اما همزمان لذتی که صدها بار شیرینتر از اون حس گناه لعنتی بود، برام داشت.
توی تلگرام باهاش آشنا شده بودم؛ یه آشنایی ساده، مثل خیلیای دیگه.
از همون اول کار میدونستم برای چی میخوامش:
برای خودم، فقط و فقط من.
همون دفعه اول که چهرهی معصومشو توی پروفایلش دیدم و عکسایی که بیشترشون طراحیهای دوبعدی انیمهای بود، دیگه به من تعلق داشت.
رفتم پیویش و به هر ترفندی بود، صمیمیتر شدیم.
عجلهای نداشتم؛ همون لحظاتی که تلاش میکردم و خطر حذف چت و بلاک هم بود، برام شیرین بود.
کمکم متوجه روحیات لطیفش شدم و با توجه به چیزایی که ازش دیده بودم، حدس میزدم به چی علاقهمنده.
من تنها و تنها علاقهم به پسرای همسن خودم بود با ویژگیهای زنونه، اما یه بعد خاص هم داشتم: اینکه خودم باید این کارو میکردم.
خودم باید فمنایز میکردم و اون دختر کوچولوی درونشو میکشیدم بیرون. و خیلی هم وسواسی بودم به اینکه همهی وجوهش حسابی دلخواهم باشن.
این شروعش بود.
در حالی که این فکرا از سرم میگذشت، احساس کردم داره تکون میخوره.
بیدار شد و برگشت و با اون تیلههای بزرگ بهم نگاه کرد. بخاطر اصرار خودش، یکم هورمونتراپی هم کرده بود و حالا بیشتر و بیشتر، اون دختر کوچولوی معصوم ولی هورنی درونش به بیرون راه پیدا کرده بود.
با تعجب گفت: «ع… بیدا…»
لبام بود که ساکتش کرد و اونم که بدش نمیاومد، همراهی میکرد.
یکم که گذشت، زبونشو از دهنم بیرون کشید و در حالی که آب دهنم از دهنش سرازیر بود، با حالتی خجالتی مثل همیشه گفت: «فکر میکردم بخاطر دیشب، امروز تا ظهر خواب باشی.»
گفتم: «به همین خیال باش! تو کنار من اینجوری تسلیم و دخترونه و همینطور داغ و برهنه خواب باشی و من خوابم ببره؟ هنوز بعد از اینهمه مدت منو نشناختی؟»
میدونستم الان خجالت میکشه و سریع بلند میشه، میره بیرون به کاراش برسه و صبحونمونو حاضر کنه.
نیم ساعتی چرت زدم و تو خیالات خودم چرخ زدم تا اینکه دیگه آفتاب توی چشمام بود و بخاطر همین بیدار شدم.
دیدم که توی آشپزخونهست و یه تاپ شلوارک کوتاه صورتی پوشیده و جورابای سفید. دست خودش نبود، امر آقاشونه.
چند تیکه نون و یکم پنیر و یکم هم گردو روی میز گذاشته بود و داشت برای قوت گرفتنمون یه معجونی آماده میکرد.
یکم منتظر موندم و موقعی که دیدم کارش سبکتر شد، از پشت بغلش کردم و احساس گرمایی که با هیچ چیزی عوضش نمیکردم، بود که راه خودشو به تنم باز میکرد.
دستمو بردم سمت کلیتش (همون دودول کوچولوش که از اول ریز بود و حالا با هورمونتراپی و استفاده از چستیتی، حسابی لطیف و کوچیکتر شده بود).
یه آه ریز در جواب ازش اومد بیرون و نفسش تند و تندتر شد.
شروع کردم به مالیدنش و همزمان گردنشو بوسای ریز میکردم و با دست دیگم از زیر تاپ نازش، سینهی سفید و بلوری شو میمالیدم.
طبق انتظار، سریعا داغ شد. برش گردوندم، لبامو گذاشتم روی لباش و حسابی مزهی دهنشو — که حالا مزهی خمیر دندون هم قاطیش بود — مزه کردم.
چشماشو با هیجان و حرارت بسته بود و گونههاش سرخ شده بود. توی اوج بوسمون، زبونشو ول کرد و عقب رفتم. شلوارکشو دادم پایین و زانو زدم. آروم پاستیل خوشمزشو بوس کردم و بو کردم؛ بوی دلنشین دلبرم بود و خیسخیس بخاطر پیشآبش. زبونو روی اون کلیتی کشیدم و پیشآبشو مزهمزه کردم. شروع کردم به خوردن صبحونهی موردعلاقم.
آروم دستشو گذاشته بود روی سرم و تند نفس میکشید و آه ریز میکرد.
با دستم لپ اون کون خوشفرمشو گرفتم و شروع کردم مالیدنش. و اوممممم، چقدر خوشمزه بود عروس من!
کمکم نفساش تند و تندتر شد و رفتارش خشنتر. میدونستم نزدیکه.
دستشو از روی سرم برداشت و با عجله رفت سمت میز، قهوهساز رو روشن کرد و یه لیوان زیرش گذاشت.
من سرعت دستمو بیشتر کردم، فشار بیشتری آوردم.
سفت و سفتتر شد و آروم زیر لب گفت: «دارم میام…»
قهوه تازه داشت میریخت توی لیوان. منم با دست دیگم، پاستیلشو دوشیدم؛ قطرهقطره، تا آخریش ریخت توی قهوهی داغ.
لیوانو برداشتم، یه تکون کوچیک دادم تا همهچیز قاطی بشه، و با یه لبخند شیطون، خوشمزهترین قهوهی جهانو سر کشیدم.
اونم که هنوز نفسنفس میزد و بدنش یه کم میلرزید، با خجالت لبخند زد و گونههاش قرمزتر شد.
من فقط نگاهش کردم و گفتم: «حالا برو معجونتو تموم کن، عروسکم.»
چندتا توضیح برای رفع ابهامات :
اول اینکه این دو تا سه ساله ازدواج کردن و توی یه خونه زندگی میکنن و سیسی رو شوهرش تربیت کرده
توافق هم کردن که سیسی خانه دار باشه و هوس وایفه به قول خارجیا
و اینکه دفعه اولمه بعد از سالها مینویسم هیچ وقت هم اروتیک یا کلا این حالت ننوشته بودم
هیچ گونه احتمال اینکه واقعی باشه یا همش از ذهن نویسنده خارج شده باشه رو تایید یا تکذیب نمیکنم
پس زیاد سخت نگیرید
نوشته: AUTHO
4 پاسخ به “من و عروسم”
لایک دادم و دسخوشی از نویسنده هم لازمههرچند با همجنس بازی و… مخالفم اما در داستان خوانی تنها مهارت نویسنده برایم مهم نیستو اینکه داستان کوتاه و مفید باشدکه این داستان نمره قبولی گرفت
خیلی قشنگ بود اکلیلی شدم 😍 😍
قشنگ و با حس بود
جالب بود ادامه بده