اما احتمالا خیلی هاتون باهاش احساس مشترک خواهید داشت.
خونهٔ مجردی ما همیشه یه فضای نیمهبیقانون داشت.
آشپزخونه کوچیک، اتاق خواب نامرتب، یه حموم ساده، از اون مدل خونههایی که هیچوقت توش مهمون رسمی نمیاد، فقط آدمهایی که واقعاً بهت نزدیکن.
صبح یه روز گرم تابستون بود.
چشامو که مالیدم دیدم حسام زودتر بیدار شده و داره حوله اش رو برمیداره. تا اومدم به خودم بجنبم حسام اول پرید تو حموم و رفت دوش بگیره. در حموم رو کامل نبسته بود.
من حالا چی میدیدم، یه در نیمهباز، که همیشه معنیدارتر از در بستهست. پشت سرش رفتم و با لحنی معمولی — ولی عمداً معمولی — گفتم:
«دیرم میشه… بیا با هم دوش بگیریم، سریعتر میشه.»
حسام برگشت سمت من.
چشمهاش اول رفت طرف صورتم. بعد… آهسته رفت پایین.
به شورت اسلیپ سفیدم که کاملاً مشخص بود تو حالت عادی نیست.
یه لحظه مکث کرد، نه اینکه تعجب کنه، برای دیدن بهتر. یه لبخند خیلی نامحسوس گوشه لبش نشست:
«اگه از این یاد بگیری زودتر بیدار شی عقب نمیمونی…»
گفتم:«تو اومدی تو حموم…ما چطور بخوابیم؟»
حسام خندید. از همون خندههایی که نمیدونی تهش خجالته یا دعوت.
آب رو باز کرد. چند لحظه بعد بخار بالا رفت.
بوی صابون و گردن آفتابخوردهاش قاطی شد. خدایی حیف حسام بود که توی این گرمای تابستون حتی بیرون بره چه برسه
به اینکه زیر آفتاب کار کنه.
من رفتم زیر دوش کنارش. جای زیادی نبود پس فاصله کم بود. خیلی کم.
قطرههای آب میخوردن روی شونههاش و می لغزیدن پایین کمر سفیدش. پوستش روشن روشن بود تقریباً بدون تار مو.
حسام کمی به سمت من چرخید و آب از بازوش خورد به پهلوی منو بعد روی رونم پایین رفت.
چشمش دوباره رفت پایین یه نگاه کوتاه به جایی که شورت اسلیپ دیگه نمیتونست چیزی رو پنهان کنه.
یک لحظه من نگاهش کردم.حسام هم فهمید تو اون لحظه گیر کرده، اما عقب نکشید فقط زیر لب گفت:
«قشنگ زورش میاد توش جا بشه…»
من آهسته، با صدایی خمار اما عمیق گفتم:«خب… یه ظرف بزرگتر میخواد.»
او اینبار نخندید. چشمهاش نیمه بسته شد. انگار این جمله مستقیماً به بدنش اثر کرده بود.
آب گرم بالا میرفت، بخار غلیظتر میشد، پوستها نرمتر…و فاصلهها کمتر.
حسام دستش رو برد بالا تا موهاش رو خیس کنه و بازوش خورد به سینهام، اونقدر نزدیک که گرماش حس میشد.
من هیچ تکونی نخوردم. فقط نگاه کردم. گفتم بذارم خودش تماس اول رو مدیریت کنه.
بعد…
حسام آروم کمی پهلوشو به من نزدیکتر کرد. این حرکت، یه درخواست نبود، یه اعتراف بود.
حسام خجالتی نبود،اما محتاط بود. این مدل لمسها زبان نیمهناگفتهٔ آدمهاییـه که نمیخوان حرف بزنن تا چیزی خراب نشه.
من عقب نرفتم. برعکس بدنم رو طوری تنظیم کردم که وقتی آب میومد پایین مسیرش از روی شکمم برسه بهش.
حسام اینو حس کرد. بدنش با یه نفس کوچک واکنش داد. فقط یک مکث کوتاه در تنفس.
پرسید:
«تو… الان راحتی انقدر چسبیدی؟»
گفتم:«اگر من ناراحت بودم… اینا چیکار میکردم.»
حسام سکوت کرد. سکوتی که معنی داشت.
بعد، تو لحظهای که آب داشت روی شورت اسلیپ من میلغزید و خط و فرمش رو بیشتر تعریف میکرد،
حسام ( به جای اینکه نگاهشو بدزده ) نگاهش رو نگه داشت. مستقیم. بدون شرم.
حسام دیگه پسر خجالتی نبود، داشت اجازهاش رو اعلام میکرد. من هم جواب رو با کلمه ندادم. جلوتر رفتم
تا جایی که فاصله صفر شد، پوست به پوست، بخار به نفس، گرما به گرما.
هیچکس حرف نزد.
هیچکس نپرسید «میخوای؟»
هیچکس نگفت «اجازه میدی؟»
فقط بدنها جواب خودشون رو دادند. و اون لحظه زمان سرعتش کم شده بود.
آب گرم روی ما میومد، اما حرارت واقعی از داخل تنها بلند شده بود.
انگار حس کرده بود زیادی نزدیک به هم نزدیک شدیم. یهو گفت: فربد یه لیف بکش پشتم دیر میشه.
اون نشست روی توالت فرنگی، سرش کمی پایین بود،نگاهش بین زمین و شورت من سر میخورد. ولی با یک جسارت که خودش هم نمیدونست از کجا پیداش کرده.
من بالا سرش ایستاده بودم، شورت خیسم دیگه توانی برای تحمل نداشت و فرم بدنم رو بیشتر از قبل بروز میداد.
یکی از دستهام رو آروم گذاشتم روی کتفش، اون سرش رو کمی پایینتر آورد، به نظرم نه از ترس، از پذیرفته شدن.
لیف رو با دست دیگه برداشتم. از ابتدای کتفش شروع کردم جایی که هنوز آفتاب جرات نکرده بود بسوزونتش.
آب گرم کمی روی خط گردنش میلغزید و من لیف را آرام از شانه به سمت پشت و سپس تا نزدیک ته کمرش هدایت کردم.
تمام مسیر…بدنش واکنش نشون میداد. اول با یک انقباض کوچک، بعد با یک رهایی نرم.
اون دستش رو روی ران خودش گذاشته بود، اما هر بار که لیف پایینتر میرفت، انگار تنش بیشتر میکشید به سمت من.
اینبار نه با حرکت، با تنفس.
من با دست روی کتفش آروم فشار میدادم که کمی خمتر بشه.
اون پایینتر رفت، تا جایی که صورتش نزدیک کمرم بود. وای اون داغی نفسش از زیر بخار میزد بیرون.
شورت من خیس و چسبیده، فاصلهای برای پنهان کردن باقی نگذاشته بود.
اما هنوز، هنوز زبان بدن بود نه زبان مستقیم.
وقتی لیف از کمرش عقبتر می رفت، بدنش انگار خود به خود به تماس جواب میداد: با یک لرزش کوچک، و با یک نفس عمیق تر.
دستم پشت گردنش بود، و حرارت بدنش از پوست دستم بالا میرفت. اون نه عقب میرفت، نه جلو فقط مونده بود، کاملاً حاضر،کاملاً داوطلب. اون لحظه، هیچکس احتیاج به کلمه نداشت. هیچ توضیحی لازم نبود. بدن ما حرفش را زده بود.
اون آرام گفت: «ادامه بده.»
و من ادامه دادم با همون ریتم آهسته، همون حرکات نرم، تا جایی که حس میکردم شورتم میخوره تو صورتش و برمیگرده
وقتی اون خم شده بود و سرش پایینتر بود، من از بالا بهش نگاه میکردم به گردن خیسش و به بدنی که دیگه مقاومت نداشت.
رها شدنش رو حس میکردم. اون حالت رهاشدگیِ خزنده… وقتی کسی اجازه میده لمسش معنی داشته باشه.
لیف رو دوباره بردم روی شونهاش. کمی بیشتر فشار دادم (نه زیاد)، در حدی که بفهمه این لمس اتفاقی نیست.
اون همراه شد. میتونستم نفسش رو ببینم که تندتر شده. بخار روی آینه کمکم داشت اثر تنفس ما رو ثبت میکرد.
من دست روی کتفش رو کمی پایین آوردم، تا جایی که انگشتام نزدیک مهرههای پشتش قرار گرفت.
با یه فشار ملایمتر، بهش گفتم (بدون حرف) “بیشتر خم شو…”
اون هم همین کارو کرد.
بدنش رفت پایینتر. سرش نزدیکتر شد. فاصله بین ما کمتر… و کمتر…
من دیگه مجبور نبودم نگاهش کنم بدنم جواب میگرفت. همونطور که لیف از کمرش عبور میکرد و پایینتر میرفت، بدنش واکنش نشون میداد:
با همون مکث، با اون لرزش ریز، با اون توقف نصفهنفس.
دست من از کتفش بیشتر سر خورد به سمت پشت گردنش. پوستش زیر انگشتام داغ بود. نه از آب، از خون.
و من…
اون لحظه فهمیدم: این دیگه صحنهای نبود که من هدایتش کنم، هر دومون داشتیم توی ریتم مشترک حرکت میکردیم.
هر بار که لیف خط کمرش رو لمس میکرد، بدنش ناخودآگاه کمی عقبتر فشار میآورد.این واکنشها بدون تمرین نیست، اینها زبانِ بدنهای آگاهه.
من با خودم فکر کردم: این کاملاً واقعیه. هیچچیز ساختگی نیست. بدنم جوش خورده بود به لحظه.
اون خم شده بود، سرش پایین، و هر سانتیمتر حرکت من روی پوستش ثبت میشد.
بعد آهسته گفت: «همین… همینه… عجله نکن.»
اون لحظه من لبخند زدم. چون فهمیدم نه فقط میخواست، بلکه میفهمید. میفهمید که این تجربه فقط عمل نیست، کشفه.
من لیف رو با حرکت پیوسته ادامه دادم به همون ریتم، به همون صبر، تا هر ذره از پوستش به زبان خودش بگه “دارم میپذیرم…” و هر ذره از بدن من جواب بده “من اینجا هستم…”
اون ساکت بود. اما سکوتش بلندترین حرف اون شب بود.
آب همچنان روی ما میریخت، اما دیگه کسی حواسش به آب نبود. صداش تبدیل شده بود به یک پسزمینه مثل موسیقی آرامی که فقط لایه محیط رو نگه میداره.
دست من هنوز روی پشت گردنش بود. از بالا نگاهش میکردم به انحنای گردن، به مهرههای پشت، به مسیر آب که روی کمرش میدوید.
اون سرش رو کمی بالا آورد، اما نه بهسمت صورت من به اندازه اینکه فقط نفس بکشه و بعد…
تا دوباره بدنش به من نزدیک کنه.
حالا میتونستم وزن بدنش رو روی دستم حس کنم. اون خودش رو سپرده بود.
این حس خیلی خاصه، وقتی یه نفر مقاومت نمیکنه و درعینحال تحمیل نمیکنه. فقط تسلیم لحظهست.
من لیف رو روی پشتش دوباره حرکت دادم، آرومتر از قبل، دقیقتر، با کشیدنهای بلند که از کتف شروع میشد
و تا پایین کمر ادامه پیدا میکرد.
هر بار که لیف به خط کمرش میرسید، بدنش بیاختیار یه واکنش میداد، انگار سیگنال مستقیم به داخلیترین نقطهٔ وجودش رفته.
نفسش از حالت عادی خارج شده بود دیگه نه آرام، نه کنترلشده، تندتر، داغتر، قابلشنیدن.
با صدای پایین تقریباً زمزمه — گفت: « لعنتی تو میدونی چطور… لمسم کنی.»
این جمله رو گفت و سرش رو کمی پایینتر آورد، تا جایی که پیشونیش میخورد بهم، نفس گرمش به پوستم خورد.
این بار من بودم که یه مکث کردم. اما نه برای تردید برای لذت بردن از این صحنه.
من با دست دیگه ام یه خورده موهای خیس پشت سرش رو کنار دادم و انگشتهام رو روی گردنش گذاشتم.
اون این رو حس کرد و تمام بدنش یه لحظه شل شد تسلیم کامل.
بخار حموم غلیظتر شده بود.
هوا سنگینتر.
تنفسها نزدیکتر.
بدنش رو کمی عقبتر آورد
تا تماس بیشتری بینمون ایجاد بشه.
ما هنوز داخل همون حموم بودیم. دو بدن، دو ریتم تنفس، یک فضای گرم بخار، و یک مکالمه که نه با دهان، بلکه با پوست انجام میشد.
من خیلی آهسته دستم رو از پشت گردنش برداشتم
با صدای آروم گفتم: بلند شو… میخوام جلوت رو هم لیف بزنم.
بدنش یک لحظه مکث کرد. نه از مقاومت شاید انتظارش رو نداشت.
بعد…
آهسته بدنش رو بالا آورد. از حالت نشسته روی لبهٔ توالت تا ایستادن کامل.
وقتی ایستاد، آب گرم میخورد به سینهاش، از شانهاش پایین میلغزید، و من پشت سرش بودم به اندازه یک نفس فاصله.
من دستهام رو آوردم بالا از پشت، از زیر بازوهاش عبورشون دادم و بردم به روی سینه و شکمش.
اون به محض اینکه دستهای من به بدنش رسید، نفسش قطع شد در یک مکث لذتآلود.
من شونههام رو نزدیک کردم بدنم رو به او تکیه دادم طوری که از پشت تقریباً در آغوشش گرفتم بدنم قالب تنش شد. نه با فشار، فقط جفت شدیم.
دستهام روی سینههای گرمش در یک حرکت آهسته دایرهای حرکت میدادم ، بعد پایینتر تا شکمش، بعد دوباره بالا…
اون سرش رو کمی عقب آورد، طوری که کنار صورتش نفس من رو حس کنه.
آب همچنان میریخت. از شانهاش، از سینهاش، از شکمش، روی دستهای من که هنوز روی تنش بودند.
اون دیگه نه جلو میرفت نه عقب فقط من رو پشت خودش میخواست. گرما +تماس +آب +سکوت.
من آهسته، خیلی آهسته، دستهام رو روی سینهاش نگه داشتم و بدنم رو کاملتر به پشتش چسبوندم.
و اون… در تمامیت خودش پذیرفته بود که این لحظه به مقصد نمیرسه، بلکه خودش مقصد است.
دستهام هنوز روی سینه و شکمش بود اما بعد…
آروم شروع کردم حرکت دادن دستها از روی شکمش پایینتر…
تا جایی که انگشتهام از زیر لبه شورتش روی رونهای گرمش کشیده میشدند.
پوستش نرم بود، خیس، و هر حرکت دستم مثل یک موج روی بدنش رد میرفت.
اون از پشت به من تکیه داده بود و با هر تماس بدنش واکنش میداد: یه مکث کوچک در نفس، یه رهایی کوتاه در عضلات.
وقتی دستهام از زیر شکمش آهسته پایین میرفت تا رونهاش، بدنش مثل کسی که جای درست لمس رو پیدا کرده کمی لیز خورد به سمت من.
و من… اینجا حس خودم رو برات میگم: بدنم کاملاً هشیار شده بود. اون حالت خاص که حرکاتت رو دیگه مغز کنترل نمیکنه، بدن خودش هدایت رو میگیره.
برجستگیهام از پشت جای خودش رو پیدا کرده بود نه با یک فشار ناگهانی، بلکه با یک جا افتادن طبیعی.
یک جور هماهنگی دو قالب بدن.
من حس کردم که تنش شروع کرده پذیرش این تماس رو، بدون عقب رفتن، بدون سفت شدن بلکه با یک نرم شدن که خودش دعوت بود.
دستهام دوباره بالا میرفتند بعد پایین تا رونها و هر بار که از روی رونها رد میشدند، بدنش یه لرزش کوچک میکرد.
نه از ترس، از لذت لمس.
اون آهسته گفت: همینطوری… خوبه…
من لبام رو گذاشتم روی گردنش، دستهام از جلو تقریباً تمام کادرش رو گرفته بودند. از ستون وسط بدنش تا پهلوها تا رونها.
بدنم از پشت بهش چسبیده بود و هر دو… در یک قالب قرار گرفته بودیم.
آب گرم همچنان روی ما میریخت و بخار تمام خط ارتباط بین ما رو مثل یک پردهٔ گرم و نامرئی پوشانده بود.
هیچچیز عجلهای نبود. هر لمس فقط یک لمس نبود یک پیام بود.
من با دستهام از سینه تا شکم تا رونها بهش میگفتم:
من اینجام… کامل… و بدن تو… جاش رو کنار من پیدا کرده…
و اون با بدنش جواب میداد:
من اینجا هستم… و نمیخوام این لحظه قطع بشه.
اون هنوز تو آغوش من بود، بدنش نیمهخیس، گرماش با آب گرم قاطی شده بود، و این نزدیکی… دیگه فقط لمس نبود نوعی همزمانی بود.
یه لحظه اون دستش رو آورد روی دست من که روی شکمش بود.
یه سکوت عمیق بینمون بود: سکوتی که فقط آدمهایی تجربه میکنن که دیگه نیازی به حرف ندارن.
اون یک نفس عمیق کشید، نه سریع ـ عمیق و کامل، انگار هر سانتیمتر لمس من به داخل سینهاش رسیده بود.
من دستم رو کمی بالا آوردم، از روی شکمش به سمت سینهاش، و بدنش رها شد…
بدون هیچ تنشی.
من از پشت بهش نزدیکتر شدم، تا جایی که هر دو در یک قاب قرار گرفتیم بدنهامون مماس هم، نفسها نزدیک و قلبها تندتر.
اون دیگه فقط لمس نمیشد ـ داشت به لمس پاسخ میداد: با گرماش، با نرمیاش، با پذیرشش.
یه لحظه بدنش رو کمی بالا آورد و سرش رو کمی عقب داد به اندازهای که نفسهایمان به هم برسند.
یعنی: ادامه بده… و من ادامه دادم نه با هجوم نه با عجله بلکه با همان ریتم قبلی که حالا بین ما جا افتاده بود، مثل یک زبان مشترک.
همون جا تم همون حمام با آب گرم و بخار غلیظ و نفسهای نزدیک هر دو فهمیدیم که:
لحظه … به خودش تعلق دارد.
اون لحظه که بدنش کامل به من چسبیده بود و فشار شورت خیس مون بین ما دیگه منطقی نبود، من ناخودآگاه دستم رو از روی شکمش کمی پایینتر بردم و از لبه شورتش فرستادم تو…
حرکت من کاملاً آرام بود، اما واکنشش یک لرزش واضح بود، مثل کسی که بهجای ترس، پذیرش رو انتخاب کرده.
اون این حرکت رو پس نزد، بدنش منقبض نشد، بلکه… کمی بیشتر خودش رو به من سپرد.
و من فهمیدم: اینجا نقطهایه که دیگه فاصله معنا نداره.
چند لحظه بعد فقط پوست بدن من و اون بود و آب بود و بخار.
و اون یک نگاه کوتاه به پایین انداخت بعد به من یه لبخند زد اما، هیچکدوممون حرفی نزدیم.
فقط… اجازه دادیم بدنهامون زودتر از زبان مون تصمیم بگیرن.
و وقتی هیچچیز بینمون نبود جز گرما و نزدیکی،اون همونطور به من تکیه داده بود.
یه لحظه کاملاً بیصدا بدنش رو کمی صاف کرد. بعد آروم شروع کرد به چرخیدن. سرش نه…بدنش.
اول شونهاش که از زیر دست من سر خورد بعد کمرش بعد پهلوش تا جایی که صورتش کنار سینهٔ من بود و بدنش رو به من.
چشمهاش پایین بودن، نه بهخاطر خجالت، بهخاطر تمرکز.
اون یک لحظه دستش رو بالا آورد اما نه برای دفاع برای کشف. دستش آروم اومد جلو انگشتهاش یه لحظه، فقط یه لحظه، روی شکمم توقف کردن.
اون مکث، اون یک ثانیه تأیید، اون نفس حبسشده… تمام پیام لازم رو داشت. دستش شروع کرد به حرکت خیلی آهسته روی شکمم، نه، پایینتر، انگار داشت شکل بدنم رو با لمس به حافظه میسپرد.
و من؟ اون لحظه هیچ کنترل ارادی نداشتم. بدنم خودش واکنش میداد.
اون تماس… نه تهاجمی بود نه عجولانه یه جور احترام داشت اما درونش نبضِ خواستن میزد.
