مست شهوت بودم.
نگاهی به سرتا پام انداختم،تیشرت و شلوار بنفش رنگ همونطور که خوشش میومد.
با سروصدای پسرا به خودم اومدم…
بابا اومد…بابایی…!
به استقبالش رفتم و با روی خوش بهش سلام کردم
بوی تند عرقش همراه با سیگار و لبای کبودش تو ذوقم میزد.
نای حرف زدن نداشت …آروم گفت سلام خیلی خسته ام
بعد از شام سریع بچه هارو خوابوندم که بتونم شاید امشب به مراد دلم برسم.
جوون بودم و نیاز داشتم نزدیک بیست و سه روز بود که به بهانه خستگی پسم میزد!
رفتم کنارش رو تخت دراز کشیدم،بیدار بود با دیدن من چشماشو بست و خودش رو به خواب زد.
بغلش کردم و بوسیدمش.
خیره شدم بهش …
داشت جلو چشام آب میشد اما منکر هر خلافی میشد.!
هه…
آب دهنمو قورت دادم و گفتم ؛محسن …بغلم نمیکنی ؟
پوفی کشید و گفت ؛باور کن خسته ام جون ندارم
بعدم با اکراه بغلم کرد.
چند دقیقه بعد بلند شدم نشستم و تموم تنش رو ماساژ دادم،از قصد دستمو به کیرش میزدم اما این مرد هیچ حسی نداشت…
خوابیده بود.نگاش کردم میدونستم این بی حسی جنسیش طبیعی نیست …
تنم داغ بود از شهوت دیوونه شده بودم، انقدر حالم بد بود که به بهونه سر زدن به بچه ها رفتم و گوشه ی پذیرایی دراز کشیدم …
شروع کردم به مالیدن کسم …با چند بار مالیدن کسم شروع به نبض زدن کرد و ارضا شدم همزمان اشکام از گوشه چشمام جاری شد.
بلند شدم رفتم تو رختخواب با حس بدی خوابیدم…
نوشته: بنفش
5 پاسخ به “یه روز سرد زمستونی (۱)”
ننویس خواهشن
عزیزم اینها رو به تراپیست یا مشاور خانواده یا مادر شوهرت باید بگی
خوب نوشته بودی…بازم بنویس لایک👍👍💙
مضمون این داستان چی بودالان چ کنیم ما همدردی یا کمک؟؟
ای بابا چقدر سخته که مردی زنی رو درک نکنه وزنی هم مردی رو بخصوص تومسائل جنسی بنظرم که علت بیشتر خیانتها هم همینه 😔😔😔😔