رو تخت نشسته بودم، منتظر تا بیاد. استرس داشتم. وارد اتاق شد. آروم ولی مصمم. اومد روبروم ایستاد. جدی بود. از پایین نگاهش کردم و سریع نگاهمو دزدیدم. چشماش کمی مهربون شد. دلش نرم شد انگار. دستشو برد تو موهام، سرمو تکیه دادم بهش، همانطور که رو به روم وایستاده بود و سرم تا کمرش بود نگهم داشت چند لحظه. پرسید «آماده ای؟» آروم گفتم «آره.»
«لباستو دربیار.» دکمه های پیرهنمو یکی یکی باز کردم، یقه ی پیرهن سر خورد رو شونم و از تنم افتاد. یه سوتین مشکی ظریف تنم بود. مکث کردم. اومد نشست رو به روم. خودمو انداختم تو بغلش. همینطور که تو بغلش بودم آروم شونمو بوسید، و همزمان با یه حرکت قفل سوتینمو باز کرد و بنداشو آورد پایین. خودمو بیشتر بهش چسبوندم، گرمای پوست مردونشو بی واسطه حس می کردم و ضعیف تر میشدم. چند لحظه نگهم داشت و بعد رهام کرد. دستشو برد سمت سینه هام.
«خیلی ظریفن، مث یه مجسمه». با شصتش با دقت نوکشو لمس کرد. بعد کلشو تو دستش قاب گرفت. با انگشتش مسیر سینمو دنبال کرد تا خال وسط سینه هام، و رسید به نوک اون یکی سینه. انگار واسه اولین بار بررسیشون می کرد.
« انقدر ظریفن، حیفم میاد اون کارو بکنم باهاشون». قلبم ریخت، ملتمسانه نگاش کردم. نگاهش شیطنت بار شد: «عوضش خوشگلتر میشن».
اینو گفت و خم شد رو سینه هام. شروع کرد مکیدن. گر گرفتم. هر چند ثانیه از دهنش درشون میاورد ببینه چقد سفت شدن. وقتی کامل سفت و تیزشون کرد سرشو برداشت. حس میکردم میخواد انجامش بده. استرسم بیشتر شد. بلند شد رفت سمت کمد، با دستگاه پیرسینگ برگشت.
خواستم چشامو ببندم، مانعم شد. «می خوام تمام مدت تو چشام نگاه کنی، مخصوصا وقتی درد داری» چونمو گرفت تو دستاش. «دختر خوب!»
با همون آرامش نوک سینه هامو الکل زد. از حس سردی الکل قلقلکم اومد. نوک سینمو سفت گرفت، گذاشت لای دستگاه، شوت کرد. ناخودآگاه تکون خوردم و جیغمو تو گلو قورت دادم. نوک سینمو که حالا قرمز و حساس بود با آویزش گرفت لای انگشتاش. تو چشام نگاه می کرد که آثار دردو ببینه. فشار داد. یه لبخند محو اومد تو صورتش. فشارو بیشتر کرد. نوک سینم میسوخت، ترسیده بودم، لای پام خیس و خیس تر میشد. اشک که تو چشام جمع شد، سینمو ول کرد. صورتمو گرفت تو دستش، گفت: «تولدت مبارک بیبی گرل.»
«لباستو دربیار.» دکمه های پیرهنمو یکی یکی باز کردم، یقه ی پیرهن سر خورد رو شونم و از تنم افتاد. یه سوتین مشکی ظریف تنم بود. مکث کردم. اومد نشست رو به روم. خودمو انداختم تو بغلش. همینطور که تو بغلش بودم آروم شونمو بوسید، و همزمان با یه حرکت قفل سوتینمو باز کرد و بنداشو آورد پایین. خودمو بیشتر بهش چسبوندم، گرمای پوست مردونشو بی واسطه حس می کردم و ضعیف تر میشدم. چند لحظه نگهم داشت و بعد رهام کرد. دستشو برد سمت سینه هام.
«خیلی ظریفن، مث یه مجسمه». با شصتش با دقت نوکشو لمس کرد. بعد کلشو تو دستش قاب گرفت. با انگشتش مسیر سینمو دنبال کرد تا خال وسط سینه هام، و رسید به نوک اون یکی سینه. انگار واسه اولین بار بررسیشون می کرد.
« انقدر ظریفن، حیفم میاد اون کارو بکنم باهاشون». قلبم ریخت، ملتمسانه نگاش کردم. نگاهش شیطنت بار شد: «عوضش خوشگلتر میشن».
اینو گفت و خم شد رو سینه هام. شروع کرد مکیدن. گر گرفتم. هر چند ثانیه از دهنش درشون میاورد ببینه چقد سفت شدن. وقتی کامل سفت و تیزشون کرد سرشو برداشت. حس میکردم میخواد انجامش بده. استرسم بیشتر شد. بلند شد رفت سمت کمد، با دستگاه پیرسینگ برگشت.
خواستم چشامو ببندم، مانعم شد. «می خوام تمام مدت تو چشام نگاه کنی، مخصوصا وقتی درد داری» چونمو گرفت تو دستاش. «دختر خوب!»
با همون آرامش نوک سینه هامو الکل زد. از حس سردی الکل قلقلکم اومد. نوک سینمو سفت گرفت، گذاشت لای دستگاه، شوت کرد. ناخودآگاه تکون خوردم و جیغمو تو گلو قورت دادم. نوک سینمو که حالا قرمز و حساس بود با آویزش گرفت لای انگشتاش. تو چشام نگاه می کرد که آثار دردو ببینه. فشار داد. یه لبخند محو اومد تو صورتش. فشارو بیشتر کرد. نوک سینم میسوخت، ترسیده بودم، لای پام خیس و خیس تر میشد. اشک که تو چشام جمع شد، سینمو ول کرد. صورتمو گرفت تو دستش، گفت: «تولدت مبارک بیبی گرل.»
نوشته: رامونا
4 پاسخ به “کادو تولد”
نویسنده عزیزاینجا سایت شهوترانی هستنه جشنواره ادبیات
کوص خل بازیا چیهیعنی تازگیا ی سری داستان که میخونم انگار درصدی از جامعه بجای لذت بردن از سکس بدنبال مازوخیسم هستن
من الان بعنوان یک دامیننت داستان شما رو چطور باور کنمبی دی اس ام سبکی نیست با داستان خلاصه نویسی کنید
لذت بردم از انشا و محتوای نوشتهاتبنظرم تفاوت سکس انسانها در حال و هوا و حس هر یک از انها استوگرنهمیلیاردها میلیارد از انواع جانوران که دوجنسی هستند بالاخره نوعی کیر را در نوعی کص فرو میکنند و به نوعی اه و ناله هم میکنند