از عشق تا نفرت

شاید اون روزی که گفت اومده تا بمونه و قلبش با منه میتونست واسم بهترین اتفاق باشه اگه هنوزم کنارم بود و حرفاش حقیقت داشت…از رو بچگیم دیگه کم کم باورم شده بود جز چشمای عسلیش هیچی تو این دنیا نیس که بتونه قلبمو بلرزونه! فقط میخواستم کنارم داشته باشمشو دیگه به هیچی فک نمیکردم .
به خیال من همه چی داشت خوب پیش میرفت
البته فقط به خیال خودم…!
بار اولی که به لبام خیره شد و چشمای جفتمون بسته شد و خوب یادمه . شیرین ترین مزه ی تلخ دنیا بود…هیچ وقت فکر نمیکردم دلش بیاد واسه چند ثانیه لذت خودش بخواد تمام احساسات و زندگیه منو تباه کنه…

-میتونیم دیگه بهم نزدیک تر باشیم
+ینی چی؟
-کم کم متوجه میشی کوچولوی من

باورم نمیشد … کی اون دختر کوچولوی ساده ای که جز دوست داشتن اون چیزی تو قلبش نبود به اینجا رسید؟!
میگفت یه دختر واسه نگه داشتن عشقش باید به هر کاری تن بده. درست یا غلطشو نمیدونم ولی این برای من یه دو راهیه سخت بود که یه طرفش یه وابستگی احمقانه بودو طرف دیگش یه حسرت همیشگی!!!
اتاق تاریکه تاریک بود ولی با این حال عسلیه چشماشو رو به روی چشمام میدیدم… تو چشماش زل زدم ،از حال بد زبونم بند اومده بود.در حالی که آب دهنمو قورت میدادم گفتم میشه یکم دیگه بم فرصت بدی من واقعا میترسم… آروم دم گوشم گفت میدونی که چقد دوست دارم پس سختش نکن.میدونستم دارم بزرگترین دروغ عمرمو میشنوم اما نمیخواستم باور کنم
چشماشو بست و اومد سمت لبام ، با اکراه لباشو بوسیدم…لبامو لبامو لبام حالا گردنم.‌‌…
هر باری که دستاش پوست بدنمو لمس میکرد احساس ضعف میکردم
کم کم داشت همه چی واسم سخت تر میشد
با چشمای خمار نگام کردو بهم یادآوری کرد که بهترینم انقد غرق لذت بود که متوجه نشد منم بش یادآوری کردم که اونم دروغ گو ترینه…
وقتی همزمان با دو تا دست مشغول باز کردن لباسم بود و سرش تو گردنم بود تموم اون روزایی که من از ته قلب خواستمشو اون حتی نفهمید چیزی از احساسمو فقط دنبال این لحظه ها بود واسم تداعی شد.
به خودم که اومدم دیگه لباسی تنم نبود و فقط صدای نفس نفس زدن و یه سنگینی و یه درد عمیق حس میشد ، انقدر عمیق که تا مغز استخونم ام میرفت…نا خداگاه همزمان که دستمو گذاشته بودم رو دهنم که صدام در نیاد اشک از چشام پایین اومد ، درست لحظه باختن دختر بودن برابر با احساس…!!!
آره اون از لذت لرزیدو من از گریه . حتی نفهمید صدای نفسایی که یه روزی واسه شنیدنشون زندگیمو میدادم اون لحظه برام گوش خراش ترین صدای دنیا بود! نفهمید با من چیکار کرد…نمیخوام دیگه برگرده فقط اون احساس خالص و بچگونه منو که برده بیاره و بذاره سر جاش تا من دیگه انقدر از چشم عسلیا متنفر نباشم…

نوشته: unknown

بازدید 16,713

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “از عشق تا نفرت”

  1. مادامی که تفکری اینگونه… مردها چیزی به جز سکس در ذهنشون نمیگذره… وجود داره ، مردها هم همین فکرو میکنن که زنها حتما به سکس نیاز دارن پس باید به فکرشون بود. رفیق اگر دنبال رابطه فیثاغورث در بین زن و مرد هستی پس در اشتباهی. این فلسفه خلقت بوده و در نهایت به سکس خواه ناخواه منتهی میشه . فقط اینکه باید بدونی با کی و برای چی ارتباط میگیری. چرا که همه روابط عاطفی نهایتش همینه. کمی واقع بین باشیم

  2. از پرده تابو درست نکنیماز پرده تاپو درست نکنیماز پرده تابو درست نکنیمپرده یه لایه گوشت بی مصرف بیشتر نیسیا نده یا میدی حالشو ببر

  3. خيلي اين مساله رو واسه خودت بولد نكن…!نگرشت رو به سكس اصلاح كن، انقدرا هم چيز وحشتناكي نيست… شما هيچي از دست ندادي ! از چهارچون مذهب و تعصبات جغرافيايي بيا بيرون و يادت بيار كه داري تو قرن ٢١ زندگي ميكني ، سكس هم مثل غذا خوردن مثل خنديدن مثل گريه كردن مثل حموم كردن مثل همه ي كارهابي ك انجام ميدي يه نيازه .، همه انجامش ميدن .!

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید