آلفا (1)

الان بخونمش ؟ یعنی اگر من جلوی این وسیله حرف بزنم میتونه اونو گوش کنه ؟ جادوییه ؟ باشه باشه معذرت میخوام , همه چیو روی این پوست ها نوشتم از روش میخونم.

امیدوارم که این نامه به دست فرد درستی رسیده باشد ; از اول و همه چیو با جزئیات برای تو میگم تا بدانی بر من و ما چه گذشت , شاید دلت سوخت و کاری کردی , وقتی این نامه را میخوانی , به این معنی است که هدر رفتن یا نرفتن خون هزاران نفر که در راه رسیدن این نامه به تو کشته شده اند و فداکاری کرده اند , به تصمیم تو بستگی دارد .

کم کم باد های پاییزی داشتن میومدن و این خبر خوبی برای روستای ما نبود , البته برای هیچ روستا و آبادی نبود , سهم ارباب ها و برگزیدگان و راه زنان و آفت ها تمام محصولات کشاورزی را می بلعیدن و حالا با اومدن پاییز اندک خوراکی هایی که در طبیعت پیدا میکردیم هم دیگه کم کم ناپدید میشدن , همینطور شکار ها.
همیشه در صرفه جویی بودیم و فقط در حد بخور و نمیر غذا میخوردیم , 18 سالم شده بود و به عنوان یک پسر از اینکه در سفره پدر غذا میخورم احساس شرمندگی داشتم , سعی میکردم کم بخورم و البته که همین انتظارم از من میرفت , همیشه حس نگاه تحقیر آمیز خانواده رو به خودم احساس میکردم.
بعد از وعده ی ظهر از خانه خارج شدم , به سمت رودخانه پایین ده رفتم , پیر های روستا میگن قبل باز شدن دروازه سیاه اینقدر این رودخانه آب داشته که داخل اون شنا میکردن و حتی غرق میشدن , از دور بقیه بچه های روستا رو دیدم , همه مثل من از جوون های روستا , از 12 سال تا بزرگترینشان که من باشم , هر روز این موقع ها به دل طبیعت میزدیم تا هر چند اندک , بتونیم کمی به خانواده کمک کنیم.
من به خاطر قد کوتاه و جثه ضعیفم توان کار در مزرعه ها و دامداری های برگزیدگان روستاهای اطراف رو نداشتم و مزرعه پدری خودمان هم نیازی به نفر دوم نداشت اینقدر که بی حاصل بود و اینقدر بر سر شاگردی برگزیدگان رقابت بود که هیچ امیدی به قبولی نداشتم , هر چند معمولا از روستا های دیگر شاگرد نمی گیرند تا وقتی در روستای خودشان موجود باشد.
زیاد تا غروب نمانده بود , کمی قارچ و سبزیجات , چند عدد گردو , یک خرگوش پیر و کمی بلوط در کیسه ام داشتم , شاید امشب می توانستم در خانه سرم را کمی بالا بگیرم.
معمولا در مسیر برگشت همه در کنار رودخانه کمی استراحت میکردن , کمی بزرگ ترها از قایمکی دید زدن های دختران روستا برای هم تعریف میکردن و بچه ترها القاب مبارزین دروازه رو روی خودشون میزاشتن و با هم کشتی میگرفتن.
ارسلان و کامبیز داشتن از پاهای سفید و بدون موی بهاره , دختر طبیب ده صحبت میکردن, دختری که عاشقش بودم , اگر سال گذشته بود شاید باهاشون دعوا میکردم ولی الان که پسر خان ده بالای رودخانه اونو خواستگاری کرده دیگه همه چی تمامه , میگن چهار تا برده داره و این یعنی حتی اسب اون پسر از خانواده ما بهتر غذا میخوره.
با صحبت های ارسلان راجب انحنای کون و ران بهاره که موقع لباس شستن در چشمه دیده بود داشتم در تصوراتم لذت میبردم که یک دفعه همه بچه ها ساکت شدند و رو به جاده خاکی متصل به ده خیره شدن و شروع کردن به زیر لب حرف زدن , باور کردنی نبود…
شاهرخ بود , پسر بی هویت روستا که 15 سال پیش , یک روز زمستانی جلوی درب ننه صحرا پیداش شد و هیچ وقت مشخص نشد از کجا و توسط چه کسی به اونجا رسیده بود , ننه صحرا هم که تمام پسرا شو در جنگ دوم با عفریته ها و هر هفت دخترشو بعد اینکه اخرین برگزیده روستا همشون رو در ازای غذا و دو گوسفند با خودش برده بود تنها مانده بود و نوزاد و با خودش به داخل برده بود.
از اول مشخص بود با همه ما فرق داره , خیلی زود قد کشید و بزرگ شد از 8 سالگی مشغول به هیزم جمع کردن برای ننه شد و تا 12 سالگی هر روز از پایین جنگل همین رودخونه با چند خرگوش و لاکپشت و سنجاب برمیگشت و همه میدونستن اگه گوشت میخوان میتونن با ننه صحرا و با گندم اونو مبادله کنن , هیچ وقت خنده اش رو کسی ندیده بود و با ما حرف نمیزد و مطمئنم حتی هیچ کدوم از ما پسر های روستا رو نمیشناخت , تنها ارتباط ما با شاهرخ این بود که موقع غروب آفتاب وقتی ما کنار رودخانه مشغول بازی می شدیم اون با دست ها و لباس های خونی و با چند حیوان که از چوب آویزان بود به سمت خانه ننه صحرا میرفت , یک سال بیشتر طول نکشید که خرگوش های آویزان شده به چوب تبدیل به روباه و شغال و سگ ها و گربه های وحشی شدند.
خان ده بالا که از مردم ده ما راجب شاهرخ شنیده بود بهش پیشنهاد کرده بود برای امتحان ورودی برگزیدگان اونو معرفی کنه ولی شاهرخ قبول نکرده بود , ولی پارسال که ننه صحرا مرد دوباره با پیشنهادش سراغ شاهرخ اومد و این بار شاهرخ قبول کرد , البته که خان فکر شکم خودش بود , چون هر کسی که برگزیده ای رو معرفی کنه و اون موفق بشه از امتحان زنده بیرون بیاد , 1 برده و 2 گوسفند جایزه میگیره.
یک سال بود که از شاهرخ خبری نبود و حالا برگشتنش به صورت زنده و در حال نفس کشیدن و آن هم سوار بر اسب , موجودی که بخاطر جنگ های گذشته به شدت نایاب شده , فقط یک معنی میداد , شاهرخ برگزیده شده.
از کنار رودخانه تا جاده 100 قدم فاصله بود , ولی این باعث نمیشد ابهت و مقدار رشد بدنی که در این یکسال کرده بود را متوجه نشی , اگر کمی اغراق میکردم شاید قدش دو برابر من بود و وزنش شاید سه برابر , حتی اگه به سیمرغ هم قسم میخوردی کسی باورش نمیشد من از شاهرخ سه سال بزرگترم.
حتی سرش رو نچرخوند و مارو یک نیم نگاه هم نکرد , تعجبی نداشت که در پایتخت نمونده بود و به اشک غول , روستایی که در اون بزرگ شده بود برگشته بود , علاقه شاهرخ به ننه صحرا و منزلی که از اون یادگار مونده بود رو کسی نبود در روستا که ندونه.
چند لحظه بعد بحث بین بچه های کمی بزرگتر بالا گرفت , اگر شاهرخ برگزیده شده باشه و بخواد در همین روستا زندگی کنه , این فرصتیه که مشخص نیست هر چند سال یه بار پیدا میشه , از اونجا که برگزیده ها از دربار حقوق ماهانه به صورت سکه های طلا دریافت میکنن و همینطور قدرت مطلقه تصمیم گیری دارن و به نوعی نماینده شاه در اون منطقه هستند , همشون تا وقتی که زندن و در نبرد های دروازه با عفریته ها کشته نشدن ثروت رو با خودشون به جایی که توش زندگی میکنن میارن و معمولا اولین کاری که میکنن گرفتن شاگرد هستش.
شاگرد یک برگزیده کسیه که به نوعی قرار داد بردگی با زمان مشخص شده از قبل , با فرد برگزیده میبنده و برده اون میشه و در پایان مدت قرارداد دستمزد توی قرار داد و میگیره که معمولا چشمگیره , چیزی که عموما همه برگزیده ها پاداش میدن , 10 گوسفند و یک زمین با 10 درخت میوه به ازای هر سال هستش.
شاگرد کمی با برده های عادی فرق داره , اربابشون حق کشتنشون رو نداره و تنبیه هایی که میکنه نباید منجر به قطع عضو یا نقصی دائمی مثل کور شدن بشه , اگر بشه باید دیه اون رو بده , شاگرد در منزل اربابش سکونت میکنه و غذا میخوره , ارباب نمیتونه شاگرد و بفروشه یا قرض بده , جز این موارد دیگه شاگرد با یک برده عادی تفاوتی نداره.
همون شب جشن برپا شد , مردم روستا خیلی شاد بودند , حق داشتن , دیگه نیاز نبود برای پرداخت حق خان تا ده بالا و حق برگزیده تا 4 روستا اونور تر برن , هر سال آخر هر فصل باید چندین روز چند صد کیسه مالیات رو با پای پیاده می بردند تا به تنها برگزیده ای که در این منطقه در روستای سنگ سفید بود تحویل بدن , ولی حالا شاهرخ همخوان و هم برگزیده روستای ما بود و مالیات ها رو جمع میکنه و به دربار میفرسته.
دلیل اصلی شادی مردم این بود که اگه شاهرخ مدت نسبتا زیادی زنده بمونه و فقط چکه ای از ثروتی که قراره به سمتش بیاد, سهم روستا بشه , بخش زیادی از مشکلات روستا فراموش میشن.
آتیش جشن و ساز و آواز برپا بود ولی هنوز بالای مجلس و روی بالش مخصوص قرمز رنگی که در نوک مجلس گذاشته بودن خالی بود و شاهرخ نیومده بود , کم کم ماه داشت کامل میشد که چند تا کودک از رو پشت بام ها شروع به فریاد کردن , اومد اومد اومد …
سوار بر اسب اومد تمام مردم روستا دو طرف کوچه وایساده بودن , پیاده شد و داخل مجلس رفت و ماهم پشت سرش , تمام پیرمرد ها و بزرگای روستا به پاش بلند شدن و شروع کردن به دست بوسی , دونه دونه جلو میمودن و دستشو میبوسیدن و سعی میکردن پاچه خواری کنن , فاصله زیاد بود و حرفاشون رو نمیشنیدم.
جشن توی خونه برگزیده قبلی برگزار شده بود و از عصر که شاهرخ برگشته بود تا الان که وقت شام بود , زن های روستا عجله ای اون رو آب و جارو کرده بودن.
20 سال بود که این خونه خالی بود , در بالاترین و بهترین نقطه روستا قرار داشت و از زمانی که برگزیده قبلی به پایتخت رفته بود و بعد در دروازه کشته شده بود , کسی درب اونو لمس نکرده تا همین امروز.
فقط بزرگ تر ها در مجلس موندن و بقیه رو بیرون کردند تا ارباب جدید روستا تصمیم ها و دستورات شو بگه و قوانین جدید رو تعیین کنه , معمولا این شب سرنوشت سازی برای مردمه و بقیه زندگیشون رو تصمیم های ارباب جدید شکل میده , هرچند برگزیده میتونه بعدا قوانینی که وضع کرده رو عوض کنه ولی بخاطر ابهت و حفظ ظاهر اینکه یه ارباب و خان هیچ وقت اشتباه نمیکنه , معمولا قوانینی که امشب مطرح میشه هیچ وقت عوض نمیشن.
فردا با صدای ساز و دهل از خواب بیدار شدم , نه پدر و مادرم و نه هیچ کدوم از سه تا خواهرام خونه نبودند , تو کوچه های روستا همه به هم تبریک میگفتن , قوانین ارباب جدید برای مردم روستا مشخص شده بود و مردم خوشحال بودن.
میزان مالیات فصلی از روی محصولات و دام ها کم شده بود.
شاهرخ تقریبا در همه موارد نسبت به ارباب قبلی مردم , که بیست سال به اینها آقایی کرده , کمتر سخت گیری کرده بود.
1 : از 97 کیسه به ازای هر 100 کیسه محصول ارباب قبلی به 90 کیسه به ازای هر 100 کیسه محصول کاهش پیدا کرد.
این یعنی مردم روستا میتونن از هر 100 کیسه محصولی که تولید میکنن ( گندم, جو و … ) 10 کیسه شو برای خودشون نگه دارن و بقیه شو به برگزیده که شاهرخ باشه باید بدن و این یعنی هر فصل حداقل 7 کیسه محصول بیشتر برای مردم.
2: از 9 دام تازه متولد شده به ازای هر 10 دام ارباب قبلی به 8 دام به ازای هر 10 دام کاهش پیدا کرد.
نیمی از این مالیات , سهم دربار در پایتخت است و به اونجا میره و بقیه اش در اختیار ارباب روستا.
3: 20 روز در ماه کار اجباری برای ارباب برای تمامی مردان روستا به 10 روز کار کاهش پیدا کرد.
کار اجباری به این صورته که هر پسر بالای 15 سال و زیر 60 سال باید اون مقدار که ارباب روستا وضع کرده برای ارباب کار کنه , این کار میتونه روی ساختمون ها , زمین ها و دام های ارباب و یا حتی اجاره دادن روزانه کارگر به سایر ارباب ها باشه.
و آخرین قانونی که شاهرخ عوض کرد و مردم روستا خیلی خوشحال بودن این بود :
4 : قانون شب اول از 21 روز به 3 روز کاهش پیدا کرد.
قانون شب اول یعنی هر کسی که قصد ازدواج داره بعد از مراسم عروسی و قبل اینکه داماد عروس رو ببینه , عروس رو به خانه ارباب می برند و عروس به مدتی که قانون میگه در اختیاره اربابه و ارباب ازش استفاده میکنه و بعد از اون مدت اگر ارباب از عروس خوشش اومده باشه میتونه اونو از پدرش بخره و یا بعد از تموم شدن مدت قانون , عروس رو به شوهرش بر میگردونه.
اگر یک عروس به یک برگزیده تحویل بشه و باکره برگرده به این معنیه که لیاقت از دست دادن باکرگی توسط برگزیده رو نداشته و معمولا این یک نشان تحقیر برای اون عروس میشه.
شاهرخ به بقیه قوانین دست نزد و به جای خودشون باقی موندن.
در کل طول روز تقریبا همه ی مردم روستا به دستور شاهرخ مشغول بازسازی و تعمیر خانه ارباب قبلی بودن , دستور داده بود همه ی دیوار دور خانه جدیدش را خراب کنند.
دستور بعدی این بود که در روستای خودمان و روستا های اطراف جار بزنند که فردا قصد انتخاب شاگرد داره و داوطلب ها در دامنه کوه کلاغ لان در نزدیکی روستا جمع بشن.
تکاپو و تلاش بین همه جوان ها از جمله من شکل گرفته بود , هر کس چیزی میگفت و راه حلی میداد از اینکه چه طور میشه نظر یک برگزیده و ارباب رو برای انتخاب شاگرد جلب کرد , من با خودم میگفتم ساسان اگه فردا تو رو انتخاب کنه بعد از 18 سال برای اولین بار تونستی توی زندگیت مفید باشی و باعث سرافکندگی خانواده نباشی …
هر چند با مقایسه خودم به بقیه داوطلب ها , میدانستم شانسی ندارم , قد کوتاه و بدن لاغر من و بازوهایی که به قول ارسلان دخترانه است , چه طور میخواستم شاگرد باشم ؟ ارباب شاگردی میخواد که کارهایش را به اون بسپره ؟ من چه کاری از دستم بر میاد ؟
با پس گردنی که کامبیز بهم زد به خودم اومدم : کجایی بچه کونی ؟ داری تو خیالاتت کیر منو میخوری با اون لبای خوشگلت ؟ میخوای واقعیشو بهت بدم ؟
خندم گرفت و یه سنگ پرت کردم سمتش , خندید و فرار کرد
در اوج تابش آفتاب ظهر , یه کاروان کوچک از سربازان که پرچم دربار سلطنتی رو حمل میکردن به همراه یک گاری کوچک که توسط 4 برده ارابه کش حمل میشد توی جاده خاکی روستا دیده شد.
همه میدونستن برای چی اونجا هستند , اونجا بودن تا هدایای پادشاه برای اولین پیروزی و انتخاب شاهرخ به عنوان برگزیده رو بهش بدن , یک کنیز آموزش دیده اصلاح شده از نژاد جزیره زمستان که داخل ارابه بود و دیده نمی شد و سکه های طلا و 4 برده ارابه کش که قوی ترین نوع برده ها هستند و در هر کاری میشه ازشون استفاده کرد و 4 سرباز سلطنتی که البته باید بهشون حقوق پرداخت میشد.
بیشتر از اون در روستا نموندم , به دل جنگل زدم , باید تا جایی که میتونستم شکمم رو سیر میکردم و برای مراسم انتخاب شاگرد فردا اماده میشدم .
اون شب با وجود سرو صدای تخریب دیوار حیاط خانه ارباب جدید هر طور که بود خوابیدم , دستور آقا ( شاهرخ ) بود که تا صبح کار دیوار ها باید تموم بشه , فعلا آقا توی خانه ی قدیمش یا همون خانه ننه صحرا اقامت کرده بود و برده ها و سربازاش هم همونجا بودند تا خانه ارباب قبلی رو اونطور که میخواد بازسازی کنه.
مردم روستا به جهت احترام و پرهیز از تنبیه شدن برای اشاره کردن به ارباب در صحبت هایشان از واژه آقا استفاده میکردن.
صبح قبل طلوع بیدار شدم , بهترین لباسی که داشتم رو پوشیدم و به سمت کلاغ لان حرکت کردم , میخواستم با زود رسیدنم به آقا نشون بدم که بدرد میخورم و میتونه روم حساب کنه , وقتی رسیدم به جز من فقط 3 نفر اونجا بودن , هوا سرد بود و باد نسبتا زیادی میومد ولی خبری از آقا نبود , کم کم با درومدن آفتاب تعداد جمعیت بیشتر شد , تقریبا همه جوون های روستا اومده بودن , حتی چند نفر میانسال های روستا که بیست و بیست و پنج سال هم داشتن اومده بودن که خنده دار بود , هیچ وقت ارباب , شاگرد زن و بچه دار قبول نمیکنه چون باید شکم اون ها رو هم سیر کنه و داخل خونه اش جای خواب بهشون بده, معمولا شاگرد کم سن و سال رو قبول میکنن که سال های زیادی در اختیارشون باشه و بعد یه سال و اتمام قراردادش به فکر رفتن نباشه چون قطعا مدتی طول میکشه تا یه ارباب شاگردشو باب میلش تربیت کنه و شاگرد یاد بگیره باید با چه اعمال و روشی رضایت صد در صدی اربابشو جلب کنه , به همین دلیل ارباب ها چون نمیخوان دائما مشغول تنبیه و تربیت شاگرد باشن شاگردی میگیرن که چندین سال در خدمتشون باشه .
تقریبا آفتاب داشت به بالای سرمون میرسید که آقا اومد , از دهن اسبش بخار زیادی بلند میشد , از وقتی شاهرخ به روستا برگشته بود از این فاصله نزدیک ندیده بودمش , فقط هیکلش بزرگ نشده بود , حتی قیافه و موهای صورتشم مثل یک مرد سی ساله شده بودن , روی چشم و ابروی راستش یک جای برخورد تیزی تیغ شمشیر بود , واقعا از قیافه اش ترس و ابهت به بقیه انتقال میداد و سخت بود نگاه کردن در صورتش .
سکوت مطلق بود و همه منتظر بودن آقا چیزی بگه , چند دقیقه نگاهمون کرد و گفت :
10 نفر اولی که به قله رسیدن وایسن , بقیه برن.
همینو گفت و با اسبش مسیر گاری رو قله رو رفت.
جمعیت چند لحظه نگاه هم کردیم و اولین نفر که شروع کرد , بقیه به خودشون اومدن , شروع کردیم به بالا کشیدن از مسیر کوتاه تر ولی سنگی و شیب دار کوه.
تنها کاری که در آن ضعیف نبودم همین بود , خانه مادر پدرم در سمت چپ همین کوه و نزدیک معدن متروکه بود و هر هفته از 10 سالگی برایش غذا می ردم .
هنوز تیزی آفتاب نرفته بود که بالا رسیدم , ارسلان 10 قدم از من عقب تر بود , تعداد رو شمردم , 1 2 3 … 9 , خدا رو شکر , نفر دهم بودم , ارسلان به بالا رسید , اون هم شمرد و پاشو زمین کوبوند و برگشت , اون که برگشت تمام کسایی که پایین تر از اون بودن هم برگشتن.
آقا زیر تک درخت نیایش قله ی کلاغ لان داشت به اسبش سیب میداد , اسب رو به درخت بست و اومد سمتمون , واقعا بزرگ و ترسناک بود , با اینکه نشانه های جوان بودن رو داشت در صورتش مثل پوست صاف و شکم بیرون نزده , ولی قد و هیکل عجیبی داشت , حالا که در چند قدمیش وایساده بودم به وضوح متوجه میشدم که چرا فرد برگزیده برای مبارزات دروازه سیاه شده.
یکم ترسیدم , از مرسومات روابط ارباب و شاگردی اینه که تقریبا روزانه ارباب شاگردشو تنبیه میکنه , اینقدر این تنبیهات ادامه پیدا میکنه تا گل خام شاگرد طبق نظر و علاقه اربابش سفت بشه و شکل بگیره , اگه آقا فقط یک مشت به من بزنه اصلا من زنده میمونم که بخوام دیگه اون اشتباه رو تکرار نکنم ؟ البته قرار داریم , باید مواظب باشه نمیرم وگرنه باید دیه بده. خودم رو قانع میکردم.
چند لحظه نگاهمون کرد ;
لخت شین .
اینجا ؟ تو این سرما توی نوک قله ؟ جلوی همدیگه ؟ داشتم به این چیزا فکر میکردم که اردشیر , پسر چوپان روستا و از فقیر ترین های روستا سریع شروع به درآوردن لباساش کرد , انگیزه اش برام جالب بود , 25 سالش بود و یکسال هم بود ازدواج کرده بود , مشخص بود شانسی نداره.
به خاطر اینکه از اردشیر جا نمونیم همه به سرعت شروع به درآوردن لباسا کردیم , چند لحظه بعد هر ده نفرمون لخت مادر زاد منتظر دستور بعدی بودیم , تقریبا همه مون رو کامل نگاه کرد و گفت :
تو , تو , تو … گمشین
به جز من و اردشیر و کامران پسر طبیب و برادر بهاره , هفت نفر رو فرستاد رفتن , ما سه نفر وایساده بودیم , سرما و نسیم خنک باعث شده بود بدنم بلرزه , فکرم مشغول این بود که چرا ما سه تا ؟ اون هفت نفر چرا نه ؟ تنها چیز مشترک بین ما سه تا فقط سفید بودن پوست و قد کوتاهمون بود ,
عروسی اردشیر و یادمه , پسر ها به شوخی میگفتن اردشیر از زنش عروس تره اینقدر سفیده
جز قد و رنگ پوست اشتراک دیگه ای نداشتیم , از اینکه کیرم مشخص بود خجالت میکشیدم , هیچ وقت تو جمع دوستام وقتی به یاد دخترای روستا خودارضایی میکردن من همراهیشون نمیکردم , چون میترسیدم به خاطر اندازه و کوچیکیش مسخره و ورد زبونا بشم ولی خب من از دو نفر دیگه عقب تر وایساده بودم و جز آقا کسی نمیدیدش.
