برهنگی

تق تق تق

-: بله ؟
-: منم
-: بفرما …

در رو پشت سرش بست و اومد داخل … پارچه ی خیس رو از روی پیشونیم برداشتم و سعی کردم به تاج تخت تکیه بدم … با اون لبخند مخصوص خودش گفت …

-: سلااااام پهلوون ! نبینمت روی تخت !!

تو اوج درد و تب از حرفش خندم گرفته بود … بعد از اون شب حسام ویژگی های جدیدی از خودش نشون میداد … یکی از جالب ترین هاش زبون تیزش بود … البته تا حسام رو “بلد” نباشی منظورش رو نمیفهمی …

-: برو بچه ! برای من با لغات بازی نکن ، من خودم پیرهن پاره کردما ! با من در نیُفت !
-: حالا پیرهنو نمیدونم ولی از قرار معلوم شلوار پاره کردی !! تعارف نکن ، اونم در بیار دیگه !!
زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم
-: تنت میخاره ها !

به خاطر تبم فقط شورت تنم بود … بعد از اون شب عجیب ، سرماخوردگی بدی گرفته بودم … حسام خودشو مقصر میدونست و برای جبران ، هر روز بعد از مدرسه میومد پیشم و تا شب میموند …

-: مدرسه چه خبر ؟
-: هیچی بابا ، مث همیشه . یکی که درگیر روزمرگی شده ، خودشو گول میزنه و به عنوان احساس تکلیف و مفید واقع شدن میاد پای یه تیکه پلاستیک ، چیزایی که خودش اقرار داره چرت و پرتن و به هیچ کار آدم نمیان رو بلغور میکنه . ما هم مث پرینتر مینویسیم …
-: هوووو ، باشه بابا روشن فکر! از بچه ها چه خبر ؟ کسی سراغ نگرفت ؟
-: واقعا توقع داری ازت سراغ بگیرن ؟! تو خودت وقتی یکی که بیست و چهاری کرم میریزه رو نمیبینی میگی آخییییش یا میگی کجاس ؟!
-: خیلی خیلی ممنون 😐

عجیب رک شده !!

از رو صندلی کنار تخت بلند شد و اومد کنارم نشست …

-: نیا نزدیک ، تو هم میگیریا !
-: هر چیزی از تو بگیرم برام شیرینه …

داشت پارچه رو خیس میکرد …

-: این لباس هم بهت میادا !
-: شورت هم مگه اومد نیومد داره ؟!
-: نه خره ، برهنگی !
-: منظورت چیه ؟

دوباره دراز کشیدم … دستشو گذاشت رو سینم و خم شد … پیشونیم رو بوسید و پارچه رو گذاشت رو پیشونیم … با اون بوسه انگار آرامش رو به کالبدم تزریق کرد … گرمم بود …

-: میدونی ( هر وقت میخواد جدی حرف بزنه یا از ته دلش یه چیزی رو بگه اولش این رو میگه ) ، وقتی یکی رو با لباس میبینم و باهاش حرف میزنم ، احساس میکنم طرف مقابلم یه چیزی پشت اون لباس هاست ، یه چیزی پشت اون چشم هاست . نمیدونم چی ، نمیتونم درست توضیح بدم . یه چیزی مثل یه تکنسین که داره یه دستگاه رو کنترل میکنه . همیشه تصورم این بود که اگه این حجاب رو کنار بزنم به اون میرسم اما تصورم اشتباه بود …

پریدم وسط حرفش …

-: اولین نفریم که لخت میبینی ؟
-: هرچند لخت نیستی ولی آره
-: میخوای تا اینم در بیارم پر رو !

به حرفم توجه نکرد و ادامه داد…

-: میدونی ، الان که دارم بهش فکر میکنم همین برهنگی هم یه جور لباسه . باهات حرف که میزنم ، هنوز احساس میکنم سهیل یه چیزی زیر این گوشت و پوسته …

آروم دستشو روی تنم می کشید … گاهی به چشمام نگاه می کرد و گاهی به تنم …

-: یعنی الان میخوای پوستمو بکنی که به خودم برسی ؟

توجه نکرد و باز ادامه داد …

-: ما تو هر شرایطی لباس مخصوص به خودش رو میپوشیم . زیر بارون ، بارونی و توی ساحل کتونی . برهنگی هم لباس یه موقعیت خاصه . شاید خاص تر از تمام موقعیت ها . موقعیتی که کم پیش میاد . موقعیتی که خودش از کلی موقعیت مختلف تشکیل شده که تو هر کدوم باید یه جور لباس بپوشی .
-: سکس ؟!
-: هر کی یه جور صداش میکنه . عشق بازی ، هم خوابی ، لذت ، هرزگی … هرکی یه برداشت ازش داره .
-: برداشت تو چیه ؟

دستشو برداشت و تو چشمام نگاه کرد …

-: میدونی ، بستگی به طرف مقابل داره ، برای یکی ارضای شهوت ، برای یکی پر کردن اوقات فراغت و برای یکی هم لحظه ی وصاله …

بلند شد رفت لب پنجره … پنجره رو باز کرد و یه نفس عمیق کشید … به بیرون خیره شده بود …

-: میدونی ، یه رابطه پیچیدگی های خیلی زیادی داره . نه عاشقانه ی محضه نه سکس محض . نه همش دعواست و نه همش حرف های عاشقانه . بالا و پایین داره . چن روز پیش داشتم تو اینترنت میگشتم ، یه جا نوشته بود اولین دلیل ازدواج برطرف کردن نیاز های جنسیه . شاید درست باشه اما سکس فقط برطرف کننده نیست . خودش کلی عنصر حیاتی رو به وجود میاره . شاید اشتباه میکنم اما به نظر من سکس یه عنصر فرعی هست که در عین حال ، نبودش کل اجزای دیگه رو مختل میکنه . سکس تعهد میاره ، سکس اشتیاق میاره ، عشق میاره ، آرامش میاره ، اعتماد به نفس میاره و خیلی چیز های دیگه . در عین حال نبودش همه این ها رو از بین میبره !
-: مطمئنی ؟!
-: نه ! برای مطمئن شدن باید امتحان کرد .
-: امتحان کردنش خطر داره ها!
-: میدونم ، رابطه رو به یه جاده یه طرفه وارد میکنه که باید تا تهش بری …
-: اما تو جاده های یه طرفه هم میشه یه جا زد کنار و اتراق کرد . میشه موند و لذت برد .
-: درسته ، اما از کجا معلوم جلو تر یه هتل هفت ستاره نباشه ؟
-: درسته ، اما از کجا معلوم جلو تر پلی که جاده از روش رد میشه ، نریخته باشه ؟
-: اونم هست . کسی چه میدونه ، باید رفت جلو …

دردم رو فراموش کرده بودم … درگیر تفکرات حسام شده بودم …

-: قطعا رو موش سفید آزمایش نمیکنی ! کیس مورد نظرتون کی باشن ؟!
-: تو !
-: من ؟!

جا نخوردم … توقعش رو داشتم … اما میخواستم بهتر بفهمم داریم چیکار میکنیم و چرا این کارو میکنیم …
برگشت سمتم و به پنجره تکیه داد … باد موهاشو تکون میداد … اون هم مثل من چند ماهی میشد که کوتاه نکرده بود …

-: آره ، تو
-: یعنی میخوای عشق و آرامش و اعتماد به نفس و اشتیاق رو با من تجربه کنی ؟ دوتا پسر ؟ خلاف طبیعت ؟
-: میدونی ، درسته که سکس میتونه باعث اون ها بشه ، اما عشق و بقیه اون ها هم میتونن سکس رو بوجود بیارن . در ضمن خلاف طبیعت نیست . من هیچ اتفاقی رو پیدا نکردم که باعث شده باشه گرایشم به این طرف سوق پیدا کنه . پس حسم طبیعیه . و هر چیزی که طبیعی هست یه راهی برای ارضا داره . درست مثل تشنگی و گرسنگی …
-: جواب منو ندادی !
-: ببین سهیل ، با تمام دیر فهمیت باید تا الان متوجه شده باشی که حس من به تو با حس بین دو تا رفیق یا حتی دو تا داداش فرق داره .
-: خب … ؟
-: خب و زهر مار ! چی میخوای بشنوی هی خب خب میکنی ؟
-: میخوام آگاهانه عمل کنیم ، تمام جوانب رو بسنجیم و بعدش با خیال راحت ادامه بدیم . مگه با الناز مشکلی داری حسام ؟
-: نه ، الناز از همون اول فقط یه دوست بود ، خودش هم متوجه این شده بود که هیچ حسی روش ندارم . چند بار با ترفند های مختلف سعی کرد توجهمو جلب کنه . اما نشد …
-: کاری هم کردین با هم ؟!
-: خخخ ، داری زیر زبون منو میکشی ؟! عیب نداره ، من و تو نباید چیزی رو از هم مخفی کنیم .

آروم آروم اومد سمتم و کنار تخت نشست … پشتش بهم بود …

-: آره … یه بار به پیشنهادش رفتم خونشون . میدونی ، دختر ها به حق مظهر زیبایی خدا هستن . ظریفن . به طور طبیعی مکمل پسر ها هستن . اما نمیدونم … موقعی که رفتم خونشون دو تامون گنگ بودیم ، نمیدونسیتم باید چیکار کنیم .روی دوتا مبل رو به روی هم نشسته بودیم . چند دقیقه ای گذشت که بالاخره سکوت رو شکست . جلوی مانتوش رو باز کرد و با اون طرز راه رفتنِ مختصِ دختر ها که بیشتر شبیه به رقصه تا راه رفتن اومد سمتم …
-: پس من اولین نفر نیستم !
-: صبر داشته باش … اومد و نشست روی پام و دستشو برد تو مو هام . دستاشو دورم حلقه کرد و شروع کرد به بوسیدن لب هام … خیلی زیبا بود اون لحظات . لمس کردن منحنی های تنش ، لطافت پوستش ، عطر شیرینی که به خودش زده بود . همه این ها جذابیتش رو دو چندان میکردن اما …
-: اما چی ؟!
-: نمیدونم ، یه چیزی کم بود . اون لحظه نمیدونستم چیه اما … چجوری بگم … حال نمیکردم … براش توضیح دادم شرایطمو . سخت بود براش اما بالاخره قوبل کرد . هنوز هم با هم چت میکنیم . اما از یه حدی جلود تر نمیریم …
-: آهان ، گرفتم .

کنارم دراز کشید و به سقف خیر شد …

-: میدونی ، سیستم کلی رابطه زن و مرد اینجوریه که مرد حمایت میکنه و زن حمایت میشه . شاید تو بعضی رابطه ها دو طرفه باشه و حتی برعکس . اما در کل اینجوریه . تو حرف زدن ، رفتار کردن ، تو سکس ، تو همه چی مرد باید منبع قدرت باشه ، باید قابل اعتماد باشه ، باید بشه بهش تکیه کرد . اما من به حمایت احتیاج دارم . انقدر قدرت ندارم که از کسی حمایت کنم .
-: شاید یه حس گذرا باشه حسام ، نمیخوای یه مدت صبر کنی ببینی چی میشه ؟!

چرخید سمتم و دستشو تکیه گاه سرش کرد …

-: سهیل من دو سه ساله دارم با خودم کلنجار میرم . دو سه ساله دلم میخواد باهات باشم . دلم میخواد …

نذاشتم حرفش رو تموم کنه و کشوندمش رو خودمو شروع کردیم لب گرفتن … اولش عادی نبود ، انگار داشت به چیزی فکر میکرد ، اما بعد از چند ثانیه با ولع خاصی منو میبوسید …‌. نمیدونم چند دقیقه گذشت … تا اون لحظه نمیدونستم این همه میگن لحظه وصال ، منظورشون چیه … حس عجیبی داشت …
انگار یه آب سرد رو ریخته باشن روت … تازه میشی … ذهنت رِفرش میشه و به چیزای جدیدی فکر میکنی … حس میکنی زمان نمیگذره … تا تجربه نکرده باشین متوجه نمیشین چی میگم … سرش رو بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد … تا الان که دارم مینویسم هیچ لبخندی رو به زیبایی لبخند اون لحظه ی حسام ندیدم … میتونستم توی لبخندش شادی رو ، اشتیاق رو ، رضایت رو ، آرامش رو ببینم … سرش رو گذاشت کنار سرم … با یه دستم مو هاشو نوازش میکردم … دست دیگم پشت کمرش بود و ناخودآگاه حسام رو تو آغوشم می فشردم …

نفهمیدم کی خوابم برد … با آرامش خاصی بیاد شدم … هوا تاریک … نمیدونم چه ساعتی از شب بود … پارچه ی خیس روی پیشونیم … حسام روی صندلی کنار تختم نشسته بود و داشت با گوشیش کار میکرد …

-: تشنمه حسام …
-: تو جون بخوا …

رفت و آب آوُرد … کنار تخت نشست … پارچه رو برداشت و صورتم رو خشک کرد … سرم رو بلند کرد و قرص ها رو بهم داد …

-: سعی کن زود خوب شی که کلی کار با هم داریم سهیل !
-: نمیری خونه مگه ؟ دیرت نشه !
-: زنگ زدم خونه ، امشب پیشتم …

رفت و ضبط رو روشن کرده بود … با هم سیستم رو بسته بودیم … چهار گوشه اتاق اسپیکر گذاشته بودیم … صدایی با کیفیت معقولی رو ایجاد میکرد …

Revolution …
از گروه the score …

سلیقه ی خیلی خوبی توی انتخاب آهنگ داره … دقیق میدونه چی رو کجا باید گوش داد …

اومد رو صندلی نشست و شروع کرد به طراحی…

نوشته: رضا

بازدید 13,148

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

14 پاسخ به “برهنگی”

  1. اگر کسی میخواد بفهمه همجنس گرایی چیهفقط کافیه این داستان یا داستان های سامی رو بخونه

  2. بی نظیر، یکی از بهترین داستانایی که خوندم ?ممنونم که با قلم زیبات از هویتمون دفاع می کنیلایک تقدیمت

  3. خيلي خووووب بودا ، فقط ميدوني اول هر جمله حسام خيلي زياد تكراار شده بود ، خسته نباشيد

  4. چه خوب بود این داستان؛ قلمت هم پر از حس بود .هرچی دلی باشه نتیجش این میشه …موفق باشی لایک

  5. عاشق مرگ عزیز : خوش حالم خوشت اومده . آره ، ادامه همونه . احتمال دادم به خاطر اسم داستانام هست که زیاد خواننده نداره . برا همین عوضش کردم ?

  6. میدونی، اون خخخخخ رو که نوشتیکلا پرتم کردی از داستان بیرونآخه خخخخ یعنی چی واقعا !؟!داستان و نوتلایی کردی رفت …

  7. -: خخخ ، داری زیر زبون منو میکشی ؟! عیب نداره ، من و تو نباید چیزی رو از هم مخفی کنیم .قوبل # قبولرِفرش= تازه کردداستان خوبی بود، آفرین14 ?

  8. رابین : غلط تایپی قابل چشم پوشیه . رفرش هم که میگی تازه کردن میذاشتی به خاطر حس مجبور شدم بذارم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید