با سلام مجدد. همونطوری که در داستان قبل گفتم، تصمیم گرفتم اینبار که با خانمم رفتیم بازار، دوباره توی مترو ازش فاصله بگیرم ولی طوری باشه که بتونم حرکات و حالش رو ببینم. ببینم چطوره و بین چند تا مرد چه حس و حالی داره. اینجوری شد که شب پنجشنبه بعد از کلی مالیدن و حشری کردنش، در حالی که لب میگرفتیم و کوسش رو میمالیدم و آماده ی سکس بود، گفتم ملیکا فردا حال داری بریم بازار؟ میخوام واسه خودم شلوار بگیرم و یه چرخی هم بزنیم. اگه تو هم چیزی لازم داری بگیر.
با همون حال که با مالیدن کوسش آه میکشید گفت آره عشقم، بریم.
-پس زودتر حالمون رو کنیم و بخوابیم که صبح سرحال باشیم.
-آره عشقم، زودتر بکن که حالم خرابه.
رفتم لای پاهاش و کوس لیسی رو شروع کردم. کوسش خیلی خیس شده بود و بدجور داغ و حشری شده بود. واسه همین زودتر از همیشه ارضا شد. بلند شدم و کیر شقم رو بدون معطلی کردم توی کوس تنگ و آبدارش و تلمبه زدن رو شروع کردم. خوابیدم روش و لب و گردنش رو میخوردم و همچنان توی کوسش تلمبه میزدم. آه و ناله کنان قربون صدقهم میرفت و میگفت قربونت برم عشقم، تندش کن امید جونم، آههههه… وااایییییییی… بلند شو داگی بشم…
حالت گرفت و دوباره کردم توی کوسش. تلمبه میزدم و کونش رو میمالیدم و تکون میدادم. با ضربه هام کون تپل و قلمبه ش میلرزید و موج میخورد. از دیدنش کیف میکردم و با کوس تنگش حال میکردم. اینقدر گاییدمش تا ارضا شد و سینهش رو گذاشت روی تخت. چند تا دیگه زدم که گفت امید کونمو بکن. بکن توش که خیلی هوس کیر کرده.
از خدا خواسته سرمو کردم لای کونش و شروع کردم خوردن و لیس زدن تا سوراخ کونش با زبونم شل و باز شد. کیرمو توف زدم و توی همون حالتی که گرفته بود کردم توی کونش. مثل همیشه اول آروم تلمبه میزدم و یواش یواش سرعت رو زیاد کردم. دیگه داشتم شالاپ شولوپ میکوبیدم توی کونش. حسابی گاییدمش و غرق لذت بودم. واقعا هیچ وقت از گاییدن این کون فوق العاده سیر نمیشم و همیشه واسم بهترین لذت دنیاست. بالاخره آبم اومد و با چند تا فشار خالی کردم توی کونش و هلش دادم با هم دراز کشیدیم و بدون اینکه کیرم از کونش بیرون بیاد خوابیدم روش. یه کم که حالمون جا اومد بوسش کردم و خواستم از روش برم کنار و بخوابیم که گفت تکون نخور، همینجا بخواب.
-اذیت میشی ها.
-نه، فعلا بخواب که خوشم میاد زیرت باشم.
چند تا بوسش کردم که چشمهاش رو بست. نمیدونم چقدر وقت گذشت و هنوز روش خوابیده بودم که خوابم گرفت. کیرم خوابیده بود و از سوراخ کونش اومده بود بیرون و لای کون نرم و گرم و قلمبهش بود. آروم رفتم کنار و چرخوندمش به پهلو. از پشت بغلش کردم و دوباره کیرمو گذاشتم لای کونش خوابیدیم. صبح که بیدار شدیم اول رفتیم دوش گرفتیم و بعد صبحانه خوردیم. داشتیم حاضر می شدیم بریم بازار که ملیکا بازم همون سویشرت کرمی رنگ براقش رو پوشید با شلوار ستش رو. ولی زیرش شورت نپوشید و گفتم بدون شورت میخوای بیای؟
با لبخند گفت آره، میخوام کوس و کونم هوا بخوره… راه افتادیم و وقتی جلوم راه میرفت دیدم به خاطر شورت نپوشیدن، لرزش کونش بیشتر شده. تازه شلوارش رو هم کمی کشیده بود بالا و قسمت پایینش رفته بود لای کونش. منی که بیشتر از دو سال بود داشتم میکردمش با دیدنش حشری شدم وای به حال مردهای غریبه.
رفتیم مترو و اولش مثل هفته ی قبل، داخل واگن چندان شلوغ نبود ولی چند تا ایستگاه که گذشت یواش یواش شلوغ شد. دوتا پسر پشت سرمون بودن که دیگه کامل چسبیدن پشت ما. ملیکا یه دستش به گردن من بود و با دست دیگه میله رو گرفته بود و با هم آروم حرف میزدیم. اون پسرها هم گاهی با هم حرف میزدن و گاهی هم ساکت بودن. اونی که پشت خانمم بود کامل چسبیده بود بهش و از گوشه ی چشم زیر نظر داشتمش. ایستگاه توپخونه دیگه خیلی شلوغ شد. پسره که پشت ملیکا بود به من گفت من از این ایستگاه بدم میاد، همیشه شلوغه. نه داداش؟ گفتم ما دیگه عادت کردیم، چاره ای نیست. موقع پیاده شدن پشت سر ما اومدن و مثل اون پسری که هفته ی قبل دنبال ما افتاده بود، اون دوتا هم دنبال ما بودن و توی هر فرصتی می چسبیدن پشت خانمم. یه جایی شلوار خریدم و رفتیم داخل بازار کویتی ها. توی اون راهروهای باریک هر جایی که می ایستادیم، اون دوتا پسره یا افراد دیگه ای رد میشدن و خودشون رو میمالیدن یا میچسبوندن به کون خانمم. جلوی یه لوازم آرایشی ایستاده بودیم و هر دو آرنج هامون رو گذاشته بودیم روی پیشخون حجره. در حال حرف زدن با فروشنده و دیدن اجناسش بودیم که توی اون حالتی که ملیکا قرار گرفته بود و خم شده بود روی پیشخون، کون قلمبه ش قلمبه تر شده بود. اون دوتا پسره و مردهای دیگه رد میشدن و کیرشون رو میمالیدن به کونش یا بعضی ها یه کمی هم توقف میکردن و بیشتر به کونش میچسبیدن. هر کی میمالید و میدید واکنشی نشون نمیده دوباره برمیگشت و یه بار دیگه کارشو تکرار میکرد. مخصوصا وقتی اون کون نرم و گرد و قلمبه رو حس میکردن دیگه نمیتونستن به این راحتی ازش بگذرن. تا اینکه اون دوتا پسره اومدن و دیگه همونجا موندن. یکیشون پشت خانمم چسبید و یکیشون کنارش ایستاد. چند تا قیمت پرسیدن و باهم حرف میزدن تا اینکه اون پسری که پشت خانمم بود اومد کنار من و اون یکی رفت پشت ملیکا. پسره آروم به من گفت شما قبلا هم از اینجا خرید کردید؟ جنسهاش خوبه؟
-از این یکی نه، ولی از اونای دیگه خرید کردیم و بد نیستن.
-راستش من و دوستم میخوایم واسه دوست دخترهامون هدیه بخریم. فکر کردیم لوازم آرایشی بگیریم. شما که تجربه دارید و خانمت هم هست، میشه یه راهنمایی و کمک کنید که چی خوبه بخریم؟
-آره، صبر کن بهش بگم.
چرخیدم به ملیکا گفتم که اینا میخوان هدیه بخرن که دیدم اون پسره داره با خانمم حرف میزنه و ملیکا گفت آره، ایشون گفت، مشکلی نیست، حالا چقدر میخواید هزینه کنید؟ جنس خوب میخواید یا معمولی؟
پسره که پشتش بود گفت خوب باشه، پولش مهم نیست.
-باشه فهمیدم.
-شما خانمی و بالاخره بهتر از ما میدونی خانمها از چی خوششون میاد. یه چیز خوب انتخاب کن.
خانمم و پسره مشغول دیدن و صحبت کردن شدن و پسره که چسبیده بود پشتش از همون پشت جنسها رو نشون میداد و میگفت این چطوره و این حرفها. اون یکی هم با من مشغول حرف زدن شد و گفت خوش به حالت که ازدواج کردی و راحت شدی. این دوست دخترهای ما که دهنمون رو سرویس کردن. خندیدیم و ادامه داد گفت جون داداش تا واسشون چیزی نخریم راه نمیدن… باور کن.
داشتیم می خندیدیم که به خانمم گفت میخوای بریم جلوتر هم جنسهاشون رو ببینیم؟
ملیکا: آره بریم، چرا که نه.
