بهش میگفتم داداش…

مادرم که از پدرم جدا شد من فقط ۹ سالم بود، ۶ ماه از جدایی مادر و پدرم نگذشته بود که پدرم ازدواج کرد بعد از ۹ ماه هم مادرم ازدواج کرد …
نامادری من زنه مهربانی بود اصالتا دهاتی بود شوهرش فوت کرده بود، یه دختر ۱۹ ساله بنام فاطمه داشت یه پسره ۱۴ ساله بنام مصطفی، منم ایمانم، پدرم ۴۲ ساله نامادری ۴۵ ساله، نامادریم وقتی وارد خونمون شد خیلی سعی میکرد هوای منو داشته باشه که غریبی نکنم ولی من از اول دوستش داشتم، فقط یک چیز بد داشت که اصلا حریم خصوصی حالیش نبود، اما آشپزی و خونه داری به جرأت میگم هیچکس تو دنیا حتی به گرد پاش هم نمیرسه، پسرش هیکلی دخترشم همینطور تو یازده سالگی که دیگه تقریبا عقلم هم میرسید بهش میگفتم مامان به مصطفی میگفتم داداش فاطمه هم که آبجی صداش میکردم، فاطمه و مامان خیلی با من رابطشون خوب بود ولی مصطفی شیطونی میکرد، بعضی وقتا که مامان خودش نمیتونست یا کار داشت به فاطمه اگر‌میخواست بره حموم میگفت منو هم بشوره یا به مصطفی میگفت، بستگی داشت کی بره زودتر حموم، با فلطمه که میرفتیم حموم شرت منو درنمیورد و آخرش فقط شرتم و در میورد میگفت خودت و بشور یعنی قسمت دول و کونم و بعد سریع حوله پیچم میکرد، اما برعکس مصطفی از اول لخت لختم میکرد و فقط زومش تا آخر رو دول و کونم بود و بیشتر دولم و میمالید منم خجالت میکشیدم به مامان بگم (هر چقدر هم که باهاش صمیمی بودم و حتی مامان بهش میگفتم اما یک خجالتی بین ما بود), من و مصطفی یک اتاق بپدیم مامان و بابا یک اتاق و فاطمه اتاق تکی داشت، من دوازده ساله شده بودم که حس میکردم مصطفی شب ها که خوابم می‌بره میاد بهم میچسبه و تند تند تکون میخوره و …
گذشت این داستان تا یک سال و خورده ای ادامه داشت، دیگه خودم میرفتم حموم مصطفی کاملا مرد شده بود بالاخره پنج شیش سال که عدد کمی نیست از من بزرگتر بود، فاطمه عم ازدواج کرده بود و تو شهر دیگه بود من هم اتاق فاطمه و گرفته بودم و منو مصطفی اتاق جدا جدا داشتیم، مصطفی تو این یک سال و نیم گذشته کاملا قبح و شکسته بود و با اینکه میدونست بیدارم میومد منو لاپایی میکرد و میرفت، یک روز که مامان رفت بیرون خرید مصطفی خواب بود من تو اتاق داشتم با کامپیوترم آی جی آی ۲ بازی میکردم، مصطفی از خواب بیدار شده بود همین‌طور که داشت کلوچه میخورد وارد اتاقم شد، گفت ایمان بلند شو، گفتم چرا داداشی؟
گفت میگم یه لحظه بلند شو (من قد ۱۵۵ بودم وزنم نزدیک ۵۰ کیلو موهای بلند و فر نه البته فر ریز نه موهام موج زیاد داره و رنگ موی قهوه ای چشم عسلی و صورتی مقبول و زیبا و بدنی بسیار نحیف و دخترونه) بلند شدم اومد نشست رو صندلی منو هم نشوند رو پاهاش من خیلی معذب شدم، قشنگ کیرش و زیرم احساس میکردم، بدون رد کردن مرحله فقط دویدم قسمت پایانی مرحله که مرحله تموم بشه (آی جی آی اگر می‌دونستی کجا قسمت پایانی هست و اگر میتوانستی با دویدن برسی تریلر آخر قسمت پخش میشدی و میرفتی مرحله بعد اونایی که بازی کردن میدونن) تا بازی و تموم کردم گفتم داداشی زشته این کارا، برای اولین بار بود که صحبت میکردم راجع به این موضوع, گفت چی زشته ؟ گفتم همین کارای بد که همیشه میکنی، گفت کاره بدی نیست، گفت چرا داداشی کاره بدیه به مامان میگم اگر از این کارا بکنی، اینجا خیلی بد قلبم و شکوند و دیگه از این به بعد رفته رفته بهش نگفتم داداشی ‌…
گفت اون مامانه منه اپن جنده که زیر خواب اینو اونه مامانه توه، من دستم و بلند کردم یه سیلی زدم تو صورتش و از ترس اشک ریختم، منو کشید زد زمین یعنی بلند کرد و پرتم کرد زمین، شلوارم و در‌آورد برگشتم با ناخن کشیدم روی صورتش، دستم و اینقدر بد پیچوند که چهار ساعت بعد مجبور شدیم بریم بیمارستان دستم و آتل بگیریم چون مچم در رفت، خلاصه شلوارش و کشید پایین، چندتا تف انداخت که هیچکدوم درست به سوراخم نخورد و یحورایی خشک خشک میخواست منو بکنه، من تقلا میکردم که نتونه کاری بکنه چون میدونستم داره چکار میکنه، کیرش و گذاشت رو سوراخم دوباره تکون خوردم، دست گذاشت پشت سرم، سرم و فشار داد رو زمین جوری که چشم و لپم رو زمین بود و درد گرفت منم بخاطر اینکه بیشتر فشار نده کاری نکردم، کیرش و تا مصفه کرد تو سوراخم راحت میتونم بگم ۱۷ سانت اندازه کیرش بود، وقتی کرد داخل جوری جیغ کشیدم که میتونم بگم شعاع ۲۰۰ متری همه شنیدن صدامو، کم کم داشت فشار میداد که همش و بکنه تو کونم و من حیغم بیشتر میشد و چشمام سیاهی میرفت، که یک لحظه صدای برخورد خیلی سنگینی و شنیدم، مامان بود (نامادریم مادرم بخاطر مهریه و پولی که گرفته بود حتی حق نداشت منو ببینه فقط چند بار مهر والدین منو دید و تمام) مامان با لگد زد به مصطفی و پرتش کرد لحظه ای که پرت شد از روم کیرش که داشت خارج میشد خخخخخخیلی درد گرفت، مامان رفت طرف مصطفی و با شدت هرچه تمام کتکش میزد، اصلا دیگه حواسش به من نبود و فقط مصطفی و کتک میزد، من کمی سینه خیز رفتم طرف مامان با حیغ گفتم مامان دارم می‌سوزم، که مامان متوجه نشد دو سه بار زدم به پاش که متوجه شد اشک میریختم و میگفتم میسوزم، بغلم کرد منو برد پایین خوابوند رو اُپن آشپزخونه و با یک دستمالی که خیسش کرد میکشید روی سوراخ کونم که آب سرده روی دستمال واقعا آرومم کرد، همه چیز و به مامان گفتم بعد اینکه دردم خوابید لرز کردم که مامان منو تو پتو پیچید همینطور که داشتم تعریف میکردم وقنی بهش گفتم میگه تو مامان من نیستی حرفم تموم نشده رفت بالا صدایی میومد مهیب!!! به شدت داشت کتکش میزد، دوباره اومد پایین دید دستم ورم کرده بابا هم رسید خونه به مامان گفت چی شده ؟ گفت فعلا هیچی نگو، برو بالا مصطفی و بیار منم ایمان و بغل میکنم ببریمشون بیمارستان بابا داشت قلبش وایمیساد سوار ماشین شدیم رفتیم بیمارستان من دستم و آتل گرفتن مصطفی هم سرش شکسته بود و صورتش خونی بود که باند پیچی کردن بابا همش میپرسید چی‌شده من هیچی نمیگفتم میترسیدم مامان سمیه و دعوا کنه که وقتی برگشتیم خونه براش تعریف کرد که بابا خیلی عصبانی شد اومد بالا پیشم مامان سمیه اشک می‌ریخت و معذرت خواهی میکرد منم میگفتم مامان گریه نکن تقصیر تو نیست بابا بخدا تقصیر مامان نیست، مامان مصطفی و فرستاد خونه آبجی بعد از یک هفته هم فرستادش پیش بابا بزرگ تو روستا و تا الان حتی یک بار هم نه خودش نه من مصطفی و ندیدیم …
ببخشید طولانی شد.

نوشته: ایمان

بازدید 4,525

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “بهش میگفتم داداش…”

  1. میشه دیگه توی زندگی خیلی از ما چه ایرانی چه خارجی که باشیم پر است از این ناراحتی های دیگه تا عمر داریم فراموش نمیشه و حقیقت این است که فقط شاید توی طولانی مدت با فرهنگ سازی صحیح بشه این موارد را کم کرد ولی بعید میدونم که روزی بیاد که آمار این حوادث تلخ به صفر برسه، امیدوارم روزهای خوبی را پیش رو داشته باشی تا تلخی این روزها را از یادت ببره. ممنون که خاطرت را با ما به اشتراک گذاشتید

  2. تو تا عمر داری باید سپاسگذار خدایی باشی که یه نامادریه مهربان تر از مادرت نصیبت کردو بیشتر سپاسگذار باشی بابت این اتفاق که زود متوجه شدن و این بوفالوی خپل رو از تو دور کردن و گر نه یه کونی حرفه ای ازت میساخت که نصف شهر میکردنت سیرگا نمیشدیاب سردی که به کونت زدن هم خوب بود سوراخت رو جمع کرده و این نشون میده نامادریت هم به شوهر اول و هم بابات کون زیاد داده

  3. پدوفیل رو باید یجوری تیکه تیکه کرد و سوزوند که نشون و ردی ازش نمونه رو زمین،چون با آینده بچه بازی میکنه،،،

  4. اگر دیر نشده باشه ،نامردی !باید پدرت رو مجبور نکنی نامادری رو برگردونه خونه ،جواب شرافت و انسانیت نباید نامردی باشهاگر دیر نشده فوری اقدام کن ،حتی اگر لازم باشه پدرت رو تهدید کن که اگه نامادریت رو برنگردونه ،خونه ترک میکنی و گم و‌گور میشی

  5. نمیگم زیبا بود چون فوت مادر و چنین رفتاری از کسی که بهش میگفتی برادر دلنشین نیست.خوشحالم که دیگه هیچوقت اونها رو ندیدی؛ سعی نکن دنبال دیدنشون هم باشی. خیلی از مرد ها در جایگاه پدرت وقتی اینطوری میشه میکشن کنار و هیچ کاری نمیکنن و به قول خودشون؛ میسازن .خداروشکر کن که پدرت قدری بهت اهمیت میده که اصلا براش مهم نبود کدوم خری بوده اون طرف؛ همه شون رو یه جا فرستاد برن. خداروشکر کن

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید