بیشتر وقتم مشغول کار کردن و اضافهکاری بودم، برای همین نه زیاد به خانواده سر میزدم و نه حتی زیاد فرصت قرار گذاشتن داشتم. حدس میزنم اون چیزی بودم که بهش میگن «کفکردهی جنسی»، هرچند خودم اینو نمیگفتم چون بیشتر وقت آزاد کمم رو با جق زدن پای پورنهای آماتور تو اینترنت میگذروندم.
اعتراف به این راحته، ولی اعتراف به اینکه واقعاً به چی فکر میکردم خیلی سختتره. باشه. اینم از این. خواهرم، کتی، اون موقع ۲۲ سالش بود، تازه لیسانسش رو گرفته بود، و من عکس جشن تولدش رو میذاشتم کنار مانیتورم و جق میزدم، و وانمود میکردم اون زوجی که مثل داستان های بکن تو با هم داستان داریم!.
نمیدونم واقعاً میخواستم بکنمش یا نه، ولی ویدیوهایی که بیشتر از همه ازشون لذت میبردم اونایی بودن که خیلی کم اندام تناسلی نشون میدادن ولی پوست زیاد معلوم بود. تصور میکردم که ازش میخوام کمکم کنه تو اینترنت پول در بیاریم و قانعش میکردم که با هم ویدیوهای یواشکی ضبط کنیم.
طولی نکشید که شانسم رو پیدا کردم. مادرم زنگ زد و گفت خواهرم قراره چند روزی بیاد تهران پیش من تا دنبال کار بگرده. من قبول کردم و مشغول آماده کردن کارها شدم.
غروبی که قرار بود برسه، من خود جهنم بودم از استرس. فکر کردم جرئتش رو پیدا نمیکنم که کارو تموم کنم، برای همین لخت شدم و جلوی کامپیوترم نشستم. دست راستم رو گذاشتم روی کیرم و با دست دیگهم عکسش رو. آروم انگشتامو روی طول کیرم کشیدم و با هر بالا و پایین رفتن، نرم ناله میکردم. انگشت اشارهم رو دور کلاهکش چرخوندم و آروم دستم رو بردم زیر تخمهام تا ناخنهام رو به آرومی روی کیسهش بکشم. چشمهام رو روی عکس بالا و پایین میبردم، با اینکه تا الان دیگه حفظش شده بودم. اون یه یقهاسکی سفید پوشیده بود که سینههاش رو مثل دو تا گوی بینقص روی سینهش نشون میداد. میتونستم یه رد کمرنگ از خط کاپ سوتینش رو ببینم. به پاهای لختش از زانو به پایین نگاه کردم و بعد دوباره اومدم بالا تا دامن نسبتاً متوسطی که پوشیده بود. تو ذهن من، این دامن همیشه کوتاهتر بود.
جق زدنم داشت از استرسم کم میکرد که صدای در رو شنیدم. شت! سریع یه شلوار پیژامه و یه تیشرت کشیدم تنم و وایسادم تا کیرم یه ذره بخوابه. کافی بود. از چشمی در نگاه کردم و خواهرم رو دیدم که اون طرف ایستاده. اون برای سفرش لباس مرتبی پوشیده بود، مانتو و شلوار جین. قلبم تندتر زد و در رو باز کردم.
«کتی!» گفتم و در رو کامل باز کردم.
«سلام، رامین!» جواب داد، و در حالی که وارد اتاق میشد از کنارم رد شد تا چمدونش رو بذاره داخل سوئیت. وقتی مانتوش رو درآورد، خشکم زد. زیرش دقیقاً همون لباسی تنش بود که تو عکس بود. یه یقهاسکی سفید و یه دامن.
در رو پشتم بستم و قفلش کردم و وقتی برگشتم، منو کشید تو بغلش. کیرم شروع کرد به سفت شدن ولی اون درست بهموقع کشید عقب. «ممنون که گذاشتی چند روز اینجا بمونم.»
«خواهش میکنم.»
شب رو فقط با فیلم دیدن از لپتاپ و گپ زدن گذروندیم و من هر وقت میتونستم، یه نگاه دزدکی به هیکلش می انداختم. یه جایی اون روی شکمش روی تخت من دراز کشید و وقتی وول خورد تا روشو به من کنه که روی صندلی کامپیوترم نشسته بودم، تونستم یه لحظه شرتش رو ببینم.
«جستجوی کارت چطور پیش میره؟» پرسیدم.
«افتضاح. هیچجا کار پیدا نمیکنم. همه یا سابقهی کار خفن میخوان یا حقوق وزارت کاری میدن که پول اجارهی یه اتاق هم تو تهران نمیشه.»
«اگه من…»
حرفمو قطع کرد، بلند شد و دستهاش رو بالای سرش کشید و پرسید: «اشکالی نداره از دوشت استفاده کنم؟»
«حتماً،» آب دهنم رو قورت دادم.
کیفش رو برداشت و کشید تو حموم، و در رو پشت سرش بست. من تقریباً ازش پرسیده بودم. وقتی صدای آب رو شنیدم، اون سوال رو بارها و بارها تو ذهنم مرور کردم. بالاخره جراتم رو جمع کردم که بپرسم، پس از پشت در داد زدم: «فکر کنم بتونم برات یه پولی جور کنم!»
صدای آب قطع شد. یه حوله از روی رختآویز کشیده شد. اون در رو باز کرد. «اوه، جدا؟» حوله به روش معمول دورش پیچیده شده بود و شانههای لختش از آب برق میزد و موهای خیس و رشتهرشتهش به گردنش چسبیده بود. «چی هست؟»
«خب…» قلبم تندتر و تندتر میزد و میتونستم حس کنم کیرم با هر ضربان قلبم نبض میزنه. بذار تمومش کنم بره. «من یه وبسایت پیدا کردم… مخصوص فیلمهای پورن خواهر برادریه. اگه توش فیلم بذاریم، درآمد دلاری داریم.»
«چی؟» صورتش سرخ شد.
«میدونم! میدونم! ببخشید مطرحش کردم!» بعد شروع کردم به مِنمِن کردن. «آخه… میدونی اوضاع اقتصادی چقدر افتضاحه… اینا درآمد دلاری میدن! ساعتهای کار منم کم شده… میتونیم پولش رو نصف کنیم… تازه چون خواهر برادریم پول بیشتری میدن… و… و لازم نیست صورتمون معلوم باشه! یا چیزی جز پشتمون و شکممون… سکس واقعی هم که نیست!»
ولو شدم رو تختم و دستهام رو گذاشتم رو صورتم. میتونستم حس کنم صورتم داره آتیش میگیره. بعد متوجه دستی روی مچم شدم. آروم دستهام رو پایین کشید و بعد منو کشید تو حالت نشسته. خواهرم کنارم نشست، هر دو دستم رو تو دستهاش گرفت، و تو چشمهام نگاه کرد.
«…باشه.»
نفسش رو بیرون داد. «یعنی، سکس واقعی که نیست، درسته؟ لازم هم نیست کسی بفهمه. بیا آماده شیم.»
نمیتونستم باورش کنم. «باشه.»
«چطوری انجامش بدیم؟»
«من وبکم رو برای ضبط آماده میکنم و بعد… تو چی میخوای نشون بدی. تو حولهت تنت بمونه. من میتونم بیام روت و یه کم خودمو به حولهت بمالم. من مشکلی ندارم کونم رو نشون بدم، فکر کنم. این خوبه؟ منم یه چیزی روی، اوم، کیرم میپوشم.»
«صورتمون رو نشون نمیدیم پس من فقط چشمهام رو میبندم.»
«باشه.»
خواهرم روی تختم دراز کشید و چشمهاش رو بست، در حالی که من وبکم رو چرخوندم سمت تختم و یه کم آوردمش پایین تا صورتهامون تو کادر نباشه. بعد تیشرتم رو درآوردم. به خواهرم نگاه کردم، چشمهای بستهش رو تماشا میکردم و آروم شلوار پیژامهم رو کشیدم پایین، کیر سفتم با رد شدن کش شلوار تکون خورد. «آمادهای؟ بیا حرف نزنیم تا کسی ما رو نشناسه.»
«باشه.» صداش یه کم لرزید.
«مطمئنی؟»
«بیا انجامش بدیم. به پولش احتیاج دارم.»
دکمهی ضبط رو زدم و رفتم سمت تخت. به آرومی روش دراز کشیدم و مطمئن شدم سرم درست کنار سرش روی بالشه. آروم شروع کردم به تکون دادن باسنم روی لبهی حولهش و کیرم رو بین شکمم و شکم پوشیده از حولهش فشار دادم.
یه مدتی همینطوری ادامه دادیم تا اینکه تو گوشم زمزمه کرد: «کاری کن خوب به نظر برسه.»
«چی؟»
«حوله رو یه کم بکش پایین.»
کاری که گفت رو کردم و سینههاش رو آزاد کردم. صورتم تو بالش بود ولی حس میکردم چقدر زیباست. انگشتهام رو دور نوک سینههاش چرخوندم و سینههاش رو تو دستام گرفتم. اون سرش رو چرخوند و گونهم رو بوسید. بعد دستش رو برد پایین و حوله رو کامل کشید کنار. جابجا شد و پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد. «نرو تو. فقط بمال لای پاهام و روی کونم.»
یه بار دیگه کاری که گفت رو کردم و پوست گرمم رو روی پوستش حس کردم، در حالی که از کنار کسش رد میشدم و میرفتم لای چاک کونش. لبههای لپهای کونش کلاهک کیرم رو اذیت میکرد و کیرم سریعتر و سریعتر میلغزید.
«بیا کاری کنیم صداشم خوب باشه،» زمزمه کرد و بعد شروع کرد به ناله کردن و نفسنفس زدن. من سرعتم رو کم کردم چون حس کردم دارم به نقطهی اوج میرسم. صدای قفل شدن انگشتهای پاش رو شنیدم که به کونم فشار میآورد.
«دارم میام،» زمزمه کردم، در حالی که حتی انرژی نداشتم صورتم رو از بالش بلند کنم تا به گوشش برسم. حس کردم کیرم شروع کرد به نبض زدن و آبم شروع کرد به پاشیدن. پاشیدم و پاشیدم و بعد متوقف شدم. افتادم روش و از اون لحظه لذت بردم.
بعد از روش سر خوردم پایین و رفتم سمت کامپیوتر، در حالی که صورتم رو خارج از کادر نگه میداشتم، و ضبط رو متوقف کردم.
«چشمهاتو ببند،» گفت.
شنیدم که از تخت بلند شد و وقتی یواشکی نگاه کردم، یه لحظه کونش رو دیدم که پایینش آب منی ریخته بود، در حالی که حوله رو دور خودش میپیچید و از کنارم رد میشد تا بره به حموم.
«فکر کنم به یه دوش دیگه احتیاج دارم.»
صدای بسته شدن در حموم رو شنیدم و چشمهام رو باز کردم. ویدیو رو سیو کردم تا بعداً ببینم.
حالا، چقدر باید بهش پول میدادم تا فکر کنه اون سایته واقعاً وجود داره؟
نوشته: رامین
12 پاسخ به “همه چی از یه دروغ شروع شد!”
با این که واقعیت نداشت ولی جالب بود
هوش مصنوعی نوشته بود براتچون هیچ منطق رفتاری فرهنگ ایرانی توش نبود
اوووف چه حالی کردی… کوفتت بشه
تا اونجا خوندم که تو نیومده بود مانتو و شلوار جین داشت، اومد تو مانتورو دراورد شد یقه و اسکیو دامن…
کوسشعر نوشتی جقی !
ترجمه بود
والا خواهرت الکسیس هم بود سخت تر قبول میکرد!
ارزش خوندن و نقد نداره 🐐
ارزش کامنت نداره این جفنگیات
کصشر
بدک نبود، ولی موضوعش جدید بود…
همون بار اول گفت باشه بیا ماهم باور کردیم