دندونا تو نشون بده .
چشم آقا ; کامران اینو گفت و دندوناشو نشون داد.
برگرد .
چشم آقا .
با کامران چشم تو چشم شدیم , اولین جایی که نگاه کردم کیرش بود , از مال من کمی بزرگ تر بود ولی خب زیادم فرق نداشت , هوا اینقدر سرد بود که تخمام اندازه هسته گیلاس شده بودن , مال کامرانم همینطور.
آقا با دست کون کامران و از لمبراش گرفت و باز کرد ; تا حالا کردنت ؟
تا حالا کردنت یا به دختر دست زدی ؟
نه آقا.
چند سالته ؟
15 آقا.
همین سوالا و کار ها رو با اردشیر هم کرد.
من زن دارم آقا. 25 سالمه.
زنت چند سالشه ؟
16 سال.
بعدم نوبت من بود ,
18 سال , نه آقا.
به کامران اشاره کرد و گفت , گمشو.
با نگاه به اردشیر اشاره کرد , اسبو بیار , سریع .
اومد نزدیک من , قد من تقریبا تا زیر قفسه سینش بود , دستشو گرفت زیر چونم .
کدوم خونه زندگی میکنی ؟
مهیار پنبه زن آقا.
خوبه , گمشو.
با کامران لباسامونو پوشیدیم و رو به پایین حرکت کردیم , واقعا اونو انتخاب کرد ؟ آخه چرا ؟
چرا از کامران نپرسید کجا زندگی میکنه , ولی از من پرسید ؟
آفتاب داشت غروب میکرد و داشتم با ناراحتی و شرمندگی به خونه بر می گشتم , جلوی مغازه چرم سازی , اردشیر رو دیدم , با صاحب دکان حرف میزد.
آقا گفتن شلاق رو ببرم و هزینه شو ازتون بپرسم و به آقا بگم .
به صاحبت بگو این شلاق و سفارشی ساختم , هر ضربه اش تا آخر عمر یاد آدم فراموشکار میمونه , و از من نقل کن : چرم ساز سگ کی باشه از اربابش اجرت بگیره.
معمولا همسران , شاگرد ها , کنیز های آموزش دیده ی گران قیمت , امرد ها , و زنانی که از طرف افراد مهم هدیه شدن , شلاق اختصاصی خودشونو دارن , در واقعا تنها چیزی که در دنیا روش مالکیت دارن و مال خودشونه اون شلاقه و ارباب هر وقت که بخواد تنبیه شون کنه , باید سریع اون شلاق رو به دست ارباب برسونن تا با اون تنبیه بشن , معمولا این شلاق همیشه همراهشونه.
ادامه دارد.

نوشته: نوید

ادامه…

بازدید 8,902

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

11 پاسخ به “آلفا (1)”

  1. چه داستان آشنایی، انگار داره زندگی روزمره مردم ایران رو توصیف میکنه هر کسی میتونه با یکی از شخصیت‌های داستان همزاد پنداری کنه ، عجیب و جالب ولی غم‌انگیزخدا کنه شاهنامه آخرش خوش باشه

  2. سلام . نویسنده داستان بنده هستم و واقعیتش انتظار ری اکشن و استقبال بیشتری داشتم .داستان خیلی گسترده و عمیقه و صحنه های جنسیش تقریبا از قسمت دوم شروع میشه .ولی نمیدونم با این استقبال کم آیا اصلا ارزش ادامه آپلود در این محیط و داره یا نه ؟ 🙁

  3. عالی بود.گی باشه عالیه.چیه هرچی داستان ارباب برده میبینم تهش میسترس و زن هستن.زن رو چه به میسترسی.ارباب باید مرد باشه و مقتدر.چون ذاتن مردها مقتدرن.زن فقط اداس و منی که ودنبال ارباب واقعیم نه کسی که فیلم بازی گنه تاحالا از هیچ میسترسی حس نگرفتم چون گلا ادا و فیلمن🤣🤣🤣

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید