با من برقص

ازاینکه قرار بود بعد از هفته ها انتظار محل مخفی آموزش رقص و مربی مرموزش رو ببینه مشتاق و عجول بود. کرایه تاکسی رو سراسیمه حساب کرد, پیاده شد و درحالیکه کوله پشتی رو به شونه می انداخت به طرف ساختمون دوطبقه آجرنمای روبرو قدم برداشت. مربی از قبل منتظر ورودش بود. پس بی درنگ از در اهنی که تا نیمه براش باز گذاشته شده بود عبور کرد و در امتداد راهروی عریض و بلندی که ظاهر شده بود پیش رفت.
انتظار داشت جای پررفت و آمد و پرسر و صدایی باشه اما هیچکس نبود و تنها یک موسیقی آروم اما سنگین پخش میشد. بدنبال موسیقی از پله ها پایین رفت و وارد یک محوطه بزرگ و خالی شد…مشتاقانه به اطراف نگاه میکرد. کف سالن چوبی بود و نور خورشید ظهر که از پنجره های باریک و بلند زیرزمین روی کف می افتاد فضا رو طلایی و رویایی کرده بود…نگاهش رو از دور و بر گرفت و با دیدن چند نفر انتهای سالن هول خورده لب زد: س…سلام!
جوابی نگرفت. یک زوج جوان خیره ی وسط سالن دست به سینه گوشه ای ایستاده بودن و یک مرد با شلوار تنگ و رکابی سیاه با موهای پریشان و پیشانی عرق کرده وسط سالن میچرخید میپرید…میرقصید…انقدر حرکاتش عالی و جذاب بود که ناخواسته محو صحنه شد! مربیِ مَرموزش همین رقاص ماهر بود!؟ بزودی میفهمید. نمیتونست نگاهش رو از اون بگیره, حسی عجیب و شوقی جدید قلبش رو لرزونده لبخند به لبهاش می اورد. باورش نمیشد رقص اینقدر برازنده هیکل و چهره یک مرد باشه! موسیقی انگار درون استخونهاش رخنه کرده بود و تنش رو مثل پر قویی به پرواز در می اورد.

خیس عرق بود و از آموزش سنگین امروز حسابی خسته شده بود ولی تصمیم داشت تا آخر موسیقی برقصه! چرخ که زد متوجه حضور سایه ای جلوی در شد. دقیق تر نگاه کرد و دختر نوجوانی رو کوله به پشت دید. شاگرد جدیدش بود؟! عادت نداشت وسط موسیقی بایسته مگه اینکه کسی ضبط رو خاموش کنه پس ادامه داد تا اینکه موسیقی به پایان رسید. یک چرخش نهایی و روی یکی از زانوهاش به آرومی نشست. دست روی سینه خیس از عرقش گذاشت و سر به زیر انداخت.

دخترک محو این نمایش چشمگیر, وحشیانه شروع به دست زدن کرد بطوری که کوله پشتی از شونه ش روی ساق دستش افتاد. مربی سربلند کرد و لبخند محوی به هیجان و ذوق بچگانه ی دخترک زد, هنوز نفس نفس میزد و عرق از نوک بینی اش میچکید. با کمی مکث از جا بلند شد و به سمت سیستم صوتی رفت, آهنگ رو عوض کرد و درحالیکه حوله خیس رو از روی کاناپه چرم قرمز می قاپید, خطاب به زوج جوان گفت: شروع کنید, هرچی تا به امروز یاد گرفتید رو نشونم بدید!

نوای تند موسیقی توی سالن طنین انداخته بود. یک ریتم سنگین و محرک…یک زوج زیبا میان بازوهای هم و…انگار روی ابرها می چرخیدن! دخترک همانطور ایستاده وسط سالن شروع به حرکت دادن تنش کرد…چپ, راست ! دستهاش هم ریتمیک بی اختیار بالا می اومد. به رقص شاگردان نگاه میکرد بی خبر از اینکه تحت نظر آموزگار جوان بود.

یک بطری آب معدنی از روی میز برداشت, جرعه ای نوشید و درحالیکه عرق صورت و گردنش رو با حوله میگرفت به سمت شاگرد جدید راه افتاد. دخترک بمحض نزدیک شدن استاد صاف ایستاد و هیجان زده فریاد زد “واو…واو…واو! عالـــــــــی بودین!” نیشش تا بناگوش باز و کف دستهاش بر اثر کف زدنِ محکم و مرتب, تند و سرخ شده بود! مربی خندید و با سر تشکر کرد: افسون؟!
افسون ذوق زده سر تکون داد: آره آره, خودمم استاد …خیلی خوشحالم که بالاخره از نزدیک می بینمتون!
حوله رو روی ساق دستش انداخت و با حرکت سر به ردیف مبلمان اشاره کرد: منم همینطور! میتونی بهروز صدام کنی!
افسون با تعارف مربی روی نزدیک ترین مبل نشست و ادامه داد: اصلا فکر نمیکردم محل برگزاری کلاسا همچین جایی باشه یا خود شما انقدر جوون و حرفه ای باشید…
بهروز لبخندی زد و حوله و بطری آب رو روی میز عسلی برگردوند, در عوض کیسه ای کاغذی برداشت و دوباره به پشتی مبل تکیه داد: درمورد من یا آدرس این محل که با کسی صحبت نکردی؟ همون طور که خواستم لپ تاپتو اوردی؟
افسون کوله ش رو روی پاهاش گذاشت و درحالیکه لپ تاپ رو بیرون میکشید با سری پایین جواب داد: مطمئن باشید استاد…ببخشید آقای بهروز…حتی با دوست صمیمیم هم درمورد شما و کلاساتون حرفی نزدم!
بهروز کیسه کاغذی رو باز کرد و درمقابل نگاه کنجکاو افسون, یک ساندویچ همبرگر بیرون کشید: خوبه…ایمیل من و چتهایی که باهم داشتیم, مخصوصا آدرس اینجارو کامل پاک کن! میدونی که کار من غیرقانونیه! آموزش رقص اونم مخفیانه به خانما , عواقب بدی برام داره!
افسون نگاهش رو بین صورت کشیده بهروز و ساندویچی که بین دستهاش داشت به دو نیم تقسیم میشد چرخوند: خیالتون راحت… بهتون گفتم که حتی دوست پسرمم نمیدونه کلاس رقص ثبت نام کردم! آخر این ماه با چندتا از دوستاش به مناسبت ولنتاین یه پارتی قرار بگیرن!! قبلا به دروغ بهش گفته بودم بلدم تانگو برقصم میخوام تا اون موقع این رقصو حرفه ای یاد بگیرم که مشکلی پیش نیاد!
بهروز سری تکون داد و نیمی از ساندویچ قسمت شده رو بطرف شاگرد جدیدش گرفت: نگران نباش, خودتو بسپار به من…
افسون با اشاره دست, محترمانه رد کرد: ممنون…میل ندارم و اینکه رژیمم…
بهروز مصرانه دستش رو بطرفش دراز کرده بود: بگیر…همبرگرِ دست ساز خودمه! بخور ببین چه طعمی داره…همه شاگردام حداقل یکی دوبار دست پختمو امتحان کردن!
افسون با تعجب ابرویی بالا انداخت: آشپزی هم بلدین؟!” گفت و برای اینکه بی حرمتی نکرده باشه ساندویچ رو گرفت. بهروز کمی خم شد , آرنج هردو دستش رو به زانوهاش تکیه داد و همبرگر رو تا نزدیکی دهانش برد: بله که بلدم. کلا فقط سه چیز توی دنیا وجود داره که به من لذت میده! رقص, آشپزی و…خوردن گوشت…
چشمکی زد, نیم نگاهی به چهره ی زیبای افسون انداخت و لبخند بر لب گازی به همبرگرش زد. افسون هول شده از نگاه تیز بهروز خنده ی کوتاهی کرد و تکه ای از گوشت داخل نون رو با انگشت جدا کرد توی دهانش گذاشت و آروم شروع به جویدن کرد. طعم خاصی داشت. نرم و آبدار بود و پر از ادویه! با شرم دخترانه ای گفت: عالیه! دستپختتونم مثل رقصتون فوق العادست!
بهروز نگاهش رو از لب و دهن افسون گرفت: آها از یه چیز دیگه هم خیلی خوشم میاد, اونم اینه که ببینم دوستام از دسپختم لذت میبرن!
همین لحظه موسیقی به پایان رسید. بهروز ساندویچ گاز زده رو روی میز گذاشت و فورا بلند شد, به طرف زوج جوان رفت و درحالیکه به رقصشون اصلا توجهی نداشت گفت: برای این جلسه هردو عالی بودید. مطمئنم روز جشن عروسی تون حتی از منم بهتر میرقصید !
زوج جوان تشکر کردن و بعد از اینکه تاریخ جلسه بعد مشخص شد, بهروز هردو رو به سمت رختکن هدایت کرد ولی قبل از هرچیزی برای چندمین بار هشدار داد: حواستون باشه که درمورد اینجا و من با احدی صحبت نکنید…در ضمن شاگرد بدون نوبت نمیخوام , سعی میکنم خودم انتخاب کنم…

بمحض خروج زوج جوان از سالن, چرخید و به طرف شاگرد جدیدش راه افتاد: خب افسون خانم, قانون اول…شال و مانتو و خلاصه هر پوششی که مانع رقص و حرکت آزادانه س رو دور بنداز و با من راحت باش…دیدی که پوشش اون خانمه چطور بود؟! لباس فُرم رقص همینه که توی رختکن به وفور برات یافت میشه!
افسون هیجان زده از روی مبل بلند شد: بله بله و چشم!
بهروز مقابلش ایستاد: قانون دوم…طی مدت آموزش هیچ‌وقت عطر و ادکلن نمیزنی! اوکی؟
افسون لبخند پهنی زد و با تکون دادن سر موافقت کرد, بهروز خیره به چشمهای خوش حالتش ادامه داد: و قانون سوم…غذارو اینجا و با من میخوری! یعنی قبل کلاسِ من چیزی نخورده باشی!
افسون به خیال اینکه استادش رژیم غذایی خاصی رو براش مد نظر داره ذوق زده جواب داد: حتما حتما…دیگه چی؟
بهروز لحظه ای سکوت کرد و با کمی مکث خیره به چشم های مشتاقش باهاش دست داد, از نرمیت دستش پی به لطافت پوستش برد و نیشش باز شد: دیگه اینکه خوشحالم از آشناییت…” دستش رو رها نمیکرد!
افسون خوشحال از این توجه اونهم در روز اول لبخند زد و اجازه داد دستش میان انگشتان لجوج استاد باقی بمونه:” منم همینطور…”
بالاخره دست دخترک رو رها کرد. خم شد, جعبه ی سیگارش رو از روی میز برداشت و با سر به اتاقک انتهای سالن اشاره کرد: برو لباساتو توی رختکن عوض کن و بیا…

در حال پیدا کردن آهنگ مناسب بود که صدای کفشهای پاشنه بلندی از سمت درِ رختکن مجبورش کرد سربرگردونه! انگشتش رو از روی دکمه ضبط برداشت, سیگاری که بین لبهاش نگه داشته بود رو پایین آورد دود رو بیرون فرستاد و لبخند به لب خیره ی لباس رقص شاگردش شد.
تاپ سیاه و تنگی که بتن داشت سینه های برجسته ش رو به معرض نمایش میگذاشت، دامن کوتاه قرمزِ کمرباریک و ساپورت مشکی, رون های تپل و ساق های کشیده ش رو نشون میداد و کفشهای پاشنه 5 سانتی باعث میشد باسنش با حالتی خواستنی گرد بنظر بیاد. نگاه حریص بهروز روی چهره ی شرمگین دخترک قفل شده بود. فرم راه رفتنش انقدر مستانه و دلبرانه بود که سیگار میان انگشتان شل شده ش به زور آویزون مونده بود!
افسون با شرم خندید: چطورم؟ شبیه رقاصا شدم؟
بهروز نفسش رو با صدا بیرون فرستاد. ضربان قلبش تند شده بود. جوابی نداد برگشت و دکمه ضبط رو فشرد بعد دستش رو بطرف افسون دراز کرد:” امروز میخوام با حرکاتم یادت بدم پس نیاز نیست حرف بزنیم. خودتو بسپار به بازوهای من!”…
افسون با شوق سینه جلو داد فکش رو بلند کرد و سرتکون داد. آهنگ بازشد…ریتم خشن و قوی داشت مثل همه آهنگای لاتین…

Gotan Project _Santa Maria Del Buen Ayre

بهروز با دو قدم کشیده به افسون رسید, بازوی چپش رو دور کمرش انداخت ، سینه اون رو به سینه خودش کوبید و دست آزادش رو گرفت!
افسون هول کرده نفسش برید. معذب از اینکه درآغوش مردی بیگانه بود کوتاه و عصبی تک خنده ای کرد؛ با احتیاط کف دستش رو بروی شونه بهروز گذاشت و با چشمان درشت شده ش منتظر ، به چهره جدی اون خیره موند. برای یادگیری رقص هیجان زایدالوصفی داشت!


-: پیشرفتم چطور بود؟!”

لبخند به لب درحالیکه میز رو مرتب میکرد و ظروفِ چینی رو می چید، جواب داد:” عالی؛ عالی بودی…با اینکه تازه سومین روز آموزشته اما یادگیریت از خیلیا بهتر بوده , گفته بودی از قبل یه چیزایی بلد بودی؛ نه؟!”
-:اوهوم…
آب دهنش با دیدن غذاهای روی میز راه افتاده بود. استیک با سس قارچ و سیب زمینی کبابی! دستپختِ بهروز معرکه بود. هردو پشت میز آشپزخونه روبروی هم نشسته بودن! افسون تکه ای از گوشت رو با کارد برید به سس قارچ آغشته کرد و کامل داخل دهنش گذاشت. فوق العاده بود:” این معرکه س…” بوی معطر غذا و طعمِ خوبش هوش از سرش ربوده بود. بی توجه به نگاه های تیز بهروز با ولع میخورد: ” یه طعم خاصی داره! چه ادویه ای بهش زدی؟ آشپزی رو از کی یاد گرفتی؟!”
بهروز دستش رو جلوی دهنش مشت کرد لقمه ش رو قورت داد و سرخوش گفت: از وقتی که به خوردن گوشت علاقمند شدم تصمیم گرفتم یاد بگیرم باهاش انواع و اقسام غذاهارو بپزم!
افسون به نشونه فهمیدن سر تکون داد. آرنجهاش رو تکیه به میز داد و خیره به چهره ی خرسند بهروز پرسید: یه سوال شخصی! چرا زن یا نامزد و دوس دختر نداری؟! چرا تنها زندگی میکنی؟!
-: تنها که نیستم اینهمه شاگرد دارم! البته خودم اینطور ترجیح دادم، مثلا تو الان دوس پسر داری چه گلی به سر خودت یا جامعه زدی، که من نزدم؟!
افسون شونه بالا انداخت: خب نیازهام تا حدودی برطرف میشه! همصحبت دارم…همدل و همدرد دارم؛ یکی هست که میدونم دوستم داره و خیلی چیزای دیگه…!!!
بهروز لقمه ی آخر غذاش رو قورت داد و با نگاه به ظرف غذای افسون درحالیکه با دستمال اطراف دهنش رو پاک میکرد از روی صندلی بلند شد: من تنهاییم رو ترجیح میدم به این روابط سطحی و آبکی!
افسون اخمی کرد: کی گفته آبکیه؟!
-: همینکه بدون اطلاع دوست پسرت با من معاشرت داری, میشینی غذا میخوری یا حتی می رقصی و…!
:- بسه!
لحظه ای سکوت برقرار شد. صدای نفس های عصبی و پرحرص افسون تنها صدایی بود که به گوش میرسید! احساس حقارت میکرد. خیره به چهره ی حق بجانب بهروز کارد و چنگال رو به ضرب توی بشقاب انداخت و بلند شد: خیلی پستی! خودت ازم خواسته بودی به کسی نگم…”…بغض کرده بود و صداش میلرزید! با قدم هایی بلند به سمت خروجی میرفت که بهروز مانعش شد: شوخی کردم بابا؛ چرا شما دخترا انقدر ساده اید!!
افسون اخم وحشتناکی کرده بود: اره ساده ایم که راحت به همه اعتماد میکنیم! حالا برو کنار!!
بهروز با ابروهایی بالا داده از تعجب, بلند بلند میخندید: باور کن شوخی کردم چرا بهت برخورد؟ اصلا از اول داشتم باهات شوخی میکردم… راستش من زن داشتم…
افسون کمی آروم تر شده بود. حالت چهره ش اینطور نشون میداد. بهروز ادامه داد: ولی اذیتم میکرد منم درنهایت خسته شدم و خوردمش!!”…خیره به چشم های درشت شده ی افسون چشمکی زد و درحالیکه میخندید دستش رو گرفت و تا نزدیکی سیستم صوتی برد: دیدی؟ کلا من زیاد حرف میزنم، منو جدی نگیر!!
کنترل رو برداشت سیستم رو روشن کرد و آهنگ مورد نظرش رو انتخاب کرد: لازم نیست بریم پایین همینجا ادامه میدیم!
افسون با تعجب پرسید: چیو؟
-: رقصو!

Johnny Reid – Dance With Me

دست در دست هم چشم درچشم هم با لبخندی دلنشین برلب…بهروز آروم شروع به تاب خوردن کرد…راست چپ…راست چپ! سفت کمر باریک افسون رو بغل کرده بود و با دست دیگه دست لطیف اون رو میفشرد.
افسون همگام با اون قدم برمیداشت و با هر کشش دستش همراهش میرفت. دونه های عرق روی پیشونی بهروز برق میزد و افسون متعجب از این بود که چرا انقدر سریع عرق کرده و به نفس نفس افتاده بود؟!
بهروز حالش رو نمیفهمید حسش رو نمیشناخت. قلبش آروم نمیگرفت و برعکس، هرلحظه تندتر و تندتر میتپید. طروات پوست و بوی تن افسون مستش کرده بود؛ طوریکه همه اعضاش رو به کنترل خود درآورده و اختیار ازش ربوده بود!
آهنگ با ریتیم قشنگی مینواخت. گاهی بهروز دخترک رو بغل میگرفت؛ سر درگردن لختش میکرد و پوستش رو با لذت میبویید گاهی افسون پشت بهروز میچرخید بازوهاش رو چنگ میزد و گونه اش رو به کمرش میچسبوند.
آهنگ به اوج رسیده بود! یک چرخش بزرگ و دوباره در آغوش هم افتادن و چرخیدن. دوباره و دوباره؛ خیره در چشمان هم دست در دست هم سینه روی سینه هم و پا میان پاهای هم… دور تا دور سالن …انگار دور دنیا میچرخیدن! افسون کاملا تحت کنترل بهروز بود و با تمام وجود تعلقش رو به اون احساس میکرد.
آهنگ داشت به انتها میرسید. بهروز دست افسون رو رها کرد. افسون چرخ زیبایی روی نوک پاش زد و بهروز با یه حرکت سریع اون رو به اغوش کشید. افسون خیره به دهان بهروز سرش رو جلو برد ولی لبهاشون بهم نرسیده چرخید تا فرارکنه ولی بهروز مانع شد؛ دودستی کمرش رو گرفت به سینه ش چسبوند و از پشت؛ سردر گردنش کرد و باز عمییق بوییدش! عاشق این بو بود…گوشت تازه! باسن نرم و خوش حالتش رو روی لگنش حس میکرد و عطر تنش نفسش رو میگرفت. اینبار تحمل نکرد. تا همین امروز هم زیادی وقت تلف کرده بود. به میز غذاخوری نزدیک شد و با یک حرکت ناگهانی کارد رو از روی میز برداشت روی گلوی افسون گذاشت و قبل از اینکه اجازه هرگونه واکنشی رو بهش بده دست روی بینی و دهانش گذاشت و کارد رو عمیق و محکم روی شاهرگش کشید و پوست گردنش رو وحشیانه برید!
افسون نفس بریده و وحشت زده تقلایی کرد ، جیغ خفه ای از شدت درد کشید که میون موسیقی و خنده دیوانه وار بهروز محو شد.


ماسک رو روی بینی و دهانش جابجا کرد. عرق پیشونیش رو با پشت دستکش گرفت و کارد رو با فشار از کشاله رون تا نزدیکی زانوی دخترک بیچاره کشید. بوی خون و گوشت تازه مستش کرده بود!
نیم نگاهی به ساعت انداخت! 2 بامداد بود و باید تا فردا صبح، قبل از اینکه شاگرداش از راه برسن جسد رو کامل مثله ، گوشت ها رو بسته بندی و فریز و درنهایت خونه رو تمیز کرده باشه! کمی به کارش سرعت بخشیده بود که صدای ” دینگ ” مانند توجه ش رو جلب کرد. از سرشونه چرخید و با دیدن صفحه روشن لپ تاپ ، کارد رو روی میز گذاشت…دستکش های خونی رو درآورد و به سمت دستگاه رفت! یک ایمیل داشت…فورا باز کرد و خوند و بلافاصله نیشخندی زد! شاگرد جدید …یا طعمه ی جدیدی…در راه بود!
پشت صندلی نشست و جواب داد” سلام. خودتو معرفی کن بگو چندسالته و از کجایی؟ ایمیل منو از کجا گیر آوردی؟ کسی از اعضای خانواده یا دوستات میدونه میخوای رقص یاد بگیری؟”

نوشته: روح.بیمار

بازدید 19,307

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

57 پاسخ به “با من برقص”

  1. وووووي آدمخوارم ديديم ، خَشَنگ بود! دقت كردي ؟ خَشَنگ نه قَشنگ :). بسيار بنويس روح جانم

  2. حاژی ناموسا شاشبند شدم نصف شبی حدس میزدم اخرش به خیانت و این شعر و غزلا بینجامه که نینجامید و کلهم اجمعین کله پا شد دخدر

  3. داستاناتون جوری شدن که کاملا میشه حدس زد که نویسندش شمایین‌‌. این داستان و پدوفیل و …کلا متفاوت مینویسین.در کل عالی بود مثل همیشه و خوفناک… ? 🙂

  4. خب خب من همین الان کشف کردمبه این حالت میگن کانیبالیسم!!!نمیدونم خوشبختانه یا متاسفانه انقدر با داستاناتون اطلاعات اینجوریم زیاد شده که نگو:/کانیبالیسم و نکروفیلیا و پدوفیلیا و …به شدّت اسمت بهتون میاد!-_-

  5. مي دوني مشكل اصلي من و امثال من با داستانهايي كه هيچ ربطي به داستان سكسي نداره ، و نويسنده اش فقط در عطش جلب توجه مي سوزه تا چار تا خل و چل براش هورا بكشند ، چيه؟

  6. هنو زنده ای توله؟ ئ آرمین نامی توئ این تظاهرات اخیر کشته شد خوشحال شدم گفتم تویئآ+ن+ب+ل کن کار دارم

  7. خوشحالم باز دست به قلم شدی گل پسر و با یه سوژه جدید و بکر قلمتو رقصوندیمثل همیشه عالی بود لایک دهم تقدیمتفقط برچسب فیتیش چرا ?

  8. به موقع رسیدی،داشتم ناامید میشدم،میخواستم فریزر رو به فروشنده پس بدم…گمونم بزودی پُرش کنم از نرمه…عمدا اولش اسم نویسنده رو نگاه نکردم،داستان از نیمه گذشته بود و تنها حدسم خودِ ورپریده ت بود.خوبه که تو این شلوغیها فرصت کردی بنویسی.نادری هنوزم شلوغه… دم بچه های اهواز گرم که کوتاه نمیان…

  9. نرم و آبدار بود و پرادویه!!اولین داستان ماجرایی اینجا بود که تمام حدسام غلط از آب در اومدوتهش از حالت لمیده روی مبل در اومدم و شق و رق بایه لبخند سرشار از بهت گفتم واهاهاهاوروحت سرشاره انگار

  10. ای بیمار واگیردار!گفته بودی cannibalism میخوای بذاری ولی فکر هرآدمخواری میومد جز یه معلم رخص! باز با تلفیق تضادها هنر و حشر آفریدی.به قول عاغا؛آورین، خوژمان آمد.[تن ناقص و گوشت متفنش پیشکشت باد]دیالوگ «روابط سطحی» هم به نوبه‌ی خودش عالی بود.مرسی

  11. عزیز دلم!تو بی نظیری. تنها کسی هستی که وقتی می خونمت، نمی تونم حدس بزنم آخرش چی میشه و به کجا میرسه بس که چالشی و قوی مینویسی. خوشحالم که هستی و مینویسی و ناامید نیستی.چند وقت پیشا یه جایی، فکر می کنم رو سایت باشگاه خبرنگاران بود، خوندم که یه آزمایشی برای فهمیدن مزه ی گوشت انسان انجام دادن و یه تیکه از گوشت رون پای یه مرد رو جدا کردن و به خورد خودش دادن! و طبق گفته ی اون مرد گوشت خام بدن انسان مزه ای مثل گوشت خوک داره و بسیار هم خوش بو و خوش مزه هست و گوشت پخته ی بدن انسان به شکل همبرگر هم مزه ای مثل گوشت گوساله و حتی تردتر و بهتر از اون داره. و داستانت اصلا یک فانتزی یا فتیش نیست و واقعا وجود دارند آدمهایی که علاقه به خوردن گوشت انسان دارند، تو آفریقای غربی و هند و حتی فرانسه که یک فرانسوی رو به جرم کشتن یک آدم و خوردن گوشتش به حبس ابد محکومش کردند.خلاصه که می تونم الان برات بمیرم آرمین، بس که خوبی تو پسرم!یه چیز تو کامنتا برام خیلی جالب بود، تو در عطش جلب توجه میسوزی؟! نمی دونم چرا ما همیشه با همه ی ادعاهامون چیزی جز اونی که دلمون میخواد، نمیگیم و فکر نمی کنیم و قبول نداریم. حرف از احترام و بددهنی نکردن میزنن و در کمال احترام و ادب، بی احترامی و بی ادبی می کنند. متاسفم واقعا. مبادا که اینا روت تاثیر بذاره هاااا!

  12. Yase3fid2خخخخخ عزیزم! با من همه چیو تجربه کن! شیطان و جن و پدوفیل و …آدمخوار دوست داری???فدات عزیزم!

  13. sepideh58فدات عزیزززززم! خوشحالم دوسش داشتی…خب یارو بهروزه فتیش گوشت داشته لابد. خخخعههه چطور میتونی گوشت نخوری? وای گوشت مخصوصا کبابی و به سیخ کشیده ش معرکههههه س! آخ آخ بوشو بگووو

  14. Horny.girlاووووف منم حسابی هوس کردم مزه شو بچشم! شواهد و قرائن که میگن خیلی لذیذه و فلان…نظرت چیه یکیو خفت کنیم بخوریم?بلی بلی رقص عالیه! مخصوصا با یاااار!اوووف گوشت سامی! نرم و لذیذ و آبدار

  15. Haleh59عزیزم چقدر دلتنگت بودم. خوشحالم دوباره میبینمت! فدات خیلی خیلی لطف داری. پیشکشی س ناقابل تقدیم به دوستان خخخ!اوووف هاله, یجوری تعریف میکنی که من الان ترغیب شدم برم تو خیابون دنبال گوشت انسان! فریزرشم که پیام داره , چطوره بزنیم تو کار قاچاق گوشت?آره متاسفانه , خیلیا همچین گرایشی دارن و جنایات زیادی هم رخ داده! من نامه یکی از همین قاتلا رو که بعد خوردن دخترشون فرستاده برای پدر و مادرش و توضیح داده چطوری خوردتش, خوندم! وحشتناکه تصورش!بله هاله عزیزم. به زعم یه عده ما اینجا داستان میذاریم چون عطش جلب توجه داریم! چی بگم والا…شاید هم همینطوره!

  16. به استاد طوسی امیدوار شدمدوستانی فرمودند کجاش ترسناک بود،دمتون گرم با این دل و جرات!روح بیمار عزیز خسته نباشی،ولی منو نخور پلیزلایک تقدیم

  17. فقط یه سوال دارم اینهمه ایده رو از کجات در میاری؟راستش من هنوزم تو شک اخرشموسطاش اومدم اسم نویسنده رو دیدم و حدث زدم که باز یه کرمی ریختی (مراجعه شود به تاپیک مردم ازاران نامدار مردم ازاری روح.بیمار)ولی این از اونم بدتر بود چندصد نفرو زهر ترک کردی

  18. تولوخودامنونخول من کوشولوام گونادالم…وای خدا روح بیمارعزیزم خیلی دوس میداشتم…آروم آروم دارم خیلی چیزایادمیگیرم و…

  19. یعنی فقط به کشتن علاقه داشته یا می‌خوردتشون؟ اون گوشتا هم گوشت آدم بوده؟! خیلی تازه و دهشتناک. عالی بود.

  20. اژدهای سیاه داداچ انگار تنت میخواره ها الان مثلا باید خوشحال باشیم که خورده نمیشیم درضمن #نه به خشونت علیه مردان عالی بود

  21. darvish.khanفدات درویش عزیزم!استاد طوسی صد شرررف داااره خخخخخ !احتمالا این دوستان به نسبت داستانای قبلی میگن! البته شاید…قربونت رفییییق اووووووف مگه میشه نخووورد?خوشحالم دوس داشتی

  22. اژدهای_سیاهمیگن چاه نکن بهر کسی اول خودت دوم خودت خخخخ !بدو برو تو آب لیمو و نمک و پیاز و ماست بخواب طعم بگیرررررری ! اوووووف

  23. روح دوست داشتنی ؛خیلی با اعتماد بنفس و خلاقانه می نویسی میدونم مطالعه زیاد داری یا داشتی و بیشتر از اون استعداد ناب خودتپرداختت به جزئیات و دیتایل ها فوق العاده ست و دیالوگای منحصر بفردی که امضای خودتهتنها اشکال این داستان اینه که یه داستان مشابه با سوژه جنایی یه نقاش نوشته بودی و این فاصله کم تا اندازه ای قابل پیش بینی بود اما به جز این عالی نوشتیبهرحال یه چیز خوب رو رعایت میکنی و اونم جذبه و شیوایی قصه ست ! چیزی که خواننده رو تا آخرین واژه به داستانت میخ میکنهلایک

  24. خیلی عالی بود! نتونستم حدس بزنم آخرش چی میشه, من نهایتش به تجاوز فکر می کردم…

  25. sami_shوالا نخوردم که اما دیدم دست مردم خخخخخخ!اوووف اوووف ! عهههه مگه میشه دندون نزد? لطف گوشت خوردن به نیش زدنششششه که!گولشونو نمیخورم قرار خودشونو بخورم! توئم بیا, ک…و…ناشون واسه تووووو!اصلا از قدیم حدیث داریم که میگه دخترو باس خورد, پسرو کرد, خخخخ بخاطر اینه که میگم!

  26. عالييييييييي بود عالييييييي آرمين عزيز براووووو (clap) اولين داستاني بود كه هيچ كدوم از حدث هام درست از آب در نيومد و اين يعني تو معركه اي پسر .اووووووف آخراي داستان نفسم داشت بند ميومدهمينجوري هم نميتونستم گوشت بخورم چه برسه بعد خوندن اين داستاناما با وجود همه اينها حاضرم باهات برقصمرز تقديم قلم بينظيرت ?

  27. موضوع بکری رو انتخاب کردی عزیز جانمقلمتم که هزار ماشالا به نیم دو جین قلم استدلر و سوسمار نشان می ارزهالبته موضوع داستان تا اونجا که میدونم یه گرایش جنسی نیست و فقط یکی از انواع انحرافاته …یه مکتب انحرافیدر واقع مادامیکه شخص به لحاظ جسمی به ارضاء جنسی نائل نشه نمیشه گفت عمل جنسی صورت گرفتهرویهمرفته خوب ارزشمند و قابل تامل بود خسته نباشید لایک 56 تقدیم شد

  28. سلام.الی هستم،۲۶ ساله،تهران.برای چهارشنبه ی همین هفته، ساعت ۶ عصر سمت صادقیه/بلوار فردوس مکان دارم.یه دوست شیمیل پیدا کردم که بیرون دیدمش و واقعی ه، اسمش پریساست، قدش ۱۶۴ ه، وزنش ۷۰، با رنگ پوست گندمی و یه کیرِ ۱۶ سانتی. من توی ماشین کیرش رو دیدم و یه کم با هم ور رفتیم ولی سکسی در کار نبوده.دنبال یه پسرم پایین تر از ۲۳ سال برای تری سام با من و پریسا.شرایط:۱)باید دوجنسگرا باشه، یعنی هم من و پریا رو بکنه و هم اجازه بده پریسا بکنتش و واسه پریسا ساک بزنه.۲)زودانزال نباشه و توانایی داشته باشه ۳ساعت پوزیشن های مختلف رو امتحان کنیم.۳)تمیز باشه و کیرش حتما حتما اصلاح شده باشه.لطا اگه شرایط رو فقط برای همین چهارشنبه ساعت ۶ تا ۹ دارین پی ام بدین

  29. واااای چرا این کارا رو میکنی آخهعاشق غافلگیر شدنم و تو استاد غافلگیریعالی بود

  30. عالی بود داستانت داداش! داستان قشنگی بود اسا نمیشد آخرشو حدس زد ولی یجا که گف خورومش یکم آدم به شک میافتاد بحرحال شما از اون آدمایی هستی که حیف شدی تو مملکتمون

  31. دهنت سرویس پشمام ریخت، چی فکر میکردیم چی شد، حداقل یه سکس ریزی میزد بعد میکشتش،جالبیش اینجا بود که راستم گفت که زنش رو خورده ولی درکل غافلگیر شدم خیلی جالب بود داستانت، لایک داری 👍

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید