وقتی بارون میاد كسم هنوز نبض داره

«بارانِ تندِ نوشهر، تیشرتِ خیسِ من و شبی که تا صبح، خواب به چشمم نیومد»
( با تمام بوها، صداها، مزه‌ها و لرزش‌هایی که هنوز تو تنم می‌لرزه)

وقتی زیر بارون از بالکن دویدم داخل، باد سرد یهو خورد به پوستم و تنم سیخ شد. تیشرت سفیدم اون‌قدر خیس بود که انگار اصلاً تنم نبود؛ فقط یه لایه نازکِ شفاف که نوک سینه‌هام رو مثل دو تا دکمه سفت و صورتی نشون می‌داد. هر نفس که می‌کشیدم، پارچه می‌مالید بهشون و یه موج ریز لذت می‌رفت تا پایین شکمم. بوی بارانِ نم‌دار با بوی چوب سوخته شومینه قاطی شده بود و سرم رو گیج می‌کرد.

نگاهِ ام کرد همون نگاهِ گرسنه‌ای که همیشه کُسم رو یهو خیس می‌کنه. گفتم:
«خیلی سردمه… بیا گرمم کن…»
صدام خودمم لرزید، نه از سرما، از شهوت.

پریدم بغلش. پاهام دور کمرش قفل شد. بوی تنش، بوی عرق مردونه و بارون، پر شد تو دماغم. لباش داغ بود، زبونش شور و گرم. وقتی زبونشو کشید رو لثه‌هام، مزه‌ی نمک و سیگارِ دیروزِ شبش رو حس کردم. دستام رفت زیر تیشرتش؛ پوست کمرش داغ و کمی خیس عرق بود، عضله‌هاش زیر انگشتام سفت می‌شد.

تیشرتمو کشید بالا. وقتی هوا خورد به سینه‌هام، نوک سینه‌م یهو بیشتر سفت شد. دهنش که نشست روشون، اول یه نفس داغ خورد بهشون، بعد زبونش دورش چرخید. آه کشیدم؛ صدای آه خودم تو گوشم پیچید. گاز که گرفت، یه درد شیرین رفت تا کُسم، انگار یه خط آتش کشیده باشن. دستام رفت تو موهاش، محکم کشیدم.

زانو زدم. شلوارکشو کشیدم پایین. وقتی کیرش پرید بیرون، بوی شهوت مردونه‌ش زد تو بینیم؛ همون بوی تند و جذاب که همیشه دیوونه‌م می‌کنه. اول فقط با نوک زبونم لمسش کردم؛ مزه‌ی شور و گرمش رو، بعد تا ته گرفتم تو دهنم. گرمای سفتش، نبض زدن رگ‌هاش زیر زبونم، صدای خیسِ «غُلپ… غُلپ…» ساک زدنم، همه با صدای بارون قاطی شده بود. آب دهنم با آب خودش قاطی شد و از گوشه لبم چکید روی چونه‌م.

بلندم کرد، چرخوندم، چسبوند به دیوار سرد. پشتِ بدنم به چوب خیس خورد و یه لرز رفت تو تنم. شلوار لگ از تنم کشید پایین. وقتی انگشتاش رفت داخل، کُسم یهو دورش تنگ شد؛ خیسِ خیس بودم، صدای خیسیِ انگشتاش توم بلند شد. چوچوله‌م متورم و حساسِ حساس؛ با یه لمسِ کوچیک، پاهام لرزید.

سر کیرش که سفت بود گذاشت دم درِ کُسم؛ اول فقط مالید، سرش رو چوچولم بالا پایین کرد، بعد یهو تا ته فرو کرد. پر شدم. یه لحظه نفس تو سینه‌م حبس شد. گرمای سفتش، نبض می‌زد داخل من. شروع کرد به حرکت؛ اول آروم، بعد تند تر. هر بار که تا ته می‌رفت، سرش می‌خورد به تهِ کُسم و یه موج برق می‌دوید تا نوک سینه‌هام. صدای «چِلک… چِلک…» بدن‌هامون با صدای بارون یکی شد. عرق از پشت گردنش می‌چکید روی کمرم، داغ و لغزنده.

دستش رو چوچوله‌م بود؛ با شستش دایره‌های ریز می‌کشید، دقیقاً همونجایی که می‌دونست دیوونه‌م می‌کنه. یهو حسش کردم؛ گرمایی که از ته کُسم شروع شد و رفت بالا… بدنم داغ شد، کُسم دور کیرش تنگِ تنگ شد، نبض زد، محکم فشار داد. نفسام کوتاه و بریده شد. فقط صدای خودم بود:
«آه… آه… داره میاد…»
موج اول اومد؛ کُسم یهو تنگ شد، بعد شل، دوباره تنگ‌تر… آبم ریخت، گرم و زیاد، روی زمین چکید. موج دوم… هر موج بدنم رو می‌لرزوند، پاهام شل شد، فقط بهش تکیه داده بودم. ناخن‌هام تو دیوار رفت، کمرم قوس برداشت، سرمو انداختم عقب و با یه جیغ خفه و طولانی ارضا شدم:
«آآآآی… نمی‌تونم… آههههههههه…»

لرزشم اون‌قدر شدید بود که حس کردم داره اونم میاد. یهو کشید بیرون و گرمای غلیظ آبش ریخت رو کمرم، باسنم، بین پاهام… هنوز کُسم نبض می‌زد، هنوز آب خودم می‌ریخت و با آبش قاطی می‌شد؛ سفید و گرم روی پوستم برق می‌زد.

چند ثانیه همون‌جوری موندیم. نفسام تو سینه‌ش می‌خورد، قلبش تند می‌زد زیر گوشم. بدنم هنوز ریز ریز می‌لرزید، هر چند ثانیه یه تکون آخر می‌خورد و یه آه آروم از گلوم درمی‌اومد.

چرخوندم سمت خودش، بوسیدم، سرمو گذاشتم رو سینه‌ش و با صدای گرفته گفتم:
«پاهام دیگه کار نمی‌کنه…نمی تونم بایستم… ببرم کنار آتش…»

بغلم کرد، برد کنار شومینه، گذاشت رو پتو. هنوز تنم داغ بود، هنوز بوی شهوت و بارون تو دماغم بود، هنوز هر چند ثانیه یه موج ریز ارضایی می‌اومد و بدنم می‌لرزید.

دستشو گرفتم، هنوز می‌لرزیدم، انگشتامو گذاشتم دقیقاً زیر سینه‌ش که قلبش تند تند می‌کوبید. نفس عمیقی کشیدم، صدام هنوز خفه و بریده بود گفتم :

«تا صبح بارون بند نمیاد…
ولی من… من دوباره دارم خیس می‌شم…»

سرشو آورد پایین، لباشو گذاشت کنار گوشم، نفس داغش خورد به پوستم و با یه صدای گرفته و شیطانی زمزمه کرد:

«می‌دونم… همین الان حسش کردم.
کُست دوباره داره نبض می‌زنه رو رون من…
تا صبح وقت داریم، مینا… تا صبح.»

و من فقط لبمو گاز گرفتم و پاهامو دورش بیشتر قفل کردم… چون می‌دونستم راست می‌گه.
بارون تازه داشت شروع می‌شد…

نویسنده : مینا بی.بی.

نوشته: مینا بی.بی

بازدید 6,725

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

7 پاسخ به “وقتی بارون میاد كسم هنوز نبض داره”

  1. «غُلپ… غُلپ…» ساک زدنم«چِلک… چِلک…» بدن‌هامونانقلابی بسی کسشعر از نوا های سکسی در داستان های بکن تو

  2. خیلی خوب بود نوشته ات مینا. دوست دارم باز هم ازت بخونم.به نظرات توجه نکن. رقابت دارن که نویسنده رو تحقیر کنن. هنوز واسم سواله کدوم عقده‌شون خوراک می‌گیره با این کار.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید