وقتی روی تخت خواب داشت من رو می چرخوند،گاهی به پشت، گاهی به رو، پوزیشن های شنیده و نشیده ام رو روم پیاده می کرد، تازه فهمیدم چرا این سید طلبه ی با حیای مودب، با ریش های آنکارد شده، پوست روشن اما کمی سبزه، عبا و عمامه مشکی و مرتب، به قول خودش تلویزیونی، چشم به گل قالی اتاقم دوخته بود و در جواب شما غذا چی دوست دارید؟ گفت:کباب تابه.
شب اول مثل یک سرآشپز قدیمی و حرفه ای، سفره ای چرب و چیل پهن کرده بود. هنوز تو عقد بودیم، اولین شب قدر بود، اومد دنبالم که بریم مسجد برای مراسم احیاء. گفته بود سخنران خودش است و دوست دارد من هم توی مراسم باشم و صحبت اش را بشنوم و نظرم را بگم. عزیز و آقاجان رفتند حسینیه ی پاتوق بچه های تفحص جنگ، من و آقاسید هم رفتیم به سمت مسجد.
عقب پرایدش نشسته بودم، به محض نشستن بوی عطرش تیر مستی را به قلبم اصابت کرد.اولین بار بود بعد از جلسات خواستگاری تنها می شدیم. ضربانم نفس کشیدنم را سخت کرده بود. یواشکی به دست های مردانه اش نگاه می کردم.خدا خدا میکردم چیزی از من نپرسد، اگر حرف می زدم صدای لرزانم از راز درونم خبر میداد.گاهی اوقات به این نیت که از آینه، ماشین هارو نگاه کند به چشمانم خیره میشد.چشم توی چشم شدن با آقا سید تمام موهای نداشته ی تن برفی هفده ساله ام را سر سیخ میکرد.دستم را نگاه می کردم،انگشتر عقد عقیق سرخ مان، چادری که تازه شسته و اتو کرده بودم هنوز بوی تمیزی می داد، مقنعه مشکی که به سلیقه ی آقا سید لبنانی بسته بودم با یه آویز طرح گل نرگس از کنارش، جوراب های ضخیم مشکی و کفش های ساده اما واکس زده، همه چیز درست بود و سر جای خودش، خودم به خودم باریکلا گفتم، پس آقا سید حق داشت به من خیره بشود.زل زدم به خیابان ها که صدای آقاسید قلبم رو ناگهان قبضه کرد.
-راضیه خانم!..عه… میشه یه پیشنهادی مطرح کنم؟
و حالا توپ لامصب افتاده بود توی زمین من، با خودم گفتم:
توکه میدونی من همه جوره تسلیمتم عزیزم، سید جانم، دیگه نظر خواستنت چیه؟!ها؟، من اگه حرف بزنم صدای لرزونم بهت میگه راضیه ترسیده، نمی خوام حس کنی ترسیدم، من فقط اولین باره با یه مرد، اونم مرد جذابی مثل تو، توی یک ماشین تنهام،همه انرژی مو جمع کردم،گلومو صاف کردم گفتم:
-بفرمایید
-حقیقتش صاحب جلسه مراسم امشب مسجد گفته سخنرانی من با یک ساعت تاخیر شروع میشه، موافقید توی فرصتی که هست یه سری از خانواده شهید قاسم پور بزنیم؟
شهید قاسم پور؟درست شنیدم، من کتاب و مستند و خاطره ای نبوده که از این شهید نخونده باشم، بهشت رضا نذر شله زرد میبردم بالای سرش پخش می کردم که انشاالله حاجت ازدواجم را بدهد، حالا قرار است مهمان منزلش باشم؟ وای خدا، امشب چرا اینجوری دارد میشود، نمیدانم خودم را مقابل سید قوی بگیرم یا دیدن خانه شهید؟ بی معطلی گفتم:
-بله، موافقم،خدا خیرتون بده.
صدای بفرمائید حاج آقای یک خانم سن بالا از پشت آیفون شنیده شد و سپس ضربه باز شدن درب.این صدا من را یکهو میخکوب کرد، هیجان پشت هیجان درحال پیش آمدن بود.در خانه که باز شد، جلوتر از من وارد شد، طوری راه میرفت که انگار خانه را کاملا بلد بود، مستقیم وارد راه پله شد و سرش برگشت و بهم گفت:
شب اول مثل یک سرآشپز قدیمی و حرفه ای، سفره ای چرب و چیل پهن کرده بود. هنوز تو عقد بودیم، اولین شب قدر بود، اومد دنبالم که بریم مسجد برای مراسم احیاء. گفته بود سخنران خودش است و دوست دارد من هم توی مراسم باشم و صحبت اش را بشنوم و نظرم را بگم. عزیز و آقاجان رفتند حسینیه ی پاتوق بچه های تفحص جنگ، من و آقاسید هم رفتیم به سمت مسجد.
عقب پرایدش نشسته بودم، به محض نشستن بوی عطرش تیر مستی را به قلبم اصابت کرد.اولین بار بود بعد از جلسات خواستگاری تنها می شدیم. ضربانم نفس کشیدنم را سخت کرده بود. یواشکی به دست های مردانه اش نگاه می کردم.خدا خدا میکردم چیزی از من نپرسد، اگر حرف می زدم صدای لرزانم از راز درونم خبر میداد.گاهی اوقات به این نیت که از آینه، ماشین هارو نگاه کند به چشمانم خیره میشد.چشم توی چشم شدن با آقا سید تمام موهای نداشته ی تن برفی هفده ساله ام را سر سیخ میکرد.دستم را نگاه می کردم،انگشتر عقد عقیق سرخ مان، چادری که تازه شسته و اتو کرده بودم هنوز بوی تمیزی می داد، مقنعه مشکی که به سلیقه ی آقا سید لبنانی بسته بودم با یه آویز طرح گل نرگس از کنارش، جوراب های ضخیم مشکی و کفش های ساده اما واکس زده، همه چیز درست بود و سر جای خودش، خودم به خودم باریکلا گفتم، پس آقا سید حق داشت به من خیره بشود.زل زدم به خیابان ها که صدای آقاسید قلبم رو ناگهان قبضه کرد.
-راضیه خانم!..عه… میشه یه پیشنهادی مطرح کنم؟
و حالا توپ لامصب افتاده بود توی زمین من، با خودم گفتم:
توکه میدونی من همه جوره تسلیمتم عزیزم، سید جانم، دیگه نظر خواستنت چیه؟!ها؟، من اگه حرف بزنم صدای لرزونم بهت میگه راضیه ترسیده، نمی خوام حس کنی ترسیدم، من فقط اولین باره با یه مرد، اونم مرد جذابی مثل تو، توی یک ماشین تنهام،همه انرژی مو جمع کردم،گلومو صاف کردم گفتم:
-بفرمایید
-حقیقتش صاحب جلسه مراسم امشب مسجد گفته سخنرانی من با یک ساعت تاخیر شروع میشه، موافقید توی فرصتی که هست یه سری از خانواده شهید قاسم پور بزنیم؟
شهید قاسم پور؟درست شنیدم، من کتاب و مستند و خاطره ای نبوده که از این شهید نخونده باشم، بهشت رضا نذر شله زرد میبردم بالای سرش پخش می کردم که انشاالله حاجت ازدواجم را بدهد، حالا قرار است مهمان منزلش باشم؟ وای خدا، امشب چرا اینجوری دارد میشود، نمیدانم خودم را مقابل سید قوی بگیرم یا دیدن خانه شهید؟ بی معطلی گفتم:
-بله، موافقم،خدا خیرتون بده.
صدای بفرمائید حاج آقای یک خانم سن بالا از پشت آیفون شنیده شد و سپس ضربه باز شدن درب.این صدا من را یکهو میخکوب کرد، هیجان پشت هیجان درحال پیش آمدن بود.در خانه که باز شد، جلوتر از من وارد شد، طوری راه میرفت که انگار خانه را کاملا بلد بود، مستقیم وارد راه پله شد و سرش برگشت و بهم گفت:
- پشت سرم تشریف بیارید بریم بالا، مهمون خونه شون اونجاست.
منم اطاعت کردم، آقا سیدم هرچی بگه من موافقم. وارد یک اتاق 12 متری شدیم،آقا سید رفت کنار دیوار و عبایش را مرتب کرد و نشست به پشتی تکیه داد، منم رفتم با فاصله نه خیلی نزدیک نه خیلی دور کنارش نشستم، عطر عود اصفهانش بیشتر از داخل ماشین به مشامم میرسید.صدای یک خانم سن بالا که داشت با تلفن صحبت می کرد به همراه صدای به هم خوردن استکان و نعلبکی از طبقه پایین شنیده می شد.آقا سید دست کرد توی جیب عبایش و مفاتیحش را درآورد، شروع کرد زمزمه کردن زیارت عاشورا. منم از فرصت پرت شدن حواس آقاسید استفاده کردم و در و دیوار رو نظاره می کردم. عکس بزرگ شهید بود، یه کمد از لباس هایش،کتاب ها، حتی دفتر یادداشت مهمانان هم بود، شروع کردم به ورق زدن. امضای امام جمعه، امضای فرمانده اش ، در حال ورق زدن بودم که صدای خانم سن بالا از پایین بلند شد:
-حاج آقا ببخشید، من یه دقیقه تا سر کوچه برم میام خدمتتون ان شاءالله
آقا سید هم مفاتیح رو بست و گفت:
-چشم مادر، منتظرتون هستیم ان شاءالله
آهسته به آقا سید گفتم :
-کاش بگید به زحمت نیوفتن، فکر کنم رفتن برای خرید بیرون - نه …حاج خانم همه چیزش مهیاست، حتما کار فوری پیش اومده
آقا سید بلند شد اومد سمت من،ضربانم دوباره قصد دویدن داشت، عمامه مشکی شو گذاشت روی میز مطالعه شهید، فاصله اش با من شد یک متر، ضربانم تندتر از ضربان یک نوزاد تازه متولد شده بود، یک قدم دیگر بر می داشت حتم داشتم بیهوش میشدم، من همانطور سرم مشغول دفتر مهمانان بود که گرمای نفس های آقا سید پشت سرم مستم کرد:
-اجازه هست ما با عروس خانوممون چند کلمه ای اختلاط کنیم؟
آروم برگشتم که حرارت نفس هاش از پشت گردنم کمتر بشود، چشمانم خمار محض بودند، سرم را پایین نگه داشته بودم، گفتم:
-بفرمایید
لبخند زنان برگشت نزدیک میز شهید و عبایش را درآورد و آویزان چوب لباسی کرد، همینجور که قبایش را هم درآورد و فقط با پیراهن و شلوار برای اولین بار جلوی تازه عروسش ایستاده بود لب باز کرد:
-انگار این شهید از اون شهیدای سرمایی بوده ها، اتاقش از مزاج من هم گرم تره.
لبخند زدم و رفتم که روبروی سید، ضلع دیگر دیوار اتاق بنشینم.
-جلسات خواستگاری ادامه داره راضیه خانم؟چرا اینقدر فاصله؟
-نه، نه، گفتم شاید مادر شهید بیان، معذب بشم
-خیالتون راحت مادر تا بیاد ما صحبتمون تموم شده
نزدیک تر نشستم، به همون پشتی که تکیه داده بود، آقا سید متمایل به من شد و یک دستش هم روی پشتی، سرم پایین بود و آقا سید سرشو خم کرد به سمتم:
-مادرم راست میگه که راضیه خانم به این وصلت راضی نیست؟
شوکه شدم، چشمام گرد شد، یهو به خودم اومدم دیدم زل زدم به چشمان آقا سید،نتونستم به صدام غلبه کنم، تمام بدن و صدایم می لرزید:
-نه آقاسید، خدا نکنه، اشتباهی ازم سر زده که اینجوری فکر میکنید؟کسی چیزی گفته به مادرتون؟
-نه کسی چیزی نگفته، خودم یه حس هایی داشتم، حرف مادر هم دلیل بر حسم شد.
-چه حسی؟
نفس عمیق کشید و گفت:
-چجوری بگم، راستش،عه…
ضربان قلبم امشب به حال خودش نبود، صبح باید میرفتم با پدرم بیمارستان سپاه،یک نوار قلب میگرفتم، البته اگه تا صبح سکته نمی کردم.
-راضیه خانم!
-بله
-آها…احسنت…مشکل من همین بله است.
-چرا ؟
-ببینید من درک میکنم که من و شما اهل دین هستیم، حرام و حلال خدا برامون مهم بوده و هست، با نامحرم اختلاط نداشتیم، الحمدالله تا اینجا به لطف خدا مرتکب حرام هم نشدیم، اما الان که من وشما حلال هم هستیم، چرا مثل نامحرم ها حرف بزنیم،یا رفتار کنیم.نه؟
-درسته…بله
-باز هم که گفتید بله راضیه خانم
-چی بگم آخه؟
-من بله نمی خوام …من…
کمی بهم نزدیک تر شد، من خودم را جمع تر کردم، دستش را به پشت سرم نزدیک کرد و با آرامی سرش را به گوشم نزدیک تر کرد.
-من جانم میخوام راضیه
دستور سکته از مغزم صادر شد، من باید طبیعتا سکته میکردم، جنازه ام پهن فرش اتاق می شد، اما نمی دانم چرا مات و متوقف سید شده بودم، چشمانم قفل چشمانش شده بود با چاشنی خمار و خرابات.لبانم لرزید و زبانم جنبید:
-جانم
-آها …حالا شد جانت سلامت راضیه جانم
فاصله لب هایمان دو سه انگشت بود، صدایمان آرام و آهسته اما قلبمان طوفان و تلاطم، قلب من هزار برابر بیشتر با جمله بعدی اش:
-دوست دارم روزه مو با لب های تو افطار کنم
نمی دانم چه شد، چه گفت، چه معنی داشت، چه کار باید میکردم، مغزم خاموش شد و چشمانم بسته،اول گرمای لب هایش را روی لبانم حس کردم، بعد کم کم ورود طراوت داغ زبانش را در کاممم.
شب اول مثل یک سرآشپز قدیمی و حرفه ای سفره ای چرب و چیل پهن کرده بود، احساس می کردم، بوی تازه می آید، بساط کباب تابه ای داشت پهن میشد، چرب، داغ، پخته، هر دو رو، پشت، رو، خوشمزه، با صدای جلز و ولز هایش. کاش این سفره جمع نشود، اما شد.صدای حاج خانم از راه پله آمد:
-حاج آقا سلام علیکم
(ادامه دارد…)
نوشته: سید جهنمی
6 پاسخ به “آقا سید (۱)”
سر و ته داستانت قاطی بود
فوق العاده بود ای کاش بیشتر بود مدتها بود دنبال همچین داستانی بودم خدا خیرت بده. عالی بود عالی بودداستان باید اینطوری باشه.فضا سازی عالی تصویر سازی عالیتازه خاطرات دو تا جنده هم نیستخاطرات دو تا جوان آفتاب مهتاب ندیده و چگونگی شروع عشقشون اون هم توی اون فضای مذهبی خیلی عالیه. ادامه بدین لطفااااامن خیلی داستان شده خوشم بیاد ولی توی همون قسمت اول موندهاگه داستان کامل هم نوشته نشده نو خوشحال میشم اگه از دستم بر میاد کمکی بکنم.
سید ادامه بده چرا نسخه جدیدش نمیاد
ادامه بده
چرا ادامه نمیدین
خدا لعنتت کنه که ادامه ندادی