سلام ب همگی
یه اتفاق چند ماه پیش افتاد داخل خونم ک نهایت سعیم میکنم ب سادگی هر چه میشه بیان کنم ک کلا یه برگ برنده واسم شد هر چند ک ب ظاهر تلخ و در باطن خیلی شیرین و دلچسب بود .خودم حامد ۲۸سال متاهل و خانومم سارا ۲۵سال و البته هنوز بچمون بدنیا نیومده و ماه ۵هست ک از این اتفاق واقعا خوشحالم و واسه ی همه آرزو میکنم .
زیاد با خانواده خودم جور نیستم و بنا به صلاحدید سارا و کشمکش های. خانوادگی با زنم کمتر آمد و شد داریم با خانواده خودم .همسرم یه خانواده شش نفره ک خواهر بزرگترش یعنی سحر دکتر پوست و مو هسش و یجورایی خودش رو لول بالا میدونه و همیشه نسبت ب سارا دست بالاتر داره ک از حق نگذریم واقعا خوش استایل و با جذبه هسش ک اصلا۳۱سال ک چ عرض کنم ب ۲۵ساله ها بیشتر میخوره از اندامش بگم ک باور کنین ن وزنش کردم ن دقیق میدونم ولی تقریبا وزن ۷۰با قد ۱۷۵ چون خودم ۱۸۰ حس میکنم یه خورده ازم کوتاه تره و مثل سارا خانومم بدن فوق العاده خوش تراش و پوست سفید و موهای مشکی مات وکلا از حیث نوع پوشش راحت هست و دختر دو سالش ک یه جورایی عشق سارا هست و مسبب همیشگی ب خونمون شده .بگذریم همه چیز خوب بود ک خانوما بهتر میدونن خانمها باردار اخلاق بدبین و شک و گاهی خوب ،گاهی بد و کلا ثبات شخصیت ندارن و ب بوی فلان و ب فلان شخص و… حساس میشن.
از خانوم اصلی ماجرا غافل نشویم :با اینکه یه دکتر ب تمام معنا بود اما داخل کارای خونه به سارا کمک می کرد و ب شوخی ب من میگفت زن ذلیل و کاملا راحت بود خونمون ولی حین بودن خونمون کمابیش چشمم به بدنش میخورد و شدیداً دلم یه حالی میشد ک قابل وصف نیست .سحر،ب میل ظاهری ک همیشه سارا گوشزد میکرد و ولی قلبن عاشق خواهری کوچکتر بود و دوست داشت با حرفاش گوش بده و یه جورایی جای خالی مامان بتونه پر کنه ک این موضوع هم منو خوشحال میکرد بخاطر حضور فیزیکی سحر در خونمون و ناراحتم میکرد بخاطر کشمکش های بعد رفتن سحر و سارا با من داشت و منم میگفتم زیاد سخت نگیر هرچی نباشه وقتش صرف تو میکنه و درسته زبون تیز داره ولی دل رئوف داره و با تمام وجود حامیت بوده و هست ک حرفم قطع کرد و سارا گفت عوضش وسعت دید شما رو نداره !؟البته با لحن توام با کنایه بیان کرد ک ب دل نگرفتم و پیش خودم گفتم نکنه سحر چیزی بهش گفته یا شاید خودم تابلو کاری کردم ک اگه گزینه اول بود حتما نوع لباس سحر بازتر از قبل نبود و حتما طبق روال همیشگی ب خواهری بد بین شده بود و از لغزش من میترسید .منم ک تعریف از خود نباشه با قدر ۱۸۷و ب لطف بدنسازی بدن ورزیده دارم ک کم لطفی سارا و محدودیت رابطه جنسی توام با نزدیکتر شدن سحر از قبل ب خانواده ما همه و همگی داشت باب میام پیش میرفت خوشبختانه👌
یه چند روزی با سحر لفظی جرو بحث میکردن ک سحر بغلش می کرد و نوازشش میکرد و سرش فشار میداد ب سینه هاشو و همزمان با اشاره ب من میگفت ک تنها بذارمشون و منم داشتم ب این رویه عادت میکردم و بیشتر نگران حال روحی سارا و بیشتر بچه بودم🤏 ک آشپزخونه داشتم قهوه میخوردم ک سحر سر زده اومد ایستاد پشت سرم و با صدای حاااامد ب خودم اومدم ک چشمام محو رنگ بنفش ست سوتین و شورت تنش ک کاملا از زیر ست لباس سفید بلوز شلوارش خودنمایی میکرد رفت …خیلی ریلکس و بدون مقدمه منو بازخواست کرد ک چرا سارا رو تنها گذاشتی و باید در هر زمان و مکان کنارش باشی اعم از روحی و جسمی ک با یه دست ب کمر و دست دیگه مشغول خارش روند پاش بود .اجازه دادم کامل حرفاش زد و با دقت ارتباط چشمی و ب ریتم زبان بدنش کل هوش و حواسم بود ک باور کنین تا حالا داخل این موقعیت قرار نگرفته بودم و رسماً گردی مردمک چشمش تو چشمم بود و حرکت لبهاش ک قلبم تند تر میزد و با گرفتن مچ دستم کامل ب خودم اومدم ک گفت ضربان نرمالی ندارین و چیزی هست ک من باید بدونم در مورد سارا و بی اطلاع هستم ،لطفا بگووو حامد راحت حرفت رو بزن ممنون ک جزئیات و تمام حرفام گوش دادین و یه لبخند معمولی زد
منم شروع کردم راستینش میدونین بخاطر بچمون بیشتر کناره گیری کردم و دوست دارم تمام هم و غمش بچه داخل شکمش باشه ن من ک حرفم با عذر خواهی قطع کرد و گفت تکلیف سارا چیه این مدت باید عذاب بکشه و بهم فهموند ک بدون حاشیه و شفاف ک سارا سکس میخواد اذت و اینکه مثل قبل بهت ابراز علاقه نمیکنه دچار تردید شده ک چگونه و چرا کمتر از قبل درکش میکنین ؟
منم ازش پوزش خواستم و بابت راهنماییهاش تشکر کردم اما پیش خودم گفتم خیلی ناراحتی خودت یه حالی بهم بده و هم زمان ک ازم دور میشد لرزش و بالا و پایین شدن لمبرای کونش با روحم ک چ عرض کنم ،دهنم خشک شد و از اینکه خودش پیشقدم شد و موضوع مطرح کرد خیلی خوشحال بودم و یه چراغ سبز قلمداد می کردم البته واسه خودم و باورهام ک شاید اصلا سحر یه درصد هم حسی ب من نداشته باشه و من خودم زود قضاوت کردم ک امیدوار بودم ک عکس این قضیه باشه بتونم با سحر وارد رابطه بشم حتی یکبار
کمابیش یه سکس نصف و نیمه با سارا داشتم ولی دلم یه سکس تمام میخاست و سکس با ترس و استرس اصلا بهم حال نمیداد و فقط بخاطر وضع روحی سارا بود همین
اینستا هرزگاهی پست شیر میکردیم با سحر و کنار سارا و کاملا خودش هم در جریان بود و نگاه میکرد و هرزگاهی سیروس باجناقم هم ب جمعمون جمع میشد همین روال داشتیم تا ماه هفتم بارداری خانومم ک واقعا نیاز داشتم و اهل رابطه با غریبه و این خانومای پوول پرست نبودم و نیستم و دوسداشتم دلی با یکی رابطه کنم اما کی توان پیشدستی داشت ب خانوم دکتر با اون بزرگ پنداری و ناز و عشوه های مختص ب خودش ک هر جور بود دل زدم ب دریا و رفتم مطب و چندتا کیس بودن و سلام و احوال پرسی با منشی و از حظور من سحر مطلع کرد و خیلی لفظ قلم گفت خانوم دکتر گفتن چند دقیقه تشریف داشته باشین و منم خورد تو ذوقم و توقع همچین برخوردی نداشتم ک با خودم کلنجار میرفتم ک متوجه ویزیت شدن مریضا نشدم و سحر خودش درب باز کرد و واای کلا این زن منو محو خودش میکرد و سلام و احوال پرسی گرم و بیخبر اومدین و هفت ماهی تبریک میگم و از این تعارفان کلیشه ای و کاورش آویز کرد ک وااای وااای باز چشمم خورد ب خط شورتش ک زیر شلوار پارچه ای مشکی تنگش چشمک میزد و کمر سفیدشو پهلوهای خوشفرمش ک همزمان پشت ب من حرف میزد من محو تماشا بودم و یه بلوز تنش کرد و برگشت سمتم ک متاسفانه متوجه ورم آلتم از زیر شلوار شد و انگار حول بشه و توقع نداشته باشه ک با لحن آشفته گفت چند لحظه بیرون تشریف داشته باشین میرسم خدمتتون و یکم مکث کردم و تا پشتش ب من شد رفتم سمت در و از ترس سریع خابید کیرم و انگار یکی دوتا مریض دیگه بودن و بعد ویزیت اونا یه یه ربعی شد دوباره منشی محترمانه گفت میتونین برید داخل و در زدم و رفتم داخل و بابت مراجعه دونفر ازم معذرت خواست ک منم گفتم باید ی زمان و مکان دیگه مزاحمتون میشدم ک کلی تعارف بارم کرد و خودش گفت حال دلتون بهتره و نشسته بود لبه میزش و منم رو صندلی روبرویش بودم و کلی حرف زدیم و اصلا خیلی ریلکس بود و منشی دوتا قهوه آورد با یکم تنقلات دیگه و رفت و قهوه خودم خوردم و مال خودش تعارف تحمیلی کرد ک مجبور شدم بخورم ک یاد گرفتن ضربان نبض دستم افتادم و یه خنده ریز کرد و اومد کنارم نشست و مچ دستم با دوتا انگشتش گرفت ک روم نشد تو صورتش نگاه کنم ولی بدجور سینه هاش از نیم رخ مثل دوتا قله کوه بودن و گفتم عاشق رفتن ب نوک قله کوه هستم و گفت آره با سارا یادم همیشه میرفتین ک گفتم واای چ حالی میده برسی نوک قله کوه و یه چای داغ یا شیررر داغ بخوری و ک متوجه حجم سنگین نگاهم رو سینه هاش شد و گفت نبضت نرمال ک تقریبا دوماه دیگه ب ریتم طبیعی قبل میرسه (منظورش متولد شدن بچه دو ماه دیگه و آغاز رابطه سکس با سارا زنم بود )و پاشد رفت سمت کشو میزش و سرگرم ور رفتن ب گوشی شد منم نگاهم زووم بود رو سحر ک گفت منم ب کمپین کوهنوردیتون میام خودم عاشق طبیعت گردیم ولی سیروس باهام مچ نیست و منم باید اولش از تپه شروع کنم بعد برسم ب نوک قله و میز دسر شیر و نوشیدنی گرم و با هم زدیم زیر خنده و حس کردم دیگه باید برم ک پاشدم و خدافظی کردم و گفت میرسونمت ک منم تعارف بارش کردم و گفتم یه خیابان همش و خودم با ماشین نیومدم ک خدافظی کردیم و همش بفکر ابهام و خاص حرف زدن سحر بودم و اصلا نفهمیدم کی رسیدم درب خونه و شام خوردیم و سارا میگفت چند وقتیه همش چیزی رو ازم پنهان میکنین درسته ک بقلش کردم از پشت و دستم فشار دادم شیار کصش و گفتم بی صبرانه منتظرم جرش بدم و با اون دستم شکم خانومی نوازش میکردم و سارا هم هی بوسم میکرد و قربونش صدقم میرفت ک بقل خودم خابش برد رو تخت و اومدم بیرون راحت استراحت کنه ک با آلارم گوشی متوجه گوشی شدم و خبری از سحر نبود ک یکم چرخیدم اینستا و خوابیدم ک صب باید میرفتم نمایشگاه سر کارم .
یه چند روزی خبری از سیروس و سحر نبود و همش تلفنی جویای حال سارا بودن ک دقیق یادم دوشنبه شب عصر اومدن خونمون و سحر انگاری حموم بود رفت پیش خواهرش و درب چفت کرد ماهم سرگرم دیدن ماهواره بودیم ک چند دقیقه بعد ب ارتفاق هم اومدن بیرون ک انگار دوتاشون از خواب پاشدم و با لباس خواب ک سحر یه تیشرت یقه کج ک نصف سینه چپش معلوم بود و یه اسلش ست همون تیشرت مشکی ک کلا سمت روناش زاپ دار ک چ عرض کنم چاک داشت و یه بوس ریز سیروس واسش فرستاد و همگی زدیم زیر خنده گویا قرار بود سارا ببره حموم امشب ک ک با ممانعت من منصرف شدن و گفتم اگه فردا شیفت ندارین طول روز بهتره ک موافقت کرد سحر و بی صبرانه منتظر فردا بودم ک شب تا صبح بزور خوابیدم و چند باری ب سارا سر میزدم ک کلا بد خواب شدم و بزور ساعت ۴صب خوابیدم ک نمیدونم دقیق چند بود با صدای سحر و بچشون بیدار شدم و یه لبخند همیشگی ساعت خواب حاااامد جان
خلاصه پاشدم و رفتم حموم و یه صبحونه خوردم ک بیشتر ب ناهار میخورد و سارا گفت دیشب اصلا بخاطر من نتونست بخوابه عزیزم 😘
دوتایی رفتن حموم و منم تنها از وضعیت ماشین های نمایشگاه میپرسیدم و بلند حرف میزدم و بگو و بخند ک سارا سرش از درب کرد بیرون و گفت خونرو گذاشتی رو سرت بروز نرفتی و یه بوس فرستادم واسم و ب کمک سحر رفتن اتاق خابمون ک وااای سحر کلا یه حوله ب خودش پیچیده بود ک ب زور سینه هاش و باسنش پوشش میداد یه دو دقیقه صبر کردم و نتونستم تحمل کنم. بدون در زدن رفتم داخل ک سارا زنم لخت مادر زاد بود و گفتتت برو بیرون ک از بس خندم گرفته. بود نتونستم واکنشی نشون بدم و قفل سر جام شدم ک سحر گفت عسیسم همسرت و منم خواهرتم و یه بالشت انداخت سمتم ک فرار کردم بیرون و سحر اومد نشست رو مبل و گفتم خابید گفت آره سبک شد بعد حموم و بقل پناه ک اسم دخترش هست دو تایید خوابیدن و منتظر بودم ک سر صحبت باز کنه و بهش نزدیک بشم ک همش سرش تو گوشی بود و لباس رسمی تنش بود گفتم لباس راحتی سارا بپوشید مشکلی نیست ک گفت فعلا راحتم و یکم بعد پاشد و رفت سمت اتاق با یه بلوز دامن تا بالای زانوهاش اومد گفتم عععع سارا بعد از زایمااان یهویی ک جلو خندش گرفت و رفت آشپزخونه مشغول صحبت شد ک ست زرشکی واقعا خواستنی ترش کرده بود دیدم اینجوری فایده ای ندارد ماندگار شده آشپزخونه ک خودم رفتم و یه لیوان آب خوردم و محو بدنش بودم ک تماسش تموم کنه ک اصلا حواسم ب زیر شلوارم نبود باز ورم کرده بود ولی سحر ریلکس نشست لبه میز ناهار خوری و منم با دست چپم یوااش داشتم کیرم مالش میدادم و پیش خودم گفتم اگه راغب نباشه میره بیرون ک سفیدی ساق پاهاش توام با خط سینه هاش ک یلحظه کامل به پشت خابید رو میز ناهار خوری ک باعث شد دامن یکم بره بالا تر و چشمم ب دوتا رون تپل و سفید مهتابی بخوره ک یه دستش موبایل بود و با اون دستش مشغول ور رفتن با موهاش شد و نگاهش ب سقف آشپزخونه بود و وسوسه این مکان و این زمان فهمیدم ک
«هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست »
یه اتفاق چند ماه پیش افتاد داخل خونم ک نهایت سعیم میکنم ب سادگی هر چه میشه بیان کنم ک کلا یه برگ برنده واسم شد هر چند ک ب ظاهر تلخ و در باطن خیلی شیرین و دلچسب بود .خودم حامد ۲۸سال متاهل و خانومم سارا ۲۵سال و البته هنوز بچمون بدنیا نیومده و ماه ۵هست ک از این اتفاق واقعا خوشحالم و واسه ی همه آرزو میکنم .
زیاد با خانواده خودم جور نیستم و بنا به صلاحدید سارا و کشمکش های. خانوادگی با زنم کمتر آمد و شد داریم با خانواده خودم .همسرم یه خانواده شش نفره ک خواهر بزرگترش یعنی سحر دکتر پوست و مو هسش و یجورایی خودش رو لول بالا میدونه و همیشه نسبت ب سارا دست بالاتر داره ک از حق نگذریم واقعا خوش استایل و با جذبه هسش ک اصلا۳۱سال ک چ عرض کنم ب ۲۵ساله ها بیشتر میخوره از اندامش بگم ک باور کنین ن وزنش کردم ن دقیق میدونم ولی تقریبا وزن ۷۰با قد ۱۷۵ چون خودم ۱۸۰ حس میکنم یه خورده ازم کوتاه تره و مثل سارا خانومم بدن فوق العاده خوش تراش و پوست سفید و موهای مشکی مات وکلا از حیث نوع پوشش راحت هست و دختر دو سالش ک یه جورایی عشق سارا هست و مسبب همیشگی ب خونمون شده .بگذریم همه چیز خوب بود ک خانوما بهتر میدونن خانمها باردار اخلاق بدبین و شک و گاهی خوب ،گاهی بد و کلا ثبات شخصیت ندارن و ب بوی فلان و ب فلان شخص و… حساس میشن.
از خانوم اصلی ماجرا غافل نشویم :با اینکه یه دکتر ب تمام معنا بود اما داخل کارای خونه به سارا کمک می کرد و ب شوخی ب من میگفت زن ذلیل و کاملا راحت بود خونمون ولی حین بودن خونمون کمابیش چشمم به بدنش میخورد و شدیداً دلم یه حالی میشد ک قابل وصف نیست .سحر،ب میل ظاهری ک همیشه سارا گوشزد میکرد و ولی قلبن عاشق خواهری کوچکتر بود و دوست داشت با حرفاش گوش بده و یه جورایی جای خالی مامان بتونه پر کنه ک این موضوع هم منو خوشحال میکرد بخاطر حضور فیزیکی سحر در خونمون و ناراحتم میکرد بخاطر کشمکش های بعد رفتن سحر و سارا با من داشت و منم میگفتم زیاد سخت نگیر هرچی نباشه وقتش صرف تو میکنه و درسته زبون تیز داره ولی دل رئوف داره و با تمام وجود حامیت بوده و هست ک حرفم قطع کرد و سارا گفت عوضش وسعت دید شما رو نداره !؟البته با لحن توام با کنایه بیان کرد ک ب دل نگرفتم و پیش خودم گفتم نکنه سحر چیزی بهش گفته یا شاید خودم تابلو کاری کردم ک اگه گزینه اول بود حتما نوع لباس سحر بازتر از قبل نبود و حتما طبق روال همیشگی ب خواهری بد بین شده بود و از لغزش من میترسید .منم ک تعریف از خود نباشه با قدر ۱۸۷و ب لطف بدنسازی بدن ورزیده دارم ک کم لطفی سارا و محدودیت رابطه جنسی توام با نزدیکتر شدن سحر از قبل ب خانواده ما همه و همگی داشت باب میام پیش میرفت خوشبختانه👌
یه چند روزی با سحر لفظی جرو بحث میکردن ک سحر بغلش می کرد و نوازشش میکرد و سرش فشار میداد ب سینه هاشو و همزمان با اشاره ب من میگفت ک تنها بذارمشون و منم داشتم ب این رویه عادت میکردم و بیشتر نگران حال روحی سارا و بیشتر بچه بودم🤏 ک آشپزخونه داشتم قهوه میخوردم ک سحر سر زده اومد ایستاد پشت سرم و با صدای حاااامد ب خودم اومدم ک چشمام محو رنگ بنفش ست سوتین و شورت تنش ک کاملا از زیر ست لباس سفید بلوز شلوارش خودنمایی میکرد رفت …خیلی ریلکس و بدون مقدمه منو بازخواست کرد ک چرا سارا رو تنها گذاشتی و باید در هر زمان و مکان کنارش باشی اعم از روحی و جسمی ک با یه دست ب کمر و دست دیگه مشغول خارش روند پاش بود .اجازه دادم کامل حرفاش زد و با دقت ارتباط چشمی و ب ریتم زبان بدنش کل هوش و حواسم بود ک باور کنین تا حالا داخل این موقعیت قرار نگرفته بودم و رسماً گردی مردمک چشمش تو چشمم بود و حرکت لبهاش ک قلبم تند تر میزد و با گرفتن مچ دستم کامل ب خودم اومدم ک گفت ضربان نرمالی ندارین و چیزی هست ک من باید بدونم در مورد سارا و بی اطلاع هستم ،لطفا بگووو حامد راحت حرفت رو بزن ممنون ک جزئیات و تمام حرفام گوش دادین و یه لبخند معمولی زد
منم شروع کردم راستینش میدونین بخاطر بچمون بیشتر کناره گیری کردم و دوست دارم تمام هم و غمش بچه داخل شکمش باشه ن من ک حرفم با عذر خواهی قطع کرد و گفت تکلیف سارا چیه این مدت باید عذاب بکشه و بهم فهموند ک بدون حاشیه و شفاف ک سارا سکس میخواد اذت و اینکه مثل قبل بهت ابراز علاقه نمیکنه دچار تردید شده ک چگونه و چرا کمتر از قبل درکش میکنین ؟
منم ازش پوزش خواستم و بابت راهنماییهاش تشکر کردم اما پیش خودم گفتم خیلی ناراحتی خودت یه حالی بهم بده و هم زمان ک ازم دور میشد لرزش و بالا و پایین شدن لمبرای کونش با روحم ک چ عرض کنم ،دهنم خشک شد و از اینکه خودش پیشقدم شد و موضوع مطرح کرد خیلی خوشحال بودم و یه چراغ سبز قلمداد می کردم البته واسه خودم و باورهام ک شاید اصلا سحر یه درصد هم حسی ب من نداشته باشه و من خودم زود قضاوت کردم ک امیدوار بودم ک عکس این قضیه باشه بتونم با سحر وارد رابطه بشم حتی یکبار
کمابیش یه سکس نصف و نیمه با سارا داشتم ولی دلم یه سکس تمام میخاست و سکس با ترس و استرس اصلا بهم حال نمیداد و فقط بخاطر وضع روحی سارا بود همین
اینستا هرزگاهی پست شیر میکردیم با سحر و کنار سارا و کاملا خودش هم در جریان بود و نگاه میکرد و هرزگاهی سیروس باجناقم هم ب جمعمون جمع میشد همین روال داشتیم تا ماه هفتم بارداری خانومم ک واقعا نیاز داشتم و اهل رابطه با غریبه و این خانومای پوول پرست نبودم و نیستم و دوسداشتم دلی با یکی رابطه کنم اما کی توان پیشدستی داشت ب خانوم دکتر با اون بزرگ پنداری و ناز و عشوه های مختص ب خودش ک هر جور بود دل زدم ب دریا و رفتم مطب و چندتا کیس بودن و سلام و احوال پرسی با منشی و از حظور من سحر مطلع کرد و خیلی لفظ قلم گفت خانوم دکتر گفتن چند دقیقه تشریف داشته باشین و منم خورد تو ذوقم و توقع همچین برخوردی نداشتم ک با خودم کلنجار میرفتم ک متوجه ویزیت شدن مریضا نشدم و سحر خودش درب باز کرد و واای کلا این زن منو محو خودش میکرد و سلام و احوال پرسی گرم و بیخبر اومدین و هفت ماهی تبریک میگم و از این تعارفان کلیشه ای و کاورش آویز کرد ک وااای وااای باز چشمم خورد ب خط شورتش ک زیر شلوار پارچه ای مشکی تنگش چشمک میزد و کمر سفیدشو پهلوهای خوشفرمش ک همزمان پشت ب من حرف میزد من محو تماشا بودم و یه بلوز تنش کرد و برگشت سمتم ک متاسفانه متوجه ورم آلتم از زیر شلوار شد و انگار حول بشه و توقع نداشته باشه ک با لحن آشفته گفت چند لحظه بیرون تشریف داشته باشین میرسم خدمتتون و یکم مکث کردم و تا پشتش ب من شد رفتم سمت در و از ترس سریع خابید کیرم و انگار یکی دوتا مریض دیگه بودن و بعد ویزیت اونا یه یه ربعی شد دوباره منشی محترمانه گفت میتونین برید داخل و در زدم و رفتم داخل و بابت مراجعه دونفر ازم معذرت خواست ک منم گفتم باید ی زمان و مکان دیگه مزاحمتون میشدم ک کلی تعارف بارم کرد و خودش گفت حال دلتون بهتره و نشسته بود لبه میزش و منم رو صندلی روبرویش بودم و کلی حرف زدیم و اصلا خیلی ریلکس بود و منشی دوتا قهوه آورد با یکم تنقلات دیگه و رفت و قهوه خودم خوردم و مال خودش تعارف تحمیلی کرد ک مجبور شدم بخورم ک یاد گرفتن ضربان نبض دستم افتادم و یه خنده ریز کرد و اومد کنارم نشست و مچ دستم با دوتا انگشتش گرفت ک روم نشد تو صورتش نگاه کنم ولی بدجور سینه هاش از نیم رخ مثل دوتا قله کوه بودن و گفتم عاشق رفتن ب نوک قله کوه هستم و گفت آره با سارا یادم همیشه میرفتین ک گفتم واای چ حالی میده برسی نوک قله کوه و یه چای داغ یا شیررر داغ بخوری و ک متوجه حجم سنگین نگاهم رو سینه هاش شد و گفت نبضت نرمال ک تقریبا دوماه دیگه ب ریتم طبیعی قبل میرسه (منظورش متولد شدن بچه دو ماه دیگه و آغاز رابطه سکس با سارا زنم بود )و پاشد رفت سمت کشو میزش و سرگرم ور رفتن ب گوشی شد منم نگاهم زووم بود رو سحر ک گفت منم ب کمپین کوهنوردیتون میام خودم عاشق طبیعت گردیم ولی سیروس باهام مچ نیست و منم باید اولش از تپه شروع کنم بعد برسم ب نوک قله و میز دسر شیر و نوشیدنی گرم و با هم زدیم زیر خنده و حس کردم دیگه باید برم ک پاشدم و خدافظی کردم و گفت میرسونمت ک منم تعارف بارش کردم و گفتم یه خیابان همش و خودم با ماشین نیومدم ک خدافظی کردیم و همش بفکر ابهام و خاص حرف زدن سحر بودم و اصلا نفهمیدم کی رسیدم درب خونه و شام خوردیم و سارا میگفت چند وقتیه همش چیزی رو ازم پنهان میکنین درسته ک بقلش کردم از پشت و دستم فشار دادم شیار کصش و گفتم بی صبرانه منتظرم جرش بدم و با اون دستم شکم خانومی نوازش میکردم و سارا هم هی بوسم میکرد و قربونش صدقم میرفت ک بقل خودم خابش برد رو تخت و اومدم بیرون راحت استراحت کنه ک با آلارم گوشی متوجه گوشی شدم و خبری از سحر نبود ک یکم چرخیدم اینستا و خوابیدم ک صب باید میرفتم نمایشگاه سر کارم .
یه چند روزی خبری از سیروس و سحر نبود و همش تلفنی جویای حال سارا بودن ک دقیق یادم دوشنبه شب عصر اومدن خونمون و سحر انگاری حموم بود رفت پیش خواهرش و درب چفت کرد ماهم سرگرم دیدن ماهواره بودیم ک چند دقیقه بعد ب ارتفاق هم اومدن بیرون ک انگار دوتاشون از خواب پاشدم و با لباس خواب ک سحر یه تیشرت یقه کج ک نصف سینه چپش معلوم بود و یه اسلش ست همون تیشرت مشکی ک کلا سمت روناش زاپ دار ک چ عرض کنم چاک داشت و یه بوس ریز سیروس واسش فرستاد و همگی زدیم زیر خنده گویا قرار بود سارا ببره حموم امشب ک ک با ممانعت من منصرف شدن و گفتم اگه فردا شیفت ندارین طول روز بهتره ک موافقت کرد سحر و بی صبرانه منتظر فردا بودم ک شب تا صبح بزور خوابیدم و چند باری ب سارا سر میزدم ک کلا بد خواب شدم و بزور ساعت ۴صب خوابیدم ک نمیدونم دقیق چند بود با صدای سحر و بچشون بیدار شدم و یه لبخند همیشگی ساعت خواب حاااامد جان
خلاصه پاشدم و رفتم حموم و یه صبحونه خوردم ک بیشتر ب ناهار میخورد و سارا گفت دیشب اصلا بخاطر من نتونست بخوابه عزیزم 😘
دوتایی رفتن حموم و منم تنها از وضعیت ماشین های نمایشگاه میپرسیدم و بلند حرف میزدم و بگو و بخند ک سارا سرش از درب کرد بیرون و گفت خونرو گذاشتی رو سرت بروز نرفتی و یه بوس فرستادم واسم و ب کمک سحر رفتن اتاق خابمون ک وااای سحر کلا یه حوله ب خودش پیچیده بود ک ب زور سینه هاش و باسنش پوشش میداد یه دو دقیقه صبر کردم و نتونستم تحمل کنم. بدون در زدن رفتم داخل ک سارا زنم لخت مادر زاد بود و گفتتت برو بیرون ک از بس خندم گرفته. بود نتونستم واکنشی نشون بدم و قفل سر جام شدم ک سحر گفت عسیسم همسرت و منم خواهرتم و یه بالشت انداخت سمتم ک فرار کردم بیرون و سحر اومد نشست رو مبل و گفتم خابید گفت آره سبک شد بعد حموم و بقل پناه ک اسم دخترش هست دو تایید خوابیدن و منتظر بودم ک سر صحبت باز کنه و بهش نزدیک بشم ک همش سرش تو گوشی بود و لباس رسمی تنش بود گفتم لباس راحتی سارا بپوشید مشکلی نیست ک گفت فعلا راحتم و یکم بعد پاشد و رفت سمت اتاق با یه بلوز دامن تا بالای زانوهاش اومد گفتم عععع سارا بعد از زایمااان یهویی ک جلو خندش گرفت و رفت آشپزخونه مشغول صحبت شد ک ست زرشکی واقعا خواستنی ترش کرده بود دیدم اینجوری فایده ای ندارد ماندگار شده آشپزخونه ک خودم رفتم و یه لیوان آب خوردم و محو بدنش بودم ک تماسش تموم کنه ک اصلا حواسم ب زیر شلوارم نبود باز ورم کرده بود ولی سحر ریلکس نشست لبه میز ناهار خوری و منم با دست چپم یوااش داشتم کیرم مالش میدادم و پیش خودم گفتم اگه راغب نباشه میره بیرون ک سفیدی ساق پاهاش توام با خط سینه هاش ک یلحظه کامل به پشت خابید رو میز ناهار خوری ک باعث شد دامن یکم بره بالا تر و چشمم ب دوتا رون تپل و سفید مهتابی بخوره ک یه دستش موبایل بود و با اون دستش مشغول ور رفتن با موهاش شد و نگاهش ب سقف آشپزخونه بود و وسوسه این مکان و این زمان فهمیدم ک
«هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست »
نوشته: حامد
19 پاسخ به “هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست”
کسی فهمید این چی گفت؟
کونی به درد نخور وقتی داری کون میدی ننویس
قدت وسط داستان هفت سانت رشد کرد من که تا اخر نخوندم ولی بچه ها اگه خوندین بیاین بین قد نهاییش چند شد
واقعا این چی بود نوشتی خودت بخون …عمرا هم چند بار بخونید بازم متوجه چرت و پرتات نمیشی
یک کوس دست،کوس مغز،کون گشاد هرکول پوآرو باید بیاد روشن کنه چی نوشتی یعنی معما طرح کردی اینقدر بی سر و ته نوشتی
مجلوق
کاری به تم داستانت نوع نگارش و هیچی ندارم . یه سوال کلی دارم .یچیزی را که درک نمیکنم تحریک پذیری برخی آدما هستش.با خط شرت یا بند سوتین چطور تحریک میشید ؟؟چقدر واستون دیدنشان تعجب برانگیزه ؟؟
به ملا نصرالدین گفتن یه نامه بنویس ، گفت پاهام درد میکنه!!! گفتن چه ربطی داره ؟! گفت ربطش اینه که خودمم باید برم نامهای رو که نوشتم بخونم!فک میکنی حتی یه نفر میتونه بفهمه چی گفتی؟! من که به زور چند خط خوندم بازم نفهمیدم!! آخه مگه مجبورتون کردن؟
خودت فهمیدی چی نوشتی تقصیر تو نیست مقصر ادمینه که هر چرت و پرتی که دستش میاد پست میکنه
قدت هم مثل کیرت زود رشد میکنه
مغزم رگ به رگ شده.دیوس بعد نوشتن داستان یه بار خودت بخون بعد منتشر کن ببین
استثنائا من فهمیدم چی گفت ، مردک بی ناموس حوله ، هر بار که راست میکنه یه سانت به قدش اضافه میشه ، آخه به زن شوهر داری که با بچه اش میاد به زنت کمک میکنه هم نظر داری ،سوالات مدنظر ایناست پناه از اول داستان کجا بود ، چرا قدت یهویی هفت سانت رفت روش، اون برگ برنده چی بود، اتفاق تلخ چی بود ، چرا از حموم سریع خوابید، نگفتی مگه حساس شده بهم همینجوری آتیش و پنبه رو تنها گذاشت ، خلاصه که مردک سوراخ زر اومدی قرمه سبزی دکی اینو
با اختلاف زیاد کوسشعرترین کوشعری بوده که تا حالا تو بکن تو منتشر شده
برو ریدم تو داستانت لاشی
خب کسکش خودت فهمیدی اصن چی نوشتی؟انگار از هر داستان دو کلمه برداشتی و گذاشتی کنار هم
این حجم از کس شعر تابحال یکجا ندیده بودمچقدر کص گفتی
دوستان تا حالا یکی که زیادی نعشه باشه دیدید؟؟؟؟؟این کسمشنگ پلاستیکیه ماهم سگ نعشه بوده واسه خودش ریز ریز کسشرات رو تفت داده، حالا غیر تغییر قد ک گه خورد، داستان اتفاق به ظاهر تلخ به باطن ملس و پیش همدیگه ترش چی بود؟نه کسی گایید نه کسی داد ،فقط قفلی زده بود به رنگ و خط شرت و سوتینواقعا بعضیا عابروی هرچی مرد رو بردن، کسمشنگ پلاستیکی
سحر با قد ۱۷۵ چون خودم ۱۸۰ حس میکنم یکم از خودم کوتاهتر
شاشیدم تو داستانت که قدت از ۱۸۰ یهو میشه ۱۸۷کونیه اب کیر خورده زیر کیر وقتی دمر شدی داستان ننویس