خواهرزن شیطونم رامیلا (۱)

سلام خدمت همه‌ی بر و بچ خوب بکن تو. دوستان من چند سالی میشه که میام اینجا و داستان میخونم. از وقتی هم که ازدواج کردم و یه خواهر زن فول سکسی و خوشگل که خیلی هم شیطون و تو دل برو و نازه گیرم اومده، به یاد اون داستانهایی با موضوع خواهرزن زیاد میخونم. زیاد باهم شوخی می کنیم و راحتیم. مخصوصا وقتی پدر و مادرش نباشن و با خودم و خانمم تنها باشه. خیلی دلم میخواست ماجرای شوخی هامون و اینکه توی کفش هستم رو به صورت داستان بنویسم و ارسال کنم اما توی این یک سال که باهاش آشنا شدم و داماد خانواده شدم، اتفاقی که قابل نوشتن به عنوان داستان سکسی باشه پیش نیومد و فکر کردم ارزش نوشتن نداره. تا اینکه یه اتفاقی افتاد که واقعا عالی بود و ارزشش رو داشت و تصمیم گرفتم بنویسم. البته این قضیه مال یک ماه پیش هست و همون موقع هم نوشتم اما نشد بفرستمش و صبر کردم ببینم چه اتفاقاتی بعد از اون میتونه بیافته که داستانم رو کامل کنم و بعدش بفرستم تا اینکه بالاخره اینجوری شد که براتون نوشتم و یه دفعه کاملش رو تعریف میکنم. اشکالاتش رو به خوبی خودتون ببخشید چون من تا حالا داستان سکسی ننوشتم و فقط خوندم.‌
نیما هستم، ۳۰ ساله با قد ۱۷۸ و وزن حدود ۸۰ کیلو. همسرم که یک سال پیش عقد کردیم و همین امسال بعد از ماه صفر عروسی کردیم، اسمش مریلا ست و ۲۶ سالشه و شاغله. قدش ۱۷۰ و وزنش ۶۲ کیلویه. خیلی خوشکل و سکسیه. چشمهاش و لبهاش خیلی خوشکل و نازه. با سینه های سایز ۷۵ و کمر باریکش با کون گرد و برجسته ای که موقع راه رفتن هر چشمی رو خیره ی خودش میکنه. اما شخصیت اصلی داستان خواهرش رامیلا ست که تنها خواهرشه. ۲۳ سالشه و تقریبا هم قد خانممه ولی کونش درشت تر و برجسته تره. با چشمهای شیطون و لب قلوه ایش، با لوس بازیها و شوخی های بامزه و شیرینش، با شیطنت دخترونه و دلبرانه‌ش منو بدجور اسیر و دیوونه‌ی خودش کرده. از همون اوایلی که با خانمم نامزد کردیم و به خونه‌شون رفت و آمد داشتم، با دیدن خواهر زنم دلم می لرزید و دلم میخواست بیشتر ببینمش و باهاش حرف بزنم. با خودمون میبردیمش بیرون و زود با هم جور شدیم و شوخی های ما شروع شد. هر چی هم میگذشت بیشتر میشد و انگار مثل دو تا دوست و رفیق شده بودیم. جلوی من آزاد بود و همیشه با تاپ یا تیشرت و شلوار خونگی یا حتی ساپورت تنگ و نازک میگشت. نه تنها باهم دست میدادیم، بلکه شوخی دستی در حد قلقلک و نیشگون یا گرفتن گوش و لپ همدیگه هم داشتیم. همون زمانها مطمئن بودم که فهمیده بود بهش حس دارم و حتما از نگاهم علاقه ام رو خونده بود. سعی میکردم وقتی برای خانمم چیزی میخرم، واسه اونم بخرم البته غیر از طلا و چیزهای گرون اما آخرش براش یه پلاک طلا هم خریدم که حرف اول اسم خودش بود و دقیقا همون روزی بود که اون اتفاق افتاد. اوایل مهر بود که رفته بودیم بازار بزرگ تهران واسه خرید سرویس طلای عروسیمون. من و خانمم و خواهرزنم بودیم و هر دو دقیقا لباسهای ست و همرنگ پوشیده بودن و شده بودن عین دوقلوها. فرقشون از پشت کونشون بود که مال خواهر زنم کمی درشت تر و برجسته تر یا بهتره بگم قلمبه تر و طاقچه تر بود.‌ کون خانمم هم گرد و قلمبه و طاقچه ست. خیلی نرم و گرم با حالت فنری و لرزان. لباسشون یه پیراهن تا وسط کونشون و شلوار پارچه ای لَخت و گشاد بود.‌ بالای شلوار به خاطر کون بزرگشون جذب دیده میشد و لرزش و گرد و قلمبگیه کونشون رو قشنگ به نمایش گذاشته بودن.‌ با مترو راه افتادیم و اولش خلوت بود. کنار هم تکیه داده بودن به درب سمت مقابل ورودی و خانمم به شیشه ی کنار صندلی ها تکیه داده بود. ‌منم روبروش بودم و میله رو گرفته بودم و حرف میزدیم. رفته رفته شلوغ شد و دیگه همه چسبیده بودن به هم. شونه ی خواهر زنم رو گرفتم و گفتم بیا این طرف جلوی مریلا وایسا. اونم چرخید و پشت به من بین من و خانمم ایستاد. از فشار عقبی ها کامل چسبیده بودم پشت خواهرزنم و کیرم افتاده بود لای چاک کون قلمبه‌ش. اولین بار بود که به کونش چسبیده بودم و گرمی و نرمیش رو با اون شلوار پارچه ای کامل حس میکردم. لپهای کونش و چاک عمیقش رو راحت حس میکردم و کیرم سریع راست شد. منم که با کت و شلوار پارچه ای بودم، راحت کیر سیخ شده و شقم رفت لای کونش. ایستگاه بعدی که شلوغ تر هم شده بود، بیشتر بهش چسبیدم و کف دستمو از کنار شونه‌ش چسبونده بودم به درب پشت سر خانمم. یواش یواش حس کردم رامیلا خودشم داره کونش رو به کیرم فشار میده. ایستگاه توپخونه قطار عوض کردیم و به زور وارد قطار بعدی شدیم. کیرمو فشار میدادم به کونش و هولشون دادم رفتیم داخل. هر دو کنار هم بودن و یه مردی هم پشت سر خانم قرار داشت و کامل چسبیده بود به کونش تا در پشت سرمون بسته بشه. شاکی شدم ولی دیدم یه دقیقه بیشتر نیست و الان ایستگاه بعد پیاده میشیم. از طرفی هم دلم نمیخواست کون نرم و گنده ی خواهر زنم رو که کیرم با فشار افتاده بود لای چاک گرم و عمیقش از دست بدم. تا ایستگاه پانزده خرداد خودمو زدم به بیخیالی و فقط از فرصت پیش اومده و کون رامیلا لذت میبردم. وقتی در باز شد و اومدم بیرون، کتم رو که توی قطار قبلی درآورده بودم و دستم بود، مثل زمان خروج از اون قطار، اینبارم سریع گرفتم جلوی کیرم که شق بودنش معلوم نشه. راه افتادیم به سمت بازار طلا فروشها و بین راه چند باری به کون خانمم و خواهرش برخورد کردم و چسبیدم. یه جا رامیلا ایستاد لباس ببینه که چسبیدم پشت کونش و زدم کنار لپ کونش و چنگش زدم گفتم راه بیفت عشقم، اول سرویست رو بگیریم، بعد…
برگشت نگاهم کرد و لبخند زد منم الکی گفتم ای داد تویی؟ فکر کردم مریلایی.
خلاصه رفتیم طلا خریدیم و چند تا چیز دیگه هم گرفتیم و برگشتیم سمت مترو. البته بازم چند بار موقعیت جور شد و چسبیدم به کون رامیلا. در حالی که خیلی راه رفته بودیم و چند ساعتی بود سرپا بودیم و خسته شده بودم اما خیلی حالم بد بود و بدجوری حشرم زده بود بالا. موقعی که توی اون شلوغی سوار مترو شدیم، از همون اول چسبوندم به کونش و با فشار کیرم هولش دادم رفتیم داخل. اونم معلوم بود خوشش اومده و به این راحتی جلو نمی رفت تا کیرمو بیشتر بهش فشار بدم. ایستگاه توپخونه خیلی شلوغ بود و اونجا دیگه به زور سوار شدیم و این بار خانمم افتاده بود جلوی من.‌ کیرم شق شده بود و فشار میدادم لای کون خانمم، اونم به روی خودش نمیاورد و با خواهرش حرف میزدن. یه نفرم پشت خواهر زنم بود و چسبونده بود به کونش. در گوش خانمم گفتم بیا اینطرف تکیه بده به شیشه تا رامیلا بیاد این طرف. یارو چسبونده بهش. آروم گفت ولش کن دو سه تا ایستگاه دیگه خلوت میشه. معلوم بود خانمم هم خوشش اومده بود که وسط اون همه آدم کیرم شق شده و رفته لای کونش. به کمرش قوس داده بود و کون طاقچه و قلمبه‌ش، قلمبه تر شده بود. دیگه نشد با خواهرزنم کاری کنم تا ایستگاه آخر موقع پیاده شدن، انداختشون جلو و اول خانمم و بعد خواهرش رو گفتم پیاده بشید و یه لحظه‌ی کوتاه کیرمو چسبوندم و فشار دادم به کون خواهرزنم. دستمو گرفت و فشار داد و وقتی از قطار پیاده شدیم برگشت لبخند زد. دیگه با اون چشمهاش و لبخندش چراغ سبز رو کامل و واضح داد و به کیرم وعده ی کونش رو دادم.‌…
رسیدیم خونه شون و سرویس طلا و پلاکی که واسه خواهر زنم خریده بودم و بقیه‌ی خریدهاشون رو به مامانشون نشون دادن. بعد از ناهار با خانمم رفتیم اتاق استراحت کنیم که خوابید روی سینه ی من و گفت پسره ی حشری، وسط اون همه آدم واسه من شق کرده بودی و حالمو خراب کرده بودی. تا خونه با کوس خیس اومدم.
داشتم میخندیدم و چرخیدم روش گفتم جوووون الان میسازمت عشقم. حاضری؟
-اوففففف آره، بدجور کیر لازمم.‌
اول حسابی لب گرفتیم و گردنش رو هم خوردم. بلند شدم شلوارش رو کشیدم پایین و مثل قحطی زده ها کسش رو کشیدم توی دهنم و با مکیدن و لیس زدنش دیوونش کردم. متکا رو از زیر سرش کشید بیرون و گذاشت روی صورتش. از صداش معلوم بود متکا رو گاز گرفته و اوومممممم اووممممم میکرد. کوسش مثل چشمه آب میداد و منم همه رو می مکیدم و میخوردم. اون موقع سه ماهی میشد که پرده ش رو زده بودم و راحت از جلو سکس میکردیم. درسته کونش توپ و فوق العاده گاییدنی بود و چند ماه بود یه سره کونش میذاشتم و بینهایت لذت میبردم و حال میکردم ولی خودش خواست از جلو هم حال کنیم. منم یه روز که خونه تنها بودیم پرده ش رو زدم و از اون روز دیگه غیر از کون، کوسشم میکردم.
داشتم همچنان کوس لیسی میکردم و شروع کردم با انگشت توی کوسش تلمبه میزدم تا اینکه ارضا شد و رونهای نرم و لطیفش رو به سرم فشار داد و کوسش رو بالا پایین میکرد.‌ هنوز داشتم میخوردم که چرخید و گفت لامصب کُشتی منو. ول کن دیگه نمیتونم. بلند شدم شلوارم رو در آوردم و کیرم مثل گرز شده بود. گفتم امروز میخوام فقط از کون بکنمت. هوس کون کردم.
لبخند شیرین همیشگیش رو زد و گفت باشه عشقم، ولی شب باید از کوس بکنی ها.
برگشت دمر خوابید و حسابی کونش رو مالیدم و خوردم و صورتم رو میمالیدم بهش تا نوبت رسید به سوراخش و مثل کوس لیسش میزدم و زبونمو فشار میدادم توش. زود شل کرد و پر از تفش کردم. به کیرم هم توف زدم و میزون کردم توی کونش و خوابیدم روش. پتو کشیدم روی خودمون و گفتم تو راحت بخواب، میخوام با حوصله کارمو کنم.
دستاش رو اورد عقب و کونش رو بیشتر باز کرد و منم فشار دادم کیرم بیشتر رفت توی کونش. مثل همیشه عالی و باحال بود و داشتم با کون داغ و نرمش حال میکردم. وسط حال کردن‌مون بودیم که رامیلا در زد و سریع از روی خانم اومدم کنار. اومد داخل و ما رو زیر پتو دید و گفت ببخشید، اومدم پتو و متکامو ببرم. تختش کنارتخت خانمم بود و اتاقشون مشترک بود.‌ داشت پتو و متکاش رو برمیداشت که گفتم بر مزاحم بد موقع لعنت. خندید و گفت خب حالا، از دستت نگرفتمش که، الان میرم.
خانمم خندید و گفت شوخی میکنه بابا، داشتیم میخوابیدیم.
من: چند روز دیگه راحت میشی و اتاق میشه مال خودت تنها. بعد با خنده گفتم پس این چند روزه رو تحمل کن و مزاحم نشو. خندید و در حالی که داشت میرفت گفت واقعا خیلی پررویی. حیف این خواهر طفل معصوم من…
خلاصه اون روز به عشق و یاد خواهر زنم یه کون سیری ازخانمم گاییدم و در حالی که کوسش رو میمالیدم و گوش و گردن و شونه هاش رو میخوردم و بوسش میکردم، باهم ارضا شدیم و آبمو توی کونش خالی کردم و آروم گرفتم. بعدش خواب خیلی چسبید و تا دَم غروب خواب بودم. با صدای مریلا که دستش لای موهام بود بیدار شدم و گفت زنگ زدم کارتها حاضره، میای بریم بگیریم؟ البته اگه حال نداری رامیلا داره میره بیرون و گفته من میگیرم میارم.
-نه خودم میرم، میخوام بعدش برم مغازه ی بابام که بره آرایشگاه.‌ از دیشب بهم گفته بودم.
رامیلا که داشت جلوی آینه آرایش می کرد گفت پس زودتر بلند شو منم تا یه جایی برسون.
-چه خبره؟ بدجور به خودت رسیدی؟ با دوست پسرت قرار داری؟
خندیدیم و گفت ای بابا، دوست پسر کیلویی چنده؟ میخوام برم پیش نفیسه لباسم رو پرو کنم.
به خانمم گفتم پس چرا تو نمیری باهاش؟
لباس من حاضر نیست. گفت من فردا برم. مامانمم فردا میاد باهم میریم.
(خانمم لباس واسه مراسم پاتختی سفارش داده بود که براش بدوزه.)
حاضر شدم و با خواهر زن خوشگلم زدیم بیرون. سوییچ رو ازم گرفت و منم خنده کنان گفتم به کشتنمون ندی، ده روز دیگه دامادیمه.
خندید و گفت بشین بریم بابا، رامیلا شوماخری گفتن ها.
عاشق رانندگیه و حتی باباشم که باشه، این باید بشینه پشت فرمون. هر وقت با ما میومد بیرون، پشت فرمون ماشین منم مینشست و نمیذاشت من رانندگی کنم. راه افتادیم و گفتم رامیلا شرمنده امروز خیلی اذیت شدی، ببخشید.
-چه اذیتی؟
هیچی نگفتم و بعد از یک دقیقه سکوت گفت نگران نباش، من ناراحت نشدم ولی خیلی بدجنسی. آدم که واسه خواهر زنش راست نمیکنه. صورتم داغ شد ومطمئنم لپهام سرخ شده بود. گفتم دست خودم نبود، یه دفعه پیش اومد و منم تحریک شدم.
-اولش آره ولی بعدها چی؟ میتونستی ادامه ندی.
-نمیتونستم، خیلی حالمو خراب کرده بودی.
لبشو گاز گرفت و گفت خانمت که بود، به جای من می چسبیدی به اون.
-درست میگی، ولی اون لحظه دلم فقط تو رو میخواست.
-ما که مثل همدیگه ایم، واسه تو چه فرقی میکرد؟
دیدم اون خجالت نمیکشه و راحته، منم خودمو زدم به پررویی و گفتم آره تقریبا ولی مال تو بزرگتره، تازه همش که نمیشه کباب خورد، چی میشه یه بارم نون زیر کباب رو مزه کنم؟
خندید و گفت خیلی هولی، مگه مریلا واست کم گذاشته، جلوشم که بهت داده و از دو طرف آزادی.
-ای مریلای عوضی، دهنش چفت و بست نداره ها. صد دفعه گفتم چیزای خصوصیمون رو به کسی نگو.
-نترس، به کسی جز من نمیگه. هههه… حالا مزه کردی؟ خیالت راحت شد؟
-نه اتفاقا تازه مزه ش رفته زیر دندونم و میخوام یه بار کامل و درست و حسابی بخورمش.
با خنده ی بلندی گفت چیو؟
-نون زیر کبابم رو.
-دلت میاد؟ فردا شوهر کنم نمیگه کی پلمپت رو باز کرده؟
-نه دیوونه، کاری به جلوت ندارم.
-میدونم، منم همون عقبمو میگم.
-چرت نگو بابا، فکر کردی نمیدونم دوست پسر داری؟ همونطور که راز منو به تو گفته، مال تو رو هم به من میگه.
-عجب فضولیه ها. گفته بودم بهت نگه.
-اشکال نداره، مال خودشم گفته و میدونم دوست پسر داشته و اسمش شایانه. اصلا خودشم که نمی گفت معلوم بود پلمپش رو زدن.
خندید و گفت پس خوش به حالت شده دیگه. آماده بوده و راحت زدی توش.
-خیلی بی شعوری، من غیرتی ام ها.
هر دو خندیدیم و گفت ولی خدایی بعد از عقدتون دیگه با هیچ کسی نبوده. خیلی دوستت داره و واقعا عاشقته. ازت راضیه و میگه خیلی خیلی بهتر از دوست پسرشی.
-واقعا اینجوری گفته یا میخوای دل منو خوش کنی؟
-نه به جون خودش و مامان بابام جدی میگم، به جون خودم.
-باشه قبول، چرا قسم میخوری دختر؟ فقط من نمیدونم چرا وقتی چند سال باهم دوست بودن، با اون ازدواج نکرده. هیچ وقت جواب درستی به من نداده.
-آخه اون نیومد خواستگاریش، فکر میکرد مریلا با کس دیگه ای هم هست.
-حالا بوده یا نه؟
-آره، ولی فقط ۶ ماه. اون خیلی از دوستش سرتر بود و خیلی ازش خوشش اومده بود. ولی قولش زد و فقط حالشو کرد رفت. فکر میکرد عاشقشه و میخواد بگیرتش. شایان یکی دو بار باهم دیده بودشون و مریلا هم بهونه آورده بود ولی حرفشو باور نکرد. اما رابطه شون رو هم قطع نکرد و تا بعد از خواستگاریتون باهم بودن و آخرین کارشونم کردن و بعدش مریلا کلا باهاش کات کرد. حتی همون موقع سیمکارتشم فروخت و اینو که الان داره گرفت.
-آره میدونم، قضیه ی سیم کارتو گفته بود. حالا بیخیال اون، حاضری یه بار منو به آرزوم برسونی؟
-نیماااااا، هول نباش دیگه. من خیلی دوستت دارم ولی نمیخوام به خواهرم خیانت کنم. همینقدر که گذاشتم امروز حالتو کنی بسه. دیگه اصلا حرفشو نزن.
-خیلی بدی، می بری لب چشمه تشنه برمیگردونی؟
-مگه من گفتم بچسبی به من، عجب گیری افتادیمها.
-باشه بابا، من که حریف زبون تو نمیشم ولی قول بده اگه بازم مثل امروز شرایطش جور شد بزاری حال کنم.
یه کم مکث کرد و یه نگاهی هم به من و کیرم انداخت گفت باشه، ولی تابلو نکنید که مریلا شک کنه. بعد خندید و گفت اینم که دوباره سیخ شده.
دیگه ازش خجالت نمیکشیدم و با پررو بازی دستشو از روی دنده برداشتم و گذاشتم روی کیرم گفتم این بزرگتره یا مال دوست پسرت؟ فشارش داد و گفت این. الکی نیست مریلا اینقدر ازش تعریف میکنه و راضیه.
-پس حواست بهش باشه و اگه نظرت عوض شد منو دریاب.‌
دوباره کیرمو فشار داد و دستشو کشید گذاشت روی فرمون. جوابی نداد ولی لبخند روی لبش بود. کمی بعد گفت حواسمو پرت کردی اشتباه اومدم.
-نخیر، خواستی بیشتر باهم تنها باشیم و حرف بزنیم. واسه من فیلم بازی نکن.
خندید و گفت نخیر، خواستم بیشتر رانندگی کنم.‌
تو که راست میگی، خواهر آدم دروغگو رو…
خندید و دستمو کشیدم به کوسش و گفتم منم دست بزنم ببینم چطوریه.
-مثل مال خانمته، عین همدیگه اند.
-آره ظاهرا ولی فکر کنم این نرمتره.
-بسه نیما. صبح به اندازه ی کافی حالمو خراب کردی، دوباره شروع نکن. سعید نیست و تا فردا باید توی کف بمونم.
-میخوای خودم راحتت کنم؟
کوسشو فشار دادم و اونم پاهاشو فشار داد به همدیگه و گفت اوففففف نکن جان من.
-بریم مغازه ی بابام؟ میخواد بره آرایشگاه و تنهاییم.
-نخیر، اذیت نکن دیگه. یه بار گفتم نه.
-باشه بابا، پس زودتر برو تا منم برم دنبال کارم.
دیگه حرفی نزدیم تا رسید مغازه ی نفیسه خیاط و خدافظی کردیم رفت.‌…
از اون روز تا بعد از عروسیمون اتفاقی نیفتاد و منم کل ماجرا رو تا اینجا نوشته بودم اما ارسال نکردم تا ببینم میتونم بکنمش یا نه. تا اینکه…
ادامه دارد…
دوستان اگه فکر میکنید داستانم خوب بود و ارزش خوندن داشت، لایک کنید و کامنت بذارید و نظرتون رو بگید. منم ادامه ی داستان رو که نوشتم و آماده ست ارسال میکنم. عکس زیر شبیه اندام خانمم و خواهرشه. لطفا در مورد اینم نظر بدید تا بدونم حق دارم دیوونه ی یه همچین لعبتی باشم یا نه. ممنون از همگی.

نوشته: نیما

ادامه…

بازدید 16,412

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

21 پاسخ به “خواهرزن شیطونم رامیلا (۱)”

  1. خدا وسط خواسته . با یه تیر دو نشون میزنی . اونم چه نشونهایی . کوفتت بشه !🫠🫠

  2. اینجوری که نمیشه نظر داد خانومت با خواهرشو بیار یه بار از نزدیک تست کنم بهت نطر بدم

  3. نکنه با خانواده کیم کارداشیان وصلت کردیاین جور که تو از کون خانمت و خواهرش تعریف کردی، قبل تو خیلی باید ازشون کار کشیده باشن ولی دیگه زحمت تو کم شده احتیاج به وازلین و کرم هم نداری

  4. چ اصراری دارین بگین مزخرفاتتون خاطرس؟ داستان ب این خوبی نوشتی، لزومی نداره زور بزنی بگی واقعیه

  5. این عکس گذاشتن هایی که تازه مد شده کاملا موید این نکته اس که داستان خالی بندیه.یه عکس رو میبینن ، اونو تصور میکنن پارتنر یا خواهر یا دختر خاله و …پارتنرشونه بعد میان تصور میکنن ‌که واووو این چه کوسیه من اگه بودم اینو اینطوری نیکردم خواهرشو اونطوری و … یه کوسشعری تف میدن!!اگر هم ۱٪ واقعی باشه ، نویسنده اش باید کوسکش باشه که بیاد از کوس و کون و سایز سینه زنش بگه

  6. هیچوقت فکر نمی‌کردم اسمی از من ببرن.همیشه پیش خودم میگفتم کردن این دختر برام داستان میشه و دردسر ولی فکرشو نمی‌کردم داستانش و شوهرش بنویسه. اگر میدونستم قراره اینقدر راحت با کردنش کنار بیای زحمت پلمپ کص رو هم میکشیدم

  7. داستانت عالی بود. هم واقعا سکسی و تحریک کننده بود، هم نگارش و بیانش عالی بود. لطفا ادامه بده. 👍

  8. خیلی خوبهقشنگ مشخصه از خانواده ی بامعرفتی دختر انتخاب کردی ،با اخلاص کون رو در اختیار میذارن و دست رد به هیچ کیری ندادن

  9. لطفاً هرکسی باخواهرزنش رابطه داشته بیاد راهنمایی کنه چطور میتونم مخ خواهرزنم رو بزنم هرچند چندبار موش رو گرفتم یکبارهم بخاطر سکس با غریبه ها شوهر اولش طلاقش داد من اون موقع تو فاز اینکار نبودم آنقدر بدشانسه شوهر دومش هم از قبلی اسکلتره چندبارشنیدم مثل خروس سکس می‌کنه اصلا بفکر زنش نیست

  10. مشتي شهواني پورن هاب نيستا ايني كه گفتي زيادي عجيب بود در سطح ايران بنويس… LOL 😂🤷🏾‍♂️

  11. ازبس بازارگرمی خانومت کردی دوستان دلشان خواست حاضری به چند نفر باهم بفروشیش مالکیت مال تو ولی سرقفلی مشا مال دوستان

  12. این داستان نمیتونه از یک متاهل نوشته شده باشه ، ما اینجاییم از فانتزی هامون صحبت کنیم چون مخصوصا دخترای ایرانی تخت شرایط خیلی کمی وا بدن ، حداقل یه جوری بنویسید که به شعور مخاطبت بر نخوره ،

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید