سه سال قبل باوجودشکست بزرگی که تو زندگیم خورده بودم باشوهرم آشنا شدم مدرس زبان بود تو یه آموشگاه درس میداد و من یکی ازشاگرداش بودم بعداز چند ماه علاقش رو بهم گفت و من باوجود ترس از شکستی دوباره خواستم شانس خودمو بازم امتحان کنم وبهش جواب دادم
حدود یکی دوماه باهم دوس بودیم واون از هیچ چیزی برام دریغ نکرد و عاشقم شده بود ولی هرکاری میکردم نمیتونستم عشقمو فراموش کنم وعاشق سینا بشم(شوهرم)وقتی ازم خاستگاری کرد به خاطر پاک بودن وخانواده خوبی که داشت و اینکه واقعا عاشقم بود و ثابت کرده بود بهش بله رو گفتم…
زندگی ما باوجود گرم سینا و سرد بودن من شروع شد. هیچوقت به روش نمیاوردم که بی تفاوتم و اینو گناه میدونستم که دائم بهش دروغ میگم ولی وقتی نگاهی به زندگی خودم میکردم میدیدم هیچی برای خوشبخت بودنم کم نیس شوهرم خوبه پاکه غیرت و عرضه کارکردن داره ولی قانع نبودم واینکه توی سکس هم سینا همیشه کم میذاشت برام و قانع نمیشدم و برای من که حس میکردم که توی سکس از سینا قوی تر هستم و نمیتونه منوراضی کنه این یه مشکل بود…
تا اینکه دوسال پیش از طرف یکی ازمردای فامیلمون(شوهردخترخالم) برام پیام اومد خیلی ازم تعریف میکرد و همیشه بهم میگفت که تو خیلی ازشوهت سرتری چطورراضی شدی باهاش ازدواج کنی وفلان…انقدر گفت وگفت تا راضی شدم باهاش حرف بزنم اسمس تبدیل شد به حرف زدن و رستوران رفتن اون موقع بچه نداشتیم و راحت بودم سینا هم هیچوقت به من گیر نمیداد که چکارا میکنی فکرکنم زیاید اعتمادداشت .
کم کم به حرف زدن باسیرو س معتاد شدم و هر وقت یه بحثی کوچیک بینمون پیش میومد بهش زنگ میزدم و ساعتهاباهاش دردل میکردم. سیروس خیلی بهم محبت میکرد وقتی باسینا مقایسش میکردم میدیدم درمقابل کارهای سینا هیچی نیستن ولی نمیدونم چرا قانع نبودم. سروس بینهایت حشری وهات بودهمیشه ازاندام سکسی من میگفت و اینکه چجوری میتونه منو ارضا کنه یا چجوری بهم حال بده حرف میزد و تحریکم میکرد که یه شب مال اون باشم و اگه بگم ازش خوشم نمیومد دروغ گفتم… تا اینکه یک رووز…سیروس ازم خاست که به خونشون برم وگفت که همسرم خونه نیس…و من با ترس فراوان راه خونشونو پیش گرفتم و رفتم وقتی زنگ رو زدم و وارد خونه شدم دیدم که در بازه و ازهمونجا دیدم که سیروس با یه شلوارک خیلی کوتاه و بدون پیراهن داره میره اشپزخونه وقتی منو دید به استقبالم نیومد و باخنده گفت …اومدی خوشگل خانم؟؟بیا تو درم ببند تایه چیزی بیارم بخوریم وقتی رفت اشپزخونه به جان دخترم قسم میخورم که انگار به یه چوب بزرگ محکم کوبیدندتوسرم تکیم رو دادم به در و همونجا خشکم زد یه لحظه به خودم اومدم وگفتم من اینجا چکارمیکنم؟؟چرااومدم؟؟خدای من بغض داشت خفم میکردیه لحظه چشمای معصوم سینا و عشقی که بهم داشت اومد جلوی چشمم و…خدایا…کمکم کن باتمام توانی که داشتم ازاون خونه بدون اینکه برم داخل فرار کردم وانگاریکی دنبالم بود…سوارماشینم شدم وبه سرعت ازاونجا دورشدم وقتی رسیدم خونه تایه ماه از عذاب وجدان داشتم میمردم وحال خوبی نداشتم تصمیم گفتم قضیه رو جوری که اتفاق بدی نیفته به سیا بگم وازش حلالیت بخام …وشوهرم با اون منطقی که ازش انتظارداشتم دوباره منوقبول کردوگفت که دیگه تنهام نمیذاره که همچین اتفاقی برام بیفته الان که خیلی وقت ازاون قضیه میگذره همیشه خدارو شکرمیکنم که توهمون لحظه ای که داشتم تولجن میفتادم کمک کردونذاشت زندگیم ازهم بپاشه وخیلی خیلی خوشحالم که سکس با یه غریبه رو به عشق شوهرم ترجیح ندادم چون اصلا قابل مقایسه نیستن خوب مثل اینکه طولانی شد شب همگی خوش
نوشته: آیناز
26 پاسخ به “وفاداری”
آفرین.برای من هم دعا کن تا بتونم یکیو پیدا کنم تا تموم عشقم رو براش بذارم.فقط دلم میخواد یکی رو پیدا کنم که من رو به خاطر چیزی که دارم نخاد.منو به خاطر هنری که دارم موقعیتم. من رو به خاطر خود درونیم بخواد.دعا کن
احسان هات روی مبل نشست کتش را دراورد نفس عمیقی کشید و فرمود:…نه ظاهرا این سری چیزی نفرمود
درود به تو
باریکلا البته از رستوران و بیرون رفتنت ناراحت شدم ولی آخرش جبران کردیجای شوهرت بودم یکی دو روزی دهنتو سرویس میکردم ولی طلاقت نمی دادم D:خوشبخت باشید
همیشه آخرش به خیر و خوشی تموم نمیشه،خیلی زندگیا با یک اشتباه از هم پاشیده…
امیدوارم راست گفته باشی که اگه اینطوریه افرین روراست بودن بهتر از هر چیزی هستش
این نشون میده که اصل شما تمیزه.این کار را هر کس بکنه جوابش هم می گیره.البته اگر اغراز نشده باشه در این داستان کوتاه.
اگرهمینه که گفتی کارت بسیارعالی وقابل تقدیراست.امااگه فقط جنبه تبلیغ داشت حواله ات به خدایت
دمت گرم بانو
نگو ندادی که باورم نمیشه
امیدوارم خداوند هیچ وقت روشو ازمون بر نگردونه.کار بسیار خوبی کردی .سعی کن اگر کم و کسری تو زندگیت داری از شوهرت بخواهی تا براتفراهم کنه بخدا غریبه فقط از ادم سو استفاده میکنه بعدشم مثل یه کهنه کثیف ادمو میاندازه بیرون .تنها کسی که برای ادم میمونه همسر ادمه
از کجا معلوم ندادی بعد عذاب وجدان گرفتی هاااااا!!!،؟؟؟؟؟؟
زنده باشی و قابل توجه کس پاره های این دوره زمونه
اقا این بچه هایی که نظر دادن، یه سوال دارم؟خو لامصبا باو همش ما اینجا اومدیم داستان سکسی بخونیم یا پند دیگران شیم :)))خو ادمین داری عصبانیم میکنی داستان منو بده رو صفحه :(((اسمش چوبه هستش
خوب و خلاصه و مفید بود… و عبرت آموز…مرسی
ممنون خوب بودخوشبخت باشین
مخاطب من نویسنده نیست.با درست یا غلط ویا راست و دروغ داستان هم کاری ندارم.مخاطب من دوستان محترمه که نظر دادند.همه نظرها هم درست و قابل احترام…!!تنها موردی که برام جالبه اینه که اینجا سایت سکسیه یا اخلاقی…خواهش میکنم بدون فحاشی فقط منطقی بموضوع فکر کنید و تصميم نهایی با آدمین محترم…
Damet garmEyval dari
آفرینبدترین چیز تو دنیا ب نظر من خیانتهآفرین ک جلوشو گرفتی
سلاممن با این کلمه خود درونی یه کم مشکل دارم.موقعیت – زیبایی – هنر و هر چیزی که با ادم هست مربوط به خود آدمه.اگر به واسطه اینها علاقه ایجاد نشه به واسطه چی میشه؟خود درونیت را میتونی توضیح بدی چیه؟
اول اینکه داستان خوب بود و دوست داشتنی.دوم اینکه بعضیا همه جای این سایت دارن خودشونو تبلیغ میکنن که دوستیابی کنن…خودم.هنرم.موقعیتم
گلم فدای داری .give_roseلایک
آفرین آفرین خوشم اومد
متاسفانه خیلی از خانم ها این مشکل رو دارن. هر چقد هم مردشون خوب باشه بازم میگردن یه عیب تخمی پیدا کنن ازش و یه دلیل خوب واس هرزگیشون …(هرزگی واس ماس ؟نه واس اوناس )
اگه داستانت واقعیت داره باید بهت آفرین گفت بانو
na in yeki vageii bood engar