میسترس ۲۰ ساله

این یک داستان خیالیست و با تم میسترس، برده، سگ. هرگونه تشابه اسمی و مکانی اتفاقیست.

حالا با کیمیا تو آسانسور هتل بودم. کیمیا یه دختر شاد و شیطون تو اوایل بیست سالگی. موهای بلند شو باز گذاشته بود. یه بلوز لیمویی با یه دامن قرمز تا سر زانو. یک جفت نیم چکمه پاشنه دار قهوه ای هم پاش بود.
منم با موهای جو گندمی تو دهه 50. کت شلوار سورمه ای با یه پیرهن آبی کمرنگ و کراوات زرشکی.
کس دیگه ای تو آسانسور نبود. همه چیز عادی بود بجز یک چیز: من چهار دست و پا رو زمین کنار کیمیا بودم و داشتم چکمه ش رو لیس میزدم. سر قلاده م هم دست کیمیا بود. از بالا بهم نگاه میکرد و لبخند گوشه لبش بود: آفرین هاپویی!
آسانسور طبقه پنجم ایستاد. در باز شد. یه خانم و آقای جوون منتظر آسانسور بودن. با دیدن اون صحنه خشکشون زد. کیمیا بدون توجه به اونها از آسانسور بیرون رفت و منو دنبال خودش کشید. داشتم از خجالت آب میشدم. دو تا در اونطرفتر اتاقمون بود. کیمیا دم اتاق ایستاد و بدون هیچ عجله ای در رو باز کرد و وارد شدیم. اون دو نفر همچنان ایستاده بودن و رفتن ما رو تماشا میکردن.
کیمیا در حالی که می خندید گفت: دیدی چطوری تماشا میکردن؟ خیلی بانمک بود. انگار باورشون نمیشد. من که خیلی کیف کردم. تو چطور هاپویی؟
من قرار نبود حرف بزنم برای همین هم با لیسیدن کفشاش حرفشو تایید کردم.
جلوتر رفتیم و سر قلاده م رو به دستگیره کشوی میز توالت بست.
کیمیا: خوب، حالا میخوام لباس عوض کنم. حواست باشه هیزی نکنی.
به آرومی پارس کردم و سرم رو پایین انداختم.
همه لباساشو در آورد و جلوی من رو زمین انداخت تا بفهمم که کاملا برهنه شده. ولی خوب من سرمو بالا نمیکردم. تربیت شده بودم.
کیمیا یک کمی آرایش کرد و لباس پوشید: حالا میتونی نگاه کنی.
سرم رو بالا گرفتم. یه نیم تاپ سفید پوشیده بود که تا یک کمی پایینتر از قهوه ای سینه ش میومد. اگه دستشو میبرد بالا شاید نوک ممه ش می افتاد بیرون. با یه دامن زرشکی تا زیر باسن. بدون شورت. عالی بود. وسوسه انگیز. از دیدنش سیر نمیشدم. از اون پایین زیر سینه هاشو دید میزدم. اگه پاهاشو تکون میداد شاید میتونستم چاک کسش رو هم ببینم. دهنم کمی باز مونده بود و آب ازش راه افتاده بود.
کیمیا: چی شد؟ خوشت اومده.
به نشانه تایید پارس کردم . نوک پاشو بوسیدم.
کیمیا با لبخند: وقتی اینطوری حریص از اون پایین تماشا میکنی خیلی مسخره میشی.
بند قلاده م رو باز کرد: لباساتو دربیار.
لباسامو درآوردم و برهنه جلوش وایسادم. کیمیا گوشم رو گرفت و کشید پایین: کسی بهت گفت واستی؟
نشستم و شروع کردم به لیس زدن پاهای ناز و قشنگش.
کیمیا رفت روی یه صندلی نشست و منم دنبالش رفتم. جلوش نشستم و سرمو گذاشتم رو پاهاش. تو چشمام خیره شد و سرم رو نوازش کرد.
کیمیا: خوشت میاد تنبیه بشی، نه؟
به نشانه تایید به آرومی پارس کردم و دستشو لیسیدم.
کیمیا لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: ولی من اصلا دوست ندارم که اذیتت کنم. فقط چون تو خیلی دوست داری. پاشو وایسا.
خیلی ذوق کردم. واستادم. کیمیا انگشتای دست چپش رو دور تخمام حلقه کرد و کشیدشون جلو و بعد شروع کرد با کف انگشتای دست راستش آروم ضربه زدن. یواش یواش ضربه ها محکم تر شد. درد داشت. دردش شدید و شدیدتر میشد. هر چی بیشتر به خودم میپیچیدم لبخندش بزرگتر میشد تا به قهقهه رسید. نمیدونم چند ضربه شد. 10 تا، 20 تا، 30 تا یا شایدم خیلی بیشتر. دیگه طاقتم طاق شده بود. مچ دستمو محکم از پشت گرفته بودم که ناخودآگاه دستام از پشت جلو نیاد که مزاحم خانم بشه. بالاخره ولم کرد. روی زمین ولو شدم. بیضه هامو گرفته بودم و آروم زوزه میکشیدم. به زحمت خودمو کشیدم جلو و پاهای خانم رو بوسیدم.
کیمیا خیلی ذوق کرده بود با خنده گفت: واقعا خیلی خری. دارم میزنمت و تو اون وقت پاهامو میبوسی؟ واسه تشکر؟ احمق.
واسش پارس کردم. ممنون بودم از لطف و توجهش.
کیمیا همونطوری که می خندید گفت: دوتا آروم زدم رو گیلاسات اینطوری ولو شدی؟ خاک بر سرت. به تو هم میگن مرد؟ حتی یه سگ نرم طاقتش خیلی بیشتره. خیلی بی خاصیتی.
درد تو تخمام پیچیده بود و تا زیر شکمم ادامه داشت. پاهاشو لیسیدم.
کیمیا: بسه دیگه خودتو لوس نکن. برو کمربندت رو بیار.
به زحمت به طرف شلوارم رفتم. کمربندش رو درآوردم و به دندون گرفتم. برای کیمیا بردمش. کیمیا کمربند رو گرفت: حاضر شو.
به حالت سجده قمبل کردم. هنوز درست جابجا نشده بودم که اولین ضربه رو باسنم فرود اومد. محکم و بی محابا. کیمیا با تمام قدرت میزد. باسنم سرخ سرخ شده بود. 30 تا زد و کمربند رو پرت کرد یه گوشه. برگشتم و براش پارس کردم و پاشو لیسیدم.
کیمیا با رضایت گفت: آفرین هاپویی.
باسنم حسابی می سوخت. نمیدونستم الان باید از این سوزش گریه کنم یا از درد تخمام. ولی حتما کیمیا ریلکس شده بوده. حتما قد استرس چند روز رو تخیله کرده بود.
کیمیا پشتش رو به من کرد. لباسش رو درآورد و خودش رو دمر پرت کرد رو تخت: بیا ماساژم بده.
پایین تخت ایستادم و به بدن متناسب و برهنه کیمیا خیره شدم. حالا نوبت من بود. میتونستم لمسش کنم، از بالا تا پایین. دختری زیبا و کمرباریک. عاشقش بودم. آروم روی تخت رفتم. با دستام کنار باسنش رو گرفتم، صورتمو روش کشیدم و لیسیدمش. مدت کوتاهی روی ابرها بودم که با صدای کیمیا به خودم اومدم: هوی! پیرمرد! گفتم ماساژ!
با ماساژ شانه ها و دستهایش شروع کردم. ماساژ که نه، بیشتر دستمالی. بعد هم پشتش و پهلوهاش. آروم دستم رو به کنار سینه هاش رسوندم و نوازش کردم. صدا زد: باز که پر رو شدی!
ادامه دادم. ماساژ و دستمالی باسنش و سپس کشاله ران. دستام رو جوری حرکت میدادم که به کسش کشیده بشه. صدا زد: تو مثه اینکه آدم نمیشی!
ماساژ رو ادامه دادم. پایینتر. پشت ساق. کف پا. انگشتان.
کیمیا: بسه دیگه. چراغو خاموش کن.
من که رفتم چراغهارو خاموش کنم، کیمیا هم رفت زیر پتو. برگشتم و رفتم روی تخت. آروم خزیدم زیر پتو. از پشت بغلش کردم. یه دستم مثل بالش زیر سرش بود. دست دیگرم رو دور بدنش حلقه کردم و رسوندم به نوک پستوناش. آروم نوازشون میکردم. کیر سیخ شده ام رو گذاشته بودم لای چاک باسنش.
کیمیا: باز که اون بیلبیلک رو سیخ کردی. باید ببرمش بندازم دور.
سرمو گذاشتم روی سرش. لاله گوشش رو بوسیدم و در گوشش نجوا کردم: مال خودته. اختیارشو داری.
کیمیا: پس چی خیال کردی؟
سرش رو به طرفم برگردوند. تو چشماش نگاه کردم. لبامو گذاشتم روی لباش و محکم و خیس یه بوسه عمیق کردم.
سرمو بردم عقب و دوباره تو چشماش نگاه کردم: کیمیا؟
کیمیا: جانم؟
من: کیمیا؟
کیمیا: جان دلم؟
من: منو چندتا دوس داری؟
کیمیا هوو می کشید و گفت: شیش تا!
من: فقظ؟
کیمیا: پس چی؟ نکنه هزارتا میخوای؟
من با التماس به نشانه تایید سر تکون داد.
کیمیا: بذار فکر کنم!
بعد از کمی فکر و تامل گفت: 999 تا.
ذوق کردم: جووووووون
محکم تو بغلم فشارش دادم. لبامو چسبوندم به لباش واسه یه بوسه عمیق و طولانی. یک کمی که گذشت پسم زد: خفه م کردی دیوونه!
روشو برگردوند و چشماشو بست: خوب، بسه دیگه. مزاحم نشو. میخوام بخوابم.
یه پامو انداختم رو پاش. سینه ش رو نوازش کردم. موهاشو بوسیدم و گفتم: میخوامت.
کیمیا: میدونم.
من: خیلی میخوامت.
کیمیا: اونم میدونم.
من: تا صبح تو بغلمی.
لاله گوشش رو بوسیدم. سرم رو از عقب گذاشتم رو موهاش و از رایحه دل انگیزش لذت بردم. کیمیا رو همونطوری تو بغلم داشتم. حتما خیلی زود خوابش میبرد. ولی نمیدونستم که با این لعبتی که تو بغلمه، آیا منم خوابم خواهد برد یا نه!

نوشته: tooleh_sag

بازدید 16,334

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “میسترس ۲۰ ساله”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید