سلام به همه بکن تو ها اسمم آرش و 25 سالمه داستان از این قراره که داداشم محسن زنش سعیده رو طلاق داد علتشو نفهمیدم هر بار یه چیزی می گفت اما خب سعیده هم مهریه اش تمام و کمال گرفت که یه خونه توی شهر خودشون بود اما من عاشق سعیده بودم خودشم میدونست واسه همین بعد از طلاق خیلی بهش اصرار کردم که بیاد زنم بشه اما قبول نمی کرد می گفت من ازت ده سال بزرگترم با اصرار زیاد من گفت واااای آرش بیا بهت بدم ولم کن گفتم من می خوام ماله من بشی گفت نمی خوام تو رو می بینم یاد اون داداشه عوضی دیوست میفتم گفتم به خدا من اصلا شبیه اون نیستم من آرشم اون محسن گفت هر دوتاتون ذاتتون بده هر دوتون نامردید گفتم از من چه نامردی دیدی؟ گفت همین که سیریش شدی بیا بکن برو ما به درد هم نمی خوریم من میدونم تو دنبال چیه منی آقا من هر چی بخوای بهت میدم اما بعدش برو مگر نمیگی شبیه اون داداشت نیستی مردونگی کن بعدش برو آرش گفتم باشه میرم اما سه بار بعد سه بار میرم گفت باشه قول بده قول دادم و گفت نرفتی آبروریزی سرت درمیارم که رسوای فک و فامیل بشی گفتم باشه گفت اولیش دوست دارم امشب باشه گفتم باشه گفت آرش جان شب منتظرتم و تلفن قطع کرد باورم نمیشد سعیده قراره بهم بده همیشه به محسن حسادت می کردم عجب چیزی رو می کرد من بودم چنین زن خوشگل و خوش هیکل گندمی رو طلاق نمیدادم شب رفتم خونه اش در که باز کرد پریدم توی بغلش در بستم و شروع کردم ازش لب گرفتن با دستام سینه هاش فشار میدادم دست راستم گرفت برد زیر دامنش گذاشت روی کوسش شورت نپوشیده بود ازش لب می گرفتم و کوسشو میمالیدم بعد از لباش رفتم سراغ خوردن سینه هاش گفت اصل کاری همونه که دستت اونجاست اونو باید بخوری ازش لب گرفتم گفتم اونم می خورم نشستم دامنشو داد بالا کوس خوشگل برجسته شدش با لبه های قهوه ای جلوم بود گفت چیکار میکنی ؟بخورش دیگه افتادم به جون کوسش حالا بخور و کی نخور گفت خیلی خوشم اومد کوس خوب می خوری پس بخورش تا ارضا بشم کوسش انقدر خوردم که ارضا شد گفت بریم روی مبل بشین تا من برات بخورم لباسام درآوردم لخت شدم سعیده شروع کرد خوردن کیرم خیلی حال میداد بهم واسه همین زود آبم اومد و ریختم روی سینه هاش با دستمال کاغذی آبهام پاک کرد گفت بهت حال داد ؟گفتم آره گفت برو دیگه گفتم نه هنوز که توی کوست نکردم گفت آخ جون پس بیا بکن توش چرا معطلی؟ خوابید روی زمین پاهاشو باز کرده بود گفت بیا مگر دنبال همین نبودی ؟ خوب نگاش کن خیلی کوس خوشگلی بود کیرمو بهش میمالیدم خیلی نرم بود گفت منو دیونه نکن آرش بکن توش اما نمی کردم توش کیرمو گرفت گفت عوضی بکنش توش کردم داخل کوسش گفت آییییییییییی آرش آرش آرش گفتم بکشم بیرون؟گفت نه نه گفتم پس چته گفت حال اومدم عجب کیری داری کوسمو باز کردی به خواست سعیده یکم نگه داشتم توی کوسش بعدش گفت آرش بکوب توش که جر بخوره گفتم چشم ماه قشنگم توی کوسش تلمبه میزدم و قربون صدقش میرفتم گفت تندتر بزن من دارم میام تا با هم بیایم تندتر تلمبه زدم هم اون ارضا شد هم آب من اومد ریختم توی کوسش گفت بلند نشو بخواب روم خوابیدم روش گفت راست میگفتی شبیه اون داداش عوضیت نیستی گفتم چرا طلاقت داد ؟ گفت مردک دیوث می گفت بیا با دوستم دوتایی بکنیمت گفتم کدوم دوستش ؟گفت حمید گفتم میدونی چرا ؟ زن حمید معصومه دختر عمومه و محسن از زمان دختریش باهاش رابطه داشت تا الان حتی بعد ازدواجش با حمید خودم براشون خونه خالی جور می کردم اما خب بعد ازدواج با تو گفت معصومه رو ول میکنه اما انگار طعم سکس با معصومه بیشتر از طعم سکس با تو رو دوست داشته گفت من با اینکه با معصومه باشه مشکلی نداشتم اما دوست نداشتم با حمید رابطه ای داشته باشم گفتم خوب کردی از الان فقط با من باش باشه سعیده جان ؟گفت باشه قبوله بوسیدمش و رفتیم شام خوردیم خوابیدیم بعد از اون شب هفته ای دو شب میرفتم خونشون می کردمش و ماجرای سه بار و بعدش باید بری هم فراموش شد شش ماه فقط عشق و حال بود و بس که یهو خواهرش سحر با مامان باباش دعواش شد اومد خونه سعیده اونم از شوهرش طلاق گرفته بود و می خواست خودش واسه همه چیز خودش تصمیم بگیره اما خب باباش دیکتاتور و بد اخلاق بود اونم ولشون کرده بود اومده بود خونه سعیده همه چیز کوفتمون شد من دیگه نمی تونستم برم خونشون جایی هم نداشتیم سکس کنیم چندین بار توی ماشین فقط برام خورد که آبم بیاد سحر از سعیده دختر خوب تری بود خیلی آروم بود اما وقتی عصبی میشد کنترلش سخت میشد برای خودش زود کار پیدا کرد چون پرستاری خونده بود توی یه درمانگاه استخدام شد به پیشنهاد سعیده عمل کردم که گفت تو بیا با سحر دوست شو سحر بگیر تا بتونی بیای توی خونمون بعدش بازم ما می تونیم به سکس هامون ادامه بدیم با سحر آشنام کرد با سحر خیلی زود صمیمی شدم اولین سکسم با سحر توی سفر شمال بود توی ویلا که کوس و کون گشادی داشت گفتم این کار کیه ؟گفت کار شوهرمو دوستاش شوهرش و سه تا از دوستاش با این سکس می کردن اینم نمی تونسته 4 تا مرد ساپورت کنه طلاق گرفته اما بدجور گشاد بود بهش میومد کار بیش از 4 تا مرد باشه به سعیده گفتم نه من تپ رو عقد میکنم با سحر هم سکس میکنم که قبول کرد آخرش به آرزوم رسیدم و سعیده رو عقد کردم اما هفته ای یه بار هر زمان که سحر می خواست باهاش سکس میکردم اما اون روز سعیده میرفت خونه مامانش تا کار من و سحر تمام بشه بعد میومد الان یه دختر دارم اسمشو گذاشتم نگار که 9 ماهشه و همچنان با سحر هم همون هفته ای یکی دوبار سکس دارم از وقتی هم دخترم به دنیا اومده سعیده دنبال شوهر پیدا کردن برای سحره میگه از الان دوست دارم فقط ماله من باشی .
نوشته: آرش
9 پاسخ به “هر کس باید جفت خودشو پیدا کنه”
داستان نبود کستان بود
کاربر گرامیواقعا مجبور نیستی این همه زحمت بکشی و تایپ بکنی تا یه داستان تخیلی رو سر هم بکنی
خیلی بد بود
کس تلاوت کردی و کون تفت دادی
سحر شوهر میخواد من هستم
این داستان که تکراری بود
چرندیات حاصل ریختن کود شیمیایی در مغز نویسنده
یعتی به این راحتی زن طلاق داده داداش تو گرفتی خانواده تون والدین تو هیج عکس العملی نشون ندادند و خیلی راحت پذیرفتن . خوندن ابن داستان خودش سخته چه رسد بخوای باورش کنی .
من که داستان تو نخوندم اومدم نظرات نگاه انداختم همه گفتن کص گفتی آخه بیکارین میاین کصشعر مینویسین مغز تونو من گاییدم