آن سوی هوس (1)

سلام این داستان 2 سال از زندگی منه ، ممکنه خیلی ها فحش بدین ، یه سری تعریف کنین ، منتطر نظراتتون هستم ، البته داستان چند قسمتیه

  • چی شده فاطی چرا گریه می کنی ؟
  • ( در حال هق هق ) دلم گرفته ، من خیلی بد بختم اکرم !!
  • وا … این حرف رو نزن فاطی ، خیلی هم خانمی ، خوشکلی ، چی شده مگه ؟
  • من که چیزی ازت پنهون نمی کنم اکرم ، در مورده حمیده ، بعد 2 دوماه از سربازی اومده مرخصی ، کلی آرایش کردم ، به خودم رسیدم ، عوضی نمیبینه منو ، دیشب کارشو کرده ، بعد پشتشو کرده به من و خوابیده ، انگار نه انگار منم آدمم
  • بمیرم الهی فاطی … فاطی دوستم بود ، تا وقتی مجرد بود از سر هیچ پسری نگذشته بود ، 8 ماهی میشد با حمید عقد بودن ، حمید سرباز بود و دیر به دیر میومد ، وقتی هم میومد یه بار فاطی رو می کرد و اون 3 روزی که بود رو به رفیق بازیاش میرسید ، البته تو سکسشون فقط حمید بود که به نوایی میرسید و سر فاطی بی کلاه میموند . راحت فاطی رو درک می کردم ، شوهر خودم یکم بهتر از حمید بود . البته خیلی بهم میرسید ، ولی از لحاظ جنسی مشکل داشت . حس من و فاطی خیلی به هم نزدیک بود ، هر دومون از ارضا نشدن عقده ای و عصبی شده بودیم .
  • فاطی بهروز یه دوست داره باید ببینیش ، اسمش صدرا س ، خیلی باحاله به خدا ، منو و بهروز همیشه باهاش خوش میگذرونیم ، میخوای ببینیش ، از تنهایی و افسردگی درت میاره صدرا دوست شوهرم بود . البته بعد از ازدواج ما دوست شده بودن ، ولی به خاطر اینکه خیلی پسر شوخی بود ، خیلی باهاش جور بودیم ، صدرا اون قدر سر و زبون داشت که من و بهروز جلوش کم میاوردیم . قدش خیلی بلند بود . اندام خیلی مناسبی داشت . برعکس بهروز اصلا شکم نداشت . چشم و ابروی خیلی خوشکل و صدای گرم و هر چی به دل یه زن بشینه رو داشت . بعضی وقتا از نگاه کردن بهش لذت می بردم ولی همین لذت هم واسم عذاب وجدان داشت .
  • ول کن اکرم ، خیلی داغون تر از این حرفام ، حوصله داریا ، اگه خوب بود چرا خودت نخوردیش ؟؟
  • هی فاطی جون ، من با مشکل بهروز کنار اومدم ، حتی از فکر کردن به اینکه با کسی باشم میترسم ، جون اکرم نه نگو ، اکثر شب ها میاد مغازه ، امشب به بهروز میگم باهاش حرف بزنه ، فردا شب بیا اونجا
  • عمرا بیام ، خیلی دلش خواست ببینه منو بیاین دنبالم شام بریم بیرون . . . ظهر بهروز اومد
  • سلام خوبی
  • سلام ، نهار رو بیار بخوریم ، خیلی گشنمه در حین نهار داستان رو گفتم
  • بهروز بهتره ها ، اینجوری 4 تایی میریم بیرون ، فاطی هم از تنهایی در میاد
  • فاطی شوهر داره ، واسه خودت دردسر درست نکن
  • بهــــــــــــــــــروووووووووووووووز !!
  • فاطی میدونه داستان رو ؟؟
  • آره بهش گفتم بدش نیومد
  • گندش در نیاد … . . . بهروز راضی شد . میشناختمش ، خیلی بد جور تو نخ فاطی بود ، خب من یه زنم و اینو راحت میفهمم ، چند باری شب و نصفه شب وقتی آبش نمیومد رویا پردازی می کردم واسش ، مخصوصا وقتی از فاطی می گفتم 30 ثانیه آبش میومد . دلم نمیخواست این جوری باشه ولی چون ارضا نمیشدم دلم نمیخواست زیرش بمونم . . . بهروز داستان رو واسه صدرا گفته بود ، البته با یه دروغ بزرگ ، اونم اینکه فاطی مجرده و … فردا شب مغازه رو زود تر تعطیل کردیم . منو بهروز و صدرا سوار ماشین شدیم و رفتیم دنبال فاطی تو مسیر خیلی سر به سر صدرا گذاشتم . پسر به اون پر رویی خجالت می کشید . خیلی واسم سوال شده بود ؟؟ چرا خجالت ؟؟ زنگ زدم فاطی از خونه اومد بیرون و سوار شد . سلام و احوال پرسی کردیم و فاطی یه نگاه خریداری به صدرا کرد . صدرا هم محافظه کارانه چند کلمه ای باهاش احوال پرسی کرد . شام رو رفتیم بیرون و شوخی های دسته جمعی ولی هر دوشون خجالت زده بودن و زیاد حرف نمیزدن با همدیگه تا اینکه رفتیم پارک و بهروز و من از جمع جدا شدیم . داستان از زبان فاطی : پسره خیلی به دلم نشست خجالتی بود ولی حروم زاده تیکه هایی مینداخت و از سر خجالت سرخ میشد که من که هیچ ، 8تا مثل منم جوابی براش نداشتن صدرا : ببین کار به کجا رسیده شما باید بیای خواستگاری من ؟! فاطی : ( گیر کردم ، نمیدونستم چی جواب بدم ) جاااااااااااااان ؟؟ تا اونجا که من میدونم شما به آقا بهروز گفتی یه حوری بهشتی واست پیدا کنه ؟؟
  • ایراد نداره حالا ، من بله رو میگم
  • خیلی رو داری شما ، میدونستی
  • بله ، اینو همه میگن ، نظرت چیه مثل اکرم دستتو بدی به من قیافه بگیری
  • ( خیلی دلم میخواست دستشو بگیرم ) درسته درسته نخور ، گیر میکنه تو گلوت ، زوده حالا ، زیر لفظی بده دستمو بگیر
  • والا شما خواستگاری کردی از من ، باشه حالا دلتو نمیشکنم
  • یه mp4 داشت با هد فونش داد بهم
  • شارژرشم همون یو اس بی کامپیوتره ،
  • ازش گرفتم و در کمال کم محلی سکوت کردم و قدم زدیم
  • میدونی چرا بین انگشتای دست فاصله هست ؟
  • نه ؟؟!!
  • واسه اینکه یکی پیدا بشه دستشو بذاره تو دستت و فاصله رو پر کنه
  • بعد با دست های مردونش دستمو گرفت ، دلم یهو ریخت ، هول شده بودم . هر دومون ساکت بودیم خیلی قشنگ داشت با انگشتام بازی می کرد . بغض داشت خفم می کرد ، هم بخاطر اینکه داشت بهم محبت میشد هم بخاطر حمید لاشی که آدم حسابم نمیکرد . دلم میخاست بقلش کنم و چشمامو ببندم و تا میتونه نازم کنه ، بوسم کنه ، در گوشم حرفای شیرین بزنه ، حیـــــــــــــــــــــــف که نمیشد . بی اختیار دستشو محکم تر گرفتم . حس کردم دارم شل میشم . بلـــــــــــــه : تحریک شده بودم شدید دزدکی یه نگاهی به شلوارش انداختم ببینم اونم تحریک شده یا نه ولی ظاهرا که نه ، تحریک نشده بود . کسم خیس شده بود . سوراخ کونم میخارید . سینه هام سفت شده بودن . خاک بر سرت حمید ، اون قدر کم محلی کردی که حالا یه پسر غریبه بیاد دست زنتو بگیره و زنت خیس بشه ، اونقدر که اگه میگفت امشب بریم خونمون میرفتم باهاش ، واقعا خاک بر سرت حمید ، حقته . . . راوی اکرم : صدرا و فاطی رو نگاه میکردم . دستشون تو دست هم بود و بعضی وقت ها تنشون تو راه رفتن میخورد به هم . با بهرزو روی یه نیمکت نشته بودیم . ساکت و آروم رفتم تو فکر ، تجسم کردم که صدرا لخت لخت باشه و فاطی داره کیر کلفتشو واسش میماله و لیس میزنه خوش به حال فاطی ، آخه کیر بهروز خیلی کوچیک بود . من که مال صدرا رو ندیده بودم ، ولی تو فانتزیام خیلی تجسمش می کردم . کوسم حسابی خیس شده بود . تا اینکه بهروز رفت دستشویی خلوت بود ، کیفمو گذاشتم رو پام و دستمو بردم زیر کیف و چند ثانیه کوسمو مالیدم . حس عجیبی داشتم . داشتم از شهوت و حسادت جر میخوردم . اونشب تموم شد و رفتیم خونه بهروز : اکرم بریم دوش بگیریم
  • نه بهروز خستم خوابم میاد ( بهروز همیشه با مخالفت من واسه سکس عصبانی میشه )
  • شد یه بار بگی اره میام
  • ( دیدم به اعصاب خوردیش نمیارزه ) باشه میام ، تو حموم با اینکه خیلی شهوتی بودم ولی دلم نمیخواست به بهروز بدم ، تن همدیگه رو شستیم . آب رو که میریخت رو کونم خیسی کوسمو حس می کردم .
  • بهروز ، میخای بخورم واست آبت بیاد ، بریم بیرون دوباره باید بیای دوش بگیریا
  • مگه تو نمیخوای بشی
  • چرا ، ولی خستم ( منو بهروز بعضی وقتا تو حموم جلوی هم جلق میزدیم ، تنها چیزی که خیلی دوست داشتم همین بود ، هر دومون از دیدن جلق زدن اون یکی خیلی حشری میشدیم )
  • اکرم میخای شوشولامونو ناز کنیم ، گناه دارنا ( جمله بهروز هر وقت دلش میخاست جلوی من جلق بزنه ، یکم اکراه داشت بگه جلق بزنیم )
  • اره فکر بدی نیست ( بهترین حالت بود ، میتونستم به فکر کیر صدرا کوسمو بمالم و ارضا شم ) بهروز یکم خودشو بهم مالید و دستشو زد به کوسم
  • ای شیطون بیدار شده کوست ، چه تپلش کردی . ( معمولا کونمو میکردم به بهروز و با دستم که کوسمو میمالم نگاه می کنه تا شهوتی بشه و آبش بیاد ) دستشو برد سمت کیرش ، منم کونمو کردم طرفش و خم شدم و شروع کردم مالیدن کوسم ، با اون دستش سوراخ کونمو میمالید ، خیلی واسم لذت داشت ، میدونستم 2 دقیقه دیگه شروع می کنه لیسیدن سوراخ کونم به کیر صدرا فکر می کردمو کوسمو میمالیدم ، یواش یواش داشتم میشدم
  • اکرم ، کی کونتو بخوره
  • تو
  • کی زبونشو بکنه توو کونت
  • تو
  • کونت مال کیه
  • تو
  • اکرمم دستشویی نداری ( منظورشو میدونستم ، خیلی خوشش میومد جلوش بشاشم ، مخصوصا وقتی حشری بود ، البته خودمم خوشم میومد )
  • منظورت چیه بهروز
  • اوووووووم ، جیش نمیکنی واسم
  • بی مزه شدی باز
  • مرگ بهروز
  • بذار ببینم چیزی هست یا نه تو اوج شهرت بودم ، یکم به خودم فشار آوردم ،(وقتی فشار میارم بهروز میگه سوراخ کونت یکم باز میشه ، خیلی لذت میبرد ) آروم جیشم اومد ، شهوت داشت جرم میداد . در حال شاشیدن بودم که صدای بهروز رفت بالا و آبش اومد ، یه بوس روی کوس جیشیم کرد و نشست کنار دیوار حموم و دستشو دراز کرد و تند تند واسم جلق میزد . دستشو از پشت و از در کونم رسونده بود به کسم و داشت میمالید واسم تجسم کردم دست صدرا س … که یهو یه چیزی تو کوسم منفجر شد ، هـــــــــــــــــــــــای هـــــــــــــــــــــــای به طرز عجیبی با شدت زیادی ارضا شدم سرمو گذاشتم رو پای بهروز و اونم بدنمو آب کشید ، اومدم بیرون ، از خودم بدم میومد ، این کارو خیانت میدونستم ، رفتم خوابیدم ، دیگه نفهمیدم بهروز کی حموم رو شسته و اومده بیرون … صبح شد ، صبحانه رو خوردیم و بهرزو رفت مغازه تلفن زنگ زد : فاطی بود
  • به به عروس خانوم ، سلام خوبی
  • سلام ، زهرمار ، امروز میرم پاساژ شهر آرا ، میای یا نه  
    
  • میدونستم منظورشو ، میخاست از صدرا حرف بزنه ) بله عروس خانوم ، چه ساعتی
  • 11 سر مبین باش رفتم سر قرار ، فاطی خیلی خوشحال بود ، انگار واقعا عروسیش بود، سلام و احوال پرسی کردیمو غیبت کردن شروع شد .  
    
  • چه خبر از پسره مظلوم ، دیشب داشتی میخوردیش
  • من ؟؟؟ اکرم این پسره هیولاس بابا ، خیلی پروئه  
    
  • بهت که گفتم ، ولی خداییش پسر خوبیه ، ماهه ، خیلی شاده ( نمیدونم چرا دوست داشتم از صدرا تعریف کنم ، نه به خاطر فاطی بلکه واسه دل خودم )
  • آره خداییش پسر خوبیه ، دیشب تا نزدیکای 4 صبح داشتیم اس ام ای بازی می کردیم ، این پسره دیوونس ، چند باز از دست تیکه هاش بلند خندیدم نزدیک بود همه بیدار بشن  
    
  • خب به سلامتی ، حالا بگو اکرم بده ، ببین چی واست تور کردم ، به خدا پسره مظلومه ، میترسم به جای اینکه اون تورو بکنه تو بکنیش
  • بعیدم نیست ، دیشب تا حالا اصلا تو فاز منفی و سکس و اینا نرفته ، نمیدونم ترفندشه یا با خودش میگه اولشه ، یا واقعا تو این وادیا نیست  
    
  • والا بهروز که حرفی ازش نزده تو این مورد ، منم که چیزی ندیدم ازش ، نکنه نکنتت فاطی ، افسرده میشیا
  • غلط کرده ، تو که میدونی من بعد ازدواجم خیانت نکردم ، اینم واسه سرگرمی میخام  
    
  • تو دلم گفتم تو که راست میگی ، راستی فاطی دم غروب ها بیاین مغازه ،، هم ما تنها نیستیم هم شما همدیگه رو میبینین ( دلم نمیخواست صدرا رو ببره و باعث بشه کمتر بیاد مغازه ، حس میکردم داره یه چیزیو ازم میگیره )
  • اتفاقا صدرا گفت به بهروز میگه و اجازه میگیره بیایم اونجا ، ایراد که نداره ؟؟  
    
  • نه ، قدمتون به چشم ، خوشحال میشیم عروس و دوماد رو ببینیم روز ها یکی یکی میومدن و میرفتن تو هفته 4 یا 5 روزشو صدرا و فاطی میومدن مغازه ما ، اغلب که ما دستمون بند بود میرفتن تو پستو به حرف زدن ، البته به تعبیر ما تو مغازه با پارتیشن یه قسمت درست کرده بودیم واسه چای و دست شستن و چند تا صندلی هم بود . خیلی دلم میخاست بدونم این دوتا اون پشت چیکار می کنن بعضی وقتا می رفتن تو پستو و بعد که میومدن چشمای هر دوتاشون خمار بود و آرایش لب فاطی پاک شده بود . مطمئن بودم معاشقه ای چیزی در جریانه ، خیلی برام سنگین بود . صدرا تا قبل دوستیش با فاطی واسم مثل داداش بود ، هیچ نظری نداشتم بهش جز چند باری تو فانتزیام ولی از بعد دوستیش با فاطی حس می کردم فاطی یه چیزی رو ازم دزدیده ، حس کردم صدرا مال خودمه ، تازه فهمیده بودم دوسش دارم ، حس عذاب وجدانم از بین رفته بود ، مرتب بهش فکر می کردم . مخصوصا یه بار که عجله ای از پستو اومدن بیرون دیدم کیر صدرا یکم باد کرده و راست شده ، وقتی کیرشو از رو شلوارش دیدم انگار مغزم ازش فیلم گرفت ، بارها و بارها اون فیلم رو تو مغزم پخش می کردم و به فانتزیام میرسیدم . کم کم شروع کردم از فاطی حرف کشیدن اینکه شیطونی می کنن یا نه اون پشت چیکار می کنن معمولا مستقیم به مسائل اشاره نمیکردیم و تو شوخی بیان می کردیم
  • تو روحت فاطی ، دیگه حرف از حمید نمیزنی پتیاره ، خوب جاشو پر کرده ها
  • صدرا رو میگی ؟؟ آره خداییش کم نمیذاره واسم  
    
  • کم نمیذاره ؟ نکنه با هم میرین خونه خالی
  • شعر نگو بابا ، ما که جز پستوی شما جایی نداریم بریم  
    
  • اره راست میگی ، تو پستوی ما هم کم همو نمیمالین
  • آی گفتی ، پسفطرت استاده حرومزاده  
    
  • خاک تو سرت فاطی جدی جدی نکنه اون پشت خبراییه
  • نه دیگه اون جوری ها هم نیست داشتم دق میکردم و به تعریفاش گوش می کردم که یهو گفت : اکرم میشه یه بار بدون اینکه بهروز بفهمه صبح که خودت خونه ای ما بیایم خونتون ؟ زودم میریم داشتم دیوونه میشدم ، صدرا میخاد فاطی رو بکنه ؟؟ گه خورده ، قرار بود دوست باشن ، خیلی حسودیم میشد ، از طرفی حس میکردم اگه بیان خونمون و فاطی به صدرا بده واسه من و فانتزیامو و شهوت بازیام بد نباشه  
    
  • فاطی مطمئنی ، به حمید مدیون میشیا ، فکر همه جتشو کردی
  • آره بابا ، حقشه ، اگه واست زحمته بگو ، ناراحت نمیشم  
    
  • نه بابا ، فقط بهروز نفهمه خواهشا ، از 9 تا 12 میتونید بمونید
  • مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــی بعدم گوشیشو برداشتو به صدرا اس ام اس داد ، حتما خبر جور شدن مکان رو بهش گفت  
    
  • اکرم فردا خوبه ، مشکلی نداری  
    
  • نه والا ، فقط الان پاشو کل خونه رو تمیز کن ، من آبرو دارم هرهرهرهرهر خندیدیم و یه دستی به خونه کشیدیم فاطی رفت ، انگار از تو داشتم میسوختم ، صدرا فاطی رو بکنه ؟؟ داشت به فاطی حسودی میشد . تو همین فکرا بودم که فاطی اس ام اس داد :
  • سلام ، یه اس ام اس به صدرا میدی ، میگه من جلو ابجی اکرم خیلی حیا دارم ، خجالت میکشم  
    
  • شوخی نکن ، جدی می گی ؟ چی بگم بهش آخه
  • به خدا ، نمیدونم یچی بگو دیگه  
    
  • باشه ، ببینم چیکار می کنم صدرا بعضی وقتا که میخاست منو صدا کنه می گفت آبجی ، ولی من فکر میکردم تکه کلامشه ، الان انگار واقعا داداشم بود . رفتم تو اتاق و یه اس ام اس بهش دادم : سلام ، چی میگه این فاطی داداش صدرا ( خیلی خورسند و خوشحال بودم ، نمیدونم چرا ، شاید چون بهش اس دادم )
  • نمیدونم اکرم خانوم ، مگه چیزی می گه ، بزنم لهش کنم ، طلاقش بدم  
    
  • اوهو ، حالا خودتو میزنی به اون راه دیگه ، باشه منم نمیدونم چی میگه ، اصلا بیخیال
  • نــــــــــــه ، راستش موضوع رو گفته واستون دیگه من چی بگم  
    
  • ( خیلی دلم میخاست ازش حرف بکشم ، راستش یکمم کوسم تپل و خیس شده بود ) آره گفته ، مگه چیه حالا ، میخاین حرف بزنین دیگه ، نکنه …
  • نه ، همون حرف زدنه ، البته با اجازه شما  
    
  • اشکال نداره ، باید کنترلتون کنم فقط حرف بزنین ، دست همو نگیرینا تو همین حال و هوا فاطی اس داد : پتیاره اذیتش نکن فهمیدم صدرا بهش اس داده اکرم خبر نداره اصلا یا یه چیزی تو این مایه ها  
    
  • دیگه نوشتم قدمتون به چشم ، تشریف بیارین اونم تشکر کرد شب فکرم مشغول بود ، داشتم دیوونه میشدم ، پاشدم رفتم حموم و یه حال اساسی به کوسم دادم . آروم شده بودم ، کم کم خوابم برد . صبح 7 بیدار شدم ، یکم خونه رو آماده کردم و چای رو دم کردم و صبحانه بهروز رو دادم و فرستادمش مغازه ، بهش گفتم بهش گفتم مامانم اینا میان اینجا ، خواهشا خواستی بیای قبلش زنگ بزن یکم ترس داشتم ساعت داشت 9 میشد فاطی میخواست کس بده اما من استرس داشتم ، که ناگهان زنگ در به صدا در اومد . فاطی بود . اومد تو ،
  • آآآآآآآ ، یکم دیگه به خودت میرسیدی
  • خوشکل شدم ؟؟  
    
  • اره والا ، خدا شانس بده
  • اکرم اذیتش نکنیا ، صدرا همین جوری دنبال بهونه بود نیاد اینجا  
    
  • من چیکار دارم بابا ، خوش بگذره ، بیرون نمیرما
  • نمیخواد بری بیرون ، تو کدوم اتاق بریم  
    
  • یه جرقه تو ذهنم زد ، اتاق خواب ما خوبه ، برین اونجا ، به گه نکشین اتاقو ؟؟ ( اتاق خواب ما چند تا مزیت داشت ، یکی اینکه عکسای آتلیه من اونجا بود ، دوم اینکه لوازمم آرایشو و وسایل شخصی من رو میز بود ، و مهم تر از همه تنها اتاقی بود که قفلش از این سوراخ بزرگا بود . رفتم تو اتاق و کلید رو برداشتم گذاشتم تو کشو ، یکم اسپری زدم که صدای زنگ اومد ، به جای فاطی من قلبم داشت از دهنم در میومد !!
  • صدرا س ،  
    
  • باز نکن من مانتویی چیزی بپوشم
  • اووووووووووووو ، تا من اینجام که به تو نگاه نمیکنه ( از این حرفش ناراحت شدم )  
    
  • آماده شدم و اومدم بیرون ، فاطی درو باز کرده بود ، صدرا اومد تو ، سرخ شده بود ، سلام کرد
  • منم با لحن خاصی گفتم سلام آقا صدرا ، خوبی
  • مرسی ، شما خوبین ، مزاحمتون شدما ( حس عجیبی داشتم ، داشتم دیوونه میشدم )  
    
  • نه بابا ، دیگه آبجی به همین درد میخوره دیگه ، حالا سرتو بیار بالا ، از منم خجالت نکش ، نشناختی منو هنوز خلاصه یکم پذیرایی و گفتم من میرم غذا بپزم ، ببخشید دیگه ، تنهاتون میذارم فاطی دست صدرا رو گرفت و رفتن تو اتاق ، در رو بستن ، حس عجیبی تو کوسم داشتم ، حس دادن بود ، میخارید ، کلافه بودم 10 دقیقه ای گذشت و رفتم سمت اتاق از سوراخ قفل در نگاه کردم …

نظر فراموش نشه ، سعی می کنم زود ادامه شو بذارم

نوشته: راز مریم

بازدید 3,966

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

9 پاسخ به “آن سوی هوس (1)”

  1. خاک برسرت الان ما نشستیم رمان بخونیم اولش میگن سکسی نیسارزش خوندن نداره اه

  2. خیلی خوب نوشتی…بهت تبریک میگم…ممنون میشیم ادامه اش رو بزاری و نوشتن رو هم ادامه بدی…بعد از مدتها مطالب اراجیف یه کار قوی و خوب رو خوندم…خوشحال میشم بهم پیغام خصوصی بدی و در مورد یکی دو سوژه همکلام بشیم…

  3. 20 بهت ميدمهم موضوعش خوب است هم نگارشت خوبه.بهت قيافت نميامد اين قدر ادبي بنويسي.خلاصه منتظرمون نگذار

  4. خیلی وقته اینجاها نمیام-داستان رو هم نخوندماما از نظرات فهمیدم که موضوعش خیانته-متاسفم هم برای خودم هم برای ایران و ایرانی

  5. داستانت حس ‍کنج‍اوی ادمو بدجور تحری‍ک می کنه.بقیه اشو بذار ببینیم چی‍کار ‍کردی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید