سلام به تمامی جقیهای عزیز
من اصلا بلد نیستم داستان سکسی براتون بنویسم از اول اینو گفته باشم
این داستان هم اصلا سکسی نیست
واقعی واقعی هست
برای خودم اتفاق افتاده
پس از الان گفته باشم کسی برای سوژهی جق نخونه…
من معلم هستم چندین سال هست که توی یه مدرسه تو ایران درس میدم. یه روز داشتم تو سایت مدرسه کامپیوترها رو چک میکردم دیدم یکی از شاگردهای دبیرستان باز کرده و به این طریق یه ذره خوندم و آشنا شدم با سایت شما و این داستان رو براتون فرستادم که حال کنین.
سالی یک بار مدرسه ما رو با خانواده برای زیارت به مشهد میبرن و خرج ما هم با مدرسه هست از خورد و خوراک تا جا و مکان
مکان هم یه حسینیه هست نزدیکی حرم اونجا رو برامون میگیرن البته هتل آپارتمان است اما همهی معلمها با خانواده اونجا هستن.
صبحانه و ناهار و شام هم وقت داره زمانش هم اعلام میکنن به درب آسانسور میزنن که باید سر موقع صبحانه و ناهار و شام بریم و دسته جمعی بخوریم.
اون اتفاق جالب هم از همین جا شروع شد.
ما معلمها بخاطر همین خانوادههامون با هم جور شدن همه همدیگر رو میشناسیم. حدود ۷۰ یا ۸۰ نفری میشیم هر سال با زن و بچه میریم زیارت حرم امام رضا.
مقدمات رو کامل میگم تا قشنگ اوضاع رو درک کنین.
زمان سرو غذا هر کسی با خانوادهاش روی یک میز مینشینه اما همه با هم هستیم خیلی هم با هم خوب هستیم.
اون شب زیبا و به یادماندنی غذا زرشک پلو با مرغ بود.
صبر کردیم همه از زیارت برگشتن ساعت ۹ شب بود.
رستوران اونجا یک سرآشپز خانم داره و دو تا دستیار که اونها هم خانم هستم
البته ناگفته نمونه همه محجبه هستن چون حسینیه هست. و خیلی هم با حیا
خانم گارسون سر هر میزی که میرفت میگفت: سینه میخورید یا ران؟!
همه هم انتخاب میکردن
البته تو مدرسه وقتی ناهارها که میشه کلی سر این موضوع میخندیم.
اونجا همه مرد هستیم. کلی با هم شوخی میکنیم میگیم ران و بگیر سینه میاد تو دستت!!
از بحث خارج نشیم
اون شب خانم گارسون از همه میپرسید: ما هم که تو ایران زندگی میکنیم جرأت نداریم جلوی خانمهامون شوخی کنیم.
هیچ موضوع گذشت
آخر غذا رسید غذا اضافه اومده بود به دلیل اینکه همه ما بچه داشتیم.
خانم گارسون غذای اضافه رو خواست بیاره تو جمع.
دیدیم دو تا بشقاب دستش گرفته و از آشپزخانه بیرون زد.
نه گذاشت نه برداشت
با اشاره به بشقاب مرغ تو دستش بلند گفت:
من دو تا سینه دارم کی میخوره؟
بابا منظورش سینه مرغ بود
همه مردها قرمز شدن
یه جوون توی ما بود یه دفعه برق زد زیر خنده رفت زیر میز غذاخوری
همه مردها به هر بهونهای میرفتن زیر میز غذاخوری میخندیدن…
سالن رفت رو هوا
ریز ریز حتی خانمهامون هم داشتن میخندیدن
خانم من با لگد محکم میزد به پهلوهام که زیر میز بودم
اون طرف رو نگاه کردم دیدم زن همکارم به همکارم میگفت کوفت درد زهر مار آبروم رفت بیا بالا
یکی از همکارها غذا پرید تو حلقش
باور کنید منظور گارسون سینه مرغ بود نه چیز دیگهای
اما آقایون میدونن ما چی برداشت میکنیم…
بعد از غذا معمولا میرفتیم بیرون اما اون شب خانمها دستهامون رو گرفتن هر کی رفت اتاق خودش
این موضوع حدود ۱۰ سال پیش اتفاق افتاد اما خاطرهاش ماندگار شد برامون
چند روز پیش که داشتیم تو مدرسه با معلمها صحبت میکردیم خاطره را تجدید کردیم یکی از همکارها گفت من حدود چند ماه داشتم جواب زنم رو پس میدادم برای اون اتفاق انگار من سینههام رو به حراج گذاشته بودم…
امیدوارم که لذت برده باشید
از جقیهای عزیز هم معذرت میخوام من سایز سینه گارسون رو اندازه نگرفته بودم چون گارسونهای حسینیه همشون لباسهاشون پوشیده و گشاد بود…
من اصلا بلد نیستم داستان سکسی براتون بنویسم از اول اینو گفته باشم
این داستان هم اصلا سکسی نیست
واقعی واقعی هست
برای خودم اتفاق افتاده
پس از الان گفته باشم کسی برای سوژهی جق نخونه…
من معلم هستم چندین سال هست که توی یه مدرسه تو ایران درس میدم. یه روز داشتم تو سایت مدرسه کامپیوترها رو چک میکردم دیدم یکی از شاگردهای دبیرستان باز کرده و به این طریق یه ذره خوندم و آشنا شدم با سایت شما و این داستان رو براتون فرستادم که حال کنین.
سالی یک بار مدرسه ما رو با خانواده برای زیارت به مشهد میبرن و خرج ما هم با مدرسه هست از خورد و خوراک تا جا و مکان
مکان هم یه حسینیه هست نزدیکی حرم اونجا رو برامون میگیرن البته هتل آپارتمان است اما همهی معلمها با خانواده اونجا هستن.
صبحانه و ناهار و شام هم وقت داره زمانش هم اعلام میکنن به درب آسانسور میزنن که باید سر موقع صبحانه و ناهار و شام بریم و دسته جمعی بخوریم.
اون اتفاق جالب هم از همین جا شروع شد.
ما معلمها بخاطر همین خانوادههامون با هم جور شدن همه همدیگر رو میشناسیم. حدود ۷۰ یا ۸۰ نفری میشیم هر سال با زن و بچه میریم زیارت حرم امام رضا.
مقدمات رو کامل میگم تا قشنگ اوضاع رو درک کنین.
زمان سرو غذا هر کسی با خانوادهاش روی یک میز مینشینه اما همه با هم هستیم خیلی هم با هم خوب هستیم.
اون شب زیبا و به یادماندنی غذا زرشک پلو با مرغ بود.
صبر کردیم همه از زیارت برگشتن ساعت ۹ شب بود.
رستوران اونجا یک سرآشپز خانم داره و دو تا دستیار که اونها هم خانم هستم
البته ناگفته نمونه همه محجبه هستن چون حسینیه هست. و خیلی هم با حیا
خانم گارسون سر هر میزی که میرفت میگفت: سینه میخورید یا ران؟!
همه هم انتخاب میکردن
البته تو مدرسه وقتی ناهارها که میشه کلی سر این موضوع میخندیم.
اونجا همه مرد هستیم. کلی با هم شوخی میکنیم میگیم ران و بگیر سینه میاد تو دستت!!
از بحث خارج نشیم
اون شب خانم گارسون از همه میپرسید: ما هم که تو ایران زندگی میکنیم جرأت نداریم جلوی خانمهامون شوخی کنیم.
هیچ موضوع گذشت
آخر غذا رسید غذا اضافه اومده بود به دلیل اینکه همه ما بچه داشتیم.
خانم گارسون غذای اضافه رو خواست بیاره تو جمع.
دیدیم دو تا بشقاب دستش گرفته و از آشپزخانه بیرون زد.
نه گذاشت نه برداشت
با اشاره به بشقاب مرغ تو دستش بلند گفت:
من دو تا سینه دارم کی میخوره؟
بابا منظورش سینه مرغ بود
همه مردها قرمز شدن
یه جوون توی ما بود یه دفعه برق زد زیر خنده رفت زیر میز غذاخوری
همه مردها به هر بهونهای میرفتن زیر میز غذاخوری میخندیدن…
سالن رفت رو هوا
ریز ریز حتی خانمهامون هم داشتن میخندیدن
خانم من با لگد محکم میزد به پهلوهام که زیر میز بودم
اون طرف رو نگاه کردم دیدم زن همکارم به همکارم میگفت کوفت درد زهر مار آبروم رفت بیا بالا
یکی از همکارها غذا پرید تو حلقش
باور کنید منظور گارسون سینه مرغ بود نه چیز دیگهای
اما آقایون میدونن ما چی برداشت میکنیم…
بعد از غذا معمولا میرفتیم بیرون اما اون شب خانمها دستهامون رو گرفتن هر کی رفت اتاق خودش
این موضوع حدود ۱۰ سال پیش اتفاق افتاد اما خاطرهاش ماندگار شد برامون
چند روز پیش که داشتیم تو مدرسه با معلمها صحبت میکردیم خاطره را تجدید کردیم یکی از همکارها گفت من حدود چند ماه داشتم جواب زنم رو پس میدادم برای اون اتفاق انگار من سینههام رو به حراج گذاشته بودم…
امیدوارم که لذت برده باشید
از جقیهای عزیز هم معذرت میخوام من سایز سینه گارسون رو اندازه نگرفته بودم چون گارسونهای حسینیه همشون لباسهاشون پوشیده و گشاد بود…
نوشته: معلم
10 پاسخ به “حراج سینه”
در این سایت، بخشی قرار داده شده که میتونید خاطرات خود را اونجا بذارید ولی شما خاطرهتون رو در قسمت داستانهای سکسی گذاشتید که کاملا اشتباهه.
اینکه جای اشتباه پست کردی به کناریزید نمیگی از خنده پاره شیم با این حجم کمدی؟رون یا سینه هررررررررررر!!!
چقدر هم خندهدار بود اصن پاره شدیم از خنده ایییییییش😒
بدبختیه این مملکت بخاطر همینه که چهارتا اوموله ندید بدید مثل شماها رفتید توی مدارس و اسم خودتونو گذاشتید معلمبعد همین شماها هستید که با شنیدن صدای کفش پاشنه بلند خانمها حشری میشید و میرید قانون کسشعر میذاریدبعد با خوشمزگی میای اینجا میگی شما جقیها!!!
عجبم از اون سه نفری که تا الان لایک کردن!!!
کوس مشنگ جقتو بزن معلم و از این غلطا بیاد تو این جور سایتا
سطح طنز یه معلم:
وقتی هم اصلاح طلبی هم میخوای تو بکن تو فعال باشی.
در ابتدا گفتی داستان نوشتن بلد نیستی، سوال من اینه کسی مجبورت کرده داستان بنویسی؟بعد گفتی اینو فرستادم که حال کنید، کدوم کسخلی با کسشعرای تو حال میکنه؟لطفا اراجیفتو در ذهن خودت نگهدار
اصلاً حال کردم با داستانت