ملیکا افتاد جلو و پسره پشتش. من و اون یکی هم پشت اونا حرف میزدیم و میرفتیم. چند تا حجره رو یکی یکی رفتیم و هر دفعه یکیشون پشت خانمم بود و اون یکی با من حرف میزد و بیشتر در حال بگو بخند بودیم و از دوست دخترهاشون و چیزهای دیگه حرف میزدن. سعی میکرد با من گرم بگیرن که دوست بشیم و از طرفی حواسم پرت بشه و اون یکی از فرصت استفاده کنه و با کون خانمم حال کنه. ملیکا که یه شلوار نازک بدون شورت پوشیده بود، میدونستم توی این وضعیت چسبیدن به کون تپل و گرد و قلمبه ی نرمش چه حالی میده. جالب اینجا بود که ملیکا هم خیلی عادی رفتار میکرد و اصلا انگار نه انگار که میچسبن به کونش.
یه جا پسری که با من حرف میزد و اسمش نیما بود، بین من و خانمم قرار گرفته بود و گفت ماشالله خانمت خوش سلیقه ست ها. خیلی با وسواس انتخاب میکنه و چیزهای خوبی پیشنهاد میده. اون یکی که اسمش مهرشاد بود و خوشتیپ تر از نیما بود، پشت خانمم بود و انگار که به جای من اون شوهرش باشه و کامل پشت خانمم چسبیده بود و با هم درباره ی جنسها حرف میزدن. نیما چرخید سمت خانمم و گفت ملیکا خانم حالا اجباری هم نیست که حتما لوازم آرایش بگیریم. بریم لباس یا چیزهای تزئینی ببینیم؟
-باشه، هر جور دوست دارید. پس صبر کنید من خریدم رو بکنم بعد بریم.
مهرشاد اومد کنار من و نیما رفت پشت خانمم. مهرشاد گفت پس تا خانمت خرید میکنه میای بریم اون طرف لباس ببینیم؟ با این خوشتیپیت معلومه با سلیقه ای، بریم یه لباس توپ واسه من انتخاب کن.
-ای بابا تو که خودت خوشتیپی… باشه بریم.… ملیکا خرید کردی بیا سمت این راهرو که میره بازار لباس فروشها. پشت همین دیوار میشه.
-باشه عزیزم.
نیما: شما برید، من پیشش هستم تا خریدش تموم بشه.…
با مهرشاد رفتیم و چند تا حجره رو نگاه کردیم و چند تا لباس براش انتخاب کردم و گفتم به سن و سال شما میخوره.
آخه حدود ۲۴- ۲۵ سالشون میشد. حدود یه ربعی کارمون طول کشید و بعدش گفت ایول لباسهای خوبیه، صبر کن برم نیما رو هم بفرستم بیاد واسه اونم انتخاب کن تا خانمت خریدش تموم بشه و بیایم با هم این لباسها رو بخریم… رفت و منم سرگرم لباس دیدن بودم که تقریبا پنج شیش دقیقه بعد نیما اومد و با اونم مشغول انتخاب شدیم. پونزده بیست دقیقه بعدش مهرشاد و خانمم اومدن اون قسمت که ما بودیم و گفت هم واسه خودم خرید کردم هم واسه اینا. مهرشاد گفت این لباسها رو هم بگیریم بریم. گفتم پس دیگه با اجازه ما بریم سمت مترو.
مهرشاد: ما هم میایم مترو، حالا که رفیق شدیم صبر کنید باهم بریم. مهمون ما یه آبمیوه هم سر راه میخوریم. بابت زحمتی که کشیدید و وقتتون رو گرفتیم.
هر چی گفتیم نه نمیخواد، اسرار کردن و دیگه قبول کردیم. ملیکا هم واسه لباسشون نظر داد و خلاصه خرید کردن و رفتیم بیرون بازار. توی مسیر یکی یکی کنار خانمم یا پشتش حرکت میکردن و باهم حرف میزدن. یکیشونم با من حرف میزد و جلوی خانمم راه میرفتیم. خلاصه آبمیوه خوردیم و رفتیم داخل ایستگاه مترو. خیلی شلوغ بود و وقتی وارد واگن شدیم ملیکا رو انداختیم وسط و سینه به سینه ی خودم بود. یه دستش به شونه و دست دیگه ش به بازوم بود. مهرشاد پشتش چسبیده بود و نیما هم کنار رونش. چهارتایی حرف میزدیم و ایستگاه توپ خونه جا باز شد ولی یه عده ای دوباره سوار شدن. توی همین حین و جابجاییها، مهرشاد اومد کنار خانمم و نیما رفت پشتش. دو سه تا ایستگاه دیگه هم توی همین وضع بودیم که مهرشاد شماره ی منو گرفت و تک زد. گفت فردا با دوست دخترهاشون میخوان برن سینما و ما رو هم دعوت کردن باهاشون بریم…
وقتی ملیکا وسط ما سه تا بود و از سه طرف بهش چسبیده بودیم، چشمهاش مست و خمار شده بود و صورتش اون معصومیت زمان سکس رو گرفته بود. خوب میشناختمش و معلوم بود حالش خیلی خرابه و شهوتش حسابی زده بالا. این همه مدت از صبح تا الان یه سره کیر به کونش مالیده بودن و لاش گذاشته بودن و چسبیده بودن بهش. حق داشت حالش خراب بشه. بالاخره اونا خدافظی کردن و رفتن. ما هم ایستگاه خودمون پیاده شدیم رفتیم خونه. به محض اینکه رسیدیم خونه، ملیکا لخت شد و افتاد روی تخت منم افتادم کنارش. با تمام خستگی ای که داشتیم خودش بغلم کرد و شروع کردیم به لب گرفتن. گفت امید کیر میخوام، کونمو بکن. بدجور حشری ام و کونم به خارش افتاده… لبخند زدم و گفتم تو جون بخواه عشقم. دمرش کردم و رفتم سراغ کونش. حسابی مالیدمش و تمامش رو خوردم و مکیدم و گاز گاز میکردم. صورتمو میمالیدم بهش و شروع کردم به لیس زدن لای کونش و سوراخش. آه و نالهش بلند شد و کونش رو بالا پایین میکرد. التماس میکرد امید بکن منو… بکن توش عشقم… کیرتو بکن توش قربونت برم… امید جان من بکن دیگه…
کیرمو توف زدم و کردم لای کونش. با یه فشار رفت توی سوراخش و خوابیدم روش. دستهامو بردم زیرش و همزمان کوس و سینه ش رو میمالیدم و گوش و گردنش رو میخوردم. به پشت گردنش و وسط کتفش حساسه و با گاز گاز کردن و خوردنش آه میکشید و به خودش میپیچید. زیاد طول نکشید و در نصف تایم همیشگی ارضا شد، گفت بلند شو.… قمبول کرد و گفت بازم کونمو بکن. کردم توش و گفت بکوب امید، جرم بده عشقم…
توی لحن حرف زدن و خواهش کردنش شهوت موج میزد و خیلی حالش خراب بود. سینه ش رو گذاشت زمین و خودش با دستهاش لپهای کونش رو از هم باز کرد و گفت تا تهش بکن… جوووون چه حالی میده امید. ووووییییییییی دیوونم میکنی با این کیرت. وااییییییی امید بکوب جان من.…
نمیدونم چقدر طول کشید ولی عرقم رو درآورده بود. انقدر کونش رو کردم تا آبم اومد و فشار دادم توی کونش. دمر شد و خوابیدم روش. نفس نفس میزدم و بوسش کردم گفتم ملیکا امروز خیلی حشری شده بودی. باعث شد منم خیلی بیشتر حال کنم. واقعا خیلی چسبید. کونش رو زیرم بالا پایین و سفت و شل کرد و گفت به منم خیلی حال داد.
-ولی حیف نذاشتی کونتو بیشتر بخورم. کوس خوشکل و خوشمزه ت رو هم که نخوردم.
دستشو آورد کنار صورتمو ناز کرد و گفت قربون شوهر مهربونم برم. امشب هر کاری دوست داری بکن. هر چی دوست داری بگو برات انجام میدم.
میخوام بعد از اینکه حسابی کوست رو خوردم بعدش کونتو هم به دل سیر بخورم و سرمو بذارم روش بخوابم.
لبخند زد و گفت پس بعد از ناهار، این کار رو بکن و یه چرت روی متکات بزن. دوباره کونش رو شل و سفت و بالا پایین کرد گفت متکای گوشتی دوست داری؟
کیرمو بهش فشار دادم و گفتم این گوشت و دمبه و پنبه ست. عشق منه.
داشتیم می خندیدیم که گفت برم غذا رو گرم کنم بخوریم.
-منم برم یه دوش بگیرم سرحال بشم.
-آره برو تا منم غذا رو بذارم روی اجاق و بیام یه دوش سریع بگیرم…
موقع ناهار خوردن گفت بچه های خوب و مهربونی بودن ، نه؟
-آره، سریع پسر خاله شدن.
-حالا میخوای چیکار کنی؟ فردا میریم سینما؟
-با اونها؟
-آره دیگه، دعوت کردن. البته هرچی خودت بگی…
ادامه دارد…
یه عکس که خیلی شبیه اندام خانمم هست براتون میذارم. اگه دوست دارید در موردش نظر بدید.
با همون حال که با مالیدن کوسش آه میکشید گفت آره عشقم، بریم.
-پس زودتر حالمون رو کنیم و بخوابیم که صبح سرحال باشیم.
-آره عشقم، زودتر بکن که حالم خرابه.
رفتم لای پاهاش و کوس لیسی رو شروع کردم. کوسش خیلی خیس شده بود و بدجور داغ و حشری شده بود. واسه همین زودتر از همیشه ارضا شد. بلند شدم و کیر شقم رو بدون معطلی کردم توی کوس تنگ و آبدارش و تلمبه زدن رو شروع کردم. خوابیدم روش و لب و گردنش رو میخوردم و همچنان توی کوسش تلمبه میزدم. آه و ناله کنان قربون صدقهم میرفت و میگفت قربونت برم عشقم، تندش کن امید جونم، آههههه… وااایییییییی… بلند شو داگی بشم…
حالت گرفت و دوباره کردم توی کوسش. تلمبه میزدم و کونش رو میمالیدم و تکون میدادم. با ضربه هام کون تپل و قلمبه ش میلرزید و موج میخورد. از دیدنش کیف میکردم و با کوس تنگش حال میکردم. اینقدر گاییدمش تا ارضا شد و سینهش رو گذاشت روی تخت. چند تا دیگه زدم که گفت امید کونمو بکن. بکن توش که خیلی هوس کیر کرده.
از خدا خواسته سرمو کردم لای کونش و شروع کردم خوردن و لیس زدن تا سوراخ کونش با زبونم شل و باز شد. کیرمو توف زدم و توی همون حالتی که گرفته بود کردم توی کونش. مثل همیشه اول آروم تلمبه میزدم و یواش یواش سرعت رو زیاد کردم. دیگه داشتم شالاپ شولوپ میکوبیدم توی کونش. حسابی گاییدمش و غرق لذت بودم. واقعا هیچ وقت از گاییدن این کون فوق العاده سیر نمیشم و همیشه واسم بهترین لذت دنیاست. بالاخره آبم اومد و با چند تا فشار خالی کردم توی کونش و هلش دادم با هم دراز کشیدیم و بدون اینکه کیرم از کونش بیرون بیاد خوابیدم روش. یه کم که حالمون جا اومد بوسش کردم و خواستم از روش برم کنار و بخوابیم که گفت تکون نخور، همینجا بخواب.
-اذیت میشی ها.
-نه، فعلا بخواب که خوشم میاد زیرت باشم.
چند تا بوسش کردم که چشمهاش رو بست. نمیدونم چقدر وقت گذشت و هنوز روش خوابیده بودم که خوابم گرفت. کیرم خوابیده بود و از سوراخ کونش اومده بود بیرون و لای کون نرم و گرم و قلمبهش بود. آروم رفتم کنار و چرخوندمش به پهلو. از پشت بغلش کردم و دوباره کیرمو گذاشتم لای کونش خوابیدیم. صبح که بیدار شدیم اول رفتیم دوش گرفتیم و بعد صبحانه خوردیم. داشتیم حاضر می شدیم بریم بازار که ملیکا بازم همون سویشرت کرمی رنگ براقش رو پوشید با شلوار ستش رو. ولی زیرش شورت نپوشید و گفتم بدون شورت میخوای بیای؟
با لبخند گفت آره، میخوام کوس و کونم هوا بخوره… راه افتادیم و وقتی جلوم راه میرفت دیدم به خاطر شورت نپوشیدن، لرزش کونش بیشتر شده. تازه شلوارش رو هم کمی کشیده بود بالا و قسمت پایینش رفته بود لای کونش. منی که بیشتر از دو سال بود داشتم میکردمش با دیدنش حشری شدم وای به حال مردهای غریبه.
رفتیم مترو و اولش مثل هفته ی قبل، داخل واگن چندان شلوغ نبود ولی چند تا ایستگاه که گذشت یواش یواش شلوغ شد. دوتا پسر پشت سرمون بودن که دیگه کامل چسبیدن پشت ما. ملیکا یه دستش به گردن من بود و با دست دیگه میله رو گرفته بود و با هم آروم حرف میزدیم. اون پسرها هم گاهی با هم حرف میزدن و گاهی هم ساکت بودن. اونی که پشت خانمم بود کامل چسبیده بود بهش و از گوشه ی چشم زیر نظر داشتمش. ایستگاه توپخونه دیگه خیلی شلوغ شد. پسره که پشت ملیکا بود به من گفت من از این ایستگاه بدم میاد، همیشه شلوغه. نه داداش؟ گفتم ما دیگه عادت کردیم، چاره ای نیست. موقع پیاده شدن پشت سر ما اومدن و مثل اون پسری که هفته ی قبل دنبال ما افتاده بود، اون دوتا هم دنبال ما بودن و توی هر فرصتی می چسبیدن پشت خانمم. یه جایی شلوار خریدم و رفتیم داخل بازار کویتی ها. توی اون راهروهای باریک هر جایی که می ایستادیم، اون دوتا پسره یا افراد دیگه ای رد میشدن و خودشون رو میمالیدن یا میچسبوندن به کون خانمم. جلوی یه لوازم آرایشی ایستاده بودیم و هر دو آرنج هامون رو گذاشته بودیم روی پیشخون حجره. در حال حرف زدن با فروشنده و دیدن اجناسش بودیم که توی اون حالتی که ملیکا قرار گرفته بود و خم شده بود روی پیشخون، کون قلمبه ش قلمبه تر شده بود. اون دوتا پسره و مردهای دیگه رد میشدن و کیرشون رو میمالیدن به کونش یا بعضی ها یه کمی هم توقف میکردن و بیشتر به کونش میچسبیدن. هر کی میمالید و میدید واکنشی نشون نمیده دوباره برمیگشت و یه بار دیگه کارشو تکرار میکرد. مخصوصا وقتی اون کون نرم و گرد و قلمبه رو حس میکردن دیگه نمیتونستن به این راحتی ازش بگذرن. تا اینکه اون دوتا پسره اومدن و دیگه همونجا موندن. یکیشون پشت خانمم چسبید و یکیشون کنارش ایستاد. چند تا قیمت پرسیدن و باهم حرف میزدن تا اینکه اون پسری که پشت خانمم بود اومد کنار من و اون یکی رفت پشت ملیکا. پسره آروم به من گفت شما قبلا هم از اینجا خرید کردید؟ جنسهاش خوبه؟
-از این یکی نه، ولی از اونای دیگه خرید کردیم و بد نیستن.
-راستش من و دوستم میخوایم واسه دوست دخترهامون هدیه بخریم. فکر کردیم لوازم آرایشی بگیریم. شما که تجربه دارید و خانمت هم هست، میشه یه راهنمایی و کمک کنید که چی خوبه بخریم؟
-آره، صبر کن بهش بگم.
چرخیدم به ملیکا گفتم که اینا میخوان هدیه بخرن که دیدم اون پسره داره با خانمم حرف میزنه و ملیکا گفت آره، ایشون گفت، مشکلی نیست، حالا چقدر میخواید هزینه کنید؟ جنس خوب میخواید یا معمولی؟
پسره که پشتش بود گفت خوب باشه، پولش مهم نیست.
-باشه فهمیدم.
-شما خانمی و بالاخره بهتر از ما میدونی خانمها از چی خوششون میاد. یه چیز خوب انتخاب کن.
خانمم و پسره مشغول دیدن و صحبت کردن شدن و پسره که چسبیده بود پشتش از همون پشت جنسها رو نشون میداد و میگفت این چطوره و این حرفها. اون یکی هم با من مشغول حرف زدن شد و گفت خوش به حالت که ازدواج کردی و راحت شدی. این دوست دخترهای ما که دهنمون رو سرویس کردن. خندیدیم و ادامه داد گفت جون داداش تا واسشون چیزی نخریم راه نمیدن… باور کن.
داشتیم می خندیدیم که به خانمم گفت میخوای بریم جلوتر هم جنسهاشون رو ببینیم؟
ملیکا: آره بریم، چرا که نه.
ملیکا افتاد جلو و پسره پشتش. من و اون یکی هم پشت اونا حرف میزدیم و میرفتیم. چند تا حجره رو یکی یکی رفتیم و هر دفعه یکیشون پشت خانمم بود و اون یکی با من حرف میزد و بیشتر در حال بگو بخند بودیم و از دوست دخترهاشون و چیزهای دیگه حرف میزدن. سعی میکرد با من گرم بگیرن که دوست بشیم و از طرفی حواسم پرت بشه و اون یکی از فرصت استفاده کنه و با کون خانمم حال کنه. ملیکا که یه شلوار نازک بدون شورت پوشیده بود، میدونستم توی این وضعیت چسبیدن به کون تپل و گرد و قلمبه ی نرمش چه حالی میده. جالب اینجا بود که ملیکا هم خیلی عادی رفتار میکرد و اصلا انگار نه انگار که میچسبن به کونش.
یه جا پسری که با من حرف میزد و اسمش نیما بود، بین من و خانمم قرار گرفته بود و گفت ماشالله خانمت خوش سلیقه ست ها. خیلی با وسواس انتخاب میکنه و چیزهای خوبی پیشنهاد میده. اون یکی که اسمش مهرشاد بود و خوشتیپ تر از نیما بود، پشت خانمم بود و انگار که به جای من اون شوهرش باشه و کامل پشت خانمم چسبیده بود و با هم درباره ی جنسها حرف میزدن. نیما چرخید سمت خانمم و گفت ملیکا خانم حالا اجباری هم نیست که حتما لوازم آرایش بگیریم. بریم لباس یا چیزهای تزئینی ببینیم؟
-باشه، هر جور دوست دارید. پس صبر کنید من خریدم رو بکنم بعد بریم.
مهرشاد اومد کنار من و نیما رفت پشت خانمم. مهرشاد گفت پس تا خانمت خرید میکنه میای بریم اون طرف لباس ببینیم؟ با این خوشتیپیت معلومه با سلیقه ای، بریم یه لباس توپ واسه من انتخاب کن.
-ای بابا تو که خودت خوشتیپی… باشه بریم.… ملیکا خرید کردی بیا سمت این راهرو که میره بازار لباس فروشها. پشت همین دیوار میشه.
-باشه عزیزم.
نیما: شما برید، من پیشش هستم تا خریدش تموم بشه.…
با مهرشاد رفتیم و چند تا حجره رو نگاه کردیم و چند تا لباس براش انتخاب کردم و گفتم به سن و سال شما میخوره.
آخه حدود ۲۴- ۲۵ سالشون میشد. حدود یه ربعی کارمون طول کشید و بعدش گفت ایول لباسهای خوبیه، صبر کن برم نیما رو هم بفرستم بیاد واسه اونم انتخاب کن تا خانمت خریدش تموم بشه و بیایم با هم این لباسها رو بخریم… رفت و منم سرگرم لباس دیدن بودم که تقریبا پنج شیش دقیقه بعد نیما اومد و با اونم مشغول انتخاب شدیم. پونزده بیست دقیقه بعدش مهرشاد و خانمم اومدن اون قسمت که ما بودیم و گفت هم واسه خودم خرید کردم هم واسه اینا. مهرشاد گفت این لباسها رو هم بگیریم بریم. گفتم پس دیگه با اجازه ما بریم سمت مترو.
مهرشاد: ما هم میایم مترو، حالا که رفیق شدیم صبر کنید باهم بریم. مهمون ما یه آبمیوه هم سر راه میخوریم. بابت زحمتی که کشیدید و وقتتون رو گرفتیم.
هر چی گفتیم نه نمیخواد، اسرار کردن و دیگه قبول کردیم. ملیکا هم واسه لباسشون نظر داد و خلاصه خرید کردن و رفتیم بیرون بازار. توی مسیر یکی یکی کنار خانمم یا پشتش حرکت میکردن و باهم حرف میزدن. یکیشونم با من حرف میزد و جلوی خانمم راه میرفتیم. خلاصه آبمیوه خوردیم و رفتیم داخل ایستگاه مترو. خیلی شلوغ بود و وقتی وارد واگن شدیم ملیکا رو انداختیم وسط و سینه به سینه ی خودم بود. یه دستش به شونه و دست دیگه ش به بازوم بود. مهرشاد پشتش چسبیده بود و نیما هم کنار رونش. چهارتایی حرف میزدیم و ایستگاه توپ خونه جا باز شد ولی یه عده ای دوباره سوار شدن. توی همین حین و جابجاییها، مهرشاد اومد کنار خانمم و نیما رفت پشتش. دو سه تا ایستگاه دیگه هم توی همین وضع بودیم که مهرشاد شماره ی منو گرفت و تک زد. گفت فردا با دوست دخترهاشون میخوان برن سینما و ما رو هم دعوت کردن باهاشون بریم…
وقتی ملیکا وسط ما سه تا بود و از سه طرف بهش چسبیده بودیم، چشمهاش مست و خمار شده بود و صورتش اون معصومیت زمان سکس رو گرفته بود. خوب میشناختمش و معلوم بود حالش خیلی خرابه و شهوتش حسابی زده بالا. این همه مدت از صبح تا الان یه سره کیر به کونش مالیده بودن و لاش گذاشته بودن و چسبیده بودن بهش. حق داشت حالش خراب بشه. بالاخره اونا خدافظی کردن و رفتن. ما هم ایستگاه خودمون پیاده شدیم رفتیم خونه. به محض اینکه رسیدیم خونه، ملیکا لخت شد و افتاد روی تخت منم افتادم کنارش. با تمام خستگی ای که داشتیم خودش بغلم کرد و شروع کردیم به لب گرفتن. گفت امید کیر میخوام، کونمو بکن. بدجور حشری ام و کونم به خارش افتاده… لبخند زدم و گفتم تو جون بخواه عشقم. دمرش کردم و رفتم سراغ کونش. حسابی مالیدمش و تمامش رو خوردم و مکیدم و گاز گاز میکردم. صورتمو میمالیدم بهش و شروع کردم به لیس زدن لای کونش و سوراخش. آه و نالهش بلند شد و کونش رو بالا پایین میکرد. التماس میکرد امید بکن منو… بکن توش عشقم… کیرتو بکن توش قربونت برم… امید جان من بکن دیگه…
کیرمو توف زدم و کردم لای کونش. با یه فشار رفت توی سوراخش و خوابیدم روش. دستهامو بردم زیرش و همزمان کوس و سینه ش رو میمالیدم و گوش و گردنش رو میخوردم. به پشت گردنش و وسط کتفش حساسه و با گاز گاز کردن و خوردنش آه میکشید و به خودش میپیچید. زیاد طول نکشید و در نصف تایم همیشگی ارضا شد، گفت بلند شو.… قمبول کرد و گفت بازم کونمو بکن. کردم توش و گفت بکوب امید، جرم بده عشقم…
توی لحن حرف زدن و خواهش کردنش شهوت موج میزد و خیلی حالش خراب بود. سینه ش رو گذاشت زمین و خودش با دستهاش لپهای کونش رو از هم باز کرد و گفت تا تهش بکن… جوووون چه حالی میده امید. ووووییییییییی دیوونم میکنی با این کیرت. وااییییییی امید بکوب جان من.…
نمیدونم چقدر طول کشید ولی عرقم رو درآورده بود. انقدر کونش رو کردم تا آبم اومد و فشار دادم توی کونش. دمر شد و خوابیدم روش. نفس نفس میزدم و بوسش کردم گفتم ملیکا امروز خیلی حشری شده بودی. باعث شد منم خیلی بیشتر حال کنم. واقعا خیلی چسبید. کونش رو زیرم بالا پایین و سفت و شل کرد و گفت به منم خیلی حال داد.
-ولی حیف نذاشتی کونتو بیشتر بخورم. کوس خوشکل و خوشمزه ت رو هم که نخوردم.
دستشو آورد کنار صورتمو ناز کرد و گفت قربون شوهر مهربونم برم. امشب هر کاری دوست داری بکن. هر چی دوست داری بگو برات انجام میدم.
میخوام بعد از اینکه حسابی کوست رو خوردم بعدش کونتو هم به دل سیر بخورم و سرمو بذارم روش بخوابم.
لبخند زد و گفت پس بعد از ناهار، این کار رو بکن و یه چرت روی متکات بزن. دوباره کونش رو شل و سفت و بالا پایین کرد گفت متکای گوشتی دوست داری؟
کیرمو بهش فشار دادم و گفتم این گوشت و دمبه و پنبه ست. عشق منه.
داشتیم می خندیدیم که گفت برم غذا رو گرم کنم بخوریم.
-منم برم یه دوش بگیرم سرحال بشم.
-آره برو تا منم غذا رو بذارم روی اجاق و بیام یه دوش سریع بگیرم…
موقع ناهار خوردن گفت بچه های خوب و مهربونی بودن ، نه؟
-آره، سریع پسر خاله شدن.
-حالا میخوای چیکار کنی؟ فردا میریم سینما؟
-با اونها؟
-آره دیگه، دعوت کردن. البته هرچی خودت بگی…
ادامه دارد…
یه عکس که خیلی شبیه اندام خانمم هست براتون میذارم. اگه دوست دارید در موردش نظر بدید.

نوشته: امید بیخیال
8 پاسخ به “من و همسر خوشگلم در مترو (2)”
قسمت دوم سومجا به جا شده بودداستانت خوبهاینکه ارزش قایل میشی زود منتشر میکنی عالیه واقعا دمت گرم
عالی
فک کنم قسمت دو و سه رو جابه جا منتشر کردی😅😁داستانت خیلی خوبه و اینکه زود به زود میزاری، عالیهلطفا قسمت بعدی رو هم زودتر بزاربا سپاس🙏❤️
قدرت تخیلیت خوبه
اووووووف عجب کونی دلم خواست 😍😍😍😍
جزء بهترین نگارشها و روانترین داستانهاییه که بعد از مدتها خوندم. دمت گرم. اگه دست من بود ۱۰۰۰ تا لایک میدادم بهت.
متناسب نیس
اگه اینی کع نوشتی واقعی بود عکس خانومتو میذاشتی نه شبیه ش رو. البته که بدون این عکس هم معلومه داستانه