همه چیز از اون روزیی شروع شد که برای دیدار از کاخ وینچستر، پس از سالها اون لانه ی غم زدم توی لندن رو ترک کردم و با ماشین سبزم، که همیشه توجه همه رو جلب میکرد، رفتم سمت پایتخت باستانی اولین پادشاهی انگستان یعنی وسکس. هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که این قرار نیست یک بازدید تاریخی ساده باشه. وقتی وارد کاخ شدم حس عجیبی پیدا کردم. می دونی من حس های عجیبی دارم. گاهی فکر می کنم یک موجود دیگه در یک جای دیگه هستم. ولی باقی بازدید کننده ها همه عادی بودن. وقتی داشتم از یکی از بخش های باغ تالار اصلی قلعه بازدید میکردم، یهو از هوش رفتم…
وقتی به هوش اومدم همه چیز عجیب غریب بود. مردم خیلی زیادی در حال رفت و آمد بودن اونجا. همه هم لباس های مربوط به قرون وسطی رو پوشیده بودن. قلعه به طور کامل بازسازی شده بود و دقیقا مثل نقاشی هایی شده بود که ازش کشیده بودن. جلوی دروازه ی اصلی تالار اصلی قلعه دو نفر زره پوش با نیزه های خیلی بلند(بلند تر از خر کیر ترین خر کیران آفریقایی) ایستاده بودن. توی حالت شوک بودم. نمیدونستم چه خبره اونجا. از لباس مردمی که اونجا داشتن می چرخیدن میشد حدس زد که از طبقات بالایی جامعه هستن. شاید دو سه دقیقه ای بیشتر طول نکشید که توجه همه بهم جلب شد بیشتر هم به خاطر لباس و ظاهرم که براشون ی چیز کاملا جدید بود. خوشبختانه لباسام هم مربوط بودن هم از نظر اونا گرون به نظر میومدن پس در نتیجه فکر کردن اشراف زاده ی چیزی هستم وگرنه خدا میدونه که اون روز میشد روز آخر زندگیم. اولش فکر می کردم دوربین مخفی چیزیه ولی وقتی به دقت به صحبت هاشون گوش کردم فهمیدم به انگلیسی خیلی قدیم صحبت می کنن. اونجا بود که فهمیدم توی بد دردسری افتادم. من که معلم تاریخ بودم می دونستم با لباس عجیب توی این دوره توی این قلعه بودن اصلا امن نیست! پس با شدم سعی کردم بدون جلب توجه از قلعه خارج بشم تا بعد فکری کنم ببینم باید چکار کنم. وگرنه بعید نبود به عنوان جاسوس وایکینگ ها خیلی شیک و مجلسی جلوی ملت سرم رو ببرن تا ی مشت حروم زاده کیف کنن!.. به هر حال با هر بدبختی از محیط اصلی قلعه رفتم بیرون …
در حالی که گیج و منگ بودم فقط داشتم سعی می کردم از قلعه دور بشم. حدود ی بیست دقیقه که گذشت، یهو ی شوالیه تمام زره پوش با ی اسبی که انگار با سم هاش زمین رو می کند، مثل کیر خر جلوم ظاهر شد. من تقریبا ریده بودم به خودم و گفتم دیگه ته زندگی تخمیم همینجاست. شوالیه نیزه اش رو گرفتم جلوم و من از ترس زانو زدم. تمام احساسات بد اون موقع داشتن بهم هجوم میاوردن تا اینکه ی اتفاق کاملا همه چیزو برعکس کرد. و اون اتفاق برداشت کلاه خود شوالیه توسط خودش بود. شوالیه ی زن بود! درسته که توی قرون وسطی بیشتر شوالیه ها مرد بودن. ولی خوب استثناهایی هم وجود داشت. اونقدر احساس لذت از این حقارتم جلوش لذت بردم که یهو کلا فراموش کردم توی چه جهنم کیری گیر افتادم. خیلی مثل کسخول ها برای خودم خوش بودم که شوالیه یهو داد زد:(( تو کی هستی و اینجا چه گوهی میخوری؟!از کجا داری میری به کجا؟! این لباسای تخمی چیه پوشیدی؟!)) من رو بگو ریده بودم به خودم. .با هزار تا من من گفتم:(( من یک تاجر ساده ام از سرزمین های خیلی دور شرقی میام. از قلعه اومدم بیرون و دارم شهر رو می گردم.)) من که اینو گفتم این یهو مثل وحشی ها آمپر چسبوند از اسب اومد پایین و با پاش که توی کفش آهنی بود زد تو شکمم و داد زد:(( جشن پادشاه هنوز تموم نشده همه مهمونا تو قلعه هستن تو اینجا داری چه گوهی میخوری؟! نکنه غذای شاه رو مسموم کردی یا جاسوسی چیزی هستی؟! آخه شاشو اگه تاجر بزرگی هستی نباید نگهبانی، دوتا برده کونی چیزی همرات باشه؟!)) منکه فهمیدم چه اشتباهی کردم که گفتم از قلعه اومدم، کمی من من کردم و گفتم:((من احساس کردم مهمونا از دیدن من خوشحال نیستن چون غرییه هستم و از شرق میام . تصمیم گرفتم دیگه بیام بیرون. همینم که شاه رو از نزدیک دیدم باعث افتخارمه. باور کنید.)) در همین حال یهو یادم به ساعت جیبی پیشرفتم اومدم و فکر خوبی به ذهنم رسید. سریع از جیبم درش آوردم و نشون دادم و گفت ببینین این همه نمونه چیزی هست که من از شرق با خودم اوردم.)) خودمم میدونستم دارم چرت و پرت میگم و شانس چندانی برای زندگی ندارم. ولی در کمال تعجب شوالیه کمی آروم شد. ساعت رو گرفت توی دستش و قشنگ براندازش کرد. معموله کلا مخش هنگ کرده بود. ولی یهو به تنظیمات کارخونه برگشت و بلند داد زد:(( خیلی خوب تا وقتی روز تموم نشده تو پیش من میمونی تا مطمئن شم کسی رو مسموم نکردی و خرابکاری ای نکردی! ولی فقط پیش من… اگر آدم لاشی ای باشی می خوام خودم با افتخار جلوی پادشاه گردنتو جدا کنم؛ نه کس دیگه! حالا راه بیفت پشت سر من.)) منکه باورم نمیشد راه حل تخمیم جواب داده، پشت سر اسبش شروع کردم دقیقا مثل برده ها راه رفتن. هم خوشحال بودم که زنده هستم و هم خوشحال از اینکه چنین موقعیت حقیری جلوی این شوالیه زن داشتم. …
بعد از حدود یک ساعت پیاده روی کشنده، رسیدیم به ی کلبه نسبتا مخفی کمی بیرون از شهر. از اسب با متانت پیاده شد و بهم گفت که دنبالش کنم. وارد کلبه شدم. خودش نشست روی یک صندلی چوبی و از منم خواست جلوش بشینم روی زمین. منم گوش کردم. اول از همه کلاه خودش رو در آورد. من واقعا محو زیبایی چهره اش شده بودم. در حالی که من محو بودم با صدای محکم و قاطعی گفت:(( ببین وای به حالت اگه گهی خورده باشی تو قلعه. از اینجا هم به هیچ وجه بیرون نمیری. نمی خوام ی شوالیه خایه مال دیگه کت بسته ببرتت پیش پادشاه اگر گوهی خورده باشی باید توسط من تسلیم شی… یک قدم بری بیرون از اینجا جونت پای خودته. تو اگر یک تاجری چرا هیچ برده ای نگهبانی همراهی همرات نیست؟ اصلا کی دعوتت کرده بود جشن پادشاه. حتی من شوالیه دعوت نبودم.)) منکه حالا اعتماد به نفسم برگشته بود. بدون درنگ گفتم:(( من دعوت نشده بودم. خود نگهبانان وقتی ظاهرم رو دیدن رام دادن تو قلعه! و اینکه همراه هم داشتم… ولی اونا راهشون ندادن داخل و منم بهشون گفتم برگردن تو کشتی تا من برگردم. و من یک تاجر کوچیکم فقط. شما به بزرگی خودتون ببخشید که اینقدر زحمت براتون ایجاد کردم. من از شما ممنونم که منو از نگاه های غریبه ستیز اون شهر دور کردید. تا هر وقت که بخواهید اینجا میمونم.)) بعد دست کردم جیبم تلفن همراه پیشرفتم رو در آوردم نشونش دادم تا بیشتر تحت تاثیرش قرار بدم. و جواب هم داد! کاملا محو شده بود و هی سوال می کرد… از تلفن خسته که شد کنارش گذاشت و شروع کرد بیرون آوردن کفش آهنیش. منم که دیدم بهترین فرصت گفتم:(( به ازای تشکر بگذارید من حقیر کفشتون رو در بیارم! حیف شما شوالیه هست که به زحمت بیفتید. حالا که ملازمتون نیست به من بدید این افتخار رو!)) شوالیه که معلوم بود خوشش اومده از چرب زبانیم اجازه داد گفت:(( این افتخار رو نصیبت می کنم!)) در حالی که با آرامش و لذت داشتم کفشای چند کیلوییش رو در میاوردم بهم گفت:(( اینجا عموما برده ها و ملازمان شخصی این کار ها رو برای اشراف و شوالیه و افراد سلطنتی می کنن. تو خودت ی تاجری نه ی برده. چرا خواستی کفشمو در بیاری؟)) من با آرامش خاصی گفتم:(( من یک تاجر ساده هستم و شما یک شوالیه با قدرت زیاد. من مجذوب قدرت شما شدم. جدا از اون خواستم تشکر کنم از اینکه منو اوردی اینجا. و از همه اینها جدا توی سرزمین من طبیعیه این کار. لطفا تا وقتی که اینجا هستم این لطف رو بهم کنید و اجازه بدید ملازم شخصیتون باشم. این باعث افتخارمه.)) شوالیه که خوشش اومده بود گفت:(( خیلی خوب برو سطل آب رو از اونجا بیار پامو بگذار توش! ولی وای به حالت اگر غلطی کرده باشی…
این داستان ادامه دارد!
نوشته: کفتار خیس
9 پاسخ به “بردگی در قرون وسطی (۱)”
جالب بود 👍 👍
جدی خیالیه؟؟؟ نگو!!! من فکر کردم راست راستی در زمان سفر کردی قهوه تلخو از رو تو ساختن!!
زحمت نکش دیگه ولش کن به نظرموقت و نت و حجم فیلترشکن مفته مگه … !
میدونم خب شاید خیلیا خوششون نیاد از داستانت اما مطمئن باش طرف دار های خاص خودشم داره با اینکه خیالیه و شاید یسری ایراداتی داشته باشه اما لطفا زودتر بقیشم بنویس لطفاً همینطوری ولش نکن قشنگو سرگرم کننده بود ادامش بده
خیلی عالیه ، زودتر ادامهش رو بنویس
چند تا نکتهاول این که خیلی زیادی از کیرخر استفاده کردی.تکه کلام برای راوی تو داستان اصلا چیز خوبی نیست.دوم این که اصلا رو سناریو چینیت کار نکردی.سوم این که اصلا داستانت حس آمیزی ندارهچهارم رو توصیفات بیشتر کار کن مثلا وقتی میگی کلاهخودش رو درمیاره مثلا بگی موهاش مثل رشته های طلا بود یا زیر آفتاب می درخشید تا توجه خواننده بیشتر جلب بشه.
جایی بهتر از اینجا پیدا نکردی برای خیال بافی هات؟
ادامهش چیشد پس
کم بود و جالب