خاطرات پارسا

اینو بگم که الان من متاهلم (اواخر کارهای طلاق 😔) و ۲۹ سالمه یه دختر ۸ ساله دارم و دارم تمامی اتفاقاتی که برام افتاده تا به امروز رو مینویسم که در جریان باشید و علت حال و روز منو بدونید!

تو مدرسه که بودیم یه روز گفتن باید برین میدون تیر و شب هم باید بمونید! اجباری هم هست!!! بهمن ماه بود برف اومده بود شدید مارو بردن تو کوههای اطراف شهر داخل یه سوله ظهر که رسیدیم یخورده نظام جمع و از این جور چرت و پرتا آموزش دادن و بعدش طریقه باز و بست کردن اسلحه تا نماز و بعدش هم یه شام دادن و کلیپ جنگ پخش کردن و ۱۰ شب خاموشی زدن
یادمه برف شدیدی میومد! چون سرد بود و تعدادمون زیاد بود به هر ۲ نفر یه پتو دادن!! ناظممون چون حس میکرد اتفاقاتی بیوفته گفت من شب تا صبح بیدارم و اگر کسی کاری کنه میندازمش بیرون تا از سرما یخ بکنه!! خلاصه ، منو امیر یه پتو گرفتیم و به فاصله شیش متری پدرام اینا خوابیدیم ، طبق معمول پدرام اینا و اکیپشون شروع کردن به ور رفتن با کیراشون و جق زدن ، امیر گفت بیا ماهم بزنیم (اینو بگم که بعد داستان مهر ماه و جقی که تو کلاس زدم ، به نوعی معتادش شده بودم و کمه کم هفته ای ۷،۸ باری میزدم) من ترس داشتم گفتم اگه نوروزی(ناظم) ببینه پدرمونو در میاره گفت نه بابا اون اصلا به ما کاری نداره الانم داره با اونیکی معاون حرف میزنه در ضمن الان چشم چشمو نمیبینه و همه جا تاریکه!
من چون عادت داشتم با کرم بزنم گفتم کرم نداریم که گفت با تف بزنیم من گفتم امیر تو اینارو از کجا میدونی؟! گفت خیلی چیزا میدونم که خبر نداری ازش! گفتم مثلا چی؟! گفت حالا بماند به وقتش ، من استرس داشتم و سیخ نمی شد ، امیر گفت از لب گرفتن خوشت میاد منم گفتم بدم نمیاد ، گفت من کاپشن رو میندازم رو سرمون که مثلا سرده و زیرش لب بگیریم از همدیگه! من قبلش دو سه باری من و خواهرم لب های همدیگه رو بوسیده بودیم و از حسی که بهم دست داده بود خوشم اومده بود،
قبول کردم و زیر کاپشن امیر سرشو اورد سمت من اولش بوس کردیم همو من از استرس صدای ضربان قلبمو میشنیدم بعدش شروع کرد خوردن لبامو زبونم منم هرکاری که میکرد تکرار میکردم کیرم سیخ سیخ شده بود اون با دستش کیر منو گرفت و گفت توام بگیر من دست زدم بهش واقعا کلفت بود اندازه بطری نوشابه ولی زیاد بلند و دراز نبود ، با کیر همدیگه ور میرفتیم که گفت برگرد میخوام از پشت بغلت کنم من که واقعا چیزی حالیم نمیشد سریع برگشتم اون گردنمو میبوسید و داشت برام جق میزد ، در گوشم گفت میشه بزارم دم کونت؟! من واقعا داشتم حال میکردم گفتم باشه ولی تو نکنی ها ، آروم گذاشت لای پام و همچنان داشت برام میزد ، یکی دو دقیقه که گذشت گفت میخای عشق دنیارو کنی؟! من که داشتم دیوونه میشدم گفتم اره
گفت اروم اروم میکنم تو و تو ام سعی کن آبت بیاد
من با اینکه میترسیدم ولی چون داشتم حال میکردم قبول کردم
همین که سرشو کرد تو کونم داشتم از درد بیهوش میشدم بی اختیار گریم گرفت امیر کاپشن رو کرد تو دهنم دستشم گذاشت روی دهنم تو سه دقیقه انقدر بازی بازی کرد و تا کلش رفت تو همش هم قربون صدقم میرفت من احساس دستشویی شدید داشتم و فکر میکردم الانه که برینم همونجا ولی امیر سفت چسبیده بود منو
امیر گفت آبم داره میاد و سفت بغلم کرد
یکدفعه چنان سوزشی تو کونم احساس کردم که به زور ازش جدا شدم
شلوارمو کشیدم بالا و با هزار بدبختی خودمو رسوندم دستشویی شرتم رو که کشیدم پایین دیدم آب کیر امیر از کونم داره میاد بیرون
حس میکردم دستشویی دارم ولی هرچقدر که زور میزدم هیچی نمیومد فقط خون میومد بیرون
شرتم روش لکه های خون بود منم فقط گریه میکردم
برگشتم رفتم بخوابم که دیدم امیر بیداره
دوست داشتم بزنم ناکارش کنم ولی خب نه زورم بهش میرسید نه اینکه جراتشو داشتم از ترس نوروزی
امیر اومد باهام حرف بزنه ولی محل سگ بهش ندادم همش میخواست حرف بزنه و توضیح بده ولی من توجه نکردم تا اینکه چراغ هارو روشن کردن و گفتن پاشید برای نماز صبح
از خودم هم متنفر بودم هم هنوز حس کنجکاوی و شهوت رو داشتم
ادامه داره…
حال داشتید لایک کنید با انرژی بیشتری بنویسم حالم نداشتید که هیچ…

نوشته: پارسا

بازدید 3,670

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “خاطرات پارسا”

  1. عقب مونده … میدون تیر واسه درس دفاعی سال سوم دبیرستان بود … ما هم رفتیم کلا ۸ تیر جنگی میدن ،همه تیراندازی میکنن بعدم بر میگردن خونه چرا چرت میگی شب نگه میدارن

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید