قبل از شروع داستان هم بگم که لیلا ام یک فمبوی با قد حدود ۱۷۰ و اندام نسبتا لاغر ولی با باسن توپر (برای یک پسر) و این داستان کاملا تخیلی و غیرواقعی هست
خب شروع کنیم
سال اول دانشگاه بودم و چون توی یک شهر دیگه قبول شده بودم مجبور شدم از مشهد به تهران برم و چون کسی از خانواده هم اونجا نبود با پول کار کردنم توی دوران دبیرستان تونستم طبقه بالای یک خونه ویلایی دو طبقه رو برای یک سال رهن کنم البته که صاحب خونه که خودش طبقه پایین زندگی میکرد خیلی باهام راه اومد و این خونه رو با قیمت خیلی پایین تر گرفتم
صاحب خونه یک خانم به اسم سهیلا بود تقریبا ۵۰ سال قدش بلند بود با بدنی لاغر و سکسی که هر کسی رو میتونست جذب خودش کنه با موهای مشکی فر و چشم های قهوه ای
یک پسر داشت به اسم سهیل که قدش یک و نود بود و باشگاه میرفت برای همین بدن خیلی ورزیده ای داشت و همیشه کیرش از زیر شلوار معلوم میشد و البته بیست و خورده ای سالش بود ولی قیافش بیشتر میخورد
یک دختر هم داشت به اسم نازنین که سی سالش بود و یک بار ازدواج کرده بود و به دلایلی که به ما نمیگفتن جدا شده بود که بعدا می فهمیم قد لیلا بر خلاف مامان و داداشش کوتاه بود و هم قد من بود ولی اونم بدن خیلی جذابی داشت
چند ماه اولی که اونجا بودم خیلی نرمال همه چیز گذشت و مثل تمام آدم های دیگه بودیم ولی همین طور که میدونید من یک فمبوی بودم که بیرون خونه کاملا پسر و داخل خونه خیلی وقتا دخترانه میپوشیدم
یک روز که با همون لباسای دخترونه و آرایش خوابم برده بود با صدای در زدن بلند از خواب پریدم و دیگه حواسم نبود که ظاهرم چجوریه ، سریع رفتم و در رو باز کردم و دیدم سهیلا خانومه و داره چهار چشی بهم نگاه میکنه ، منم گفتم بله بفرمایید با خنده گفت میخواستم برای شام دعوتت کنم پایین ولی انگار خونه رو اشتباهی اومدم چون تا جایی که یادمه یه پسر اینجا زندگی میکرد … با این حرفش کاملا دستم اومد که داره چی میگه و وضعیتم چطوریه ، سریع یه جواب الکی دادم و اومدم تو و سر و وضعم رو درست کردم و شب تقریبا ساعت نه رفتم خونشون برای شام(معمولا آخر هفته ها منو شام دعوت می کرد تا منم تنها نباشم)
اون شب بعد از شام که داشتم ظرف هارو میشستم (معمولا به عنوان تشکر توی ظرف شستن کمک میکردم یا خودم میشستم شون که تمام زحمت رو دوششون نباشه) سهیلا هم کنارم بود و خیلی بوی خوبی هم میداد ، سهیل و نازنین هم داشتن توی پذیرایی فیلم میدیدن و چون تونه قدیمی بود آشپزخونه و پذیرایی کاملا از هم جدا بودن و در داشتن
سهیلا گفت خب اون لباس خوشگلی که پوشیده بودی مال کی بود ؟ سرخ شدم و آروم گفتم : خودم
سهیلا گفت خب چرا همچین چیزی پوسیده بودی ؟
+از پوشیدن لباس های دخترانه و آرایش کردن خوشم میاد
-خب چرا پنهونش میکنی ؟ چیزی نیست که ازش خجالت بکشی
+نمیدونم
-به نظرم فردا صبح ، بچه ها میخوان با دوستاشون برن مسافرت برای آخر هفته و دو ، سه روزی نیستن به نظرم صبح بیدار باش وقتی رفتن بهت زنگ میزنم بیا پیشم
تعجب کردم و گفتم باشه حتما
فردا که شد سریع بیدار شدم ، البته بگم که اصلا نخوابیدم چون خیلی هیجان داشتم
ساعت تقریبا ده اینا سهیلا زنگ زد و گفت بچه ها از شهر رفتن بیرون ، بیا پایین
منم رفتم پیشش و دیدم با یک دِرِس خیلی قشنگ گل گلی صورتی و سرخابی که دامنش تا بالای زانو بود و یقه هفتی که کاملا چاک سینه هاشو نشون میداد در رو برام باز کرد و گفت بیا تو
وقتی رفتم گفت که خب پس تو فمبوی هستی ؟
شرم و انداختم پایین و گفتم بله
گفت که من یک برنامه عالی برات آماده کردم که حتما ازش خوشت میاد
اول این که این سه روزی که بچه ها نیستن رو پیش من میمونی
دوما قراره یسری چیزا رو بهت یاد بدم
تعجب کردم و گفتم چیا مثلا؟
گفت بیا با شیو کردن شروع کنیم
لباساش رو در آورد و کاملا لخت شد منم حسابی سرخ شدم و سرم رو انداختم پایین
سهیلا خندید و گفت چرا خجالت میکشی ؟ تو هم لباسات رو در بیار که باید بریم حموم
منم خیلی آروم و خجالت زده لخت شدم و سهیلا چشاش چهارتا شد … گفت وای این بدن برای یک پسر خیلی سکسیه
راست هم می گفت چون لاغر بودم و قد کوتاه رانها و باسن تو پرم خیلی به چشم میومد و چون گاهی با نیپل هام بازی میکردم یکم جلو اومده بودن
دنبالش رفتم تا حموم ، اول شستن رو بهم یاد داد گفت که وقتی میخوای کون بدی یا وقتی که دادی ، خیلی مهمه که خودت رو خوب تمیز کنی
بعدم شیو کردم و کار با پودر های موبر رو بهم یاد داد و هیچ مویی دیگه روی بدنم نبود
رفتم جلو آینه و خودم از دیدن خودم تعجب کردم ، یعنی این من بودم ؟
بعد سهیلا اومد و یک سبد از لباس رو گذاشتم جلوم و گفت اینا لباسای چند سال پیش نازنینه که دیگه نمی پوشد ، حالا هر وقت که فرصت شد برات میریم خرید
تز توی سبد یک دامن تا بالا زانو مشکی با یک تیشرت قرمز رو برداشت و یک جفت جوراب تا روی زانو مشکی و یک ست شورت و سوتین ساحلی که باید نخ هاشو ببندی با رنگ قرمز
گفت که بپوش
شورت و سوتین رو خودش برام پوشید تا بهم یاد بده ولی بقیه رو خودم پوشیدم
بعد رفتیم جلو آینه و تمام لوازم آرایشی رو بهم یاد داد که هر کدوم چطور کار میکنن و اینا
منم که هر آرایش کرده بودم و هم این لباسا و هم یک بدن شیو شده داشتم دیگه خودمم نمیشناختم و به خودم اومدم دیدم بله ، شق کردم و از بالای شورت زده بیرون…
خب الان که دارم مینویسم خیلی خوابم میاد برای همین اگر استقبال کردید پارت بعدی رو هم توی همین هفته مینویسم
بوس بهتون 😘😘
نوشته: لیلا
11 پاسخ به “ازدواج فمبوی (۱)”
عالی بود ادامه ش حتمان بنویس
عالی بود
ادامش رو بنویس
کیرم تو مغزت
کیرم خیلی بزرگه
لیلا جون بیا خصوصی
عالی بود ادامه بده لطفاً
نخونده فقط میگم دمت گرم که نوشتی غیر واقعی و تخیلی هست
ادامه بده حتما خیل باحاله
ادامه ادامه
ادامشث چرا نمینویسی؟