بازی روزگار (۱)

از طریق پسر خالم تو یه گروه واتس آپی اَد شدم، بعد دو سه روز ول چرخیدن تو گروه از یه دختره خوشم اومد که دختر خالشم تو همون گروه عضو بود.
بهار یه دختر دبیرستانی بود که خانواده ای مذهبی داشت اما خودش خیلی موافق افکار و عقاید اونا نبود و بیشتر از روی اجبار چادر سر میکرد و تظاهر به مذهبی بودن داشت.
چیزی هم که فهمیدم بخاطر رفتار خانواده اش بشدت افسرده و منزوی بود، تو کمتر از یک هفته وابسته ام شد و به ماه نکشیده ادعا میکرد که تو تب عشقم میسوزه.
اما من دنبال عشق و عاشقی نبودم، یه جوجه دانشجو بودم که صرفا واسه خوش گذرونی و شاید رسیدن به تن بهار باهاش دوست شده بودم.
همون اول رابطه هم بهش گفتم من دنبال ازدواج نیستم و از من یلغوز براش شوهر در نمیاد. صرفا یه رابطه دوستیه نه بیشتر، اما اون اینقدر سرخورده و روحش داغون بود که با کمی توجه و محبت های من دیوانه وار عاشقم شده بود. هرکار و هر چیزی ازش میخواستم بهم نه نمیگفت. هر روز ازش تو مدل ها و پوزیشن های مختلف عکس سکسی میخواستم و اونم در اولین فرصت سعی میکرد برام بگیره و بفرسته. از یه جا به بعد دیگه عکسای لختی و سکس چت با بهار ارضام نمیکرد، تو فکر این بودم که بالاخره هر طور شده برسم به تنش.
یه روز نزدیک خونه شون و بعد مدرسه اش باهاش قرار گذاشتم و با ماشین پدرم رفتم دنبالش، اطراف خونه شون یه جای خلوت و دنج پیدا کردم، ماشین پارک کردم و تو ماشین لب تو لب شدیم. دستام یواش یواش به سینه هاش رسونده بودم و از روی لباس داشتم سینه هاشو میمالیدم که با صدای بوق یه ماشین از جا پریدیم.
راننده که یه مرد ریشو بود ماشینش رو پارک کرده بود و داشت میومدم سراغ مون، منم سریع ماشین روشن کردم و از اونجا فرار کردیم.
بد ضد حال خوردم اما همین که تو اولین قرار بهار اینطور باهام همراهی کرده بود ، خوشحال بودم. پیش خودم می گفتم دفعات بعدی حتما جلوتر میرم و به چیزی که دنبالشم میرسم.
دختر خاله بهار همسن اون بود و بهار تقریبا همه چیزش رو بهش میگفت، برخلاف خانواده بهار، خانواده خاله اش راحت بودن و حتی به گفته بهار ، نسرین دختر خاله اش چند بار به دوست پسر هاش کون گنده اش رو تقدیم کرده بود.
بعد از جریان قرار و لب بازی، نسرین بهم پیام داد و گفت: شنیدم دخترخاله رو بردی بیرون و ازش لب گرفتی.
سهیل: اره مگه بده؟
نسرین: نه چرا بد باشه، فقط خواستم بگم دختر خاله من، دختر پاک و ساده ای هست، ازش سوء استفاده نکنی.
سهیل: مثلا چه سوء استفاده ای؟
نسرین: مثلا به هوای اینکه عاشقشی و میخوای میگیریش، نبریش خونه خالی.
سهیل: اولا که من از همون اول به بهار گفتم که رابطه ما صرفا دوستیه و فکر ازدواج نباشه، دوما الان تو رو بردن خونه خالی کونت گذاشتن بهت وعده شوهر کردن داده بودن؟
نسرین: به تو ربطی نداره من چیکار کردم .
سهیل: پس به تو هم ربطی نداره من و بهار چکار می کنیم.
این مکالمه من و نسرین باعث شد که ازم کینه به دل بگیره و سعی میکرد هرطوری هست رابطه من و بهار رو بهم بزنه، اما بهار عاشق من شده بود و هیچ جوره حاضر نبود جدا بشیم.
تابستون رسیده بود و به اصرار پدرم قرار شد برم پیش داماد خالم و تو دفترش که یه واحد تو یه ساختمون اداری بود کار کنم. پسر خاله ام هم همونجا مشغول بود و از جریان من و بهار خبر داشت. هی چندبار گفت بهار رو بیار دفتر دوتایی بکنیمش اما من درسته نمیخواستم با بهار ازدواج کنم و عاشقش نبودم، ولی دوستش داشتم و دلم نمیومد اینطور دیگه باهاش رفتار کنم.
به پسر خالم پیشنهاد دادم سعی کنه با نسرین دوست بشه و اینم گفتم بهش که چندبار تاحالا نسرین کون داده پس زرنگ باشی میتونی مخش رو بزنی و یه دل سیر کون گنده نسرین رو بگایی.
هرچی پسرخالم سعی کرده بود مخ نسرین رو بزنه، بهش پا نداده بود و گفته بود که دوست پسر دارم.
از اونجایی که ما جنوبی هستیم دفتر ظهر ها تعطیل میشد و همه میرفتن تا عصر خونه استراحت. داماد خالم هم کلید رو به من و امید داده بود که هم صبح ها اولین نفر بیاییم در رو باز کنیم، هم شب ها نفرات آخر ما در رو قفل میکردیم.
یه روز به امید پیشنهاد دادم ظهر که همه رفتن بهار رو بیارم دفتر و اونم بیرون حواسش رو بده که کسی نیاد. اول قبول نمیکرد ولی بهش قول دادم به بهار بگم تا نسرین رو راضی کنه تا با امید دوست بشه.
به بهار پیشنهاد بیرون رفتن و بعدم اومدنش به دفتر رو دادم. اول قبول نمی کرد و میگفت نمیتونم سر ظهر بیام باهات بیرون، خانواده ام اجازه نمیدن.
بلاخره بعد کلی اصرار راضی شد با کمک نسرین یه جوری خانواده اش رو بپیچونه و باهام بیاد بیرون.
یک ساعت زودتر از همیشه از دفتر بیرون زدم و رفتم نزدیک خونه نسرین اینا، دنبال بهار.
به امید هم سپردم همه که رفتن خبر بده تا با بهار بریم سمت دفتر.
تا دفتر خالی بشه بهار رو بردم یه رستوران شیک و یه ناهار خفن باهم خوردیم. حسابی بهار خوشحال شد و خوشش اومد.
امید بالاخره پیام داد که بریم سمت دفتر، بهار وقتی فهمید میخوایم بریم دفتر حالت چهره اش مضطرب شد. با کلی قربون صدقه و ناز کشیدن آرومش کردم و پایین تو خیابون کلید دفتر رو از امید گرفتم و رفتیم بالا.
تا وارد دفتر شدیم چادر بهار رو از سرش در آوردم و چسبوندمش به دیوار و لبام رو چسبوندم به لبای نرم و خوشمزه اش، بهارم داشت باهام همراهی میکرد و مثل من لذت میبرد. بعد چند دقیقه لب خوردن از هم جدا شدیم و بهار بردم تو یکی از اتاق های دفتر که میز کار و مبل داشت، خودم نشستم روی مبل و بهار رو نشوندم روی پاهام، بهار دستاش دور گردنم حلقه کرد و باز لبام رو شروع کرد به خوردن، حین لب بازی دکمه های تونیکی که تن بهار بود رو باز کردم و از روی سوتین مشغول مالیدن سینه هاش شدم. لبام رو از لب بهار جدا کردم، روسری، تونیک و سوتین بهار رو در آوردم، حالا بالا تنه بهار لخت جلوم بود، نوک سینه بهار رو اول بوسیدم و شروع کردم به مکیدن و لیس زدن نوک سینه و هاله دورش، بهار هم چشماش رو بسته بود و موهام رو چنگ میزد. با دست دیگه سینه بهار رو فشار میدادم و با نوکش بازی میکردم، هر از گاهی بین مک زدن هام، یه گاز ریز از نوک سینه اش میگرفتم که با جیغ خفیف و آروم واکنش نشون میداد.
بهار سینه چپش رو از دهنم در آورد و سینه راستش گذاشت دهنم و گفت: بسه دردم گرفت این یکی رو بخور.
همزمان که مشغول خوردن سینه بهار بودم، دستم بردم داخل شورت بهار و کل کسشو تو دستم گرفتم و فشار دادم. بهار یه آی بلند گفت و موهام رو محکم کشید. بعد چند دقیقه بلند شدیم و بهار روی میز کار تو اتاق نشوندم و شلوار و شورتش رو تا زیر زانوش کشیدم پایین، پاهاش رو تو شکمش جمع کردم و با دستمال کسش رو که از عرق و آب شهوت خیس شده بود تمیز کردم. یه کس دخترونه جمع و جور که کمی از پوست خود بهار تیره تر بود ولی حسابی داغ و حشری، چند تا ضربه رو کسش زدم که صدای بهار در اومد و گفت نکن سهیل دردم میاد.
پاهاشو با دستام بیشتر باز کردم و یه لیس از سوراخ کسش تا بالا کشیدم که پاهاشو جمع کرد، با دست پاهاش رو نگه داشتم و اینبار با زبون مشغول لیس زدم چوچوله کوچولوی بهار شدم. بهارم آه و ناله اش در اومده بود، لا به لای لیسیدن چوچوله بهار زبونم وارد سوراخ تنگ و آکبند کسش میکردم و آب کسش میک میزدم، بهار رو ابرا بود و تنها کاری که از دستش بر میومد چنگ زدن موهای من بود.
دستام رو به سینه های بهار رسوندم و شروع کردم چنگ زدن، همزمان پاهای بهارم دیگه شل شده بود و در برابر کس لیسی هام مقاومتی نمیکرد. چند دقیقه دیگه همینطور براش کسشو خوردم و سینه هاشو مالیدم یهو ریتم نفس های بهار تند تر شد و پاهاش دور سرم منقبض کرد و شروع کرد به لرزیدن، بصورت بریده بریده اسمم رو صدا میکرد.
بهار رو به حال خودش گذاشتم تا حالش جا بیاد و رفتم دهن و صورتم تو سرویس شستم، وقتی برگشتم بهار داشت شلوار و شورتش می کشید بالا
سهیل : چیکار میکنی؟
بهار: لباسام رو میپوشم دیگه…
سهیل: پس من چی؟
بهار: تو چی؟ یعنی چی؟
سهیل: یعنی من ارضا نشدم هنوز.
بهار: وای حواسم نبود، عجله داشتم زودتر بریم یه وقت کسی نیاد.
سهیل: نترس تا حداقل یه ساعت دیگه کسی نمیاد، تازه امید هم پایین حواسش هست.
بهار: باشه
بدجور تو کف کون بهار بودم اما نه الان وقتش بود نه تو دفتر میشد کونشو افتتاح کرد.
بهار نشوندم روی مبل و جلوش ایستادم.
سهیل: خب حالا نوبت توعه…
بهار: چکار کنم؟
سهیل: کیرم بخور مثل من که برای تو خوردم!!!
بهار: من که بلد نیستم سهیل ؟!
سهیل: باشه حالا تو شروع کن یادت میدم.
بهار کمربند و دکمه شلوارم باز کرد و شورتم تا بالای زانوم کشید پایین، کیرم رو تو دستش گرفت و بوسش کرد. آروم شروع کرد مالیدن تا راست بشه.
سهیل: بکنش دهنت تا تو دهنت بزرگ بشه.
بهار: سهیل من آخه… چیزه…
سهیل: آخه و چیزه نداریم بهار، دیدی چجور برات کست رو خوردم؟
بهار: اره خیلی خوب بود ولی خب یه جوریه دیگه!!!
سهیل: باشه بخورش هرجا نتونستی نخور.
به هر زحمتی بود کیرم رو دهنش کرد و سرش چسبوندم به شکمم که درش نیاره. یکم که عقب و جلو کرد کیرم تو دهنش راست شد و سر بهار رو ول کردم. یکم نفس نفس زد شروع کرد با دست مالیدن، سرشو نزدیک کیرم کردم و گفتم بخورش بهار زود باش. با اینکه بلد نبود و دندون میزد ولی گرمای دهنش حس خوبی داشت.
روی مبل دو نفره به سختی دراز کشیدم و بهار نشست رو زمین و شروع کرد لیس زدن و با دست بالا پایین کردن کیرم. چشام رو بسته بودم با دست سینه بهار میمالیدم. چند دقیقه ای که خوب کیرم رو لیس زد و مالید و نزدیک بود ارضا بشم، پاشدم جلوش ایستادم و گفتم برام تند تند جق بزنه، آبم ریختم رو سینه و گردن بهار. یکم غر زد که چرا ریختی روم ، با دستمال خودشو پاک کرد، سوتین و تونیکش برداشت و رفت سمت دستشویی. تا بهار لباس هاش رو تن کنه اتاق دفتر رو مرتب کردم و اسپری خوشبو کننده زدم تو کل واحد که بوی منی و شهوتی که فضا رو گرفته از بین بره.
کلید رو پایین دوباره دادم به امید و با بهار رفتیم دنبال نسرین که اونم رفته بود پیش یکی از دوست پسراش، سوارش کردیم و راه افتادم سمت خونه نسرین اینا.
نسرین : خوش گذشت!!!
سهیل: جای شما خالی…
بهار زد تو بازوم و گفت: کوفت… اره خیلی خوب بود.
نسرین: مشخصه… رنگ و روتون حسابی باز شده!!!
سهیل: اوف چجورم، دلت نخواد.
بهار: سهیییل…
نسرین: نه چرا دلم بخواد، خودمم همین الان کلی حال کردم.
سهیل: بله بله مشخصه، رنگ و روی توام بازه باز شده…
بهار: سهیل یه کلمه دیگه حرف بزنی قهر میکنمااا !!!
سهیل: وا ؟ چته؟ مگه چی گفتم ؟
بهار: بسه دیگه، ضبط رو روشن کن سهیل.
بهار و نسرین نزدیک خونه نسرین اینا پیاده کردم و راه افتادم سمت دفتر.
تو راه به بهار پیام دادم: امروز خیلی خوش گذشت بهار جون، مرسی که هستی…
بهارم نوشت: منم بهترین روز عمرم بود، هنوز انگار روی ابر هام…

تا آخر تابستون دیگه فرصتی جور نشد تا با بهار حضوری سکس داشته باشیم و صرفا به سکس چت و فرستادن عکس میگذشت.
با شروع پاییز، من ترم آخر دانشگاهم بود و درگیر پایان نامه بودم، بهار هم سالی بود که باید کنکور میداد و از طرف خانواده تحت فشار بود که باید حتما رتبه بالا بیاره و دانشگاه شهر خودمون قبول بشه که باعث شد حتی چت کردن هامونم کمتر بشه.
اوایل دی ماه بود که بهار گفت فردا خانواده اش دارن دو روزی میرن سفر و اونم امتحان رو بهانه کرده و باهاشون نمیره، قرار شده نسرین بیاد پیشش که تنها نباشه. خودش پیشنهاد داد که فردا بعد از رفتن شون من برم خونه بهار اینا.
این بار دیگه وقت این بود که کونش رو فتح کنم…

نوشته: golden boy

بازدید 10,823

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “بازی روزگار (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید