شروع کنم به گفتن خاطره نه داستان این عموی ما که خیلی شکاک بود و این زن بیچاره رو همش اذیت میکرد خودش آدم زن بازی بود و با زن رفیقاش می ریخت رو هم یعنی با هرکس رفیق میشد یه چند تا مهمونی میگرفت مخ زن رفیقش رو به کار میگرفت سر همین جریان این زن عمو کتی ما مچش رو گرفته بود و اومد پیش من چند بار شکایت کرد و من آرومش میکردم دیگه میگفت که اصلا بهش حسی ندارم سر اخبار باهاش زندگی میکنم اگه میشد ولش میکردم می رفتم از ترس آبروم موندم و …
خلاصه تا یه روز گفت منم باید بهش خیانت کنم گفتم مگه تو میتونی گفت آره چطور اون میتونه من نتونم پرسیدم کسی رو پیدا کردی گفت آره گفتم کی گفت تو من گفتم برو بابا دیونه شدی گفت حالا ببین اگه زیرت نخوابیدم هیچی نیستم گفتم آرزو بر جوانان عیب نیست همش بامن چت میکرد حرفهای عاشقانه میزد کلیپ عاشقانه میفرستاد منم چرا دروغ بگم دوستش داشتم ولی تنها محدودیتم نسبت فامیلی بود تا یک بهم زنگ گفت بیا یه مدرک گیر آوردم رفتم در خونم خواستم در بزنم دستم رو به در زدم دیدم بازه رفتم داخل دیدم تنهاست رفتم صداش کردم دیدم تیپی خفن زده لباس حالت پلنگی تاپ شلوارک پوشیده وارد شدم بهم چشمک زد بهم دست داد و بلافاصله بوسم کرد بهم گفتم گیرت انداختم گفتم من الان میرم گفت نمیتونی گفتم چطور گفت بری همینجوری میام سرکوچه صدات میکنم گفتم بیا رفتم تا رفتم اومد تو حیاط گفت میام ها خواستم برم بلند صدام کرد سردار حقیقتش ترسیدم اومدم داخل گفتم بابا عمو میاد گفت رفته بیرون شهر گفتم بچهها گفت خونه خواهرم هستن بهم گفت بیا عزیز زیاد طول نمی کشه گفتم بذار برم گفت عمرا باید مال من بشی دیگه رفتیم داخل خونه گفت واست شربت بیارم میخوری گفتم نمیخوام گفت باید بخوری خوشمزست دادم در حین خوردن چسبید بهم.
کیرمو گرفت ماساژ میداد منم بهش گفتم خودت خواستی باید تحمل کنی گفت تحمل چیه باید جرم بدی آبمو بیاری شروع کردم به خوردن لباش گردنشو لیس زدم آروم تاپ شلوارش رو درآوردم دیدم شورت و کرست سفید لعنتی زده بود رو نقطه ضعفم بدنش شدید داغ منو برد اتاق خوابش هلم داد رو تخت لباسام رو درآورد شروع کرد ساک زدن چه ساکی میزد تعجبم از نیومدن آبم بود گفتم چرا آبم نمیاد گفت تو شربت متادون ریختم حالا حالا ها باید منو بکنی و شصت و نه شد کسش خیس بود و لیز ولی چه حالی لامصب داد میزد به همون حالت برگشت رو کیرم نشست و بالا پایین میکرد چند دقیقه پشت سرهم تا ارضا شد و روم میلرزید بغلش کردم تا آروم شد گفتم حالا نوبت منه داگیش کردم تو کوسش چنان تلمبه میزدم که حس میکردم تخت داره میشکنه و…
ادامه داره…
نوشته: سرادر
9 پاسخ به “کردن زن عموم که زن من بود (۱)”
از محدود و معدود داستانها یا خاطراتیه که قابل قبوله و حاصل توهمات نویسنده نیست!البته تا اینجایه کار.باید دید قسمتهای دیگه اش چطوریه!؟
فقط راسشو بگو با این فیلم چقدر جق زدی
سردار جان شما همون سَرِ دار بشینی بهتره .
شرط میبندم تا حالا کس ندیدی
جناب سرتنگ کمتر بزن 😂😂😂
مگه میشه؟ مگه داریم؟
سردار بیا اینو برداراخه چاقال از بس کون دادی نفهمیدی چی گفتی متادون ریخته بود تو شربت خخخخ الحق که خیلی دادی
کیییییییییییییر نداشته کلفت دراز ماده خر، زرافه و گوره خرو خانه به پشت همه با هم تو ککککسسسسس نتتت اخه مادر جنددددددده کم دروغ بگو این داستان نیس خاطرس نگا چی نوشتی منی ک بی ادبی حتی نمکنم بهت میگم ننه ستاره ای مادر قهوه ای
عموت کونت گذاشته ابروی زن بیچاره رو چرا میبریی کم مرد باش بگوو عموم کونم گذاشت