تو یکی از اون شبای خیلی سرد زمستون که آب دماغ بشریت یخ می زد خسرو کاکتوس توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود. امشب ساعت از وقت گذشته بود و هنوز هیچ طالبی برای جنس نیومده بود. دلش خواست خودش را یک سیگار مهمون کنه. دستی در جیب کُتش کرد و جعبه سیگار برگ را درآورد. با این سیگارایی که قاعده اش اندازه دوله پسر بچه 2 ساله بود اصلا حال نمی کرد. همیشه می گفت سیگار باید کلفت باشه جوری که نتونی راحت بین انگشت اشاره و صبابه ات نگه اش داری. حالم از این بچه مزلفایی که اسه میکشن بهم می خوره. هنوز کام نگرفته بود که یک پژوی 404 آخوندی جلوی ایستگاه زد رو ترمز. دیدن این اتول برای خسرو کاکتوس زیاد عجیب نبود چون پیره سگای زیاد سراغشو می گرفتن. در طرف راننده باز شد و یه آخوند خپل پرید بیرون. عبای سفید پوشیده بود با یه عمامه سبز. خسرو تا حالا یه ملا با عمامه سبز ندیده بود. با نعلین های گلی که روی زمین می کشید به طرف خسرو اومد. خسرو سیگاری که هنوز برای کشیدن جا داشت رو با احتیاط خاموش کرد و گذاشت لای دستمال توی جیبش تا بعدا دوباره بره سراغش. بعد از برانداز کردن سر و شکل مضحک و در عین حال عجیب اون آخوند، خسرو گفت اومدی بری منبر این موقع شب یا اینکه ختم مامانت اینجا بوده که زدی رو ترمز. خسرو کاکتوس اصلا باکش نبود که چه جوری صحبت کنه. اصلا اهل مراعات نبود. به نظرش اونایی که جلوش ترمز میکردن یا می خواستن بلندش کنن اصلا آدم نبودن که بخواد باهاشون نفس قلم حرف بزنه. همشون یه مشت حیوون بودن که مغزشون لای پاشون بود. طرف هیچی جواب نداد. فقط داشت به خسرو نگاه می کرد و با تسبیح فیروزه ای که توی دستش بود یه چیزی زیر لب می خوند. بعد از یه دقیقه گفت تو کار می کنی؟ خسرو جواب داد آره ولی نه واسه تو واسه حاج خانومت و پوزخندی زد. آخوند گفت پاشو بریم برات یه کاری سراغ دارم که اگه بتونی درست پیش ببری مُطلا میشی. خسرو کاکتوس با بی تفاوتی گفت تا کیسو نبینم هیچ کاری نمی کنم. خب حق داشت این اولین بار بود که یکی برای جاکشی می اومد. همیشه زنا یا پیره سگا خودشون می اومدن عقب خسرو ولی این دفعه یکی اومده بود که ببردش برای یکی دیگه. حس دخترای لعبت دوره قاجار بهش دست داده بود که خان آبادی پیشکشی یا در واقع کسکشی می کرد خدمت قبله عالم همون ناصر الدین شاه قوی کمر به عنوان باج. آخوند با شنیدن این حرف سریع به سمت ماشین برگشت. از توی داشبورد یه دوربین دیجیتال کنون درآورد. عکس های لخت وعور زنش توی دوربین بود. یکی از بهترین عکسا رو که از زاویه خوبی گرفته شد بود و همه پستی و بلندیای حاچ خانومو نشون میداد آماده کرد. معلوم نبود خودش این عکسا رو گرفته بود یا داده بود به یه عکاس. هر کی میدید فکر میکرد کاره یکی از اون پاپارازیای ایتالیایی باشه که تو مجله های پرنو کار می کنن. نمایشگر دوربین رو جلوی چشمهای خسرو گرفت و مشتری اون شب خسرو معلوم شد. آخوند دوربین رو خاموش کرد و پرسید حالا راهی میشی یا نه؟ خسرو می خواست بپرسه که این زنه خودته ولی بیخیال شد. از روی سکوی ایستگاه بلند شد، دستی توی جیب شلوارش کرد تا مطمئن بشه کاندوم لاتکسی همراش هست، دکمه وسطی کت چرم شو بست، کلاه کُمنیستی رو به سبک آل احمد روی سرش کشید و به طرف پژوی 404 راه افتاد.
نوشته: Alone boy
17 پاسخ به “خاطره ای از یک مرد اون کاره”
:-D:-D:-D:-Dنفس قلم؟؟؟؟آخی منظورت لفظ قلم بود؟عیب نداره قرصاتو سروقت بخوری خوب میشی
همین؟؟ لابد عکس تورو نشون داده به اون یارو کاکتوس که واسه تو خاطره شده!؟!؟
من نگرفتم زنا بش پول میدادن که بکنتشون؟ولی نگارشت خوب بود به جز اون سوتی نفس قلم
كيرتو مغزت باشه اين ديگه چيه نوشتي؟اصلا نميشد خوند از بس كس شعر نوشته بودي.دلت فحش ميخواد
ناموسا این کسشعر ها چی بود به خورد ما دادیاه مخم گوزید
خوشم اومد…
کیرم به هفت طزیقه سامورایی تو کونت…این کس شعرا چیه سمبل کردی… دو خط خوندم
داشاقم سوت قطار کشید و مخم به گوزی شیپوری بسنده کردگلم این چه کسشعرایی بود دیگه
پيف پيف پاشو پاشو جمع كن كسو كونتو كه بو گهت شهواني رو برداشت پاشو ريدي
8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8} 8}:^o :^o :^o :^o :^o :^o :^o :^o :^o :^o :^o :^o :^o :^o :^o :^o :^o :^o :^o :^o :^o :^o :^o
مردك ميخواستى يه سرى خزعبلات به آخوندا نسبت بدى خوب مثل آدم ميومدى حرفتو ميزدى، نميمردى كه. والا هيچ كس هم به اونجات انگشت نميكرد. نه اينكه بياى يه مشت توهم و چرت و پرت از خودت بسازى به اسم داستان تحويل بدى. حالا اين اشتباه و كردى بماند، سكس اين داستان كجاش بود؟ نميدونم شايد تو با ديدن كلمهء ‘ك’ در كنار ‘س’ يا خوندن اين مدل داستان ده بار خودتو خيس كنى بعد با خودت بگى: اوه عجب داستان توپى بود پسر… دليل نميشه همه مثل تو باشن كه. الاغ چند تا فيلم سوپر از انقلاب تهيه كن بشين چند بار ببين ميفهمى ماجرا چه مدلى بايد باشه…
ba un ghiafeye kirio jushat miyumadan dombalet beri zaneshuno begai dg? koskeshe bi namus in chi bud akhe ghalpaghe neysan tu kose nanat
فکر کردی صادق هدایتی…اراجیف بود و لاغیر
قلم خوبی داری و جز نفس قلم که اشتباه بود ، از کل کار خوشم اومد. کاری هم به این که پای یه آخوند و کشیده بودی وسط ندارم به من هم ربطی نداره که طرز فکر تو چی هست. ولی قلمت خیلی خوبه. حبفه که اینچا و واسه اینجور داستانا حرومش کنی. می تونی نویسنده خوبی باشی .موفق باشی
هم موضوع جدید بود و هم جالب نوشته بودی ( غیر از اون سوتی تایپی “نفس قلم” ) ولی به نظرم کامل نبود داستانت ، ادامه باید بدیش تا تکمیل شه.
حالا نفس قلم هیچی، یعنی واقعا از دوستان بعیده که این سوتی رو ندیده باشن. آقا معلم شما هم؟انگشت “سبابه” درسته نه “صبابه”، بعدشم انگشت سبابه که همون انگشت اشاره میشه دیگه. خودمم به شک افتادم یک لحظه رفتم سرچ کردم.
عجب داستان توپی بود :Dباید سیمرغ بلورین بهت بدن :Dبجون تو :))