پارادایس در سال ۲۶۲۶ شاهنشاهی (1)

به قاب عکس روی میز زل زده بودم و مادرم رو نگاه میکردم ، خیلی دلم براش تنگ شده بود ، از وقتی که فوت کرده بود زندگی برام بی معنی و پوچ شده بود ، پدرم دو ماه بعد از فوت مادرم یه زن جوون گرفت و زندگی تو خونه پدری برام سخت شد ، تنها زندگی کردن یه طرف ، درگیری و گرفتاری های سرکار از طرف دیگه داره نابودم میکنه ،
عمر تو دنیای واقعی چقدر زود میگذره تقویم سال ۲۶۲۶ شاهنشاهی ، معادل سال ۱۴۴۶ شمسی رو نشون میداد ، با کلافگی رفتم به اتاق مدیر و سلام کردم ، خانم صوفی بدون اینکه نگاهم کنه گفت چند بار بگم از سلام بدم میاد ، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم گفتم با عرض درود خدمت سرکار خانم صوفی ، اگر مقدور است درخواست بنده مبنی بر یک هفته مرخصی اینجانب سیاوش منوچهری رو تایید بفرمایید ،
میخواستم ادامه بدم که صوفی سرش رو بلند کرد و یه نگاه غضبناک بهم کرد ، آب دهنم رو قورت دادم منتظر حمله مدیر شدم ، بعد از چند ثانیه زل زدن بهم دستاش رو تو موهای جو گندمیش کرد و بعد روی صورتش گذاشت ، تو همون حالت گفت مرخصی شما تایید نمیشه ، بفرمایید سر کارتون .
باورم نشد که هیچ وقت باهام راه نمیومد و همیشه ضد من رفتار میکرد ، از کوره در رفتم ، به سمت میزش خم شدم ، فاصله ام رو باهاش کم کردم ، تو ذهنم داشتم مرور میکردم که بگم تو یه جنده نفرت انگیز پیر زشت آشغالی ، وقتی دستاش رو از روی صورتش پایین آورد منو دید که خشمگین به فاصله کم بهش زل زدم ، ناخودآگاه خودش رو عقب کشید و یکم ترسید و شکه شد ، قبل از اینکه حرفی بزنه صدام رو بالا بردم و گفتم مگه من چه خطایی کردم که شما اینقدر با من لج میکنید ، گفتم ۶ ماه صبر کنم شما بازنشسته بشید تا از شرتون راحت بشم اما دیگه صبرم لبریز شده ، از وقتی به این واحد اومدم اذیت و آزار شما روان منو بهم ریخته ، دیگه تحمل یک روز موندن تو این خراب شده رو ندارم ، از قبل استعفا نامه رو آماده کرده بودم ، همراهم رو دراوردم و ارسال کردم ، گفتم استعفا نامه رو براتون ارسال کردم ، دیگه مهم نیست تایید کنید یا نکنید من دیگه یک دقیقه تو این تیمارستان نمیمونم ، بدون اینکه منتظر واکنش صوفی بمونم از اداره زدم بیرون .
سیگار روشن کردم و بی هدف تو خیابون مشغول قدم زدن شدم ، از خونه رفتن ترس داشتم ، میترسم به سیستم پارادایس وصل بشم و دیگه نخوام برگردم به این دنیا مزخرف ، هرچند تهش میدونم همین میشه و تا اخر عمرم باید تنها تو بهشت خیالی بمونم .

صوفی چند بار باهام تماس گرفت و جوابش رو ندادم ، هنوز ظهر نشده بود و یه غذا بیرون خوردم و به سمت خونه رفتم ، سیستم رو روشن کردم و تنظیم کردم برای ۱۰ دقیقه ، این زمان داخل پارادایس ۱ ساعت میگذره . کپسول مخصوص برنامه رو خوردم ، رو صندلی پارادایس نشستم و الکترودها رو به سرم وصل کردم ،

با نوازش موهام روی پای مادرم چشمام رو باز کردم . مادرم یه بوسه به پیشانیم زد و گفت مامان به قربونت بره امروز برنامه ای داری ؟ گفتم امروز فقط میخوام کنارت باشم ، از کار و بارم پرسید از حال و احوالم ، با اینکه میدونم مادرم مجازیه و خود واقعیش نیست اما مثل گذشته دروغ گفتم بهش و از حال خوبم براش گفتم ، از کار خوبم و محیط عالی و شاد کارم گفتم براش ، یک ساعت تموم شد و من همچنان تو آغوش مادرم بودم ، سیستم پیام تمدید ساعت فرستاد و من رد کردم . تو دنیای مثلا واقعی چشمام رو باز کردم و روی تختم رفتم و خوابیدم .
هوا تاریک بود که از خواب بیدار شدم ، کلی تماس بی پاسخ و یک پیام روی گوشیم بود ، صوفی نوشته بود ساعت ۹ رستوران مهرشاد منتظرتم .
از پیامش تعجب کردم و گفتم این چقدر پرو و عوضیه ، نوشتم من استعفا دادم و شما دیگه رئیس من نیستین که بهم دستور میدید، نوشت من ۹ منتظرم خواهش میکنم بیا کار مهمی باهات دارم ، اولین بار تو این چند سال بود که ازم خواهش میکرد ، تعجبم بیشتر شد و برای رفتن دودل شدم .

ساعت ۹:۱۰ رفتم رستوران ، صوفی تنها روی میز نشسته بود و گوشیش رو بالا پایین میکرد ، برای یه خانم ۵۴ ساله کت و شلوار مشکی با شومیز و کیف و کفش قرمز ترکیب رنگ زیبایی درست کرده بود ، تو اداره همیشه مشکی می‌پوشید و آرایش نمیکرد و ساده میگشت ، یه آرایش ملیح رو صورت چروک شده اش داشت ، هرچند الان شکم و پهلوهاش تو ذوق میزد اما مطمئنا جوونی هاش دافی بوده برا خودش .

روبروش که رسیدم بلند شد دست دراز کرد و خوش آمد گفت ، اولین بار بود که باهم دست می‌دادیم و اولین بار بود که به این رستوران میومدم ، نشستم و فضای اطراف رو نگاه میکردم ، یه دیوار رستوران یه عکس بزرگ از یه مرد بود که وقتی دقت میکردی تشکیل شده از هزاران عکس کوچک زن و مرد و بچه بود ، در حال نگاه کردن به عکس ها بودم که صوفی گفت این آدم ها کشته شدن تا برای نسل های بعدی آزادی رو به ارمغان بیارن ، گارسن اومد سفارش گرفت و رفت .
صوفی گفت تا سفارشمون بیاد بلند شو یه چیزی نشونت بدم ، به سمت دیوار رفت و گفت برای این کار اینجا دعوتت نکردم اما این دیوار یادبود جالبیه ، این رستوران برای یکی از دوستان مهرشاد شهیدی هست که الان پیرمردی شده ، گفتم نمیشناسم کی بوده ، گفت تو اعتراضات مردمی توسط جمهوری اسلامی کشته شد ، این جا همه این افراد برای آزادی جنگیدن ، از سال ۱۳۵۷ با روی کار آمدن رژیم اسلامی تا ۱۴۰۵ خیلی از مردم شجاع و بیگ ماهمون توسط جلادان رژیم کشته شدن ، این خانم و آقا که اینجا میبینی ، پدر و مادر من هستن وقتی من ۱۱ سالم بود ، با مرگ خامنه ای مردم زیادی به خیابون ها ریختن و شادی کردند ، رژیم به رگبار بستشون و خیلی ها رو کشت ، مادر و پدر من هم دوتا از اون ها بودن ، بعد از اون کشتار مردم دیگه کوتاه نیامدن تا یک ماه بعد رژیم از هم پاشید و سرنگون شد .
به چشم های صوفی نگاه کردم ، پر از اشک بود ، گفتم منم مادرم رو از دست دادم ، درک میکنمت مطمئنا روزهای سختی رو گذروندی . شام حاضر بود ، صوفی اشک هاش رو پاک کرد و سمت میز رفت ، حرف خاصی نزد و انگار نه انگار صبح باهم دعوا کردیم ، آخرای غذا گفتم قرار نیست بگی برای چی اینجا هستیم ، با قاشق داخل غذا بازی بازی کرد و گفت من معذرت میخوام ازت ، یک هفته بهت مرخصی میدم ، استعفا رو رد میکنم ، یک هفته دیگه باز بیا سرکار ، ما بهت احتیاج داریم ، قول میدم خیلی بهت سخت نگیرم .
با این دعوت به شام و تغییر رفتارش سعی کرده بود یکم صمیمیت باهام برقرار کنه و من رو تو رودربایستی قرار بده . دست هاش رو زیر چونه اش گذاشت و گفت قبوله ؟ گفتم بهش فکر میکنم فعلا یک هفته وقت دارم برای فکر کردن .
لبخندی زد و گفت تو جای پسر نداشته ام هستی ، من اخر این ماه بازنشسته میشم ، احتمالا شما ماه دیگه رئیس میشی و جای من رو میگیری، دوست ندارم به خاطر نفرتت از من این موقعیت رو از دست بدی ، یکم دیگه من رو تحمل کن تا این چند روز هم تموم بشه .
با نگاه جدی بهش گفتم چرا ؟ تو چشمام زل زد و فکر کرد و من همچنان منتظر جواب بودم ، آروم گفت شاید یروز خودت فهمیدی ، شایدم خودم گفتم برات

رسیدم خونه هم خوشحال بودم هم ناراحت ، بابت احتمال رئیس شدن خوشحال و بابت مسئولیت ها و دردسر های بیشتر ناراحت ، دلیل رفتار های صوفی هم نمیفهمیدم و این موضوع رو مخمم رفته بود ، یه دوش گرفتم و رفتم تو دنیای پارادایس ، امشب به مادرم سر نزدم اول رفتم تو رالی پاریس داکار ماشین سواری ، بعد رفتم سواحل قناری و تو دریا شنا کردم ، بعد رفتم هتل پلازا نیویورک ، تو دنیای واقعی ۵ سالی بود سکس نداشتم ، تو پارادایس ۲ ماه . سه تا خانم رو انتخاب کردم تو تغییرات یکم سینه هاشون ، قدهاشون ، کون هاشون رو کوچک بزرگ کردم ، یکی سیاه سیاه با تودوزی قرمز ، یکی گندمی و یکی سفید ترین حالت ممکنه ، خوبی پارادایس تو سکس اینه که به هرچی فکر میکنم برام انجام میدن ، تنها بدیش اینه که شخص حقیقی نمیشه اضافه کرد و فقط پیش فرض های سیستم رو میشه تغییر داد .
روی تخت دراز کشیدم و هر سه تاشون مشغول ساک زدن شدن ، اینجا هر وقت بخوام ارضا میشم و به واسطه قرصی که میخورم و دستگاه متصل بهم ، مغز لذت رو بهم منتقل میکنه ، عمیق ترین ارضاها رو تجربه میکنم اما در واقعیت یک قطره منی هم از بدنم خارج نمیشه . تمامی حس ها تو پارادایس بهم انتقال پیدا می‌کرد و شبیه واقعیت بود ، یکی خایه ام رو میلیسید و دوتا مشغول تنه و کلاهک کیرم بودن ، سفید پوسته اومد و سینه هاش رو گذاشت دهنم و سیاه پوسته کیرم رو داخل کسش کرد ، تنظیمات رو به حالتی تغییر دادم که خود سیستم پوزیشن بده ، گندمی همچنان مشغول خوردن خایه هام بود و سفید پوسته نشست روی صورتم و کس صورتیش رو می‌مالید به صورتم ، پارادایس اینقدر رو مغز سلطه داشت که بو هم به مشام آدم می‌رسید، هر بویی که دوست داشتم رو میتونستم حس کنم ، بعد چند دقیقه هر سه داگی رو تخت به سمتم قمبل کردن و به ترتیب هر کدوم ۱ دقیقه تلمبه میزدم ، یکبار کس میکردم و بعدی کون ، هرکدوم رو چهار بار کردم ، سیاه بلند شد و مشغول لب گرفتن شد ، سفید و گندمی هم مشغول ساک زدن ، گفتم یکم تنوع بدم تنظیمات رو دستی کردم و واسه سیاهه یه کیر قطور و دراز ساختم ، درازش کردم رو تخت و سفید رو گذاشتم روش ، سفید رو کیر سیاهه بالا پایین میکرد ، شهوت هردو رو بالا بردم و آه و ناله و سر و صداشون رو زیاد کردم ، سفید عالی ناله میکرد ، به این فکر کردم که سفید اسکوئرت ارضا شدید بشه ، یهو سفید از روی کیر سیاه بلند شد و همراه با جیغ و ناله آب زیادی رو روی سیاه پاشید ، همزمان آب سیاهه هم رو تن خودش پاشید ، گندمی رفت مشغول لیسیدن کس سفید شد و سفید تا دو دقیقه ارضاش طول کشید و همچنان می‌لرزید و جیغ میزد ، گندمی رو خوابوندم و سیاه کرد تو کونش منم روشون خوابیدم و کردم تو کون سیاهه ، سکسمون دیگه طولانی شده بود ، رو تخت دراز کشیدم و هر سه مشغول ساک زدن کیرم شدند ، به ارضا شدن با آب زیاد و ۴ بار پشت سر هم فکر کردم ، آب منی زیاد در چهار بار متوالی ازم خارج شد ، اول تو دهن و سر و صورت هر سه شون خالی شدم ، بعدش گندمی با کس نشست رو کیرم و تو کس گندمی خالی شدم ، سومی رو تو کون سیاه و برای چهارمی کیرم رو تا انتها تو حلق سفید کردم و تو حلق سفید ارضا شدم ، دراز شدم رو تخت و اون سه تا تن و بدنم رو نوازش میکردن ، دیگه وقت برگشت به واقعیت کسشر تر از پارادایس بود ، گفتم پارادایس خروج از سیستم ، رو صندلی داخل خونه چشمام رو باز کردم ، روی تخت رفتم به امروزم فکر کردم ، میتونم برم موسسه پارادایس و قرارداد ببندم باقی عمرم رو داخل پارادایس زندگی کنم ، به این فکر کردم چقدر میتونم اونجا رو تحمل کنم ، آدم واقعی تو اون دنیا نیست و این باعث میشه خسته کننده بشه ، گفتم برای گاهی خوبه اما واقعیت زندگی همین گهی هست که توش هستم ، انقدر به این کسشعرها فکر کردم تا خوابم برد .
یک هفته مثل برق و باد گذشت ، دودل بودم سر رفتن و نرفتن به سر کار ، گفتم چند روز میرم نهایت اگر شرایط تغییر نکرده بود بعدش استعفا میدم .

وقتی رفتم صوفی نبود ، داشتم کارهام رو انجام می‌دادم که صوفی اومد بالای سرم با خوشرویی گفت درود بر پسرم ، گفتم درود مامان جان ، خنده اش گرفت و گفت یه هفته نگران بودم نیای و مقصر استعفا تو من بودم . خوشحالم اومدی پسرم ، گفتم مامان الان کار دارم یه رئیس بد عنق دارم اگه کارام بمونه مخم رو می… ، روی (می) موندم نزدیک بود بگم میگاد گفتم میشوره . یه لبخند زد و گفت مدیرت تو کار شست و شو نیست . به عکس مادرم نگاه کرد گفت دلت براش تنگ شده ؟ گفتم میشه تنگ نشده باشه ، چهره اش غمگین شد و گفت نه نمیشه ، حاضرم هرچی دارم بدم دوباره بغلش کنم و ببوسمش ، گفتم من زیاد اینکار رو میکنم ، گفت چجوری اون وقت ، گفتم با پارادایس ، با تعجب گفت پارادایس چیه ؟ گفتم عجیبه نشنیدی ، پارادایس از پردیس ایرانی ها گرفته شده به معنی بهشت تو زبان انگلیسی ، یه دنیای مجازیه که میتونی با خرید اشتراک دنیای خودت رو بسازی ، هر چیزی تو دنیا فکرش رو کنی میتونی بیاری داخلش ، درست مثل واقعیت ، حس لامسه و بویایی و چشایی داری ، چندتا فیلم از مادرم آپلود کردم هوش مصنوعی یه کپی از مادرم ساخته دقیقا رفتارش ، چهره اش ، همون مادر خودمه ، میتونم خودم تعیین کنم چکار کنه میتونم بسپرم به هوش مصنوعی تا اون جای مادرم رفتار کنه ، نسخه های مختلفتش قیمت های متفاوت داره و سطح دسترسی متفاوتی میده ، من نصفی از حقوقم رو هر ماه میدم برای نسخه پارادایس زد ، پارادایس اِی رایگانه ، البته یسری وسایل مخصوص و کپسول باید جدا خرید ، صندلیش هم میتونی نخری . صوفی گفت قبلا این مدل دنیا مجازی رو تجربه کردم ، حس واقعی بهم نداده ، گفتم این با همه فرق میکنه ، جزئیات هم درست میکنه برات ، با کنترل روی مغز تمام حس ها رو انگار واقعی حس میکنی ، اگر ندونی تو مجازی هستی اصلا نمیفهمی اون دنیا مجازیه ‌.
صوفی به فکر فرو رفت ، گفت هر کسی رو بخوای میتونی بیاری تو اون فضا ، گفتم افراد در قید حیات رو نمیشه باید ازشون رضایت بگیری یا خود طرف همراهت بیاد ، افرادی که در قید حیات نیستن اگر نسبت فامیلی داشته باشند راحت توسط سیستم پذیرفته میشه اگرم نسبت نداشته باشند توسط سیستم بررسی میشه .
گفت من مادر پدرم رو میتونم بیارم تو اون فضا ، گفتم صد در صد ، باید چند تا فیلم و عکس ازشون آپلود کنی ، میتونی بعد از آپلود چیزی که هوش مصنوعی ساخته رو هم تغییر بدی ، جوونتر نشون کنی یا پیرتر ، چاقتر یالاغرتر ، خوبیش اینه که دیگه ترس از قضاوت شدن نداری ، هرکاری دوست داری انجام میدی و هر اتفاقی که دوست داری برات اتفاق میفته ، هر مکانی از جهان هستی بخوای میری ، میتونی مکان های واقعی بری ، میتونی خودت مکان و طبیعت مخصوص خودت رو درست کنی .
چند روز آخر خدمت صوفی گذشت و بازنشسته شد ، من رو رئیس قسمت کردند و جای صوفی رو گرفتم، متوجه شدم برای این پست از طرف صوفی سفارش شدم ، به پاس تشکر یروز بهش پیام دادم ساعت ۹ رستوران مهرشاد منتظرتم، نوشت من کارمندت نیستم که اینجوری باهام برخورد میکنی ، نوشتم شما جای مادرم هستی ، خواستم صمیمی به نظر بیاد دعوتم ، نوشت تو الان استپ سان به حساب میای ، نوشتم اگه شما استپ مام باشی منم پس استپ سان هستم . نوشتم پس باید با پدرم هم آشنا بشی ، استیکر خنده گذاشت و نوشت مثل دفعه قبل دیرتر نیای .

سر میز نشسته بودیم گفت چند روزیه پارادایس خیلی ذهنم رو درگیر کرده ، خیلی ها رو دیدم که رفتن تو موسسه و برای همیشه اونجا موندن ، میترسم منم برم اونجا خوشم بیاد و دیگه نتونم ازش دل بکنم ، گفتم به نظرت چیز بدیه که باقی عمرت رو تو بهشتی که خودت دوست داری سپری کنی ، به نظر من که چیز بدی نیست ، گفت خودت حاضری تا اخر عمرت اونجا بمونی ، کلی فکر کردم و گفتم شاید بعد از بازنشستگی اینکار رو کنم ، گفت یعنی الان توصیه میکنی من که بازنشسته شدم این کارو کنم ، گفتم من هنوز امید دارم تو این دنیا یکی رو پیدا کنم که عاشق همدیگه بشیم ، بچه دار بشیم و خانواده تشکیل بدیم ، دوست دارم زندگی واقعی رو تجربه کنم اگر نشد پارادایس پلن بی برام ، گفت هرچند ترسناکه برام این موضوع اما باید یکبار تجربه اش کنم .
بعد از شام صوفی گفت حال داری یکم پیاده روی کنیم ، گفتم چی بهتر از این ، با کمال میل .
تو مسیر پیاده روی از هر دری سخن گفتیم ، یجا گفت برام جای سواله تو خوشتیپی و جوونی ، کار و بار و وضع مالیت هم خوبه چرا پارتنر نداری ، گفتم آدم درستش به پستم نخورده ، گفت قبلا هم نداشتی ،
یادآوریش هم برام عذاب بود ، گفتم یکی داشتم که ۵ سال باهم دوست بودیم آخرش بهم خیانت کرد و جدا شدیم .
صوفی سرش رو پایین انداخت و به کف پیاده رو خیره شد ، بعد از دو سه دقیقه گفتم من باید ناراحت بشم که ناراحت نیستم تو هم خودت رو اذیت نکن ، دیگه آدمیزاد و هزار عیب ، نفسی بیرون داد و گفت یاد گذشته خودم افتادم، عاشق فرزاد بودم و امید و آرزو های زیادی برای آینده با اون داشتم ، یک روز که حالم خوب نبود وسط تایم کاری رفتم خونه ، تو اتاق خواب فرزاد رو با یه خانم دیگه دیدم ، شوکه شدم ، من براش تهش رو گذاشته بودم ، عاشقش بودم و تو زندگی هر کاری از دستم برمیومد میکردم ، اون خانمه هیچ برتری نسبت به من نداشت ، الانم رو نبین پیر و زشت شدم ، اون موقع از هر نظر نسبت به اون زن سر تر بودم ، از بچگی بعد از فوت پدر مادرم افسردگی داشتم ، بعد این جریان بدتر شد حال و احوالم و خیلی روانم بهم ریخت ، جدا شدیم و دیگه زندگی برام زهر مار شد ‌.
پوفی کردم و گفتم پس با هم همدردیم .
آبمیوه بستنی فروشی دیدم دوتا معجون سفارش دادم و گفتم اینم حسن ختام این قرار مادر پسری . گفت حالا شاید من خواستم تا صبح قدم بزنم ، گفتم شوخی کردم شما پایه باش من باهات قدم میزنم ، خندید و لپم رو کشید گفت منم شوخی کردم ، سن و سالم رفته بالا دیگه توان زیاد راه رفتن ندارم ، فردا احتمالا تو خونه نتونم از جام تکون بخورم ، پشت پارک رو نشون دادم و گفتم خونه من تو طبقه ۱۳ اون ساختمون سفید است ، گفت چه خونه خوبی ویوو پارک رو همیشه داری،
گفتم اگر خسته ای بیا یه استراحتی کن بعد برو ، ابرو بالا انداخت و گفت عجب ، گفتم عجب نداره حالا خوبه به قول خودت پیرزنی ، مثلا قراره چی بشه که نخوای دعوتم رو قبول کنی شما جای مادر منی . گفت نه دیگه بیشتر از این مزاحم نمیشم تاکسی میگیرم میرم . یکم نگاهش کردم داشتم فکر میکردم اگر اصرار کنم زشت میشه یا بیخیالش بشم ، واقعا نگاه و حس سکسی بهش نداشتم ، سنش بالا بود و اگر مادر خودم زنده بود ، از صوفی کوچکتر بود ، تو این فکر ها بودم با یکم خجالت و لبخند گفت خوب بیشتر اصرار کن دیگه .

خندیدم و بدون حرفی دستش رو گرفتم و رفتیم سمت خونه ، از بدو ورود اطراف رو وارسی کرد و گفت برای یه مجرد خونه مرتب و تمیزی داری ، تو آشپزخونه مشغول درست کردن چای بودم گفتم من اینجا بیشتر تو پارادایس زندگی میکنم ، یک ششم اینجا زمان میگذره یعنی وقتی ۱ سال اونجا زندگی کنی تو واقعیت ۲ ماه گذشته ، گفت ۲ مااااه ؟ چطوری زنده میمونه آدم، گفتم مثال زدم ، وقتی علائم حیاتی بدن یکم رو به خطر بره سیستم برای پلیس و آتش نشانی و آمبولانس آلارم میفرسته و اونا که مکان دقیق رو دارند سریع میان سراغت ، گفت حالا چرا منو مخاطب قرار میدی ، گفتم حس میکنم دلت میخواد امتحان کنی .
یکم مستاصل و پریشون به صندلی خیره شد و بعد از یک نفس عمیق گفت دلم میخواد امتحان کنم اما تنها میترسم و نمیخوام تنهایی اونجا گیر کنم .
گفتم از زمانی که پارادایس رو خریدم من همیشه تنها بودم ، به امید اینکه یک روز با کسی دو نفری بریم اون دنیا رو تجربه کنیم برای دو نفر الکترود و لوازم گرفتم ، شما روی صندلی دراز بکش من روی مبل
صوفی به سختی تکونی به سرش داد و با سر تایید کرد ، گفتم ایول چای رو بخور تا آماده بشیم برای بهترین روز زندگیت.

در حین خوردن چای گفتم تو پارادایس چی دوست داری تجربه کنی ، گفت پدر مادرم رو ببینم باقیش مهم نیست ، گفتم فیلم و عکس ازشون داری ؟ ابرو بالا انداخت یه زیاد کشداری گفت ، در حال آپلود یه فیلم از مادر پدرش دیدم ، چه جوون های رعنایی بودن دوتا عاشق دوتا خوشتیپ دوتا خوشگل ، این جمهوری اسلامی چه جوون هایی رو پر پر کرد ، اشکم سرازیر شد ، صوفی گفت حداقل خونشون ثمره آزادی شد و از بند اهریمن مردم نجات پیدا کردن ، گفتم خانم صوفی یک ساعت کافیه پیش پدر مادرت باشی گفت نه دو ساعتش کن ، شاید خوشم بیاد دیگه موندگار شم ، راستی چجوری تا اخر عمر موندگار میشن ، گفتم باید بری موسسه یه قرارداد بلند بالا بنویسی ، اونا آدم رو می‌گذارند تو کپسول مخصوص شرکت ، که بدن تغذیه میشه و عضلات بدن تحریک و کار میکنن تا بدن سالم بمونه ، اگر بعد از مدتی بخوای برگردی به دنیای واقعی باید درخواست بدی با شرکت صحبت کنی ، صوفی گفت مثلا من ۱۰ سال دیگه عمر میکنم اونجا میشه چقدر ، گفتم همش اونجا باشی برات ۶۰ سال میگذره ، گفت خوب اخرش ۱۰ سال دیگه یهو میمیرم اونجا حذف میشم ، گفتم قبل از مرگ علائم حیاتی تغییر میکنه و زودتر سیستم متوجه میشه و به مشتری اعلام میکنه مرگش نزدیکه ،
گفتم مرگ رو ولش کن الان پول داشته باشی میتونی تا ابد زندگی کنی ، اما واقعا عذاب اوره تا ابد تحمل این دنیا ، مرگ مثل زندگی یه نعمته ،
گفتم من دو ساعت برات دیدار با پدر مادر رو چیدم ، دو ساعت هم به سلیقه خودم برات برنامه تفریحی چیدم ، امیدوارم تریپ خوبی باشه برات .

بعد از انجام کارهای لازم چشمام رو باز کردم دیدم صوفی با چشمان بسته کنار ساحل گوشی به دست در حال فیلم گرفتن از پدر مادرشه ، چشماش رو باز کرد پدر مادرش رو که دید گوشی رو انداخت و دوید سمت اون ها ، دوتا جوون ۳۰ ، ۳۵ ساله یه زن ۵۴ ساله رو بغل کرده بودن و قربون صدقه اش میرفتن ،
نزدیک رفتم پدر مادرش رو بغل کردم و اشکام سرازیر شد ، گفتم خانم صوفی من به شما هم سطح دسترسی دادم اگر خواستی بیام پیشت و باهم حرف بزنی بهش فکر کن تصویرم میاد جلو چشات ، اگرم محیط رو خواستی تغییر بدی کافیه بهش فکر کنی ، سیستم محیط های پیش فرض بی نهایتی داره ، خودت هم میتونی با سلیقه خودت هر چی خواستی درست کنی ، من تنهاتون می‌گذارم تا ۲ ساعت بعد میام دنبالت تا بریم یکم تفریح کنیم.

نوشته: Siavvvashhh

ادامه…

بازدید 18,725

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

13 پاسخ به “پارادایس در سال ۲۶۲۶ شاهنشاهی (1)”

  1. درود بر دوستان عزیز ، تشکر بابت وقتی که گذاشتین و داستان منو خوندید ، این داستان در دو قسمت منتشر خواهد شد ، پذیرا انتقادات و نظراتتون هستم ، امیدوارم داستان مورد پسند واقع بشه

  2. حمید جان دلبندم برای شماها که فقط داستان واسه جق زدن میخونید یه فورسام نوشتم که یه مرد و سه تا خانم هستن وسط کار یکی از خانم ها دو جنسه هم شدن میتونید فاز مفعولی هم باهاش بگیریالان من این داستان رو ببرم انتشاراتی سر کوچه چاپ کنم خوبه

  3. داستانت خوب بود اما واقعا ریدم تو تخیلت میگن شتر در خواب بیند پنبه دانه 😂😂😂😂

  4. بنازم مشخصه ذهن خلاقی داریانگار یه سینمایی داشتم میدیدم طوری بود که میشد متصور شد داستانو بخاطر توضیحات بجا و درستت

  5. داستان سال ۱۴۴۶ روایت میشه و صوفی ۵۴ سالشه پس سال ۱۳۹۲ به دنیا اومدهبا این حساب باید سال ۱۴۰۵ سیزده سالش باشه نه یازده

  6. چه عجب بالاخره بعد از چند سال، یه داستان خوب که به دلم بشینه اینجا خوندم ممنون

  7. حق این داستان واین ایده وتصویرسازی قطعا بیشتر از این حرفاس! اما جماعت جقی عقلش به جقشه

  8. قطعا خلاقیت شما تحسین دارد.داستان های قبل شما رو هم دوست داشتم.نگارشی روان و قصه گو که من بسیار می پسندم.پارادایس در دنیای ما هست. و در آینده بسیار قوی تر از توصیف شما رو هم شاهد خواهیم بود.از منظر علمی تایید نوشته شما کاملا صحیح است.گذر از مرزهای تاریخ و نگارش در آینده هم جذاب بود و قابل پذیرشممنونم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید