آلفا (۳)

چهار گوسفند و یک سکه طلا , من برای خانواده ام اینقدر می ارزیدم , برای انجام معامله حتی ده جمله هم رد و بدل نشد , سر طنابی که دستای منو باهاش بسته بودن به دست آقا دادن و گوسفند ها و اون سکه طلای مشکی رنگ رو از اردشیر گرفتن , بابام موقع تحویل طناب من دست آقا رو بوسید و بدون اینکه پشتشو کنه چند قدم رفت عقب.
+ببندش به زین .
شاهرخ اینو گفت و طناب و پرت کرد زمین , اردشیر سریع دستورشو اجرا کرد.
آقا دهنه اسب و کشید و دور زد بدون هیچ حرفی حرکت کرد , اجبارا به خاطر اینکه زمین نخورم منم راه افتادم , در حین اینکه سعی میکردم تعادلمو حفظ کنم پشتمو نگاه کردم , بابام تا آخرین لحظه هم حواسش به گوسفند ها و سکه بود, ممکن بود این آخرین بار باشه که منو میبینه , ولی براش مهم نبود.
اردشیر جلوتر از اسب حرکت میکرد و تازه متوجه طناب قلاده طوری دور گردنش شدم , از گردنش به دهانه اسب وصل شده بود و سکان هدایت اسب بود و به حرکتش جهت میداد , ادامش هم به زین اسب و زیر دست آقا بود.
زیاد طول نکشید که به خانه ننه صحرا رسیدیم .
لعنتی , همون نگهبان دیشبی , پاهاش حداقل یک وجب داخل زمین مرطوب فرو رفته بود , کاملا صاف و ایستاده و همچنان پلک نمیزد , زمین اطرافش لگد نخورده بود , یعنی از دیشب تکون نخورده از جاش ؟
تو همین فکرا بودم که داخل خانه شدیم , حیاط بشدت تمیز و مرتب بود , حتی یک برگ یا شاخه چوب تو کل محوطه نبود , احتمالا دست رنج اردشیره , شاگردی که اربابش کسب و کار و برو و بیایی نداره جز نظافت کردن و این که محلی باشه برای تخلیه عصبانیت اربابش چه خاصیتی میتونه داشته باشه مگه .
در حین حرکت به نگهبانی که جلوی طویله وایساده بود اشاره کرد :
+ببندش پیش گوسفندایی که دیروز خریدی .
+هووش.
اینو گفت و قلاده دور گردن اردشیر و کشید .
اردشیر سریع برگشت و سمت چپ اسب چهار دست و پا روی زمین وایساد و خودشو پله کرد , آقا پاشو رو کمرش گذاشت و از اسب پیاده شد .
نگهبان منو برد طویله و به تیرک چوب وسط طویله وصلم کرد , دستام بی حس شده بودن و کلا احساسشون نمیکردم.
منتظر اتفاق بعدی بودم ولی هیچ اتفاقی نمی افتاد , تقریبا ظهر شده بود و هیچ کس نیومده بود سراغم , جز فکر و خیال.
پدرم مقصر بود ؟ یا خودم ؟ اگر مهارتی بلد بودم و میتونستم کمک خرج باشم منو نمی فروختن ؟ نه , تقصیر شاهرخه , کی میتونه در برابر چهار گوسفند و سکه طلا مقاومت کنه ؟ خود اون سکه حداقل شش گوسفند می ارزه , کدوم خانواده ای بخاطر ده گوسفند بچه شو نمیفروشه ؟ اگر بدنم کمی مردانه تر بود چی ؟ قطعا منو بخاطر اندام ریز و پوست سفیدم انتخاب کرده , در اصل منو برای کیرش میخواد نه خودش , اگه به جای بازی و ولگردی تمرین مبارزه میکردم هم منو انتخاب میکرد برای امردی ؟
اردشیر با یه ظرف چوبی تیلیت آب و نون اومد طویله , یک لباس کهنه خیلی بلند تنش بود , هیچ برق و نشونه ای از زندگی تو چشماش نبود .
-میخوای چی کنی ؟

  • چیو ؟
    -قوانین امردی رو نمیدونی ؟ تا خودت قبول نکنی و بوسه نزنی معامله انجام نمیشه و حت…

  • میدونم , نمیخواد بگی , معلومه که قبول نمیکنم , یک ماه اینجارو تحمل میکنم , عهد بسته که آب و غذامو بده و حق نداره جایی مو ببره و قطع کنه , بعدشم میرم , دیگه الان خانواده ما اینقدر داره که شبا گرسنه نخوابیم .
    یک قاشق غذا گذاشت دهنم.
    -کجا میخوای بری ؟ برگردی خونه ای که تو رو فروختن ؟ تو روستایی که همه به چشم یه امرد و مفعول نگات میکنن حتی اگر اینجا تسلیم نشی ؟ میخوای با کی ازدواج کنی ؟ اصلا کی دیگه به تو به عنوان یه مرد نگاه میکنه ؟ تا حالا خودتو توی رودخونه دیدی ؟ با بدن سفید و دخترونه ای که تو داری اینجا تسلیم نشی چند وقت بعد یکی دیگه از پدرت میخردت.
    قاشق بعدی.

  • به تو ربطی نداره. اربابت ازت خواسته منو راضی کنی ؟ چون خودت کونی و برده شدی فکر کردی همه مثل تو میشن ؟
    خندید , با دستش جلوی دهنش رو گرفت که صدای خنده اش بیرون نره. قاشق غذا رو توی دهنم گذاشت.
    -پس هنوز نفهمیدی کجایی و خریدار و اربابت کیه , آقا چیزی رو درخواست نمیکنه , هر چی که بخواد مال اونه , انسان ها وجود دارند چون برگزیده ها وجود دارن , اونا اگه نبودن و نباشن , عفریته ها تا حالا منقرضمون کرده بودن .
    -اون ها انسان درجه یکن , ما مردم عادی درجه دو و برده ها و برده زاده ها درجه سه , ما در مقابل یه برگزیده مثل یک گوسفندیم در مقابل مالکش , هر چه قدر که اون گوسفند حق انتخاب و تصمیم گرفتن برای زندگیش در مقابل مالکش داره , تو هم همونقدر داری.

  • تو نمیخواد نگران من باشی , یه سودی برات داره که اینجایی.
    لباسشو دراورد , تقریبا هیچ جایی از بدنش نبود که جای زخم شلاق نباشه , بند به بند بدنش زخم خورده و کبود و باد کرده بود , زخم روی انگشتای پاش تازه بود , هنوز روی زخمش باز و خونی بود.
    زل زده بودم به زخم روی پاهاش.
    -این جدیدا مال

قبل وعده ناهار آقاست , با اینکه چند بار تمام تکه های گوشت رو نگاه کردم , ولی یک استخوان کوچیک مونده بود توی غذا , ده ضربه شلاق از کف پاهام از این به بعد بهم کمک میکنه که دیگه این اشتباهو تکرار نکنم.
-آقا بهت نمیگه باید چی کنی یا از چی بدش میاد , تو کاری رو انجام میدی , اون تنبیه میکنه و تو میفهمی که اونکارو نباید انجام میدادی و یا روش انجام دادنت اشتباه بوده , دیروز ده ها بار در طول روز شلاق خوردم تا فهمیدم باید رفتارم موقع اسب سواری و سوار و پیاده شدنش چه جوری باشه.
-تو ضعیفی نهایتا یکی دو روز میتونی مقاومت کنی , نه اصلا یک هفته , بعدش تسلیم میشی , منتها خودتم میدونی حتی یک روز زودتر سرنوشت رو قبول کنی , تا آخر عمر زندگی راحت تری داری , من فقط سعی کردم تا مدتی که اینجا شاگرد آقا هستم یک دوست داشته باشم.
قاشق آخر غذامو داد , لباسشو پوشید و رفت.
نمیدونستم نیت و قصدش چیه , منفعت قبول کردنم برای اون میتونست این باشه که تمرکز آقا یکم از روی اون برداشته میشه و شاید کمتر تنبیه بشه , ولی راجب زودتر تسلیم شدن دروغ نمیگفت , حتی براش اصطلاح ساخته شده , امرد فلان روزه , مثلا امرد سه روزه , امرد ده روزه و … , به هر مقداری که یک امرد زودتر تسلیم بشه , نشون دهنده اینه که مردانگی کمتری داره و سلطه اربابش رو زودتر قبول کرده و بعدا کمتر مشکل ایجاد میکنه و با خلوص نیت بیشتری به صاحبش خدمت میکنه , و هر چه قدر تعداد این روز ها بیشتر بشه نشون دهنده اینه که اون امرد به خاطر فشار هایی که اربابش بهش آورده تسلیم شده و ممکنه در اعماق وجودش هنوز دنبال فرار کردن و نافرمانی باشه , به همین دلیل معمولا امرد هایی که روز های بالایی دارن , مرتبا و تا وقتی که مالکشون زنده اس , شکنجه میشن و بهشون سخت گرفته میشه و در سختی زندگی میکنن و همینطور برعکس.
مردم عادی کوچه و خیابون میگن که تعداد شلاق های تنبیهی هر امرد در تعداد روزهای تسلیم نشدنش ضرب میشه.
اشتباهی که برای امرد یک روزه ممکنه ده تا شلاق به ارمغان بیاره , برای امرد سی روزه ممکنه تبدیل به آخرین اشتباه زندگیش بشه.
این خودش یک رسم قدیمیه چماق و هویجه , برای اینکه وقتی کسی در موقعیت من قرار میگیره تسلیم شدن رو به مقاومت ترجیح بده.
زیاد از رفتن اردشیر نگذشته بود که نگهبان وارد طویله شد , بدون هیچ حرفی دستامو باز کرد , تمام لباسامو از تنم دراورد و منو برد توی حیات , کنار آب انبار.
اردشیر چند سطل آب ریخت روی سرم , خیلی سرد بود و میخواستم برم عقب که نگهبان پشت سرم محکم گلومو از پشت گرفت , اینقدر دستاش محکم و بزرگ بود که حتی نتونستم با دستام یکم راه گلومو باز کنم .
-شاید آقا ناراحت بشه اگه گلوش کبود شه .
نگهبان نگاه اردشیر کرد و گلومو ول کرد.
-تکون نخور از جات , تا وقتی بهت اجازه ندادن تو یک مجسمه ای , هر حرکت اضافه و بدون اجازه ای نتیجه اش شلاقه.
-داری میری پیش آقا , دارم میشورمت که بو ندی , به نفع خودته , تکون نخور.
چند سطل آب دیگه و رفتیم رو به خونه , از لخت بودنم خجالت میکشیدم و به شدت سردم بود.
پشت در , نگهبان نیزه شو اروم به زمین زد , صدای آقا با حالت ناله اومد.
+بیااااا تووو
روی لبه تخت نشسته بود و چند تا متکا پشتش بودن , لخت مادرزاد.
همون دختری که قبلا دیده بودمش هم اونجا بود , با اون بدن بلوری و بی نقصش و البته با چند جای کبودی در پشت و کمرش ,
لای پاهای آقا روی زمین نشسته بود , چهار زانو بود و کف دستاش هم روی زمین بود , بدنش انحنای خاصی داشت و کمرش رو به سمت داخل داده بود و باسنش رو به سمت بیرون.
سر دختر زیر تخمای آقا بود , زبونش و از زیر تخماش کشید رو به بالا و دور تخم راستش میچرخوند , سرشو زاویه داد و کامل زیر تخمش برد و دهنش و باز کرد , لباش دورتخمش بودن و با زبونش مالشش میداد , یکم ادامه داد و رفت سراغ سمت چپی و با اونم همون کارا رو کرد , دوباره سرشو برد پایین و از زیر تخماش محکم لیس زد تا اومد روی تخما .آب دهنش همه جای تخمای آقا بود و قطره قطره ازش میریخت , سرشو چرخوند چسبوند به زیر کیر آقا و برآمدگی کیرشو گذاشت لای لبهاش و صدای زبون زدنش بلند شد و هم زمان سرشو بالا و پایین میکرد.

با صدای خنده آقا به خودم اومدم , داشت به کیر سیخ شده من نگاه میکرد .

  • برو بیرون.
    با نگهبان بود .
    نگاه من کرد
    +اون هسته خرما چیه لای پاهات…با اون شاشم نمیشه کنی…تو زن میگرفتی باید پول میدادی بیان زنتو بکنن که بچه دار شی…باهاش نمیشه حتی جق بزنی…تو دستت گم میشه…
    بلند بلند میخندید و وسط خنده هاش اینارو میگفت , دختر همچنان بدون توجه به اتفاقات و حرف ها با تمام وجود مشغول لیسیدن کیر آقا بود , زبونشو زیر کیر آقا میزاشت و محکم تا سر کیرش میکشید , تند تند و محکم تکرار میکرد و صدای بزور نفس کشیدناش اتاق و پر کرده بود.
    آقا چشاشو بست و از سر لذت ناله میکرد
    از سیخ کر

دنم خجالت میکشیدم , سر جام وایساده بود و اردشیرم کنارم بود , میخواستم با دستم جلوی کیرمو بپوشونم که اردشیر اروم با انگشت پاش به پام زد , و با ترس نگام کرد , دستمو کشیدم.
دختر با تمام سرعت مثل سگی که چند ساله غذا نخورده مشغول لیسیدن بود , آقا سرشو گرفت و لبشو برد سمت نوک کیرش و محکم فشار داد پایین , نصف سر کیرش تو دهنش جا شد.
+تکون نخور.
دختر که حالا روی زانوش هاش بود , با کیر توی دهنش مثل یه مجسمه ثابت وایساد.
آب دهنش از سر کیر آقا پشت سر هم لیز میخورد و پایین میومد, آقا نگاه من میکرد , دوباره چشماشو بست و سرشو به متکای پشتش تکیه داد .
شروع کرد انگشتای پاشو بالا پایین کردن.
اردشیر سریع حرکت کرد سمت آقا رفتن و با سرش به منم علامت زد که بیام , از حالاتش فهمیدم که ازم میخواد کاراشو تقلید کنم , از هیکل و خشم توی صورت آقا ترسیده بودم و هنوز تصویر بدن اردشیر توی چشمام بود و نمیخواستم روی خودم تکرار شه .
اردشیر جلوی پای آقا سجده کرد و دستاشو گذاشت پشت کمر خودش , دوباره با سر به من علامت زد که بیا , زبونش و درآورد شروع کرد به لیسیدن , با سرعت و اشتیاق زیاد مشغول لیس زدن شد , پشت سر هم انگشت ها و روی پای آقا رو میبوسید و لیس میزد ,
منم رفتم جلو و رو به روی پای چپ آقا چهار دست و پا شدم , توی بهت بودم و نمیدونستم باید چی کنم , پاشو نگاه کردم , پای زشت و بزرگ , هیچ وقت حاضر نمیشدم زبونمو بهش بزنم , اردشیر به شدت مشغول بود و زبونش روی انگشتای آقا میرقصیدن , همینجوری داشتم نگاه میکردم که پای آقا بلند شد و توی دهنم خورد , به پشت پرت شدم روی زمین و دهنم پر خون شد .
+منتظر چی هستی … بجم
اینو گفت و دوباره چشماشو بست
اردشیر همزمان که مشغول خدمت رسانی بود با دستش که پشت کمرش بود بهم علامت میزد که برم جلو , یکم طول کشید تا به خودم بیام , دوباره چهار دست و پا رفتم جلو , طعم خون کل دهنم و گرفته بود و فک و لثه هام بشدت درد میکرد , دوباره زل زدم به پاهاش , نمیتونستم , نمیتونستم خودم رو قانع کنم تا پای کس دیگه رو ببوسم یا لیس بزنم , همینطور مات زده , چشمام به پاهای آقا بود که یک دفعه از جاش بلند شد .

با دست سر دختر و هل داد عقب و خم شد موهای منو گرفت ، و با همون از زمین بلندم کرد ، درد غیر قابل توصیفی روی پوست سرم حس میکردم ، اینقدر بلندم کرده بود که صورتم. تقریبا جلوی صورتش بود ، غیر ارادی با دستام ، دستشو گرفتم و سعی میکردم موهامو خلاص کنم ولی فایده ای نداشت .
+حالیت میکنم حرومزاده
محکم پرتم کرد رو زمین و تا قبل اینکه بفهمم چی شده ، ضربه محکمی رو کمرم احساس کردم و دوباره پرت شدم اون ور تر ، دیگه هیچ درکی از حالتی که داشتم و اتفاقاتی که داشت میفتاد نداشتم ، پشت سر هم لگد میخوردم و به قسمت های مختلف اتاق پرت میشدم ، برای چند لحظه لگد ها تموم شد ، هیچ قسمتی از بدنم نبود که درد نکنه ، فکر کردم تموم شده ، ولی زیاد این فکر طول نکشید .
در یک لحظه ، سوزش وحشتناکی قسمتی از پوست کمرم و به جوش آورد ، ناخودآگاه تمام بدنم لرزید و رو به بالا پرت شد ، اینقدر درد داشت که حتی نمیتونستم داد بزنم ، اینقدر درد داشت که درد لگد های قبلی در مقابلش مثل نوازش بود ، زیاد طول نکشید تا دوباره تکرار شه ، یکم بالاتر از جای قبلی ، چشمام دیگه درست نمی دید ولی از صدایی که میومد مشخص بود که شلاقه ، بار سوم و چهارم…
هر دفعه دردش بدتر میشد ، با هر بار برخوردش با بدنم ، غیر ارادی به خودم مثل یک مار میلولیدم و اندام های بدنم هر کدام به نحوی میلرزیدن و به سمتی پرت میشدم ،
شلاق ششم به حدی بود که یک لحظه فکر کردم روی ران پام ، جایی که شلاق خورده بود ، ذغال داغ انداخته اند ، بدنم رو روی زمین میچرخوندم و تقلا میزدم ، قطعا زیر این ضربه ها میمردم ، با آخرین جونی که مونده بود به سمت پاهای آقا سینه خیز رفتم و سرمو روی پاهاش گذاشتم ، دیگه برام زشت نبود ، شروع به بوسیدن کردم و زبونم و گذاشتم لای انگشتاش ، جونی برام نمونده بود ولی تمام تلاشمو میکردم که با سرعت زیاد اینکارو انجام بدم ، طبق فاصله ای که افتاده بود قطعا تا الان باید شلاق هفتم رو میخوردم ، ولی نخوردم،
وقتی لیسیدن این پاها یعنی نچشیدن اون درد ، پس این کار بهترین کار دنیا بود برام ،
هر کاری که اون شلاق رو ازم دور کنه ، قطعا کار لذت بخشی برای من میشه.

حاضر بودم تا آخر عمر به همین حالت ادامه بدم و بمیرم ولی دوباره اون شلاق به پوست من نخوره .
+کم کم یاد میگیری ، قلاده رو بیار .
با اردشیر بود ، فقط صداها رو میشنیدم و جز لیسیدن اون پا روی هیچ‌چیزی تمرکز نداشتم.
+ببندش
اردشیر داشت یه قلاده چرمی و فلزی رو‌ دور گردنم می بست ، هر جوری که بود نزاشتم بین لیس زدنام فاصله بیفته و مشغول بودم ، سوزش و درد بدنم وحشتناک بود ، ولی خطر شلاق بعدی چیزی نبود که بخوام به جون بخرم.
با کشش قلاده روی گردنم ، بلند شدم ، آقا داشت قلاده رو میکشید ، با هزار درد و زحمت ، نصفه و نیمه روی پام وایسادم .
شلاق بعدی رو نه به شدت و محکمی قبلی ها ، ولی روی پوست شکمم خوردم ، فهمیدم که نباید سر پا میشدم ، قلاده به همین منظور بود .
چهار دست و پا شدم ، و قلاده ام دست آقا بود .
رو به درب حیاط حرکت کرد و منم حرکت کردم ، تمام استخونام درد میکرد و کل پوست بدنم انگار روی آتیش باشم میسوخت .
اردشیر سریع جلوی در اومد و سجده کرد و کفش های آقا رو پاش کرد ، من یکم عقب تر از آقا بودم .
قلاده مو محکم کشید و با شلاق ، نه خیلی محکم زد روی باسنم ، فهمیدم که باید جلوتر از آقا حرکت کنم.آفتاب رفته بود ، روی خاک های حیات چهار دست و پا حرکت می کردم و آقا با کشیدن قلاده مسیر حرکتمو‌ مشخص میکرد ،
تقریبا یک دور کامل حیات رو زد و منو چرخوند ، من رسما یک حیوان بودم و تا وقتی که کارمو درست انجام میدادم و شلاق ازم دور بود ، مشکلی با حیوان بودنم نداشتم . دوباره برگشتیم به خونه ، دختر همینطوری لبه تخت ، چهار زانو نشسته بود و سرش پایین بود ،
آقا لبه تخت نشست و منم چهار دست و پا همونجا وایسادم .
آقا یه نفس عمیقی کشید و دوباره سر دختر و گذاشت رو کیرش و کف پاشو هم گذاشت رو صورت من و صورتم به زمین چسبید.
مدت زیادی به همون حالت بودم ، ولی از تکون های پای آقا می فهمیدم که دختر همچنان داره کیر صاحبش رو میخوره.
بعد یه مدت پاشو از صورتم برداشت و قلادمو‌ کشید بالا ،
+تمیزش کن
کیرشو می گفت ، نمیدونستم باید چی کنم ، با چی باید تمیز کنم ؟ چه‌جوری تمیز کنم .
مستاصل از همه جا نگاه اردشیر کردم ، اونم خیلی غیر مستقیم نگاه دستمال روی طاقچه کرد ، با هر بدبختی سریع بلند شدم و دستمال و برداشتم و برگشتم و لای پاهای اقا نشستم ، با لبخند ترسناکی داشت نگام میکرد ، خیلی آرام تخم هاشو خشک کردم و بعد دستمالو با دستم دور کیر اقا حلقه زدم و بالا پایین کردم تا خشک شه.
زیر چشمی نگاهش کردم ، چه ابهتی داشت ، تازه داشتم میفهمیدم ، توی اون حالت و اون موقعیت ، تازه متوجه حرف های اردشیر شدم ، اون واقعا موجود برتر بود .
کیو میخواستم گول بزنم ، من نمیتونم سی روز مقاومت کنم .
تو این دنیا همیشه همه چیز مکمل هم بودن ، شکار و شکارچی ، رییس و کارگر ، ارباب و برده ، گرگ و گوسفند ، شلاق و پوست.
هر کسی و هر چیزی تو این دنیا جایگاه خودش و داره ، و جایگاه من همینه که هستم ، تصمیم گرفتم کار خودمو سخت نکنم. کامل کیر آقا رو خشک کردم ، سرمو بردم بالا و نوک‌ کیر آقا رو بوسیدم ، این به معنی تسلیم شدن ، و اعلام امردی مادام العمر بود.
آقا لبخندی زد ، قطعا خوشحال بود که تونسته امردشو ، روز اول و شب نشده مطیع خودش کنه.
+برو به باباش بگو بیاد
اردشیر سریع از خونه رفت تا به بابای من اطلاع بده معامله به اتمام برسه.
حالا دیگ من امرد آقا بودم و میتونست هر استفاده ای که میخواد ازم بکنه ، و منم خودم و براش آماده کردم ، از لحظه ای که اولین شلاق روی پوستم خورد ، دیگ تنها دغدغه زندگیم یک‌ چیز بود:
هر کاری کنم تا اون شلاق ازم دور باشه و اینم فقط یه راه حل داره ، کسب رضایت اربابم.
دستشو گذاشت رو سرم و برد سمت کیرش ، چشمامو بستم و دهنمو باز کردم…

نوشته: نوید

بازدید 14,252

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

15 پاسخ به “آلفا (۳)”

  1. قلمت خوبه ولی خیلی خیلی دیربه دیررر مینویسی کشتیمون تا این اومد میدونی که دنباله دار ها کلا میتونن پنج قسمت باشن این داستان تو یک رمان کامل میشه اینجا نمیتونی همشو بنویسی

  2. قلمت خوبه ولی خیلی خیلی دیربه دیررر مینویسی کشتیمون تا این اومد میدونی که دنباله دار ها کلا میتونن پنج قسمت باشن این داستان تو یک رمان کامل میشه اینجا نمیتونی همشو بنویسی

  3. داستان جالبیه … لطفا در قسمتهای اینده داستان را طولانی تر بنویس …ممنون

  4. درود اقا بهار شد این شاهرخ خان با خدم و حشرش ( غلام و کنیزش ) نمی خواد بره سفری عید دیدنی چیزی ؟!

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید