چند هفته از آن شب هیجانانگیز گذشت، اما گویی آتشِ هوس درونمان نه تنها خاموش نشده بود، بلکه با اکسیژنِ آن تجربه، شعلهورتر شده بود. صحبتهای ما در رختخواب دیگر فقط محدود به خیالپردازی نبود؛ حالا یک خاطرهٔ مشترکِ داغ و برانگیزاننده داشتیم که روی آن مانور میدادیم و (سناریوها)ی جدید میساختیم.
یک روز، شیدا با آن نگاه شیطنتآمیزی که همیشه قبل از مطرح کردن یک ایدهٔ هیجانانگیز داشت، گفت: «میدونی عکسایی که برای امین فرستادم چقدر تو تحریکم کرد؟ اینکه دونستم داره به عکسای من نگاه میکنه و… میدونی…» لبخندی زد و ادامه داد: «یه ایده دارم. میخوام برم یه عکاسی حرفهای از یه آتلیهٔ خاص. فقط برای تو.»
چشمانم از هیجان درخشان شد. «منظورت…؟»
«آره. دقیقاً. میخوام جلوی دوربین یه عکاس مرد برم. و میخوام تو هم باشی. تماشا کنی.»
این ایده حتی از فانتزی قبلی هم برایم هیجانانگیزتر بود. تماشا کردن، نه به عنوان یک روح، بلکه به عنوان یک ناظر حاضر در صحنه. موافقت کردم بدون ذرهای تردید.
چند روز بعد، در یک آتلیهٔ دنج و خصوصی که با هزینهٔ خوبی برای ساعاتی اجاره کرده بودیم، ایستاده بودم. “سینا”، عکاسِ جوان و خوشقیافه، با آرامش و جدیت در حال تنظیم نورها بود. نگاهم به شیدا بود که با یک لباس نیمه خوب بود ج ادامه بده و بسیار وسوسهانگیز روی یک کاناپهٔ چرمی لم داده بود. نفس در سینه حبس شده بودم.
سینا با حرفهایگری شروع به عکاسی کرد. دستوراتش نرم و دقیق بود: «سرت رو کمی بچرخون عزیزم… پاهات رو بازتر… آفرین…»
نگاه شیدا مدام به من بود. در چشمانش همیشه آن اشتیاق و شیطنت موج میزد. با هر کلیک دوربین، بدنش را در پوزیشنهای سکسیتر و بیپرواانهتری قرار میداد. کمکم لباسهایش کنار رفت. حالا دیگر کاملاً برهنه بود، فقط با چندتایی جواهر روی بدنش. سینا کاملاً حرفهای برخورد میکرد، اما نمیشد انکار کرد که تحریک شده بود. برآمدگی آشکار در شلوارش گواه واضحی بود.
شیدا، زیر نگاه من و دوربین سینا، خودش را بیشتر نشان میداد. دستانش روی بدنش حرکت میکرد، انگشتانش به آرامی روی نوک سینههای سفت و برجستهاش حلقه زده بود. نفسهایش کمکم تند شده بود. دیگر این فقط یک عکاسی نبود؛ یک اجرای واقعی بود.
سینا دیگر نمیتوانست تماس فیزیکی را محدود کند. برای تنظیم یک پوزیشن، دستش را روی کمر برهنهٔ شیدا گذاشت. برق تماس آن دست با پوست شیدا، گویی تمام فضای آتلیه را الکتریکی کرد. شیدا چشمهایش را بست و آهی کشید.
من در گوشهای ایستاده بودم و کیرم آنچنان شق کرده بود که درد میگرفت. دستم را در جیب شلوارم فرو بردم و آن را فشار دادم، فقط برای اینکه کنترل خودم را از دست ندهم.
سینا، با صدایی که دیگر کمی لرزش داشت، گفت: «خانم شیدا، یه ایده دارم برای یه عکس خیلی خاص. میخوام که به لنز دوربین نگاه کنی، در حالی که… در حالی که خودت رو لمس میکنی. میتونی؟»
شیدا مستقیم به لنز نگاه کرد، انگار که به چشمان من نگاه میکند. یک دستش را به آرامی روی سینهاش کشید و دست دیگرش به آرامی به سمت پایین رفت. انگشتانش میان پاهایش گم شدند. صدای نالهٔ آرامش که همراه با حرکت انگشتانش بود، دیگر تحمل را برای هر دو ما غیرممکن کرد.
سینا دیگر عکاسی نمیکرد. فقط ایستاده بود و تماشا میکرد، با کیری که حالا به وضوح شکلش در شلوارش مشخص بود. شیدا با حرکتی بسیار وسوسهانگیز، به او اشاره کرد که نزدیکتر بیاید.
سینا مثل یک آهنربا به سمتش کشیده شد. شیدا بدون اینکه دست از بازی با خودش بردارد، با دست دیگرش دکمههای شلوار سینا را باز کرد. من بیحرکت، مبهوت و غرق در شهوت، صحنه را تماشا میکردم.
وقتی کیر برهنه و شقِ سینا بیرون پرید، شیدا با ولع تمام آن را در دست گرفت. سینا سرش را به عقب برد و آهی کشید. شیدا شروع به استمنا کردنش کرد، در حالی که همزمان خودش را نیز تحریک میکرد. نگاهش را از لنز دوربین (و در واقع از من) برنداشت.
دیگر تمام شده بود. سینا نفسنفس میزد و نزدیک بود. با صدایی که از شدت هیجان میلرزید، گفت: «روی صورتت… میخوای؟»
شیدا فقط با یک حرکت سر تأیید کرد و صورت زیبا و معصومش را به سمت او گرفت. همان صورت که عشق زندگی من بود.
سینا دیگر نتوانست کنترل کند. با چند حرکت نهایی و یک نالهٔ بلند، فوارههای اسپرمش را روی صورت شیدا خالی کرد. روی گونههایش، روی بینیاش، حتی روی پلکهای بستهاش. شیدا دهانش را کمی باز کرد و زبانش را بیرون آورد تا چند قطره از آن مایع سفید را نیز بچشد.
سپس، در سکوت سنگین آتلیه، به آرامی چشمهایش را باز کرد و مستقیماً به من نگاه کرد. با نوک انگشتانش، کمی از اسپرمهای روی صورتش را جمع کرد و به آرامی لیس زد. لبخند پیروزمندانهای زد.
من دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. به سمتش رفتم، روی زانوهایم در مقابلش نشستم و بدون هیچ کلمهای، صورت اسپرمآلودهاش را با ولع بوسیدم. طعمش را چشیدم. طعم شهوت، طعم سلطه، طعم عشقِ عمیق و بیقید و شرطی که حالا در جدیدترین و تاریکترین بعد خودش را نشان میداد.
سینا کنار ایستاده بود و در بهت به ما نگاه میکرد. شیدا دستش را دراز کرد و دست مرا گرفت و آن را به میان پاهای خیسش هدایت کرد. «حالا نوبت توئه عشقم،» پچ پچ کرد. «تمومش کن.»
و من، در آن آتلیه، در حضور آن غریبه، عشق زندگیم را آنچنان سکس کردم که گویی اولین و آخرین بارمان بود. و میدانستم که این فقط یک فصل دیگر از سفر بیپایان شهوت و کشف ناشناختههای عشق بین ما بود.
نوشته: Couple
17 پاسخ به “آب کیر مرد غریبه لای سینه های زنم و بهترین سکس ما (۲)”
خاک بر سر بی غیرتت کنند
خیلی دوست دارم منم همراه با خانومم این فانتزی رو با سناریو عکاسی خصوصی انجام بدیم
شاهنامه مینویسی؟
خیلی عالی بود
داشتن چنین تفاهمی در زندگی اوج خوشبختیه .و فوق العاده جذاب گفتید
اکفففف عالی بودفانتزی یه عکاسی و دارم که از یه زوج عکس میگیره و حسابی بهشون حال میده و میکنه.جوووون
خانمتو میخام
عالی بود بازم بنویس
عااالی بود بازم بنویس
با هوش مصنوعی داستان سکسی ننویس
خیلی دلم میخاد یه خانمی داشته باشم که عاقل و با شخصیت باشه اما عاشق سکس گروهی و فانتزی بازی یعنی کلا خیلی راحت بده ولی خوب باشه
اه اینگونه که مینویسی خیال مبر از رندان و کاتبان زمانی هرچند که لایک هایت سر به فلک کشد.بدان و اگاه باش که کس ان بانو وداستان خیال انگیزش مارا به تایید واداشت .خب برادر من تو نه کتابی نوشتی نه ادبی نه عامیانه یکیشو انتخاب کن همونجوری بنویس دیگه
وقتی نظر بچه هارو خواندم اکثرا آرزو کرده بودن که این مسیله براشون بوجود بیاد . بزرگترین دلیلی که میتونه این مسئله را بوجود بیاره فقط و فقط اطمینان پیدا کردن خانم به شوهرشه . که باید براش بوجود بیاری . و اگر یه روزی یه زنگ مشکوک و یا یه پیامک و یا شیطنت خیابانی از طرف خانمت دیدی ، طوری رفتار کنی که احساس کنه آزادی داره و شوهرش یه مرد بد طینت نیست . این همسرم به من گفت .
خیلی خیلی زیبا این خاطره رو بیان کردین لظفا ادامه بدید
جووون عالیی بود پسر
قسمت دوم قرار نبود هیچوقت نوشته بشه…شیدا داستان را خوند و خوشش امد. این بوس را هم برات فرستاد 😘حقیقتا یکی از دوستامون عکاس هست و یکبار که ازش خواستیم ازمون عکس بگیره، شیدا با شیطنت به بهونه اینکه خط شرتش میوفته زیر لباس شرت نپوشید و کصش از زیر سرهمی با دامن کوتاهی که پوشیده بود فلشینگ میکرد 😍
نویسنده : جلال الدین بلخی شاعر قرن چهارم