم … مهتاب در جواب با حالت شوخی گفت : تو هم کارت بد نبود ، معلومه زنت خیلی چیزا بهت یاد داده …
خلاصه اون شب در شرایطی تموم شد که من در خلسه اتفاق پارکینگ مست بودم و اصلا حواسم به مراسم عقد نبود و حتی چند بار زنم و یکی دو نفر از فامیل بهم گفتن معلومه حواست کجاست ؟
موقع خداحافظی آخر شب که همه مهمونا رفته بودن و ما هم دیگه داشتیم می رفتیم ، خاله مهتاب گفت : مهران جان فردا فرصت داری بیای یه کمک کنی وسایل سفره عقد رو ببریم تحویل بدیم ؟ منم گفتم خاله تا ظهر تو شرکت کار دارم ولی سر ظهر میام . اینجوری گفتم چون شوهر مهتاب معمولا برای ناهار میاد خونه ، بقیه از جمله زن خودم یهو شک نکنن . نصف شب به مهتاب چت دادم علت حرفم رو بهش توضیح دادم و گفتم هر وقت خواستی زنگ بزن تا بیام و براش یه استیکر 😘 فرستادم . بلافاصله اونم جواب داد گفت : باشه عزیزم خبرت میکنم و برام یه قلب فرستاد … وااااای از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم… صفحه جدیدی تو رابطه من و خاله مهتاب باز شده بود که سالها آرزوشو می کشیدم . اون شب هر چند زنم خیلی خسته شده بود و میگفت حال نداره ، ولی من از شدت حشریت ولش نکردم و حسابی گاییدمش ، حتی وسط سکس گفت : چته ؟ خیلی حشرت بالاست … منم گفتم : عشقم امشب حسابی سکسی شده بودی ، عجله داشتم بیاییم خونه تا ترتیبت رو بدم … اونم حسابی خرکیف شد ، غافل از اینکه موقع تلمبه زدن داشتم تصور میکردم که خاله مهتاب زیرم خوابیده .
صبح شرکت بودم که مهتاب زنگ زد و گفت میتونی ساعت ۱۰ اینجا باشی ؟ منم گفتم شما جون بخواه عزیزم ، چشم سر ساعت میام . خاله با خنده گفت : امان از دست توی زبون باز ، پس منتظرم …
ساعت ۱۰ رفتم خونه مهتاب ، آیفون رو زدم بدون صحبت در باز شد و من نفهمیدم آیا کسی خونه هست یا نه ؟ رفتم بالا ببینم چه خبره و وسایل رو چجوری باید ببریم ولی ته دلم خدا خدا میکردم خاله تنها باشه بلکه بتونم یه حالی بکنم … رفتم بالا دیدم در واحد بازه … با صدای بلند سلام گفتم و رفتم تو ، صدا خاله از اتاق اومد که بیا تو ، تو هال بودم که خاله از اتاق خارج شد و سلام داد . گفتم خاله بقیه کجان : گفت سیروس ( شوهرش) که مغازه است ، مهسا پیش پات با نامزدش رفتن بازار خرید داشتن ، ماهان (پسرش) هم که رفته مدرسه … یه نگاه انداختم دیدم همه وسایل سفره عقد بسته بندی شده و فقط آماده بردن هستن … تو کونم عروسی بود ولی باز محض احتیاط و سنجش فاز مهتاب گفتم : خب خاله من در خدمتم ، چیکار باید بکنم ؟
گفت : حالا از راه رسیدی ، وقت زیاد داریم ، بشین یه چیزی بیارم بخور ، بعدا اینا رو ببریم تحویل بدیم ، گفتم چشم … خاله با خنده گفت : چقدر هم بچه حرف گوش کنی هستی . منم گفتم : خاله تا حالا شده من حرف تو رو گوش نکنم ؟ گفت : خداییش نه … تو از اولش پسر خوبی بودی و همین اخلاقت هم باعث شده که تو فامیل تو رو بیشتر از همه دوست داشته باشم … منم بلافاصله گفتم : منم تورو بیشتر از همه دوست دارم ، یهو خاله برگشت با حالت شیطنت گفت : یعنی حتی بیشتر از عاطفه ؟ ( زنم ) … واااای داره کار خوب پیش میره ، بلافاصله با حالت اخم گفتم : مهتاب جونم ؟؟؟ اون که یه تار موی تو نمیشه !
مهتاب : اوووووه پس خوشبحال من
اینو گفت و رفت سمت آشپزخونه ، منم دنبالش راه افتادم … تعلل جایز نبود ، دنبال اولین فرصت بودم که به خواسته دیرینه خودم برسم ، تا تنور داغ بود باید میچسبوندم… خاله رفت سراغ یخچال و پرسید چی میل داری ، منم که رسیده بودم پشت سرش گفتم : فقط تو رو … و از پشت بغلش کردم … همینطور جلوی یخچال بدون هیچ عکس العملی ایستاد گفت : دیشب که دستمزدت رو گرفتی ، دیگه چی میخوای ؟ با حالت لوس بازی در حالی که دستامو دور کمرش حلقه کرده بودم و به سمت خودم فشارش میدادم گفتم : خاله ؟؟؟ اون که پیش پرداخت بود … نامرد نباش ، زیر حرفت نزن … و لبامو رو گردنش گذاشتم . واااای بوی عطر تن خاله مستم می کرد ، چقدر این زن خواستنی و تو دل برو بود … بلافاصله کیرم سیخ شده بود و به کون خاله فشار میآورد و من ذره ذره گردن و لاله گوش مهتاب رو غرق بوسه میکردم و گاهی زبون میزدم تا حشری بشه و اینم شد … نفسهای خاله تند شده بود و صدای آه ریزی از دهنش خارج میشد ، همچنان بی حرکت ایستاده بود و به من اجازه داده بود که کارمو بکنم ، رفته رفته منم داغ تر می شدم و دستهام روی تن قشنگش شروع به حرکت کرده بودن . خاله یه شلوار تنگ خونگی با یه تاپ آستین کوتاه تنش بود که تنگی لباسا همه قشنگی های وجودش رو به نمایش گذاشته بود . چند بار از روی لباس سینه هاشو فشار دادم و از روی شلوار کصش رو مالیدم و با سکوت رضایتش و صدای ناله هاش فهمیدم که اجازه دارم پیشروی کنم ، پس دستامو بردم زیر لباسا … یه دستم زیر سوتین داشت ممه های درشت خاله رو فشار میداد و دست دیگم رفته بود زیر شورت و کس ناز و خیس مهتاب جون رو میمالید، بعد از کمی مهتاب یه دستش رو آورد پشت و از روی شلوار کیرم رو گرفت و اونم مشغول مالش شد … دیگه تکلیف روشن بود و هر دو میدونستیم قراره چه اتفاقی بیافته … یه لحظه مهتاب رو برگردوندم و لبامون چسبید به هم . هر دو حشری شده بودیم و زبون هامون تو دهن هم میچرخید . دستام از پشت رفته بود زیر شورت و لپ های کون خاله رو فشار میدادن … بعد یه لب بازی عالی و عاشقانه در سکوت مطلق ، دست مهتاب رو گرفتم و به سمت اتاق خوابشون حرکت کردم … خاله دستمو به سمت خودش کشید و من برگشتم ، با چشمای خمار گفت : میشه ازت یه چیزی بخوام ؟
من : تو جون بخواه عشقم
مهتاب : همیشه دلم میخواست اولین سکسم با تو ، اینجا تو آشپزخونه و سرپایی باشه ، اینم فانتزی من بود
من : واااای مهتاب منم عاشق این فانتزی هستم ولی دوتا فانتزی دیگه هم دارم که باید قولشو بهم بدی
مهتاب : چیه فانتزیات عزیزم ؟ در حالیکه دوباره بغلش کردم و دارم کونش رو میمالم گفتم : یکیش اینه که یه شب تا صبح رو تخت شما حال کنیم و بغل هم بخوابیم ، دومیش هم اینه که تو حموم زیر دوش بکنمت
خاله یه آهی کشید و گفت : حتما عشقم … تازه منم فانتزی های زیادی دارم که بعدا بهت میگم ، حالا وقت نداریم بیا اولین فانتزی منو اجرا کنیم
دوباره لبهامون به هم گره خورد و همزمان با لب بازی همدیگر رو لخت کردیم ، من از لبهای مهتاب با بوسه و لیسیدن و خوردن مسیر رو به پایین رو پیش گرفتم و از گردن رسیدم به ممه های خوش فرم و ایستاده مهتاب با نوک قهوه ای روش و سیخ شده ، به محض اینکه نوک یک ممه شو به دهن گرفتم ، یک آه کشدار با صدای بلند از حلقومش خارج شد و سر منو به سینه اش فشار داد ، فهمیدم مهتاب رو سینه هاش حساسه و تو اون ناحیه بیشتر باید مانور بدم … بعد از ده دقیقه خوردن ممه هاش که حسابی چشماش رو خمار کرده بود ، حرکت به سمت پایین رو ادامه دادم تا رسیدم به کس نازش ، وااااای یه کس تپل و سفید صاف بدون حتی یک پرز کوچیک ، یه خط صاف لای پاهاش بدون حتی ذره ای بیرون زدگی لبه ها … اول یه بوسه عاشقانه به کصش زدم و بعد در همون وضعیت که جلوی پاهاش زانو زده بودم نزدیک ترین صندلی دور میز غذا خوری رو نزدیک کشیدم با حرکت دست فهموندم که یک پاشو بذاره روی صندلی … واااای غنچه کص عشقم شکفت و صورتی لای کصش خودنمایی کرد … داشتم از این همه زیبایی دیوونه میشدم … با عطش و اشتیاق غیر قابل وصف شروع کردم به خوردن و لیسیدن کس مهتاب ، صدای آه و اوه مهتاب فضای خونه رو پر کرده بود آب شهوتش هم دهن منو … مدام آبش رو به دهانم می کشیدم و قورت میدادم و مهتاب از شدت حشر مرتب سرم رو به کصش فشار میداد طوری که گاهی حالت خفگی بهم دست میداد… بعد از مدتی خوردن کس لذیذ مهتاب جونم ، عقب کشید گفت : پاشو … من بلند شدم و اینبار مهتاب در مقابلم زانو زد و کیر بزرگ و رگ دار منو در حد قورت دادن تا ته حلقش وارد دهانش کرد … خدای من ! تو عمرم کسی اینجوری برام ساک نزده بود . من عادت دارم حین سکس حرف بزنم … حرفای سکسی رکیک منو بیشتر حشری میکنه ، زنم به این موضوع عادت داره ولی در مورد مهتاب شک داشتم و احتیاط میکردم ، ولی دیگه طاقت نیاوردم و برای امتحان کردن عکس العملش ، دستامو گذاشتم پشت سرشو در حالیکه کیرم رو به حلقش فشار میدادم گفتم : عشقم اجازه میدی دهنتو بگام ؟ خیلی دوست دارم … مهتاب با علامت سر جواب مثبت رو داد و دهنش رو کامل باز کرد و من شروع کردم به تلمبه زدن و نا خودآگاه صدای آخ و اوخ منم بلند شد … مهتاب تو چشمام زل زده بود و از لذت بردن من ، با حالت نگاهش رضایتمندی خودش رو اعلام می کرد . منم دیگه شروع کرده بودم به حرف زدن و حرفهای سکسیم کم کم رکیک تر میشد … دیدم اگه به تلمبه زدنم ادامه بدم آبم میاد واسه همین از دهنش بیرون کشیدم و بلندش کردم و دوباره از هم لب گرفتیم … گفتم مزه کیر هم بد نبوده هاااا … که یهو مهتاب گفت : اوووووف عاشقتم ، با این حرفش یه لحظه این حس بهم دست داد که این زن انگار فانتزی های زیادی تو کله داره و حشری تر از اونی هست که من فکرش رو بکنم … گفتم : نفسم دوست داری چه پوزیشنی بکنمت ؟ دستاشو گذاشت رو اوپن آشپزخونه و خم شد و گفت : اول این … بکن توش که خیلی وقته منتظر این لحظه ام … مجالش ندادم … از پشت چپوندم تو کس داغ و خیسش … واااای چقدر تنگ بود کصش ! مهتاب با تمام وجود آخ کشید گفت یواش عشقم ، کصم تنگه … آروم شروع به تلمبه زدن کردم و باز که حشرم اوج گرفت زبونم به حرفای سکسی باز شد . گفتم خیلی وقت بود دلت کیرمو میخواست ؟ هوس کیرمو کرده بودی ؟ چرا تا حالا نمیگفتی جنده ؟ میدونی چند ساله تو آتیش هوس کس و کونت دارم میسوزم ؟
مهتاب همراه با آه و ناله : منتظر بودم خودت پا پیش بزاری ولی دیدم عرضه شو نداشتی ، از طرف دیگه هم خروس بودن شوهر عوضیم دیگه فشار حشرم رو خیلی بالا برد تا اینکه دیشب تصمیم گرفتم چراغ بدم و حالیت کنم که میخوام باهات رابطه داشته باشم … آهههههه … بزن … بزن … حال میده… وااااای … چه کیری داری … شوهر خاله عوضیت دیگه حال سکس نداره … از کار افتاده شده … تازه ببینی میگی این دودوله، کیر نیست …
وااااای مهتاب هم زبونش باز شد … عین خودمه… منو باش که می ترسیدم حرف بزنم
من : اینا رو ولش کن … جنده من کیه
مهتاب : من … من جنده تم … تو هم دیوث خودمی … بکن خودمی … کونی خودمی
وااااای با این حرفا حشرم طغیان کرد …
من : جنده داره آبم میاد
مهتاب : بریز تو کصم … کصم رو پر کن … خیلی وقته آب مرد ندیده … اووووووف … آییییییییی
یهو آبم پاشید تو اعماق وجود مهتابم… همزمان صدای اونم در اومد و شروع کرد به لرزش … خدای من ! به آرزوی دیرینه زندگیم رسیدم … تو عمرم اینجوری حال نکرده بودم … هر دو غرق عرق بودیم و داشتیم نفس نفس میزدیم و من از پشت گردن مهتاب رو غرق بوسه کرده بودم در حالیکه کیرم هنوز تو کصش داشت نبض میزد …
من : مرسی عشقم … تا آخر عمر نوکرتم … خیلی دوست دارم … بیا قول بدیم تا آخر عمر برای هم باشیم
مهتاب : بی شرف میدونی چند وقته منتظر این لحظه ام ؟ بعد از این دیگه کونت پاره است … دیگه شوهرم تویی … حتی اون زن جنده تو با اجازه من باید بکنی … اگه پسر خوبی باشی برات همه جوره پایه ام
من : فرمانده تویی … هر چی بگی چشم … حاضرم بخاطر تو از همه چی بگذرم
مهتاب : همه چی ؟
من : آره عشقم … آدم جنده ای مثل تو داشته باشه دیگه از دنیا چی میخواد ؟
بدون اینکه حواسمون باشه دو ساعت مشغول عشق و حال بودیم … سریع لباس پوشیدم و مشغول بردن وسایل سفره عقد به ماشین شدم که در حین کار شوهر خالم از راه رسید و ازم کلی تشکر کرد و منم تو دلم همش بهش فحش میدادم و میخندیدم که دیوث تا الان زنتو حسابی گاییدم و جنده خودم کردم
ادامه دارد…
نوشته: مهران
18 پاسخ به “خاله و دختر خالم (۱)”
خیلی دیوث باشه ادم که با خاله خودش رابطه داشته باشه. بیشرف خاله مگه نه حکم مادر رو داره
ادامه بده حتما
بی ناموس جقی
حالا نویسنده ی عقده ای بدبخته متوهمه. نمیدونم اونایی ک لایک میکنن چ موجوداتین دیگه
منم یه فش میدم به اونایی که فش میدنجقی های بدبخت ، اومدین تا آخر خوندین بعد فاز نصیحت گرفتین، گوه میخورین میایین بکن تو.البته طبیعیه ، بعد ارضا دیگه فاز آدم عوض میشه.داستان خیلی هم عالی بود.راست و دروغ کاری ندارم اما عالی بود و منتظر ادامه داستانت هستم
چطور میتونم نویسنده رو دنبال کنم تا از قسمت بعدی مطلع بشم؟
کیرم؛توکوس وکون خالت وتو.
خوب بود ادامه بده
در عجبمچرا همه اینایی که داستان مینويسن کیراشون بزرگه و هر کی را هم میخوان بکنن کسش تنگه و میگه آروم بکن کسم تنگهاین دول فندوقی ها و کس گشادا چرا هیچ کدوم عضو سایت نمیشن یا اگه هستن هیچ خاطره و داستانی برا گفتن ندارن؟؟؟!!! 🤣🤣🤣
مهران جقی بیسوادی که فرق فاز و نول رو نمیدونست مهندس میشود حالا زنت کجاست جوجو بده بزنیم بقول خاله ات دیوث
حتما ادامه بده❤️
دمت گرم داستان عالی بود منم تجربه اینجوریوداشتم منتظر ادامه داستانم کس خاهر کسایی که باور ندارن و فهش میدن کسایی که فهش میدن عرضه کردن فامیلو ندارن و میزارن بقیه فامیلشونو بکنن
خوشبحالت بکنش دخترخاله رابامامانش بکن به حرف دیگران گوش نده
شبیه فیلمای لوله کش و تاسیسات چی تو برازرس بود
خوب بود ادامه بدهفقط نمیدونم چرا میان داستان میخوانند بعد فوش میدن واقعا برام سواله
ادامه کو پس چی شد
ادامه اش رو بزار حتما دوست دارم بخونم
داداش بنظر منكه خيلي خوب بود و داستان خوش انرژي هست 😄و حقيقتاً اين خاله و خواهرزاده همچون درب و تخته باهم جورن،، خوشحال و موفق باشي