رو مبل لم داده بودم. صدای درب ورودی خونه اومد. داداشم همراه مامانم از مدرسه برگشتن. سپهر خیلی خوشحال با یه جعبه بزرگ نشست جلو تلویزیون…سپهر این چیه؟
مائده ایکس باکس!!! ایکس باکس!!!
به مامانم گفتم: اوهووو چه ول خرجیاا…ازین رسما نداشتیم ما.
پسرم شاگرد اول مدرسشونه… قربونش برم همه نمره هاش بیست شده… زِکی والا منم شاگرد اول مدرسه بودم چنین خدماتی به ما ارائه نمیشد…بله دیگه پسر عزیز دل مادر…
منم هویج دل مادر…
این چه حرفیه دختر، جفتتون برام عزیزین. من فرقی بین بچه هام نمیزارم…آره مامان کاملا مشخصه…
مامانم قاطی کرد: چیه میخوای پس بدم… سپهر پسرم بزار تو جعبه برشگردونیم خواهرت چشم دیدنت رو نداره…
چرا اینجوری میکنی مامان؟! حالا یه چی گفتم… مگه دیگه ول میکرد. وِر وِر وِر مغزمو خورد.
الانم غذا گذاشتم میرم شیفت…یادت نره نیم ساعت دیگه خاموشش کنیااا.
۳ ظهر بود صدای زنگ خونه اومد…درو باز کردم سپهر بود با دوستاش… سلام خاله… سلام خاله… سلام خاله یکی یکی از کنارم رد میشدن میرفتن تو حال…سپهر چه خبره اینجا؟
سپهر: خبری نیست که… میخوایم فیفا بزنیم…
ازین خبرا نیست اینجا هاا هر روز هر روز بیاریشون داد و هوار کل سه ماه تابستون مخ منو بخوریناا… مائده تاکسیک بازی در نیار دیگه… رفت پیش دوستاش…
رفتم تو اتاق درو بستم…صدای داد و بیدادشون بلند شد…مغزمو خوردین دیوونه هاا…در اتاق رو وا کردم ببینم چی میگن… یکیشون داشت میگفت خارتو گاییدم سپهر… سپهرم میگفت خار خودتو گاییدم…پنالتیت قبول نیست از رو دسته ی من نگاه کردی کدوم ور میخوام بزنم…ازین بگو مگوشون خندم گرفت رفتم پشتشون وایسادم…
با صدای بلند گفتم : آی آی آی کی منو گاییده…
۴ تاشون برگشتن منو نگاه کردن…نه به خدا خاله منظورم شما نبودین…چهارتا خرسه گنده نشستین کنار هم، ساله دیگه میرین دبیرستان این وضع حرف زدنه آخه…
خاله به خدا شمارو نمی گفتم…چرا دیگه داری به سپهر میگی خارتو گاییدم، خواهر سپهر کیه؟ من. تو اصلا شاشت کف کرده بخوای منو بگای؟
خاله…!
جواب منو نده بی چشمو رو…تو شاشت کف کرده؟ تو شاشت کف کرده؟ بگو دیگه… گفت خاله اول میگی جواب منو نده بعد میگی بگو… بالاخره بگم یا نگم؟ چقدر پر رویی تو، بنال ببینم چی میخوای بگی… تخم جن گفت آره خاله کف کرده…۴ تاییشون مثل کسخلا زدن زیر خنده…با صدای بلند گفتم: سپهر میخندی…داره میگه شاشم کف کرده منو میتونه بگاد تو میخندی…
سپهر گفت آخه داری چرت و پرت میگی مائده…منم لج کردم…باشه خودت خواستی.
اسمت چیه پُررو خان؟ با خنده گفت علی…
پس شاش همتون کف کرده دیگه…اصلا دودولاتون اینقدر بزرگ شده که صداتونو میندازین تو گلوتون خار همو میگاین؟
واقعا داشتم از حرص خوردن زیاد کسشر میگفتم… سپهر خرم تو سن بلوغ بدتر از من. لج بازی تو خونمونه.
سپهر بهم گفت: دیگه دودول نیست بگو کیر دهنت عادت کنه…هموش خندیدن… هرچی هم میزدم بدتر میشد!!
صبر کن مامان بیاد کونت پارس آقا سپهر…رفتم تو اتاق درو کوبیدم به هم…تو اتاق 20 بار حرفامو با حرفاشون مرور کردم… که باید اینجوری جوابشونو میدادم، اونجوری جواب میدادم… چرا جوابشونو درست ندادم…اگه اینو میگفتم میسوختن… آخه چرا اون موقع تو ذهنم نیومد…انقد حرص خوردم تا تصمیم گرفتم یه کاری کنم دهن سپهر سرویس شه جلو دوستاش تا اون باشه کسشر نگه…بگم کیر که دهنم عادت کنه هان!! بازم رفیقات میان دیگه…
چند روز از دوستاش خبری نبود…تا بالاخره اومدن بازم پای بازی نشستن… بوم!! صدای بلندی از حال اومد. رفتم ببینم چه گهی میخورن، دو تاشون داشتن کشتی میگرفتن با هم…هووی ی ی شاش کف کرده ها چیکار میکنین الان یه چیتون میشه…یکیشون گفت این کارا مردونس شما دخالت نکن… آی دوباره حرصم نگرفت! …کش تو مچمو در آوردم باهاش موهامو بستم…تیشرت بلند گشادمو کردم تو شلوارکم…گفتم مرد نمیبینم بینتون…برند تون کیه؟ گفتش من…اسمت چی بود؟ نوید… وایسادم جلوش شروع کردیم کشتی گرفتن…نسبت به من وزنی نداشت…دستامون تو هم گره شد…دستشو محکم کشید از دستم در اومد…از یقه تیشرتم به چاک سینه هام نگاه میکرد…یهو حمله کرد طرف پاهام خیمه زدم روش سرش بین پاهام بود سفت گرفته بودمش… دستشو انداخت کونمو گرفت…میخواست دستشو به پاهام برسونه…خودمو کشیدم عقب تر تا دستش به پاهام نرسه… یهو دستشو انداخت لای پاهام انگشتشو رو سوراخ کونم فشار میداد سعی میکرد منو بکشه طرف خودش…زور آنچنانی نداشت. سنگیمو انداختم روش چرخیدم تا به پهلوش برسم خیلی ایزی بود خودمو رسوندم پشتش روش خوابیدم و خاک شد…
رو زانو نشستم یه خورده نفس نفس زدم… گفتم همش همین بود…نرینین آقایون…حریف نبود؟… علی با غرور بلند شد تیشرتشو کند…گفت این بچه ذیقی رو بردن این همه داد و بیداد داره؟ … سپهر وایساده بود یه گوشه با اخم مارو نگاه میکرد…
گفتم: پهلوون نکشیمون… لباس کندی…چه بچه بی موی سفیدی…نمی کندی سنگین تر نبود بچه خوشگل؟ علی کفری شده بود…
به محض اینکه شروع کردیم پامو گرفت بلند کرد…تعادلم بهم ریخته بود رو یه پام وایساده بودم علی هولم میداد که بیوفتم…گردنشو گرفتم خودمو بهش چشسبوندم. سینه هامو رو صورتش فشار میدادم…او یکی پامم گرفت بغلم کرد زانو زد و خوابوندم زمین، افتاد روم. لنگام رفت رو هوا، تو اون لحظه پوزیشنم پوزیشن دادن بود:)) … همینطوری روم مونده بود خندم گرفت…با خنده گفتم دول موشی خفه نشی بیا بالا نفس بگیری…ممه های مامانت نیست که…دستمو انداختم زیر چونش به بغل فشار دادم سرشو برد عقب از روم بلند شد. پاهامو انداختم دور گردنش…دستاشو گرفت به پاهام تا جداشون کنه و سعی میکرد پاشه…کمرم رو هوا مونده بود. تیشرتم اومد پایین شیکمم افتاد بیرون…همچین حرکت خفنیم نکرده بودم در واقع صورت علی رو روی کصم فشار میدادمو دماغش داشت میرفت تو کصم:)))) …با لبخند بالا سرمو نیگاه کردم سپهر خون خونشو میخورد…یه پامو با زور از دور گردنش باز کرد… کف پامو گذاشتم رو صورتش با پا سرشو هول میدادم عقب…دماغشو گذاشتم بین شست پام و انگشت بغلش و گرفتمش… حسابی حرصی شده بود…اون یکی پامم از گردنش بلند کرد…سریع به پهلو شدم تا اومدم وایسم دستشو انداخت منو بگیره شلوارکمو گرفت کشید و از دستش ول شد شلوارکم اومد پایینتر…بلند شو علی کوچولوو…همین که اومد بلند شه رفتم از پشت دستامو بهش قفل کردم با یه هول افتاد…سرمو رو کمرش گذاشتم واسه تحقیرش چنتا تلمبه به کونش زدم…دستام زیر شیکمش بود…کِرمم گرفت دستمو همون زیر بردم روی کیرش شلوارش باد کرده بود… سففففت مثل سنگ… تقلا میکرد از زیرم بیاد بیرون…بزار ببینم واقعا کف کرده شاشش… دستمو از کش شلوارش رد کردم رسوندم به کیرش خب این سرشه اوه اوه چقد لیز بود…بیب بیب… بقیه نفهمیدن این بیب بیب چی بود ولی علی خوب میدونست کله کیرشو دوبار فشار داده بودم :))) دستمو بیشتر بردم تو، آها این ساقشه تا رسیدم به خایه هاش…دستمو دور کیرش گرفتم چندبار بالا پایین کردم. دستمو کشیدم بیرون بوش کردم بوی زنا میداد. علی به پهلو چرخید کمرمو گرفت و شروع کرد به کشیدن من… با این کشیدن تیشرتم اومد بالا تا گردنم سوتین کشیم معلوم شد… منم پروو ادامه میدادم…دستشو برد پایین لباسم اومد پایین و دوباره آورد بالا این دفعه دستش رفت زیر تیشرتم همینطور که میکشید سوتین کشیم رفت کنار دستش رو سینم قرار گرفت، ممو فشار میداد…به شکل باورنکردنی بهم حال میداد…از زیر دستش به طرف مخالف خودمو کشیدم تا خودمو بکشم بیرون سفت سینمو گرفته بود…از من تقلا از اون انکار…دستش زیر تیشرتم بود و تیشرت نمیزاشت خودمو آزاد کنم دستامو بردم بالا سرمو از یقه تیشرت آوردم بیرون و بعد دستامو از آستین کشیدم بیرون رها شدم اما تیشرتم نه!..تیز نشستم رو علی دوتا دستاشو گرفتم بردم بالای سرش…کیر علی رو زیرم حس میکردم…علی بی حرکت موند…چی شد تسلیم شدی؟…دیگه مقاومت نمی کنی؟…سپهر رو نیگا کردم خشک شده بود…نوید و اون یکیم دهنشون وا مونده بود…چیه؟ مُردین؟
عرق صورتم رو بدنش می ریخت…لبخند پیروزی رو لبام بود…نفس نفس میزدم…یه باد ضعیفی عرق سینه هامو خنک میکرد. دم و باز دم نفس علی رو روی نوک سینه هام حس میکردم.این غیر طبیعی بود…یه نگاه انداختم… کش سوتینم بالای ممه هام مونده بود، سینه هام جلو 4تا بچه ها بیرون بودن…از همه بدتر اینکه به فاصله چند سانتیمتری صورت علی بود…شلوارکم یه مقداری پایین اومده بود و چاک کونم معلوم بود…اوا خاک به سرم!!! دستای علی رو ول کردم…همچنان پایین شیکمش نشسته بودم و از قصد از روش بلند نمیشدم…طولش میدادم یه جورایی از این اتفاق خوشم اومده بود که 4 تا پسر میخکوب ممه هامن و نگاش میکنن… با شیطنت خودمو یکمی بلند میکردم و میشستم تا باعث لرزش ممه هام بشه…دستامو گذاشتم رو شیکم علی بازو هامو به ممه هام فشار دادم ممه هامو چسبوندم به هم با لبخند موزیانه ای لبمو گاز گرفتم…سرمو بردم پایین به سینه سفید و سربالام نگاه کردم بعد همینطوری که لبمو گاز گرفته بودم تو صورت تک تکشون نگاه کردم… تو چشمای داداشم زل زدم…به هوای اینکه از بالای سر علی تیشرمو بردارم خم شدم ممه هامو گذاشتم رو صورتش چشم از داداشم بر نمیداشتم، تیشرتمو برداشتم دوباره نشستم همونجا و خودمو ریز روی کیرش جلو عقب میکردم، همزمان بدون اینکه سوتینمو درست کنم دستمو کردم تو یه آستین لباسم و بعد سرمو کردم تو یقش و بعد اون یکی دستم، آروم تی شرتمو دادم پایین… قلبم تند تند میزد…از رو علی پاشدم خیلی هیجان زده بودم…اصلا به روی خودم نیاوردم.
چی شد؟؟؟ گُندتون این بود؟؟…رفتم از یخچال بطری آب برداشتم سر کشیدم…نبینم دیگه گُنده گوزی کنیدااا…رفتم تو اتاق درو بستم…پوستم دون دون شده بود. بالشت رو گذاشتم وسط تخت نشستم روش… تیشرتمو کندم… تو آینه میز آرایشم خودمو نگاه کردم…به سینه هام…شلوارکمو کشیدم پایین تر تا مثل اون موقع بشه. خودمو تو اون شرایط تصور کردم…چقدر سکسی بود…خم شدم قمبل کردم و دستامو گذاشتم بالای بالشت مثل اون موقع که دستای علیو گرفته بودم و دوباره تو آینه خودمو نگاه کردم…نگاه های اون چهار تا بچه تازه به بلوغ رسیده…
دوباره باید انجامش میدادم، یه سر بزنم ببینم در چه حالن این توله ها…رو زانوهام وایسادم جلو آینه سینه هامو گرفتم دستم دختر چقد تو هولویی…سوتینمو کلا درآوردم، شلوارکمم همینطور…تیشرت لشمو دوباره پوشیدم…من عاشق تیشرتای لش بلندم…تا بالای زانو رو میپوشونه هم اینقد پتو پهنه که توش راحتی… جلو آینه خودمو برای بار آخر نیگا کردن موهامو باز کردم ریختم رو شونه هام… یه چیزی کم داشت هنوز…نوک سینه هامو گرفتم و باهاشو ور رفتم تا سفت شن…الان بهتر شد…هنوز داشتن بازی میکردن با چه رویی هنوز نشستن… من بودم صحنه رو ترک میکردم…علی و نوید دسته کنسول دستشون بود… اون یکی پسره جلو مبل نشسته بود…سپهر کف خوابیده بود پاهاشو گذاشته بود رو میز تلویزیون بازی رو نگاه میکرد. رفتم پشت اون پسره رو مبل چهار زانو نشستم…دوباره حواسشون به من جمع شد…یه خورده بازیشونو تماشا کردم…داشتم فکر میکردم چیکار کنم با روح و روانشون بازی بشه…اره اون پسره که جلوم نشسته…پاهامو دراز کردم گذاشتم دو طرف سرش رو شونه هاش…پسره اسمت چیه؟ … سرشو میخواست برگردونه کف پامو کنار صورتش فشار دادم… نمیخواد برگردی اسمتو بگو… اسمم میلاد خاله…علی،نوید و میلاد…خوبه باز دفعه اوله تو جمع پسرونه محمد نداریم. با شستم صورتشو نوازش کردم…پاهامو رو به داخل چرخوندمو انگشتامو گرفتم جلو دهنش…علی هی بر می گشت مارو نگاه میکرد بین بازی…سپهر اعصاب براش نمونده بود…انگشتامو به لب میلاد میمالیدم…سپهر: مائده داری چه غلطی میکنی مثلا؟ به تو ربطی نداره عن آقا سرت تو کار خودت باشه کارای مردونتو بکن هر کاری دوست دارم میکنم با بزرگترت درست صحبت کن…سپهر: نکنم چی میشه مثلا؟ هیچی نمیشه کونت پاره میشه…
میلاد!! بله خاله…وقتی باهات صحبت میکنم برگرد نیگام کن با گلدون که صحبت نمی کنم…گفت پاهاتو بردار برگردم خب…
نُچ… همینطوری برگرد…همونجا که نشسته بود بین پاهام دور خودش چرخید…همینطوری که پاهام رو شونه هاش بود پامو باز تر کردم شرتمو ببینه…علی بازی رو استپ کرد…همشون منو نگاه میکردن…همکلاسی سپهری؟ بله…خونتون کجاست؟؟
هههوی ی ی کجا رو نیگا میکنی؟ گفتم: شرط ادب اینه که وقتی یه خانم محترم باهات صحبت میکنه تو چشماش نگاه کنی…گفتی خونتون کجاس؟ کوچه مسجد خاله…خاله چیه؟ بهم بگو خانم…100 مطمئن بودم از قسمت توری شورتم قسمت بالایی خط کصم پیداس…همینطوری که صحبت میکردم چشماش رو صورتم نمیموند می رفت رو شرتم…گفتی خونتون کجاس؟ کوچه مسجد خانم… اون سه تای دیگه سرشونو اینور اونور میکردن که بتونن چیزی که میلاد میبینه ببینن…این تلاششون منو هورنی میکرد…همین دوتا کوچه پایین تر آره؟ آره خانم…انگشتای پامو می کشیدند دور دهنش اونم فقط وسط پاهامو نگاه میکرد…تو نفر چندم کلاس شدی که سپهر اول شده؟ علی گفت این مغز تو کلش نیست که، فقط فوتبالش خوبه…شستمو فشار دادم رو لباش گفتم بگو آ آ آ…اونم دهنشو باز کرد آ آ آ… شستمو تو دهنش عقب جلو کردم…شستم خیس شده بود…لباشو دورش غنچه کرد منم چند بار عقب جلو کردم کشیدم بیرون… لوووپ!! صدا داد…میلاد تو کل این مدت فقط به شرتم نگاه میکرد…
ای بابا…ای بابا تو که همش حواست پرت اینه که، بزار راحتت کنم… پاهامو گذاشتم زمین…دستمو بردم زیر لباسم شورتمو کشیدم تا زانوهام تو صورت سه تای دیگه نگاه کردم… چشماشون خمار بود… پاهامو تک تک آوردم بالا و شرت رو از پام دراوردم و با شرتم موهامو بستم…پاهامو انداختم رو هم…چشماش پر التماس بود که دوباره پاهامو از هم وا کنم…پلک نمیزد…چقد گفتم تو چشمام نگاه کن الان دیگه همونم نداری…اون سه تا که دور نشسته بودن با تعجب همدیگه رو نگاه کردن…بیاین جلو کنار هم وایسین ببینم…خیلی بامزه بود 4تاشون دستاشونو گرفته بودن جلوشون انگار میخوام ضربه ایستگاهی بزنم:))) دستاتونو بردارین دول موشیا چیزی که ندارینو نمیخواد بپوشونین. هنوز ایده ای نداشتم باهاشون چیکار کنم…گفتم: ببینم کی از همتون مرد تره…من، من خاله، نخیر من…سپهر اینا چی میگن؟ مال تو بزرگتر یا اینا؟ معلومه مال من!!
کف پامو گذاشتم رو فاق شلوار سپهر گفتم نچ، بعد علی و همین کارو واسه دوتای دیگه کردم…اینجوری نمیشه فهمید!!
بیاین رو مبل وایسین تخم سگا…4تاییشون عین سگ حرف گوش کن شده بودن…چرا وایسادین دربیارین ببینم کی راست میگه مردتره کی دروغ…چهارتایی کامل کشیدن پایین…خیلی خنده دار بود کیراشون عین چهارتا کرم که از سیب سرشونو آوردن بیرون تکون میخوردن…کیراشون نبض میزد :)) از رو اوپن یه قاشق برداشتم رفتم سراغ نوید…دسته قاشق رو گرفتم زیر کیرش اینور اونورش کردم یه آب بی رنگی از سر کیرش آویزون شده بود کش میومد میریخت پایین…نوید ازین به بعد سعیده صدات میکنم این چیه؟ من مَردم من مَردم این بود؟ بیا پایین بیا پایین سرمون درد گرفت…قاشقو گرفتم به کیر میلاد…گفتم کیرت واقعا کیریه نا امیدم کردی بیا پایین توام… علی و سپهر رو مبل مونده بودن…بین دوتاشون وایسادم تک تک به کیراشون نیگا کردم بعد به صورتشون…جفتشون زور میزدن کلاهک کیراشون بزرگ شده بود و قرمز، کمراشونو داده بودن جلو تا کیرشون بزرگتر نشون بده…هربار که زور میزدن کیراشون بالا پایین میشد…کیر داداشمو رو با دست گرفتم شروع کردم براش جغ زدن آب سر کیرش دستمو لیز کرد اینقد آبش زیاد بود وقتی جلو عقب که میکردم صدای شالاپ شولوپ میداد:)) کیر علیم با اون یکی دستم گرفتم همینکارو باهاش کردم…هرکی زودتر بیاد بازندس…برنده یه جایزه خوب پیش من داره…خودم ازین کار هورنی شده بودمو داغ…با انرژی وایساده بودم براشون جغ میزدم…با شیطنت تو چشمای داداشم نگاه کردم…سرمو جلو کیرش گرفتم زبونمو کشیدم سر کیرش گفتم شاگرد اول کلاس، آبت نمیاد نه؟ رفتم سراغ علی سرمو جلو کیرش گرفتم همینطور که تو چشماش نگاه میکردم لبامو گذاشتم سر کیرش یه خورده سر کیرشو کردم تو دهنم… سرمو که بردم عقب آبش بین لبمو کیرش کش اومد با نیشخند تو چشماش نگاه کردم. لبامو به هم مالیدم لیز شده بود لب پایینمو خوردم ببینم چه مزه ایه آبش…یهو داداشم زانوهاش خم شد…نیگاش کردم…آبش پاشید بیرون…بیشترش ریخت رو فرش و مقداریش رو ساق دستمو پشت دستم…هوووی چیکار میکنی؟ ریدی تو خونه…جفت کیراشونو ول کردم…آب سفید پشت دستمو بو کردم…عجب پس اینه…بهش زبون زدم مزه خاصی نمیداد…آقا سپهر عَن، برو دستمال بیارر فرشو پاک کن…دستمال کاغذی روی میزو آورد دوتام من برداشتم دستمو پاک کردم…برو اونور سپهر خودم پاک میکنم… چهار دستو پا شدم با دستمال کاغذی شروع کردم پاک کردن آب داداشم از رو زمین ۴ تاشون هرجا که بودن جمع شدن پشتم …اینا چرا جمع شدن پشتم؟ یادم افتاد که شورت پام نیست…زیر چشمی نگاهشون کردم کون لخت دو زانو نشسته بودن کیراشون تو دستشون… دوباره هورنی شدم…تیشرتمو با دست کشیدم جلو تا وسطای کمرم، کامل کونم افتاد بیرون تیشرت گشادم از تنم جدا شده بود و میتونستن شیکم و سینه هامم ببینن…کونمو دادم بالاتر و سرمو آوردم پایین تر لباسم سُر خورد و تقریبا لخت مادرزاد جلوی پسرا داشتم چهار دست و پا زمینو پاک میکردم…خودمو تکون میدادم زاویمو عوض میکردم… سینه هام آویزون بودن و با تکونام میلرزیدن…حسابی لفتش میدادم و ازین کار لذت میبردم…حس کردم آب کصم از کنار رونم داره میاد پایین… دلم میخواست بدم…نیاز داشتم دستاشونو رو بدنم حس کنم…تو این فکر بودم که یهو یکی انگشتشو کشید روی کصم خودمو کشیدم جلو…با همون یه لمس کل بدنم لرزید…برگشتم سمتشون نشستم… کی این گهو خورد؟ سپهر کی دستشو به کس خواهرت زد؟…یه نگاه کردم به کیرای سفتو خیسشون دلم میخواست تک تک براشون بخورم…میلاد انگشتاشو به هم میکشید…خاله مگه دخترام آب دارن؟
حالم خراب شده بود دستمو بردم رو کصم شروع کردم مالیدن…از رو تیشرت سینمو گرفتم دستمو گرفتم جلوشون گفتم: آره خاله نیگا کن دستم خیسه…دیگه بسشون بود…رو به میلاد کردم: دیگه ازین گه ها نخوری دفعه آخرت باشه…بلند شدم برم سمت اتاق، علی دستمو گرفت خاله مائده جایزه من چی میشه؟ گفتم همه اینا جایزت بود دیگه…رفتم تو اتاق خواب… یه مدت بعد مامانم از شیفت برگشت…سلام بچه هاا…رفت تو اتاقش…در اتاقش نیمه باز بود اون 4تا خیلی پررو شده بودن یواشکی دم در اتاق مامان وایسادن لباس عوض کردنشو نگاه میکردن…
یه هفته خبری از بچه ها نشد…سپهرم گوشه گیر شده بود… به وضوح زیر چشمش کبود شده بود و همش تو اتاقش بود…
مائده ایکس باکس!!! ایکس باکس!!!
به مامانم گفتم: اوهووو چه ول خرجیاا…ازین رسما نداشتیم ما.
پسرم شاگرد اول مدرسشونه… قربونش برم همه نمره هاش بیست شده… زِکی والا منم شاگرد اول مدرسه بودم چنین خدماتی به ما ارائه نمیشد…بله دیگه پسر عزیز دل مادر…
منم هویج دل مادر…
این چه حرفیه دختر، جفتتون برام عزیزین. من فرقی بین بچه هام نمیزارم…آره مامان کاملا مشخصه…
مامانم قاطی کرد: چیه میخوای پس بدم… سپهر پسرم بزار تو جعبه برشگردونیم خواهرت چشم دیدنت رو نداره…
چرا اینجوری میکنی مامان؟! حالا یه چی گفتم… مگه دیگه ول میکرد. وِر وِر وِر مغزمو خورد.
الانم غذا گذاشتم میرم شیفت…یادت نره نیم ساعت دیگه خاموشش کنیااا.
۳ ظهر بود صدای زنگ خونه اومد…درو باز کردم سپهر بود با دوستاش… سلام خاله… سلام خاله… سلام خاله یکی یکی از کنارم رد میشدن میرفتن تو حال…سپهر چه خبره اینجا؟
سپهر: خبری نیست که… میخوایم فیفا بزنیم…
ازین خبرا نیست اینجا هاا هر روز هر روز بیاریشون داد و هوار کل سه ماه تابستون مخ منو بخوریناا… مائده تاکسیک بازی در نیار دیگه… رفت پیش دوستاش…
رفتم تو اتاق درو بستم…صدای داد و بیدادشون بلند شد…مغزمو خوردین دیوونه هاا…در اتاق رو وا کردم ببینم چی میگن… یکیشون داشت میگفت خارتو گاییدم سپهر… سپهرم میگفت خار خودتو گاییدم…پنالتیت قبول نیست از رو دسته ی من نگاه کردی کدوم ور میخوام بزنم…ازین بگو مگوشون خندم گرفت رفتم پشتشون وایسادم…
با صدای بلند گفتم : آی آی آی کی منو گاییده…
۴ تاشون برگشتن منو نگاه کردن…نه به خدا خاله منظورم شما نبودین…چهارتا خرسه گنده نشستین کنار هم، ساله دیگه میرین دبیرستان این وضع حرف زدنه آخه…
خاله به خدا شمارو نمی گفتم…چرا دیگه داری به سپهر میگی خارتو گاییدم، خواهر سپهر کیه؟ من. تو اصلا شاشت کف کرده بخوای منو بگای؟
خاله…!
جواب منو نده بی چشمو رو…تو شاشت کف کرده؟ تو شاشت کف کرده؟ بگو دیگه… گفت خاله اول میگی جواب منو نده بعد میگی بگو… بالاخره بگم یا نگم؟ چقدر پر رویی تو، بنال ببینم چی میخوای بگی… تخم جن گفت آره خاله کف کرده…۴ تاییشون مثل کسخلا زدن زیر خنده…با صدای بلند گفتم: سپهر میخندی…داره میگه شاشم کف کرده منو میتونه بگاد تو میخندی…
سپهر گفت آخه داری چرت و پرت میگی مائده…منم لج کردم…باشه خودت خواستی.
اسمت چیه پُررو خان؟ با خنده گفت علی…
پس شاش همتون کف کرده دیگه…اصلا دودولاتون اینقدر بزرگ شده که صداتونو میندازین تو گلوتون خار همو میگاین؟
واقعا داشتم از حرص خوردن زیاد کسشر میگفتم… سپهر خرم تو سن بلوغ بدتر از من. لج بازی تو خونمونه.
سپهر بهم گفت: دیگه دودول نیست بگو کیر دهنت عادت کنه…هموش خندیدن… هرچی هم میزدم بدتر میشد!!
صبر کن مامان بیاد کونت پارس آقا سپهر…رفتم تو اتاق درو کوبیدم به هم…تو اتاق 20 بار حرفامو با حرفاشون مرور کردم… که باید اینجوری جوابشونو میدادم، اونجوری جواب میدادم… چرا جوابشونو درست ندادم…اگه اینو میگفتم میسوختن… آخه چرا اون موقع تو ذهنم نیومد…انقد حرص خوردم تا تصمیم گرفتم یه کاری کنم دهن سپهر سرویس شه جلو دوستاش تا اون باشه کسشر نگه…بگم کیر که دهنم عادت کنه هان!! بازم رفیقات میان دیگه…
چند روز از دوستاش خبری نبود…تا بالاخره اومدن بازم پای بازی نشستن… بوم!! صدای بلندی از حال اومد. رفتم ببینم چه گهی میخورن، دو تاشون داشتن کشتی میگرفتن با هم…هووی ی ی شاش کف کرده ها چیکار میکنین الان یه چیتون میشه…یکیشون گفت این کارا مردونس شما دخالت نکن… آی دوباره حرصم نگرفت! …کش تو مچمو در آوردم باهاش موهامو بستم…تیشرت بلند گشادمو کردم تو شلوارکم…گفتم مرد نمیبینم بینتون…برند تون کیه؟ گفتش من…اسمت چی بود؟ نوید… وایسادم جلوش شروع کردیم کشتی گرفتن…نسبت به من وزنی نداشت…دستامون تو هم گره شد…دستشو محکم کشید از دستم در اومد…از یقه تیشرتم به چاک سینه هام نگاه میکرد…یهو حمله کرد طرف پاهام خیمه زدم روش سرش بین پاهام بود سفت گرفته بودمش… دستشو انداخت کونمو گرفت…میخواست دستشو به پاهام برسونه…خودمو کشیدم عقب تر تا دستش به پاهام نرسه… یهو دستشو انداخت لای پاهام انگشتشو رو سوراخ کونم فشار میداد سعی میکرد منو بکشه طرف خودش…زور آنچنانی نداشت. سنگیمو انداختم روش چرخیدم تا به پهلوش برسم خیلی ایزی بود خودمو رسوندم پشتش روش خوابیدم و خاک شد…
رو زانو نشستم یه خورده نفس نفس زدم… گفتم همش همین بود…نرینین آقایون…حریف نبود؟… علی با غرور بلند شد تیشرتشو کند…گفت این بچه ذیقی رو بردن این همه داد و بیداد داره؟ … سپهر وایساده بود یه گوشه با اخم مارو نگاه میکرد…
گفتم: پهلوون نکشیمون… لباس کندی…چه بچه بی موی سفیدی…نمی کندی سنگین تر نبود بچه خوشگل؟ علی کفری شده بود…
به محض اینکه شروع کردیم پامو گرفت بلند کرد…تعادلم بهم ریخته بود رو یه پام وایساده بودم علی هولم میداد که بیوفتم…گردنشو گرفتم خودمو بهش چشسبوندم. سینه هامو رو صورتش فشار میدادم…او یکی پامم گرفت بغلم کرد زانو زد و خوابوندم زمین، افتاد روم. لنگام رفت رو هوا، تو اون لحظه پوزیشنم پوزیشن دادن بود:)) … همینطوری روم مونده بود خندم گرفت…با خنده گفتم دول موشی خفه نشی بیا بالا نفس بگیری…ممه های مامانت نیست که…دستمو انداختم زیر چونش به بغل فشار دادم سرشو برد عقب از روم بلند شد. پاهامو انداختم دور گردنش…دستاشو گرفت به پاهام تا جداشون کنه و سعی میکرد پاشه…کمرم رو هوا مونده بود. تیشرتم اومد پایین شیکمم افتاد بیرون…همچین حرکت خفنیم نکرده بودم در واقع صورت علی رو روی کصم فشار میدادمو دماغش داشت میرفت تو کصم:)))) …با لبخند بالا سرمو نیگاه کردم سپهر خون خونشو میخورد…یه پامو با زور از دور گردنش باز کرد… کف پامو گذاشتم رو صورتش با پا سرشو هول میدادم عقب…دماغشو گذاشتم بین شست پام و انگشت بغلش و گرفتمش… حسابی حرصی شده بود…اون یکی پامم از گردنش بلند کرد…سریع به پهلو شدم تا اومدم وایسم دستشو انداخت منو بگیره شلوارکمو گرفت کشید و از دستش ول شد شلوارکم اومد پایینتر…بلند شو علی کوچولوو…همین که اومد بلند شه رفتم از پشت دستامو بهش قفل کردم با یه هول افتاد…سرمو رو کمرش گذاشتم واسه تحقیرش چنتا تلمبه به کونش زدم…دستام زیر شیکمش بود…کِرمم گرفت دستمو همون زیر بردم روی کیرش شلوارش باد کرده بود… سففففت مثل سنگ… تقلا میکرد از زیرم بیاد بیرون…بزار ببینم واقعا کف کرده شاشش… دستمو از کش شلوارش رد کردم رسوندم به کیرش خب این سرشه اوه اوه چقد لیز بود…بیب بیب… بقیه نفهمیدن این بیب بیب چی بود ولی علی خوب میدونست کله کیرشو دوبار فشار داده بودم :))) دستمو بیشتر بردم تو، آها این ساقشه تا رسیدم به خایه هاش…دستمو دور کیرش گرفتم چندبار بالا پایین کردم. دستمو کشیدم بیرون بوش کردم بوی زنا میداد. علی به پهلو چرخید کمرمو گرفت و شروع کرد به کشیدن من… با این کشیدن تیشرتم اومد بالا تا گردنم سوتین کشیم معلوم شد… منم پروو ادامه میدادم…دستشو برد پایین لباسم اومد پایین و دوباره آورد بالا این دفعه دستش رفت زیر تیشرتم همینطور که میکشید سوتین کشیم رفت کنار دستش رو سینم قرار گرفت، ممو فشار میداد…به شکل باورنکردنی بهم حال میداد…از زیر دستش به طرف مخالف خودمو کشیدم تا خودمو بکشم بیرون سفت سینمو گرفته بود…از من تقلا از اون انکار…دستش زیر تیشرتم بود و تیشرت نمیزاشت خودمو آزاد کنم دستامو بردم بالا سرمو از یقه تیشرت آوردم بیرون و بعد دستامو از آستین کشیدم بیرون رها شدم اما تیشرتم نه!..تیز نشستم رو علی دوتا دستاشو گرفتم بردم بالای سرش…کیر علی رو زیرم حس میکردم…علی بی حرکت موند…چی شد تسلیم شدی؟…دیگه مقاومت نمی کنی؟…سپهر رو نیگا کردم خشک شده بود…نوید و اون یکیم دهنشون وا مونده بود…چیه؟ مُردین؟
عرق صورتم رو بدنش می ریخت…لبخند پیروزی رو لبام بود…نفس نفس میزدم…یه باد ضعیفی عرق سینه هامو خنک میکرد. دم و باز دم نفس علی رو روی نوک سینه هام حس میکردم.این غیر طبیعی بود…یه نگاه انداختم… کش سوتینم بالای ممه هام مونده بود، سینه هام جلو 4تا بچه ها بیرون بودن…از همه بدتر اینکه به فاصله چند سانتیمتری صورت علی بود…شلوارکم یه مقداری پایین اومده بود و چاک کونم معلوم بود…اوا خاک به سرم!!! دستای علی رو ول کردم…همچنان پایین شیکمش نشسته بودم و از قصد از روش بلند نمیشدم…طولش میدادم یه جورایی از این اتفاق خوشم اومده بود که 4 تا پسر میخکوب ممه هامن و نگاش میکنن… با شیطنت خودمو یکمی بلند میکردم و میشستم تا باعث لرزش ممه هام بشه…دستامو گذاشتم رو شیکم علی بازو هامو به ممه هام فشار دادم ممه هامو چسبوندم به هم با لبخند موزیانه ای لبمو گاز گرفتم…سرمو بردم پایین به سینه سفید و سربالام نگاه کردم بعد همینطوری که لبمو گاز گرفته بودم تو صورت تک تکشون نگاه کردم… تو چشمای داداشم زل زدم…به هوای اینکه از بالای سر علی تیشرمو بردارم خم شدم ممه هامو گذاشتم رو صورتش چشم از داداشم بر نمیداشتم، تیشرتمو برداشتم دوباره نشستم همونجا و خودمو ریز روی کیرش جلو عقب میکردم، همزمان بدون اینکه سوتینمو درست کنم دستمو کردم تو یه آستین لباسم و بعد سرمو کردم تو یقش و بعد اون یکی دستم، آروم تی شرتمو دادم پایین… قلبم تند تند میزد…از رو علی پاشدم خیلی هیجان زده بودم…اصلا به روی خودم نیاوردم.
چی شد؟؟؟ گُندتون این بود؟؟…رفتم از یخچال بطری آب برداشتم سر کشیدم…نبینم دیگه گُنده گوزی کنیدااا…رفتم تو اتاق درو بستم…پوستم دون دون شده بود. بالشت رو گذاشتم وسط تخت نشستم روش… تیشرتمو کندم… تو آینه میز آرایشم خودمو نگاه کردم…به سینه هام…شلوارکمو کشیدم پایین تر تا مثل اون موقع بشه. خودمو تو اون شرایط تصور کردم…چقدر سکسی بود…خم شدم قمبل کردم و دستامو گذاشتم بالای بالشت مثل اون موقع که دستای علیو گرفته بودم و دوباره تو آینه خودمو نگاه کردم…نگاه های اون چهار تا بچه تازه به بلوغ رسیده…
دوباره باید انجامش میدادم، یه سر بزنم ببینم در چه حالن این توله ها…رو زانوهام وایسادم جلو آینه سینه هامو گرفتم دستم دختر چقد تو هولویی…سوتینمو کلا درآوردم، شلوارکمم همینطور…تیشرت لشمو دوباره پوشیدم…من عاشق تیشرتای لش بلندم…تا بالای زانو رو میپوشونه هم اینقد پتو پهنه که توش راحتی… جلو آینه خودمو برای بار آخر نیگا کردن موهامو باز کردم ریختم رو شونه هام… یه چیزی کم داشت هنوز…نوک سینه هامو گرفتم و باهاشو ور رفتم تا سفت شن…الان بهتر شد…هنوز داشتن بازی میکردن با چه رویی هنوز نشستن… من بودم صحنه رو ترک میکردم…علی و نوید دسته کنسول دستشون بود… اون یکی پسره جلو مبل نشسته بود…سپهر کف خوابیده بود پاهاشو گذاشته بود رو میز تلویزیون بازی رو نگاه میکرد. رفتم پشت اون پسره رو مبل چهار زانو نشستم…دوباره حواسشون به من جمع شد…یه خورده بازیشونو تماشا کردم…داشتم فکر میکردم چیکار کنم با روح و روانشون بازی بشه…اره اون پسره که جلوم نشسته…پاهامو دراز کردم گذاشتم دو طرف سرش رو شونه هاش…پسره اسمت چیه؟ … سرشو میخواست برگردونه کف پامو کنار صورتش فشار دادم… نمیخواد برگردی اسمتو بگو… اسمم میلاد خاله…علی،نوید و میلاد…خوبه باز دفعه اوله تو جمع پسرونه محمد نداریم. با شستم صورتشو نوازش کردم…پاهامو رو به داخل چرخوندمو انگشتامو گرفتم جلو دهنش…علی هی بر می گشت مارو نگاه میکرد بین بازی…سپهر اعصاب براش نمونده بود…انگشتامو به لب میلاد میمالیدم…سپهر: مائده داری چه غلطی میکنی مثلا؟ به تو ربطی نداره عن آقا سرت تو کار خودت باشه کارای مردونتو بکن هر کاری دوست دارم میکنم با بزرگترت درست صحبت کن…سپهر: نکنم چی میشه مثلا؟ هیچی نمیشه کونت پاره میشه…
میلاد!! بله خاله…وقتی باهات صحبت میکنم برگرد نیگام کن با گلدون که صحبت نمی کنم…گفت پاهاتو بردار برگردم خب…
نُچ… همینطوری برگرد…همونجا که نشسته بود بین پاهام دور خودش چرخید…همینطوری که پاهام رو شونه هاش بود پامو باز تر کردم شرتمو ببینه…علی بازی رو استپ کرد…همشون منو نگاه میکردن…همکلاسی سپهری؟ بله…خونتون کجاست؟؟
هههوی ی ی کجا رو نیگا میکنی؟ گفتم: شرط ادب اینه که وقتی یه خانم محترم باهات صحبت میکنه تو چشماش نگاه کنی…گفتی خونتون کجاس؟ کوچه مسجد خاله…خاله چیه؟ بهم بگو خانم…100 مطمئن بودم از قسمت توری شورتم قسمت بالایی خط کصم پیداس…همینطوری که صحبت میکردم چشماش رو صورتم نمیموند می رفت رو شرتم…گفتی خونتون کجاس؟ کوچه مسجد خانم… اون سه تای دیگه سرشونو اینور اونور میکردن که بتونن چیزی که میلاد میبینه ببینن…این تلاششون منو هورنی میکرد…همین دوتا کوچه پایین تر آره؟ آره خانم…انگشتای پامو می کشیدند دور دهنش اونم فقط وسط پاهامو نگاه میکرد…تو نفر چندم کلاس شدی که سپهر اول شده؟ علی گفت این مغز تو کلش نیست که، فقط فوتبالش خوبه…شستمو فشار دادم رو لباش گفتم بگو آ آ آ…اونم دهنشو باز کرد آ آ آ… شستمو تو دهنش عقب جلو کردم…شستم خیس شده بود…لباشو دورش غنچه کرد منم چند بار عقب جلو کردم کشیدم بیرون… لوووپ!! صدا داد…میلاد تو کل این مدت فقط به شرتم نگاه میکرد…
ای بابا…ای بابا تو که همش حواست پرت اینه که، بزار راحتت کنم… پاهامو گذاشتم زمین…دستمو بردم زیر لباسم شورتمو کشیدم تا زانوهام تو صورت سه تای دیگه نگاه کردم… چشماشون خمار بود… پاهامو تک تک آوردم بالا و شرت رو از پام دراوردم و با شرتم موهامو بستم…پاهامو انداختم رو هم…چشماش پر التماس بود که دوباره پاهامو از هم وا کنم…پلک نمیزد…چقد گفتم تو چشمام نگاه کن الان دیگه همونم نداری…اون سه تا که دور نشسته بودن با تعجب همدیگه رو نگاه کردن…بیاین جلو کنار هم وایسین ببینم…خیلی بامزه بود 4تاشون دستاشونو گرفته بودن جلوشون انگار میخوام ضربه ایستگاهی بزنم:))) دستاتونو بردارین دول موشیا چیزی که ندارینو نمیخواد بپوشونین. هنوز ایده ای نداشتم باهاشون چیکار کنم…گفتم: ببینم کی از همتون مرد تره…من، من خاله، نخیر من…سپهر اینا چی میگن؟ مال تو بزرگتر یا اینا؟ معلومه مال من!!
کف پامو گذاشتم رو فاق شلوار سپهر گفتم نچ، بعد علی و همین کارو واسه دوتای دیگه کردم…اینجوری نمیشه فهمید!!
بیاین رو مبل وایسین تخم سگا…4تاییشون عین سگ حرف گوش کن شده بودن…چرا وایسادین دربیارین ببینم کی راست میگه مردتره کی دروغ…چهارتایی کامل کشیدن پایین…خیلی خنده دار بود کیراشون عین چهارتا کرم که از سیب سرشونو آوردن بیرون تکون میخوردن…کیراشون نبض میزد :)) از رو اوپن یه قاشق برداشتم رفتم سراغ نوید…دسته قاشق رو گرفتم زیر کیرش اینور اونورش کردم یه آب بی رنگی از سر کیرش آویزون شده بود کش میومد میریخت پایین…نوید ازین به بعد سعیده صدات میکنم این چیه؟ من مَردم من مَردم این بود؟ بیا پایین بیا پایین سرمون درد گرفت…قاشقو گرفتم به کیر میلاد…گفتم کیرت واقعا کیریه نا امیدم کردی بیا پایین توام… علی و سپهر رو مبل مونده بودن…بین دوتاشون وایسادم تک تک به کیراشون نیگا کردم بعد به صورتشون…جفتشون زور میزدن کلاهک کیراشون بزرگ شده بود و قرمز، کمراشونو داده بودن جلو تا کیرشون بزرگتر نشون بده…هربار که زور میزدن کیراشون بالا پایین میشد…کیر داداشمو رو با دست گرفتم شروع کردم براش جغ زدن آب سر کیرش دستمو لیز کرد اینقد آبش زیاد بود وقتی جلو عقب که میکردم صدای شالاپ شولوپ میداد:)) کیر علیم با اون یکی دستم گرفتم همینکارو باهاش کردم…هرکی زودتر بیاد بازندس…برنده یه جایزه خوب پیش من داره…خودم ازین کار هورنی شده بودمو داغ…با انرژی وایساده بودم براشون جغ میزدم…با شیطنت تو چشمای داداشم نگاه کردم…سرمو جلو کیرش گرفتم زبونمو کشیدم سر کیرش گفتم شاگرد اول کلاس، آبت نمیاد نه؟ رفتم سراغ علی سرمو جلو کیرش گرفتم همینطور که تو چشماش نگاه میکردم لبامو گذاشتم سر کیرش یه خورده سر کیرشو کردم تو دهنم… سرمو که بردم عقب آبش بین لبمو کیرش کش اومد با نیشخند تو چشماش نگاه کردم. لبامو به هم مالیدم لیز شده بود لب پایینمو خوردم ببینم چه مزه ایه آبش…یهو داداشم زانوهاش خم شد…نیگاش کردم…آبش پاشید بیرون…بیشترش ریخت رو فرش و مقداریش رو ساق دستمو پشت دستم…هوووی چیکار میکنی؟ ریدی تو خونه…جفت کیراشونو ول کردم…آب سفید پشت دستمو بو کردم…عجب پس اینه…بهش زبون زدم مزه خاصی نمیداد…آقا سپهر عَن، برو دستمال بیارر فرشو پاک کن…دستمال کاغذی روی میزو آورد دوتام من برداشتم دستمو پاک کردم…برو اونور سپهر خودم پاک میکنم… چهار دستو پا شدم با دستمال کاغذی شروع کردم پاک کردن آب داداشم از رو زمین ۴ تاشون هرجا که بودن جمع شدن پشتم …اینا چرا جمع شدن پشتم؟ یادم افتاد که شورت پام نیست…زیر چشمی نگاهشون کردم کون لخت دو زانو نشسته بودن کیراشون تو دستشون… دوباره هورنی شدم…تیشرتمو با دست کشیدم جلو تا وسطای کمرم، کامل کونم افتاد بیرون تیشرت گشادم از تنم جدا شده بود و میتونستن شیکم و سینه هامم ببینن…کونمو دادم بالاتر و سرمو آوردم پایین تر لباسم سُر خورد و تقریبا لخت مادرزاد جلوی پسرا داشتم چهار دست و پا زمینو پاک میکردم…خودمو تکون میدادم زاویمو عوض میکردم… سینه هام آویزون بودن و با تکونام میلرزیدن…حسابی لفتش میدادم و ازین کار لذت میبردم…حس کردم آب کصم از کنار رونم داره میاد پایین… دلم میخواست بدم…نیاز داشتم دستاشونو رو بدنم حس کنم…تو این فکر بودم که یهو یکی انگشتشو کشید روی کصم خودمو کشیدم جلو…با همون یه لمس کل بدنم لرزید…برگشتم سمتشون نشستم… کی این گهو خورد؟ سپهر کی دستشو به کس خواهرت زد؟…یه نگاه کردم به کیرای سفتو خیسشون دلم میخواست تک تک براشون بخورم…میلاد انگشتاشو به هم میکشید…خاله مگه دخترام آب دارن؟
حالم خراب شده بود دستمو بردم رو کصم شروع کردم مالیدن…از رو تیشرت سینمو گرفتم دستمو گرفتم جلوشون گفتم: آره خاله نیگا کن دستم خیسه…دیگه بسشون بود…رو به میلاد کردم: دیگه ازین گه ها نخوری دفعه آخرت باشه…بلند شدم برم سمت اتاق، علی دستمو گرفت خاله مائده جایزه من چی میشه؟ گفتم همه اینا جایزت بود دیگه…رفتم تو اتاق خواب… یه مدت بعد مامانم از شیفت برگشت…سلام بچه هاا…رفت تو اتاقش…در اتاقش نیمه باز بود اون 4تا خیلی پررو شده بودن یواشکی دم در اتاق مامان وایسادن لباس عوض کردنشو نگاه میکردن…
یه هفته خبری از بچه ها نشد…سپهرم گوشه گیر شده بود… به وضوح زیر چشمش کبود شده بود و همش تو اتاقش بود…
نوشته: چخوف
35 پاسخ به “بازی با روح و روان داداشم و دوستاش (۱)”
مغزمونو با این خزعبلات گاسیدین
احتمالا سپهر رو کردن
کسشر محض
سر اون کشتی گرفتن همه چیز نا واضح شده بود و معلوم نبود چی به چیه شاید بهتر بود از جزییات کم کنی
موقع کشتی نگفتی خدا قوت پهلون نان مادر شیر پدر حلالت اخه از این داستان کسه شعر چی گیرت میاد مجبورت کردن مگه اخه
کصکش با روح روان مام بازی کردی
قشنگ بود
خواهر جنده و برادر کونی به روایت کصتان !
اونقد حشریشون کردی که سپهرو چندین بار به یادت کردن(البته که داستانت تخمی تخیلی بود ولی لذت بردیم)
خوب بود
قشنگ بود هم خندیدم هم کیرم شق شدمرسی ازت 👏😄
ادامه بده جذاب بود
خیلی زحمت کشیدی اینقدر تایپ کردیدر ضمن موضوع و خط داستانیت هم بد نبود ولی خیلی رفتی تو جزییات مخصوصا وقتی رفتی تو کشتی خیلی بد امیدوارم نوشته های بعدیت این نکات را رعایت کنی
شعر کوس
کسشعر نامه نوشتی باوو
رو مامیت هم بخوابن خووبه
اول اینکه اینطور که تو میگی احتمالا همه شون زیر ۱۰ سال بودن چون پسر از اول راهنمایی دولش ، کیر میشه ، دوما اینطور که تو نوشتی صد درصد از تراواشات اون مغز جندته چون اگه برادری اندازه سس خرسی غیرت داشته باشه اصلا فحش ناموسی رو تحمل نمیکنه چه برسه خاهرش بخاد جندگی کنه ، سوما چرا هروقت فرزند بزرگ خانواده دختر بوده همشون جنده میشن برعکس هروقت پسر فرزند بزرگ باشه غیرت و حیا زیاده پس نتیجه میگیریم ماده کلا ذاتش خرابه و باید وقتی جندگی کرد سرشو ببری بندازی تو سطل ، وحید مرادی بخاطر یک فحش ناموسی ، رفیقشو به قتل رسوند بعد توی جقی نشستی همچنین چیزی مینویسی ؟؟؟
من داستان بکن تو میخونم اما نه اینطور سبکا که یه مشت مریض جنسی کص ندیده میخونن این هم به طور تصادفی دیدم واقعا شرم بر شما ، بخاطر ۱۴ دقیقه انزال ، غیرت و شرف تون رو که همیشگی هسته رو نابود نکنید ، این چیزا همشون انحراف هستن و اینقدر جذابیت سازی شدند که اگه یه کص ندیده مثل این نوجوان ها بخونه میگه چقدر لذت بخشه ، بدبختا مغزتون داره مدار های مغزی رو تغییر میده و این باعث میشه که حساسیت زدایی بشید نسبت به داستان های معمولی و تنها با این کصشعرا حال کنید
عالی
زیبا و متفاوت چیه همه داستانای سایت ی شکلی شدن
یه گزارشگر استخدام میکردی کشتی رو پوشش میداد مغزم رگ به رگ شد مادرت رو سگ گایید
این کارت تحفیر و توهین به شعور اون بچه ها حساب میاد چطور دلت اومد این کارو تکرار نکنی؟؟😄
برو جننندههه
خوشم میاد این شکلی خوب بود بچادامه بده
تم خوبی داشت جدید بود ولی محتوای بچه بازی داشت
اثرات آمپول گوشتی بدون وازلین (خشک)💩نفهمی یا مارو نفهم فرض کردی؟!👎بچه جون هنوز خیلی راه مونده تا این کاره بشی.👣فعلا مواظب سوراخت باش باد نبره.باد نهاا باااااااااد🤣حواست به تخمات باشه بیپ بیپ نکننش چون دیگه به درد سگم نمیخوره.💥
برای اول مهر یادت باشه ماژیک بیرنگ بخری.چون رنگ برای سوار…اخت خطر داره گشاد میشی 💩💩🙃😐😆😐 چسب زخم هم بخر برای پارگی جواب میده🧨
داستانت خوب بود میتونست بهترم باشه ولی راضی کننده بود تحریکشو بیشتر کنی خوبه
داداشتو بد سرخورده کردی. ابروشو بد بردی اگه واقعیت باشه. خوب به داداشت میدادی تو که روشو داری.
کوسشعر قشنگی بود ریدی تو وقت همه مردم ایران
بقیشو نمیذاری؟؟گاییدی
نگارش خوب بود علیرغم اینکه چندبار داستانو داشتی خراب میکردی ولی جمع و جورش کردی
کاش میلاد بودم و انگشت پاتو لیس میزدم
خیلی داستان خوب و تحریک کننده ای بود واقعاً خوشم اومدلطفاً زودتر ادامشو بزار لذت ببریمممنونم ازت❤️
خیلی سکسی باحال بودش