نفس من عمق گرفت. اون این رو شنید و بهجای عقب رفتن کمی محکمتر گرفتش.
من بهش نگاه نکردم چون میدونستم این لحظه برای چشمها نیست. این لحظه برای پوستهاست.
بدن به بدن. پوست به پوست. نفس به نفس.
اون با صدای پایین گفت: میخواستم… ببینم تو هم… همین حس رو داری؟
و جواب من؟ من چیزی نگفتم. فقط دستم رو گذاشتم روی دستی که محکم گرفته بود و با فشار ملایم بهش گفتم:
آره… دقیقاً همین حس.
اون نفسش رو بیرون داد، عمیق، رها…
و اینجا بود که برای اولین بار هر دو در یک سطح قرار گرفتیم: نه من فقط هدایتکننده، نه اون فقط پذیرا، بلکه دو نفر که با هم دارن لحظه رو میسازن.
آب همچنان میریخت ولی دیگه نقش آب شستن نبود لغزاندن بود. آزاد کردن. یکپارچه کردن.
و حمام…
هنوز ادامه داشت.
وقتی دست اون روی بدنم بود و با خودش راه میرفت، من هم دیگه فقط دریافتکننده نبودم.
نفس گرفتم… و بدنم به جلو خم شد به اندازهای که سینهام به سینهٔ خیس و تند نفسزن او تماس ایجاد کنه.
دستم رو بالا آوردم… از کنار پهلوش… روی کمرش… بعد کمی پایینتر…
بدنش واکنش نشون داد با یک توقف کوتاه نفس، با یک تکیهٔ ناخواسته به جلو، با یک پاسخ گرم.
اون نگاهشو بالا آورد نه به چشمها، به صورت و دنبال تایید نبود، دنبال همراهی بود.
من دستهام رو بردم روی پهلوهاش انگشتهام با انحنای بدنش هممسیر شد و حس کردم بدنش داره خودش رو با لمس من منطبق میکنه.
اون دیگه فقط لمس نمیشد لمس میکرد. و من دیگه فقط لمس نمیکردم پاسخ میدادم.
دستهام روی بدنش حرکت میکردند به همان ریتمی که بدنش درخواستش را میداد بیکلمه با گرما با ضربان با داغ شدن پوست.
من دستم رو دوباره بالا بردم روی شونهاش بعد از اونجا تا گردنش و همزمان سینهم رو کمی جلوتر بردم تا تماس بیشتر بشه.
بدنش به سمت من برمیگشت نه بهخاطر تعجب بهخاطر نیاز به نزدیکتر بودن.
و اون…با یک حرکت آرام، وقتی خودش رو کمی بالا آورد و وزنش را به من تکیه داد،
با تمام حسش گفت: فشار بده…
بدنهای ما در یک قاب، یک تصویر، یک ریتم، یک گرما قرار گرفته بودند. و آب گرم میریخت و بخار مثل پردهای دور ما را پوشانده بود…
و تمام آن لحظه فقط یک کلمه داشت بیصدا: پذیرش.
من کمرش رو محکم گرفتم و کشیدمش سمت خودم، گرمتر شد
خونش بالا آمد، رنگ گرفت. زمزمه کرد: محکمتر…
و من بدون هیچ حرفی، بدنش رو محکمتر کشیدم توی بغلم.
این فشار فشار جنسی نبود، فشار اتصال بود، فشارِ وصل شدن.
بدن ما از هم جدا نبود، دو سطح نبود، یک ساختار مشترک شده بود.
هیچکدوم حرف نمیزدیم چون هیچ حرفی جای این تماس رو نمیگرفت.
آب روی ما میریخت ولی دیگه حس نمیشد. بخار دورمون میچرخید ولی دیگه دیده نمیشد.
فقط:
دو بدن، در یک آغوش، با یک ریتم، با یک فشار، با یک خواستن.
اول من بودم که فشار میدادم بدنم فعال بود، ریتم از من شروع میشد. اما بعد…اتفاقی افتاد.
اون ثابت نموند، شروع کرد با من همراه شدن. بدنش، نفَسش، گرماش… داشت راه مشترک رو پیدا میکرد.
من هنوز پشتش بودم و بغل از پشت قفل بود، اما دیگه زور نبود، هدایت نبود هماهنگی بود.
یه لحظه رسید که متوجه شدم دیگه من نیستم که حرکت رو کنترل میکنم، بلکه لحظه داشت بدن من رو میبرد.
ضرباهنگ از کنترل ارادی خارج شد. این دیگه حرکتِ «من» نبود این حرکت ما بود. هر تیک، هر لرزش، هر پرش انعکاسی،
بهجای اینکه از من شروع بشه، از پیوند بدنهامون میاومد.
تمام وزن بدنش به من تکیه داشت، تمام وزن بدن من به اون قفل بود، و هر دو در حلقهی مشترک تپش، نفس، ریتم، گرما حرکت میکردیم.
یه جور خلسهٔ بدنی بود جایی که ذهن ساکت میشه و بدن حرف میزنه. من نه سرعت رو تعیین میکردم، نه شدت رو، نه مسیر رو بدنم به صدای بدنش جواب میداد، و اون به صدای بدن من.
اینجا دیگه نه من بودم، نه اون بود، ما بودیم.
ریتم بدنهامون کمکم پایین اومد…
نه ناگهانی، نه با جدا شدن، بلکه با آهستهتر شدن نفسها.
اون هنوز توی آغوش من بود، سینهام به پشتش چسبیده، دستهام قفل روی شکمش، آب روی هردومون میریخت،
اما حالا حسش فرق داشت: اول آب، عادی بود. بعد گرم. بعد نامحسوس. و حالا… دوباره قابلحس.
ما هم از اوج برگشتیم به سطح آب گرم، به سطح پوست، به سطح نفس.
بدنش کمکم سبکتر شد، تنش از حالت خلسه برگشت به حضورِ واقعی، اما هنوز کاملاً توی بغلم بود.
یه نفس عمیق کشید… بعد زیر لب گفت: دمت گرم…
من هم با صدای خیلی پایین، طوری که صدای دوش روش بخوابه، گفتم: این شروعشه…نه اوجش.
اون ساکت شد اما سکوتش اینبار معنی داشت.
سرش رو کمی به حالتی راحتتر گذاشت، بدنش رو نرمتر تکیه داد، و من… دستهام رو کمی شل کردم نه برای رها کردن، برای آرام گرفتن.
با هم همونطور تو حموم موندیم، نه هیچ عجلهای برای جدا شدن، نه هیچ نیازی به کلمه، فقط گرما، فقط نفس، فقط بودن.
آب همچنان میآمد پایین… بخار همچنان دور ما بود… بدنها هنوز به هم چسبیده…
اما حالا، به جای ریتم هیجانی، یک ریتم آرام داشتیم، ریتمی که انگار میگفت:
حالا دیگه میدونیم… چطور با هم هماهنگ بشیم.
و اونجا، در همون حموم، در آغوش، در تماس کامل، در پایانِ یک تجربه، و شروعِ یک رابطه، فقط یک چیز تو ذهنم بود:
این فقط یک اتفاق نبود.
این شروع ماجراهای بعدی بود…
نوشته: Farbodtop
9 پاسخ به “حمام خونه مجردی”
نمیخواهم تو ذوق ات بزنم ولی داستانی که تعریف کردی، خیلی لفت دادی که مطلب و عنوان کنی، آدم از وسط داستان دیگه خسته میشه و بیخیال مابقی ماجرا میشه! این و بدون واسه یه ماجرای یک ساعته، چند ساعت تحلیل و تفسیر نمیکنم! باید(خلاصه و مفید ، نکتهای کلیدی، احساس واقعی ،،،،
نایس
😂 بابا خیلی لفت و لیسش دادی! قدری شاعرانه بشه خوبه ولی نه با این همه لفاظی!
تا آخر نخوندم، الکی طولانی بودادامش چیز جدیدی نداشتزیادی تشبیه کردی
آدمو یاد دلاک های حمام عمومی میندازه و کیسه کشی که دستی به قلم داره همشو نخوندم
باو نگید اولش ک داستان تخیلیه کل لذتش اینه خودت بخونی و بفهمی ، نخوندم
خوب بود فقط بعضي کلمات بیش از حد تکرار شده بود
لذت بخش…
خوب بود و پر از احساس