اسم من مهشید این داستان برای 15سالگیم هستش و الان 30 سالمه داییم اون موقع 25سالش بود و تازه ازدواج کرده بود
داییم و زندایی هروقت میومدن خونه ما تو اتاق من میخوابیدند یه شب داییم و زنداییم تو اتاقم خواب بودن ساعت 6 صبح هنوز هوا کامل روشن نشده بود که زن داییم مامانمو بیدار کرد که ببرتش بیمارستان آزمایش بدن
اونا رفتن بابامم تو اتاق خودشون خواب بود یهو داییم اومد رو تخت و شروع کرد منو بغل کردن و مالیدن منم اونموقع ها هیچی بلد نبودم آگاهی کامل نداشتم ترسیده بودم صدام در نمیومد به پهلو خوابیده بودم و پشتم بهش بود یهو یکم شلوارمو کشید پایین و کیرشو گذاشت لای پام و شروع کرد جلو عقب کنه خشک بود یهو دیدم دستشو توف زده و مالید سر کیرش دوباره شروع کرد جلو عقب کردن منم خیلی میترسیدم چیزی بگم میدونست که بیدارم کلی جلو عقب کرد آبش اومد ریخت لای پام و رفت دستشویی منم رفتم حموم و دستشوییمون اینجوری بود که وارد یه فضا میشدی که روشویی اونجا بود سمت چپ دستشویی و راست حموم بود رفتم تو حموم شورتمو عوض کردم خودمو شستم اومد شروع کرد دستاشو شستن گفتم اگر حامله بشم چی
گفت نترس نمیشی
گذشت تا اینکه روش بیشتر باز شد هربار میومد خونمون میدید من تنهام مجبورم میکرد ساک بزنم من بلد نبودم اول ساک بزنم خودش بهم میگفت لبات اینجوری بگیر که دندونت نخوره بهش بعد لیس بزنو فلان خلاصه یا مجبورم میکرد ساک بزنم یا سعی میکرد منو از کون بکنه که من اینقدر مقاومت میکردم چون واقعا درد داشت ک همون لاپایی میکرد تا چند سال همینجوری گذشت و هر دو سه ماه یبار میدیدمش و همین داستانا میشد بعد دیگه بچه دار شدن یه روز بچشو آورد خونمون که با خواهر کوچیکم بازی کنن اینا مشغول بازی بودن داییم رفت طبقه پایین تو پارکینگ خونه ما کلا 1 طبقه بود که پایین پارکینگ و انباری بود بالاهم خودمون یهو صدام کرد گفت مهشید بیا انبردست پیدا نمیکنم بده بهم
تا رفتم پایین پشت در وایساده بود دستامو گرفت و خورد پشت سرم بعد با یه دست دستامو گرفت با یه دستم دهنمو و منو خم کرد رو موتور بابام واقعا کیرش خیلی کلفت و بزرگ بود دستامو ول کرد شلوارو شورتمو کشید پایین و همینجوری که دولا بودم رو موتور کیرشو توف زد و گذاشت دم سوراخ کونم و یهو تا ته فرو کرد از درد دستشو گاز گرفتم اما اهمیت نداد و تند تند شروع کرد به تلمبه زدن واقعا درد داشتم و اشک میریختم آبشو خالی کرد تو سوراخ کونم و کشید بیرون چرخیدم سمتش گفتم خیلی کثافتی خندید و گفت حال داد؟ گفتم برو گمشو از درد نمیتونستم راه برم رفتم دستشویی و زور زدم آبش خالی شه
اینقد سوراخ کونم میسوخت تا چند روز نمیتونستم درست بشینم بعد از اون دیگه سعی کردم باهاش تنها نشم و نذاشتم دیگه بهم دست بزنه دیگه بزرگ شده بودم و عقلمم بیشتر میرسید و این شد آخرین باری ک تونست باهام کاری کنه
نوشته: مهشید
5 پاسخ به “مهشید و دایی حشری”
آخرشو ریدی. بدون مقدمه تا ته کرد توش😂😂😂 تو هم خونریزی نکردی
چرت و پرت بدون مقدمه اومد گذاشت لای پات حتما کرم ریختی یا قبلش نخ دادی که جرات کرده بیاد سراغت
این الان کجاش تجاوز بود باخواست خودت بهش کون می دادی می تونستی به پدر ومادرت بگی دخلش روبیارن به غیر از این چجوری می ترسیدی حامله بشی وقتی از کص نمی کرد؟
خودت کونی بودی ، خوب دایی کون سفید و تنگت نزنه کی بزنه. نوش جونش باید خایه هاشو هم تو میکرد
واقعا خار همچین دایی رو باید گایید