این قسمت دارای صحنه های باز جنسی است
بعد از ارضا شدن عمیق دیشب، بعد از مدت ها یه خواب عالی داشتم، دخترخالم ملحفه ای که روم کشیده بودم رو کنار زد و گفت: چقدر میخوابی دختر، پاشو دیگه لنگه ظهره. در حالیکه داشتم به بدنم کش و قوس می دادم گفتم: چرا اینجوری می کنی؟ نمیگی لباسم مناسب نباشه؟ با خنده و مسخره بازی گفت: پاشو بابا، نه اینکه لختت رو ندیدم، یادت رفته ها یه زمانی همه چیمون با هم بود، کم حموم رفتیم با هم؟ راست می گفت شده بود یه هفته حموم نمی رفتم تا بیاد خونمون یا من برم خونشون و با هم بریم حموم. با یادآوری گذشته لبخند محوی زدم و بلند شدم.
سر میز صبحانه کلی سربه سرم گذاشت و مسخره بازی دراورد. بعد از صبحانه بهم گفت: نمی خوای در مورد زندگیت صحبت کنی؟ بازم یاسر رفته سراغ زن بازی؟ آهی از ته دل کشیدم و گفتم: چی بگم؟ خودت که بهتر میدونی، تقریبا همه چیز زندگیم رو برات تعریف کردم.گفت: آره می دونم ولی بیا یه بار دیگه از روز اولی که بهش شک کردی صحبت کنیم. با یادآوری اون روز اشک از چشمام سرازیر شد. گفت: چطور مطمئن شدی یاسر با زن حاج کاظم در ارتباطه؟ گفتم: شنبه همون هفته رفتم پیش دکتر نیلوفری، پزشک خانوادگیمون و ازش خواستم یه چکاپ کامل بکنه، و گفتم که قصد داریم بچه دار بشیم. خانم دکتر خیلی خوشحال شد و معاینات اولیه رو انجام داد و یسری آزمایشات هم برام نوشت. وقتی می خواستم از مطبش بیام بیرون گفت: بهت تبریک میگم، خوشحال شدم که احساس میکنی زندگیت انقدر محکم شده که میخوای بچه دار بشی. با شنیدن این حرفش انگار تمام غصه های عالم اومد تو دلم. یاد اون عطر مشکوک افتادم، بیشتر از دو سال از زندگی مشترکم گذشته بود و در آستانه بیست سالگی بودم و طبیعتا با موقعیتی که من داشتم باید خوشحال ترین دختر دنیا می بودم ولی در واقع اینجوری نبود.
فردا صبحش ناشتا رفتم آزمایشگاه و آزمایشاتی که دکتر نوشته بود رو دادم، مسئولش گفت: چون یسری از آزمایشات خون هورمونی دو هفته طول میکشه تا جواب آزمایشات بتون آماده بشه. خیلی برام مهم نبود، چیزی که دغدغه زندگیم شده بود، یاسر بود و بوی اون عطر لعنتی. سر کوچمون که رسیدم، فضه خانوم رو دیدم که داشت از روبرو می اومد. فضه خانم حکم دوربین رو داشت تو محلمون، همه اطلاعات همسایه ها رو تمام و کمال داشت، از بس که سرش تو زندگی این و اون بود، البته ندیده بودم فضولی کنه. صبح تا ظهر پیرزن روی چهارپایه چوبی که داشت دم در خونش می نشست و زمستون و تابستون با یه بادبزن چوبی خودش رو باد می زد و گاهی سیگار دود می کرد، بقیه مواقع هم دم پنجره بود و داشت آمار اهالی و عابرین رو می گرفت. با همه اهالی هم چندباری دعوا کرده بود، دو سه بار هم با یاسر دهن به دهن کرده بود. یاسر وزه خانم صداش می کرد. وقتی به من رسید یه نگاه از سر تا پام کرد و چهرش رو در هم کشید و با سلام از روی بی میلی جواب سلامم رو داد.
تقریبا یه هفته ای می شد که از آزمایش دادنم می گذشت، بعد از اذان ظهر و عصر بود داشتم مقدمات ناهار رو آماده می کردم تا یاسر بیاد. تقریبا تموم کارهام رو کرده بودم، رفتم سر تراس که آبغوره بیارم برای سالاد که صدای داد و بیداد فضه بلند شد، از سر کنجکاوی سرم رو از تراس خم کردم ببینم چه خبر شده که دیدم یاسر با فضه داره بحث می کنه. گوشام رو تیز کردم تا ببینم چی میگن. اولش حرفاشون خیلی مفهوم نبود برام ولی فضه صداش رو بالاتر برد و به یاسر گفت: به تو چه که من چرا تو کوچه نشستم، مگه جای تورو تنگ کردم. بعد در حالیکه سعی می کرد صداش رو آروم تر کنه گفت: بیچاره زن خوش خیالت که با چه مرد پاک و روحانی ازدواج کرده، یاسر نذاشت حرفش تموم بشه و با تحکم گفت: اگه حرفی بزنی خودم خفت میکنم جنده خانم، میگم بیان ببرنت جایی که عرب نی انداخت. دیگه نبینم دم در نشستی و زاغ سیاه ملت رو چوب می زنی. دیگه صدایی نیومد. با شنیدن حرفاشون قلبم درد گرفته بود، انگار هزار تیکه شد. سریع برگشتم تو و یه آب به سر و صورتم زدم تا یاسر متوجه چیزی نشه، بعد با لبخند ساختگی به استقبال یاسر رفتم.
سر غذا بهش گفتم: کوچه شلوغ پلوغ بود انگاری؟ گفت: باز این وزه خانم داشت فضولی می کرد حقش رو گذاشتم کف دستش. با بی میلی شونم رو بالا انداختم و دیگه چیزی نگفتم. یاسر گفت: جواب آزمایشاتت کی می آد؟ گفتم شش هفت روز دیگه. خیلی عجله داریا. گفت: همین الانشم دیر شده، دیر بجنبیم سنمون میره بالا و سخته بچه دار شدن. دوست دارم حداقل پنج شش تا بچه داشته باشیم. تو دلم گفتم: مردک انگار ماشین جوجه کشی خریده پنج شش تا، چه خبر.
دو سه روزی حواسم به فضه خانم بود، نه جلوی در می نشست نه دم پنجره بود. نگران شدم، پیش خودم گفتم: یاسر بلایی سرش نیاورده باشه. تصمیم گرفتم آش درست کنم و به هوای نذری برم در خونش. آش که درست شد خیلی قشنگ تزئینش کردم و یه گل رز هم از تو باغچه کندم و گذاشتم کنار کاسه آش و رفتم در خونشون. خونشون دقیقا روبروی خونه خودمون بود. یکی دو بار زنگ زدم ولی کسی جوابی نداد، حسابی نگران شدم، برای بار سوم زنگ زدم و اینبار دستم رو بیشتر روی زنگ نگه داشتم، چند ثانیه بعد در باز شد و فضه سرش رو خیلی آروم از لای در آورد بیرون. انگار تهدید های یاسر کار خودش رو کرده بود و فضه رو حسابی ترسونده بود. سلام بلندی کردم، با ترس نگاهم کرد و گفت: چه خبره؟ چی میخوای؟ گفتم: مهمون نمی خوای فضه جان؟ خیلی مشکوک نگام کرد و گفت حاج آقا فرستادت؟ این چیه آوردی؟ با لبخندی گفتم: نه، آش درست کردم گفتم برای شما هم بیارم. مشکوک تر نگام کرد و با صدای آرومتری گفت: چیه نکنه با حاجی دست به یکی کردی تا چیز خورم کنی؟ گفتم: وا این چه حرفیه فضه جان اتفاقا آش آوردم دو نفری بخوریم و یکم صحبت کنیم. راستش صحبت های اون روزتون رو با حاجی شنیدم و اومدم حلالیت بطلبم، نمی دونم شما چکار کردین ولی رفتار یاسر اصلا درست نبود. به خودش هم گفتم.دوباره من رو برانداز کرد و کوچه رو نگاه کرد و از جلوی در رفت کنار.
وارد خونه شدم انگار بازار شام بود، حسابی بهم ریخته بود و بوی بدی هم می داد. آش رو گذاشتم رو اوپن آشپزخونه و به شوخی گفتم: فضه خانم بمب ترکیده؟ بی تفاوت نگاهم کرد و گفت: نه دختر جان چند روزیه اصلا حوصله خودم رو هم ندارم. هرکاری کردم دیدم تو اون فضا اصلا طبعم نمی کشه چیزی بخورم. سریع بلند شدم و شروع کردم به تمیز کردن خونه، یه نیم ساعتی طول کشید تا خونه یکم مرتب شد. پنجره ها رو هم باز کردم تا هوای خونه عوض بشه. فضه هم سفره انداخت و دو تا کاسه و کشک و ترشی آورد تا با آش بخوریم.
یواش یواش سر صحبت رو باز کردم تا آمار یاسر رو بگیرم. گفتم: فضه جان اون روز سر چی با یاسر دعوات شد؟ آهی کشید و گفت: دختر جان اگه من مدام تو کوچه نشستم یا دم پنجره ام همش بخاطر تنهاییه، چند تا آدم ببینم دلم وا بشه، تا حالا نه خبر آوردم و بردم نه مزاحمت برای کسی ایجاد کردم. آدم فضولی نیستم ولی آدما جور دیگه ای فکر می کنن، حاج آقای شما هم مثل بقیه. اگه چیزایی که از اهالی محل دیده بودم رو می گفتم سنگ روی سنگ بند نمی شد، آبرویی برای کسی نمی موند. تا حالا دیدی در مورد کسی حرفی بزنم؟ گفتم: نه والا، نه برای کسی مزاحمت ایجاد کردی نه حرف و حدیثی زدی، ولی عقل مردم تو چشمشونه، میبینه همش کوچه رو نگاه می کنی فکر میکنن چه خبره وگرنه تو خانمی شما شکی نیست، شما حلال کن. گفت: این چه حرفیه می زنی دختر، ماشالا یه پارچه خانمی، اصلا خانمی از سر و روت میریزه، از چشام بدی دیدم از شما نه. گفتم: لطف دارین شما. گفت: کاش شوهرت قدرتو بدونه حیفی به خدا. قیافم رو مظلوم کردم و گفتم: چطور مگه؟ چیزی دیدی یا خبری شده که من نمی دونم؟ گفت: کلی گفتم، تو این دوره زمونه دختر به نجیبی تو کم پیدا میشه. هرکسی لیاقت تو رو نداره. زل زدم تو چشماش و گفتم: فضه خانم اون روز صحبت هات رو با یاسر شنیدم، همش رو و شنیدم که یاسر تهدیدت کرد. از اون روز دیگه آفتابی نشدی، پس یه چیزی هست که نمی خوای بهم بگی. رنگش شد عین گچ دیوار، گفت: دختر بهتره ول کنی هم برای تو دردسر میشه هم برای من. شوهرت بفهمه حرفی زدم من رو می کشه. قسم خوردم که نمیزارم چیزی بفهمه و بعد از کلی اصرار و خواهش گفت: شبایی که برای نماز و دعا میرید بیرون حاجی نیم ساعت بعدش برمیگرده خونه، با استرس گفتم خب، گفت: هیچی دیگه با یه خانمی میاد. گفتم: کیه؟ گفت: از من نشنیده بگیر ولی انسیه زن حاج کاظمه. با شنیدن اسم انسیه دست و پاهام شل شد، حالم خیلی بد شد، بیچاره سریع رفت آب قند درست کرد و آورد. التماس می کرد نشنیده بگیرم. دنیا رو سرم خراب شد، نمی دونستم چکار باید بکنم، من تو زندگی هیچی براش کم نذاشته بودم. مغزم در برابر پذیرش این موضوع مقاومت می کرد. ازش خواستم یه شب که برای دعا میریم بیرون من برگردم و برم خونه فضه تا با چشمای خودم ببینم. اولش شدیدا مخالفت کرد، ولی بعد که حالم رو دید و خیالش راحت شد که واکنشی نشون نمیدم قبول کرد. امروز یکشنبه بود و قرار بود سه شنبه برای دعای توسل بریم حرم.
از صبحش دل تو دلم نبود از دلشوره و هیجان حالت تهوع داشتم، هزاربار نقشه ای که کشیده بودم رو مرور کردم. بعد از شام تا حاجی حاضر بشه کمی پرده آشپزخونه رو کنار زدم تا از خونه فضه دید داشته باشم. همونقدر کافی بود تا ورود حاجی رو با انسیه ببینم. به حرم که رسیدیم از یاسر جدا شدم و دنبال انسیه می گشتم، خوشبختانه حرم خیلی شلوغ نبود. میدونستم با حاج کاظم می آد و حاج کاظم قبل از شروع دعا معمولا دم کفشداری شماره یک بانوان می ایسته. یکم که دور و بر رو گشتم پیداش کردم و رفتم سمتش. وانمود کردم که به صورت اتفاقی دیدمش. سلام کردم و از انسیه پرسیدم ازش، گفت: پیش پای شما از همین در رفت تو. سریع خداحافظی کردم و رفتم تو. نمی خواستم من رو ببینه، باید نامحسوس زیر نظر می گرفتمش، همینجور که داشتم دنبالش میگشتم یکی از پشت سر زد رو شونم، دیدم انسیه است، لعنتی نباید من رو می دید. گفت: زن حاجی سلام، دنبال کسی می گردی؟ الکی خندیدم و گفتم: دنبال کسی خاصی نبودم فقط دوست داشتم با یه آشنا دعا بخونم که خدا رسوند. لبخند مصنوعی زد و گفت: عزیزم چه سعادتی. تو این فکر بودم که چجوری بپیچونمش. هرچی به زمان دعا نزدیک می شدیم حرم شلوغ تر می شد و همین باعث شد ک بین من و انسیه فاصله بیافته. البته خود انسیه هم انگاری از این فاصله افتادنه ناراحت نبود. فاصلم رو زیاد کردم تا من رو نبینه ولی من ببینمش. کمی بعد انسیه شروع کرد اینور و اونور رو نگاه کردن، داشت دنبال من می گشت. خیالش راحت شد که من رو گم کرده. با شروع دعا موبایلش رو در آورد و شروع کرد به زنگ زدن. حدس زدم با یاسر صحبت می کنه، سریع از حرم زدم بیرون و یه ماشین دربست گرفتم برای خونه. با اولین زنگ فضه در رو باز کرد و سریع من رو کشید تو خونه. خونه فضه یه خونه قدیمی بود که حیاط خیلی کوچیکی داشت. خونه ای ویلایی که یه نیم طبقه بالاش داشت و از همون طبقه تا حدودی خونه ما مشخص بود. سریع رفت بالا و چک کردم ببینم تا کجای خونه دید داره.
آشپزخانه و یکم از پذیرایی دید داشت ولی خیلی نه. بدم نبود چیزی رو که باید می دیدم، می دیدم. منتظر شدم ببینم چه اتفاقی می افته. یه ربع بعد دیدم یاسر داره میره سمت خونه ولی تنهاست. خیلی دلم می خواست اشتباه کرده باشم و فضه دروغ گفته باشه. رفت تو، به فضه که تو تاریکی نشسته بود و داشت سیگار می کشید گفتم: این که تنهاست. گفت: عجله نکن یه چند دقیقه صبر کن بعد از حدود ده دقیقه یه خانم چادری که پوشیه زده بود اومد و خیلی سریع رفت تو خونه، یاسر در رو باز گذاشته بود براش. قلبم خیلی تند تند داشت می زد. وقتی وارد خونه شد. یاسر رفت به استقبالش و گل از گلش شکفته بود چادر و پوشیه زن رو در آورد و به کناری پرت کرد. خود انسیه بود، یاسر رو بغل کرد و لب هاش رو گذاشت رو لبهای یاسر و دیگه از دید من خارج شدن. بی اختیار روی زمین افتادم و بیهوش شدم.
وقتی به هوش اومدم فضه نگران بالای سرم نشسته بود و یه لیوان آب دستش بود. تا دید چشمام رو باز کردم انگشتر طلاش رو انداخت تو لیوان آب و یکم هم زد و بزور داد خوردم. خیلی حالم بد بود. قلبم با شدت می زد و اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، شدیدا حالت تهوع داشتم. سرم داشت از درد میترکید.به فضه گفتم: چی شد؟ گفت: یهویی افتادی زمین ده دقیقه ای هست که بی هوشی. سریع بلند شدم که برم خونه و مچشون رو بگیرم، ولی فضه با التماس من رو منصرف کرد. فکری به ذهنم رسید، تلویزیون رو روشن کردم و زدم شبکه نور، پخش مستقیم دعای توسل از حرم رو داشت. یکم صدای تلویزیون رو زیاد کردم و زنگ زدم به یاسر، بار اول بر نداشت، بار دوم با تاخیر جواب داد. صدای دعا می اومد، لعنتی فکر همه جا رو کرده بود اونم تلویزیون روشن کرده بود. بهش گفتم: حالم خیلی بد شده دارم میرم خونه. گفت: وایسا یکی رو بفرستم تا برسوندت، می خواست وقت بخره. گفتم: نه ماشین گرفتم تا برسم دم حرم اونم رسیده، مزاحمت نمیشم. از صداش معلوم بود نگرانه، هرچی اصرار کرد قبول نکردم. آخرش گفت: برو خونه بابا حاجی تنها نمونی، گفتم نمیخوام مزاحم کسی بشم. وقتی دید هیچ جوره زیر بار نمیرم، گفت تا تو برسی منم اومدم. تلویزیون رو خاموش کردم و دوباره رفتم پشت پنجره، دو سه باری لخت از مسیر نگاهم رد شد، خیلی تند تند لباس می پوشید، یه بارم انسیه رو دیدم که با عجله رد شد، سینه های لختش کاملا مشخص بود. کمتر از ده دقیقه طول کشید تا انسیه از خونه زد بیرون، این سری پوشیه رو صورتش نبود. چند دقیقه بعدش یاسر اومد و با عجله رفت. فکر کنم ماشین رو یه جای دیگه پارک کرده بود.
بعد از اینکه مطمئن شدم رفتن، برگشتم خونه. همه چی مرتب بود، انگار نه خانی اومده و نه خانی رفته. داشتم بالا می آوردم، سریع پرده آشپزخونه رو کشیدم و رفتم حمام شاید حالم بهتر بشه. نمی دونم چقدر حمام طول کشید. زیر دوش آب حسابی جیغ زدم و گریه کردم، صدام گرفته بود دیگه، با همون حوله رفتم رو تخت و دراز کشیدم ساعت حدودای ده شب بود، چشام از فرط گریه پف کرده بود، هر کاری کردم خوابم نبرد. پا شدم بدون اینکه شرت و سوتین بپوشم یه پیراهن ساحلی داشتم که یاسر از کربلا آورده بود. پوشیدم و یه روسری هم به سرم بستم و رو کاناپه دراز کشیدم.
ساعت از دوازده گذشته بود که یاسر اومد. با شنیدن صدای کلید، شروع کردم به ناله کردن. اومد بالای سرم و صدام کرد، با صدای گرفته و نالان گفتم: قرار بود زود بیای، من اگه بمیرم هم برات مهم نیست. در حالی که داشت لباس در می آورد گفت: این چه حرفیه زن، میخواستم بیام ولی چند نفر آدم مهم پیش باباحاجی بودن که نشد. الانم نگران نباش یه کاری میکنم زود خوب بشی، زیر چشمی نگاش کردم کاملا لخت بود و کیرش حسابی شق شده بود، معلوم بود حسابی گند زدم به عشق و حالش، اومد سمتم و پاهام رو باز کرد، گفتم: چیکار میکنی مرد، من حالم خوب نیست دارم بالا می آرم. گوشش بدهکار نبود هر چی ناله کردم و دست و پا زدم نتونستم جلوش رو بگیرم، حتی چند باری هم محکم زد روی دستام، دیدم از پسش بر نمی آم، تنها کاری که از دستم بر میومد بلند بلند گریه کردن و نفرین کردن بود. بزور پاهام رو باز کرد و کیرش رو با آب دهنش خیس کرد و بزور کرد تو کسم، حس کسی رو داشتم که داره بهش تجاوز می شه و واقعا هم داشت بهم تجاوز می کرد. بعد از کلی تلمبه زدن تو کسم برم گردوند و از پشت کرد تو کسم. از صدای نفس هاش متنفر شده بودم، از بوسیدنش منزجر بودم ولی یاسر داشت کار خودش رو می کرد. انگار از اینکه عذاب می کشم خوشش اومده بود، داشت انتقام ضدحالی که خورده بود رو می گرفت، دوباره من رو برگردوند و افتاد روم، داشت با تمام قدرتش تو کسم تلمبه می زد به وحشیانه ترین حالت ممکنه و صورتم رو می لیسید و سینه هام رو تو دستش می فشرد. خیلی دردم میومد ولی هیچی نمی گفتم. تنها کاری که تونستم بکنم موقع ارضا شدنش وقتی که شل شده بود یه دفعه تکون خوردم و کیرش از تو کسم در اومد و تمام آبش ریخت رو مبل و فرش. از این حرکتم خیلی عصبانی شد و چند تا محکم زد رو شکمم و سینه هام و بدون اینکه حرفی بزنه همونجوری رفت تو اتاق خواب و در رو بست.
با صدای هق هق دختر خالم به خودم اومدم. تازه یادم اومد تو چه موقعیتی. اینقدر تو خاطرات بد اون روزا غرق شده بودم که متوجه نشده بودم چه الفاظی رو جلوی دختر خالم بکار بردم. یخ زدم . کلی خجالت کشیدم. درسته خیلی با هم راحت بودیم ولی نه تا این حد که از کلماتی مثل کیر و کس استفاده کنیم. دختر خالم من رو تو بغلش کشید و گفت: بمیرم برات زینب چی کشیدی تو اون زندگی. چرا تا حالا بهم نگفته بودی؟ گفتم الان هم حواسم نبود کنارمی وگرنه مراعات می کردم. یکم دلداریم داد و صحبت کرد تا زنگ در به صدا دراومد…
نوشته: مبهم (Dr.Abner)
5 پاسخ به “از عرش تا عشق (۳)”
مثل همیشه عالیسوژه جالب و جذاب قلم خودت هم که جادو میکنه واقعاًخوشحالم که بعد از مدت ها بازم دست به قلم شدی رفیق 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹
عالی،،و کاملا قابل لمس،،،
مثل قبلیهاارزش خوندن و نقد نداره
خیانت یک آدم به شریک زندگیش، فرقی نداره چه زن چه مردوحشتناک ترین و پست ترین کاریه که یک متاهل میتونه بکنه 😔
چرا قسمت 2 و 1 نداره ؟باز نمیشهلینک یا آدرسی بذارین که قسمت های اول و دوم این داستان توش باشه .ممنون