توی خونه ی اجاره ای بودیم. مادرم اطلاع داد که خالم با خانواده ش بحثش شده و داره میاد اینجا. من خیلی خوشحال شده بودم. نه بخاطر این اتفاق، بلکه بخاطر حضورش. اختلاف نظر با خانواده ش که کاملا امری طبیعی در خاورمیانه هست. یه علتم بیشتر نداره: عدم درک نیاز و خواسته نسل جدید و متاسفانه تفاوت سنی بسیار زیاد فرزندان و سرپرستان خانواده. خب وقتی قصدی برای فهمیدن وجود نداشته باشه، حرف زدن کاری بی فایده هست، چه برسه توجیه کردن! یادمه بعدها که ازدواج کرد و بچه دار شد، بارها و بارها به شخص من تاکید میکرد که بی نهایت راضی هست از اینکه در شیراز نیست و این دوری از هر چیز دیگه ای آسایش بیشتری براش داره. شام خوردیم و بعد گپ زدن های جهشی، به خواب رفتیم. انقدر کیف کرده بودم تو بغلش خوابیدم و باهم بازی میکردیم. تا اینکه خدا خدا میکردم بیشتر بحث شون طول بکشه و بمونه اینجا تا باهاش باشم. که همین اتفاق هم افتاد و من به آرزوم رسیدم.
تا اینکه سن هر دومون بیشتر شد و دیگه ما صاحب خونه شده بودیم. مجدد قرار بود دوباره بیاد و بمونه. البته این دفعه واسه بحث یا دعوایی از خونه بیرون نزده بود. در حد سر زدن بود. اون موقع اولین سیستم من در اتاق مامان و بابا بود. علتش این نبود که والدین مراقب فرزند ، کنترل کردن و … باشه، که ای کاش می بود یکم از این دردهای لاکچری داشته باشیم! بلکه بخاطر نبود جا در اتاق من و برادرم بود. دو تخت یک نفره و میز تحریر دیگه جایی برای یه میز کامپیوتر توی اتاق 12 متری باقی نمیذاشت!
انتهای شب شده بود. همگی در خواب بودن الا من و مامان و خالم. از طرف گردشگری شهر یه مستند از جای-جای شیراز داده بودن. اونم روی CD که برای نسل امروز نامفهومه. بهش گفتم بذارم باهم ببینیم. اونم قبول کرد. تصاویر و کلیپ ها همراه موسیقی موزیکال بود. نمیشد رو صندلی دو نفری بشینیم، گوشه کنار میز یه کنجی وجود داشت که میشد تکیه داد، منتها جا برای یکی وجود داشت. با اینکه هر دوی ما اون زمان لاغر مُردنی بودیم، بازم نمیشد. تا اینکه اون رفت اونجا نشست.
گفتم:
-من کجا بشینم؟ تو که همه ی جا رو گرفتی!
-جای تو هم میشه. غُر نزن، صبر کن بیا تو بغلم.
اون کمرش رو پشت به پایه پایینی تخت تکیه داده بود و دو زانوش بالا آورد و باز کرد. منم برای اینکه مانیتور رو ببینه چاره جز مستقیم رفتن نداشتم، چون دید نداشت که ببینه. صورت به صورت در آغوش هم. چیزی حدود 10 دقیقه از مستند نگذشته نبود، که باز چه من و چه اون کِرم ریختمون شروع شد. اون دندون میگرفت مثه چی، که چنان جاش می موند. منم قِلقلکش میدادم. جوری همدیگه رو اذیت میکردیم که فکر کنم چنان توجهی به چیزی که پخش میشد، نداشتیم. تا اینکه چند لحظه آروم گرفتیم، هر دو به تصاویر آبشاری که نشون میداد و صدای آرام بخش آب توجه میکردیم که نا خود آگاه همدیگه رو محکم بغل کردیم و لب تو لب همدیگه رو بوسیدیم. چیزی حدود 5 ثانیه. تا چند لحظه هم تو همون حالت بودیم. تا اینکه مامان اومد و شاکی از اینکه چرا نذاشتم بخوابه. اون شب تموم شد اما برای من یه آغاز بود. میشد گفت اولین زنی که بوسیدم خالم بود که تا همین الان مزش با هیچکس دیگه ای تجربه نکردم. همینطور هم آغوشی رو. خاص بود و نایاب.
از اون شب سالهای سال هست میگذره و هزاران اتفاق و حادثه بین ما رد و بدل شده. زمان هایی بوده باز هم تو این موقعیت قرار گرفتیم، حتی تنها بودیم و کسی غیر از خودم و خودش نبود. اما نه از طرف اون و نه از طرف من اتفاقی نیفتاد که بازم تکرار باشه. حتی یادمه زمانی تصمیم داشتم بهش اشاره ای باب این موضوع کنم. زمانی که به خونه شون رفته بودم. باهم گپ زدیم، درد و دل کردیم، از هزاران موضوع و رفتار صحبت کردیم اما نشد که نشد، از بس هنوز کِرم میریزیم! دلم میخواست بگم بهش شده یه بار باز هم تکرارش کنیم این حس و هم آغوشی رو باهم. از اون رویاهاست که آرزوی منه چون میدونم آرومم میکنه و هم کَله ایم باهم. اینقدر محکم سفت بغلش کنم، تمام بدنشو از خوردن زیاد تیکه تیکه اش کنم و کمی فراغ از مشکلاتی که داره و دارم و هر دو خواهیم داشت بدون هیچ اما و اگری، شده چند لحظه دورش کنم و خودمم دور بشم. اون حتی نمیدونه کلکسیونی از گالریم متلعق به اونه. هنوزم دارمش. امیدوارم یه بار این اتفاق بیفته، البته با رضایت هر دو طرف و نه زور و اجبار. چون در زمانه ای هر دو زندگی کردیم که اجبار و تحمیل بر انتخاب و حق برتری داشته. آلترناتیو دیگه ای یعنی نداشتیم. ولی یه چیزی رو میدونم. یه روز و در یه زمان این اتفاق میفته و هر دو راضی میشیم، همونطور که دفعه قبلی هم برنامه ریزی دقیقی براش نشده بود. مطمئنم. حسم بهش تا ابد بی همتاست و تکرار نشدنی… .
نوشته: قلی تک
17 پاسخ به “همنشینی با خاله”
کیر توو داستانت
دقیقا منم هی رفتم جلو بینم چی میشه اما با نفر اول بیشتر موافقم، کی تو داستانت
اگه بهش نظر داری که واویلا ! چون خالته ، اما اگه فقط یه بغل کردن و ایناس خیلی سخت نیست. یه روز که واقعا حالت گرفتهس (تو این زندگی و وضعیتی که داریم شک نکن از این روزها زیاده!) برو خونهش . اول زنگ بزن بگو تنهایی؟ بعد برو اونجا و هرچی پرسید چته؟ با یه حالت غمگینی بگو چیزی نیست! بعد کمکم صحبت کن (نه در مورد علاقهی خودت به اون !! راجع به زندگی و مشکلات و …) بعدش بگو زنها فکر میکنن مرد نباید گریه کنه! مرد یه کسی رو نمیخواد که پشتش باشه و …بعد بگو میشه بغلم کنی؟!
شاشیدم تو کصتانت
باشه
کیر تو طرز نوشتنت انگار میخواد نامه به وزارت امورخارجه بده
چقد داستانا روز ب روز کیری تر میشن حتی طرزنوشتنا حال آدمو بهم میزنه
عالی بود واقعا درکت میکنم
تو باید بجای گرفتن قلم و خودکار تشریف ببرید کیر امانوئل مکرون را ساک بزنی
چاقال برو به دادنت برسه تو رو چه به کردن مفعوالدوله خواجه
آقا من شرمنده ام شاید چیزی که میگم غیر ممکن باشه و یا شاید به نظر برسه که حرفم بچه گانه است اما خداوکیلی فکر میکنم باید نظارتی در خصوص انتشار داستان توی این سایت وجود داشته باشه که هر مزخرفی مانند متن فوق بعنوان داستان منتشر نشه
اخه لاشی تراژیک چیه بدرد نخور ازخاورمیانه حرف میزنی کیرمتولنگ ننه ات
ریدم تو این همنشینت جس مغز جقی
مردشور نگارشتو ببرن
علتش تایید بودن من در بررسی دختر بود ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!!عجب نکته ظریفی رو اشاره کردیآخه بی سواد جقی الدنگ ،مگه کسی مجبورت کرده بیایی اینجا فحش بخوری
داداش این اثر و داستان واسه جو اینجا یکمی سنگین بود اینجا همه دنبال توصیف صحنه های سکس و کردن و تقه زدن هستن و داستان شما تنها تو یه لب خلاصه میشد که بعد از سالها هنوز عوارضش باهاته از من میشنوی ولی کلا این موضوع را فراموش کن انگار هیچوقت اتفاق نیفتاده اینطوری هم به نفع خودته هم خالهات
مرتیکه مریض