اصلا نمیدونم این تصمیم هیجانی پیام به نیما و تموم کردن یکطرفه رابطه از سمت من از کجا نشأت گرفت، یا حتی نمیدونم کلمات نیشدار و تند اون پیام چطوری به ذهنم خطور کردن. فقط میدونم بعد فرستادن اون پیام یه چیزی درونم شکست، بعد از شکستن اون سد، تاریکی تمام وجودمو در بر گرفت و من دیگه اون هومن سابق نبودم.
با رسیدن پیام به دست نیما، زنگهای پیدرپی نیما شروع شد، یکی درمیون یا رد میکردم یا منتظر میموندم تا قطع شه، انقدر آزرده شده بودم که حتی ترخیص مامان هم نتونست حالمو سر جاش بیاره.
بعد اینکه نیما فهمید دیگه قرار نیست تماسشو جواب بدم، پیام داد؛ «فکر میکردم بیشتر از اینا برات ارزش داشته باشم نه اینکه با یه پیام، اونم اینقد بیرحمانه منو از زندگیت پرت کنی بیرون، مطمئنم هر آدمی لیاقت یه توضیح داره که تو اونم ازم گرفتی. بیخیال، اینم یه روی این زندگی بیرحم که دیدم، اینم یه درس سخت دیگه که گرفتم. سرشیفت گفت چی شده، میخواستم برای عیادت بیام بیمارستان اما با توجه به پیامت، اومدنم اذیتت میکنه. تلفنت رو هم جواب ندادی حتمی صدامم نمیخوای بشنوی. امیدوارم حال مادرت خوب باشه، از طرف من سلام برسون و بگو خیلی براش ناراحت شدم. میدونم راه برگشتی نیست، فقط کاش میدونستم چی شده. کاش انقدر حرفهای عاشقونه نمیزدی وقتی توی دلت هیچی نبوده، دل، چه کلمه سنگینیه برای تویی که نداریش…»
با دیدن پیام نیما، میتونم بگم احساس حقارت کردم، من نیما رو به بدترین شکل از زندگیم بیرون کرده بودم، فکر میکردم اینجوری اون کمترین ناراحتی رو متحمل میشه، فک میکنه من یه آدم بیارزش بودم و خودش رو کمتر درگیر حس جدایی میکنه اما نیما با پیامش بهم فهموند، چقدر اونو فقط با چند کلمه آزار دادم و چقدر بهش این حس اشغال بودن القا کردم وقتی اینجوری راحت از زندگیم پرتش کردم بیرون.
دلم میخواست باهاش تماس بگیرم و حداقل بهش توضیح بدم چی توی فکر مریضم گذشته، اما میدونستم نیما آدم بیخیال شدن نیست، حاضره همه جوره پا به پام بیاد، این یعنی مدام اذیت شدنش. به نیما و اون دختری فکر میکردم که قراره توی زندگیم بیاد، که چقدر خواهند رنجید، نیما عشق داره و رسمیت نداره و اون دختره رسمیت داره و عشقی نداره. پس من سعی کردم کاری کنم تا نیما کمتر اذیت شه.
برای اینکه به سرم نزنه باهاش تماس بگیرم، یا تماسشو جواب بدم گوشیمو خاموش کردم و به تخت، به خواب پناه بردم.
بزرگترین عذاب من درست از روزای بعدش شروع شد، نیمارو میدیدم، پسری که سلول به سلول تنم عشقشو در خودشون حبس کرده بودن و روی ژنومشون اون عشق حک کرده بودن اما نیما حتی بهم نگاه نمیکرد و اگر میکرد جز نفرت توی چشماش چیزی نبود. دیگه وقتای استراحت نیما رو کنار خودم نداشتم، بازم توی تاریکی تنهایی خودم حبس شده بودم، تا قبل از آشنایی با نیما این تنهایی خودخواسته بود و حالا توش حبس بودم، دوست داشتم به سمت نیما برم اما زنجیری که پامو بسته بود نگهم میداشت.
هر روز اون حس دیدن نیما، عدم توجهش به من، گپ و گفتش با بقیه همکارا… همه و همه منو عذاب میداد و راهی برای خلاص شدن از دست اون عذاب بلد نبودم.
خاله و دختر خاله فاطمه نوبتی وقتایی که توی خونه نبودم رو پیش مامان میموندن و تا جایی که توان داشتن از مامان مراقبت می کرد، موقع برگشت به خونه باید ماسک یه آدم خوشحال و به صورت میزدم و با افراد توی خونه روبرو میشدم، باقی روز سعی میکردم ور دل مامان بشینم و سعی کنم وظیفه فرزندی رو انجام بدم.
گاهی اونقدر کنارش بودم که غر میزد برو بیرون، یکم هوا به سرت بخوره، چته مثل چله گرفتهها از خونه دور نمیشی، اصلا معلومه رفیقت کجاست، بهش بگو نیومدی به مادرم سر بزنی عیبی نداره، حداقل دوباره بیاد ورت داره ببره بیرون.
روزای عید، بدترین روزای ممکن شدن، یادآور قول و قرارمون بودن، انگار کاخ آرزوهامو ویران کرده بودم و حالا روی آوارش نشسته بودم و انتظار داشتم خوش بگذره.
مامان بیشتر از همه نگرانم بود، فکر میکرد بخاطر بیماری اون افسرده شدم و سعی میکرد یه جوری منو به روزای سابقم برگردونده، گاهی برای اینکه نشون بده خوبه، قر ریز میداد و گاهی از کمالات دختری که برام نشون کرده میگفت.
اگه تعلل من نبود تا حالا صد بار رفته بودیم خواستگاری، بعد نیما، دل بازی کردن با احساسات یه نفر دیگه رو نداشتم.
حس جدایی از نیما هر روز بیشتر از دیروز عذابم میداد، ندیدنش بخاطر تعطیلی عید، برخلاف انتظارم این حسو کم نکرد بلکه یه جورایی بیشترش کرد. انگار به همون دیدنش از فاصله، شنیدن صداش از دور عادت کرده بودم.
روز بعد از تعطیلات، مثل یه بچه بهترین لباسامو پوشیدم و تا جایی که میتونستم به خودم رسیدم، دوست داشتم به چشم نیما بیام. اما زهی خیال باطل، نیما هر روز بیشتر از روز قبل ازم متنفر میشد، اونروز همون نگاه پر خشمش رو هم ازم دریغ کرد.
راهی به نظرم نمیرسید، انگار روی یه تیغ راه میرم، به هر سمت که برم پرت میشم، زندگیم توی واقعیت مثل خواب سقوط بود که نمیشد ازش بیدار بشی.
روزها میگذشت و من هرروز غمگینتر از دیروز بودم، به تمثیل درختی در بیابان، هر روزی که ریشهش خشکتر میشه، یه قدم به مرگ نزدیکتر میشه، منتظر بارانی نشسته، که امکان اومدنش محاله.
چند روز بعد وقتی برگشتم، نه مامان، نه دختر خاله فاطمه خونه نبودن، به گوشی مامان زنگ زدم جواب نداد، با کمی دلشوره شماره فاطمه رو گرفتم و بلافاصله جواب داد.
مامان مجدد دچار درد قفسه سینه شده بود و برده بودنش درمانگاه نزدیک خونه، خودمو بهسرعت رسوندم، فاطمه کنار ایستگاه پرستاری ایستاده بود، بهسمتش رفتم و از صحبت های دکتر با فاطمه فهمیدم خداروشکر علایم سکته مجدد دیده نشده، درد امروز مامان میتونه ناشی از استرس یا فعالیت زیاد باشه و باید مواظبش باشیم.
به سمت تخت مامان رفتم، بخاطر لیدهایی که به قفسه سینهش وصل شده بود پردههای اطرافش رو کشیده بودن، پرده رو کنار زدم و به خنده و شوخی گفتم: حالت چطوره؟ خوب راهی بلد شدیا، نمیگی ما از غصه دق میکنیم!
منتظر جوابش بودم که با ناراحتی خاصی گفت: خوبم، فاطمه اصرار کرد بیایم بیمارستان.
بعد روشو ازم برگردوند و به سمت مانیتور دستگاه خیره شد، مامانو خوب میشناختم و میدونستم ازم ناراحته، اما خب واسه چی؟!
مامانو مرخص کردیم و به خونه رسوندیم، قبل اینکه فاطمه بره ازش پرسیدم: امروز اتفاق خاصی افتاده؟
فاطمه درحالیکه چند لحظهای به فکر فرو رفت، گفت: نه، فک نکنم.
+احساس کردم ناراحته.
فاطمه ادامه داد: نه ولی فک کنم یکم کارکرده.
+کار؟
فاطمه: من رفته بودم یکم خرید کنم و نون بگیرم، اومدم دیدم مهمون داشته، ظرف میوه و شیرینی و چاییش هنوز وسط بودن.
+کی اومده؟ هوتن اومده بود؟
فاطمه: نمیدونم بخدا، درد که اومد سراغش فرصت نشد بپرسم.
بعد رفتن فاطمه دلدل کردم یه جوری از مامان بپرسم کی اومده بوده؟ امروز نیما مرخصی بود و همین بیشتر فکرمو بهم میریخت و نمیتونستم همهچیو به هوتن ربط بدم. با مامان که حرف میزدم ناراحت بود و قهرگونه جوابمو میداد.
بالاخره دلمو زدم به دریا و از مامان پرسیدم: امروز مهمون داشتی؟
مامان نگاهی از بالای عینکش بهم کرد و دوباره سرشو روی قرآنش برگردوند، بعد مکث کوتاهی گفت: اون رفیقت اومده بود!
با تعجب پرسیدم: نیما رو میگی؟!
با تکون سرش درحالیکه که قران زمزمه میکرد، تاییدش کرد.
ایندفعه با صدایی که به وضوح می لرزید، پرسیدم: واسه چی اومده بود؟
بهم نگاهی کرد و گفت: میخواستی واسه چی اومده باشه! حالمو پرسید و معذرتخواهی کرد که نتونسته زودتر بیاد.
+همین؟
مامان: میخواستی چی بگه؟
نفس آرومی کشیدم و به سمت حیاط رفتم. مطمئن بودم نیما یه چیزی گفته و درد همینجوری سراغ مامان نیومده اما چی و چقدرشو نمیدونستم.
فردا همینکه نیما رو دیدم به سمتش رفتم و با عصبانیت بهش گفتم: چی به مامانم گفتی؟
نیما صداشو پایین اورد و گفت: هیچی، فقط حالشو پرسیدم!
یقه لباسشو گرفتم گفتم: چی گفتی؟
نیما بازم اصرار داشت که هیچی.
یقشو ول کردم و به عقب هلش دادم و گفتم: پس چرا دیروز قلبش درد گرفته؟
نیما رنگش پرید و به تتهپته افتاد و قبل اینکه بتونه کلامی بگه، سیلی محکمی توی گوشش زدم.
بقیه کارگرا به ستمون اومدن و قبل اینکه واکنشی نشون بده، مارو از هم جدا کردن، برخلاف انتظارم نیما آروم بود و فقط داشت خون بینیشو تمیز میکرد، درحالیکه بچهها منو به بیرون میبردن، نیما گفت: حالش خوبه؟ من هیچی نگفتم بخدا.
اون روز دیگه نتونستم سر کار بمونم و بدون اجازه شیفت ترک کردم، توی ذهنم صورت غمگین مامان، نگاهی که دیگه اون محبت بهم نداشت تداعی میشد، صورت ترسیده نیما مطمئنم کرده بود نیما چیزی گفته، نمیدونستم چطور درستش کنم و دل مامان به دست بیارم. انکار میتونست بهترین گزینه باشه، مدام صورت سیلی خورده نیما میومد توی ذهنم، گونهای که یه روزی بوسیده بودمش رو زده بودم.
درونم جنگی بزرگ بود و بازنده این جنگ من بودم، هم نیما رو نداشتم و هم مادرمو.
دلم برای آغوش گرم نیما تنگ شده بود، وسط بهار احساس لرز میکردم و به آغوش گرم نیما برای پنهون شدن توش نیاز داشتم. برای اینکه بتونم بار روی شونههامو روی دوشش بندازم بهش نیاز داشتم.
روی برگشت به خونه رو نداشتم، مطمئن بودم مادرم میدونه و نمیدونستم چطور باید باهاش روبرو شم.
میون تمام اون حسای بد، دلم برای نیما ضعف میرفت، دوست داشتم برگردم توی کارخونه و نیما رو جلوی همه بگیرم توی بغلم و ازش معذرت بخوام، بینیشو محکم بگیرم تا خونریزیش قطع بشه، حالم از خودم بهم میخورد، بیشتر از قبل دلم برای لبهای نیما تنگ شده بود.
گوشیمو باز کردم، یه گروه گی پیدا کردم و به اولین نفری که توش پیام گذاشته بود، دایرکت دادم.
یک ساعت بعد، جلوی آپارتمانش بودم، دست و دلم میلرزید، برای فراموش کردن نیما، خاموش کردن این حس عطش شهوت، راه دیگهای به ذهنم نمیومد، پیام دادم: من رسیدم.
نوشت: آیفونو میزنم، بیا طبقه پنجم.
آسانسور توی طبقه پنجم ایستاد و در یه واحد نیمه باز شد، بهسختی قدم برداشتم و وارد همون واحد شدم، پشت در ایستاده بود و بعد دیدن من گفت: خوبه، بریم اتاق خواب؟
توی خیابون به سمت خونه راه میرفتم، ارضا شده بودم اما خالی و سبک نشده بودم، بیشتر و بدتر احساس شرم میکردم، احساس خیانتی بزرگ به قلب کوچک نیمارو داشتم، احساسی که هرچی بیشتر راه میرفتم بهتر نمیشد.
چند روزی بود که نیما سرکار نیومده بود، نگرانش شده بودم، از سرشیفت سراغشو گرفتم: یه روز میزنیش یه روزم نگرانش میشی، چند چندی با خودت، گفته نمیاد، استعفا داده، اگه تا فردا نیاد استعفاشو رد میکنم.
تا غروب با خودم کلنجار رفتم، رفتن نیما واسم خوب بود، دیگه نمیدیدمش، شاید میشد فراموشش کرد، نیما میشد یه خاطره از روزای خوب زندگیم اما این چند ماه بدون نیما، من عذاب کشیده بودم، داغون شده بودم، از زندگی بیزار بودم.
هوا تازه تاریک شده بود که دستم رفت روی اسمشو، شمارش گرفته شد، اولین بوق که زده شد دیگه نمیشد پا پس کشید، سومین تماسو که جواب نداد، یه پیام نوشتم و براش ارسال کردم؛ «سلام، نیما به حرمت همون روزایی که همراه لبامون، دلمون هم میخندید، اگه من ذرهای واسه تو ارزشی داشتم، توی همون پارکی که لرزیدیم و برای اولینبار بهم گفتیم احساسمون چیه، منتظرتم.»
ساعت از نُه شب گذشته بود، دو ساعتی میشد منتظرش بودم، کمکم ناامیدی بر چشمام چیره شد و دیگه انتظار اومدنشو نمیکشیدن. به ساعت ده شب رسیدم، پاهایی که خسته بودن و میخواستن برن، و قلبی که نمیخواست باور کنه همچی تموم شده.
از روی نیمکت توی پارک بلند شدم، دلم میگفت فقط یه دقیقه دیگه بمون شاید اومد، مغزم میگفت راهی گذاشتی که برگرده؟
توی پارک قدم می زدم و به چهره آدمها دقت کردم، هیچکدوم ذرهای شباهت به نیما نداشتن، از پارک خارج شدم و از خیابون گذشتم، برای آخرینبار برگشتم و به پارک نگاه کردم، هیچ آشنایی به چشمم نمیخورد.
چند قدمی برداشتم که صدای نیما به گوشم خورد: هومن.
به سمت صدا برگشتم و با دیدن نیما لبخندی به لبم اومد، بهسمتش قدم برداشتم و دستمو سمتش دراز کردم، دستش عقب کشید و گفت: به حرمت عشقی که بهت داشتم تا اینجا اومدم.
نمیدونستم از کجا و چطوری شروع کنم که گفت: خب منتظرم.
+احتمال میدم مدتهاست توی دلت خاکم کردی؟
-خودت خودتو نابود کردی.
+بارها حرفامو توی ذهنم چیده بودم و الان اینجا یک کلمشو یادم نمیاد، برای هر رفتاری که کردم دلیل داشتم و میخواستم توضیحی که لایقشی رو بهت بدم.
-بعد این همه وقت؟! دیگه به درد نمیخوره.
+آره درسته، خیلی وقته بین ما دوتا همهچی خراب شده، میخواستم درستش کنم اما نمیشه، فقط برگرد سر کارت.
-استعفامو دادم.
+با سرشیفت صحبت کردم میشه.
-گاوی؟ نمیفهمی؟ بخاطر تو نمیخوام بیام.
+میدونم، من استعفا میدم!
-که چی بشه، این میشه معذرتخواهیت؟
+نه، خودم میدونم چقدر اذیتت کردم، بخاطر این ترس لعنتی. بخاطر ترس ازدست دادن مادرم، تورو از دست دادم.
-واقعا استعفا میدی؟
+اگه باعث میشه برگردی، حتما.
نیما روشو برگردوند و یکم ازم دور شد که به سمتش دویدم و دستشو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش، رو در رو ایستاده بودیم که گفتم: برگرد، برگرد سرکارت.
-همیشه ترسویی!
+چی بگم؟ بگم یه فرصت بهم بده!
-خب حداقل بگو تا به زبون اورده باشیش، حسرتش به دلت نمونه حتی اگه جواب نه بگیری، خودمو کشتم که بفهمی از آیندهای که معلوم نیست نترسی، اما نفهمیدی.
+میشه دوباره از اول شروع کنیم، از همون شب توی همین پارک؟
-که چی بشه؟ بازم مثل یه آشغال از زندگیت پرتم کنی بیرون، هزارتا حرف عاشقانه بزنی اما به هیچ کدومش پایبند نباشی!
+نمیشه، قول میدم.
-تضمینش چیه؟
+اگه بگی آره، همین الان میرم و به مادرم میگم دوستت دارم، نمیزارم دوباره از دستم بری، تضمینش دردی که از نبودت کشیدم، میدونم غیرقابل تحمله دیگه امتحانش نمیکنم.
-یعنی میری به مادرت میگی یه پسرو دوست داری؟
+آره.
-اگه قبول نکرد چی؟ اگه گفت یا من یا اون چی؟
+میگم که نمیتونم ازت دست بکشم، اگه مامان خواست میتونه ولم کنه اما من ولش نمیکنم.
-بازم بدون فکر جواب دادی! اینم مثل اون حرفای عاشقونت خالی بندیه؟
+تو بگو آره، من اثبات میکنم که نیست.
-بر فرض محال، آره.
به نیما لبخند بزرگی زدم و گفتم: همینجا وایسا برمیگردم.
به سمت خونه دویدم، در باز کردم و مامان چشم انتظار توی حیاط خونه نشسته بود، با دو دلی بزرگی سلام کردم، توی حرف آسون بود و توی عمل خیلی سخت.
به چشمای منتظر نیما فکر کردم و آب دهنمو قورت دادم و گفتم: مامان نمیدونم از کجا شروع کنم، اما…
مامان: اما چی؟
+دیگه نمیتونم تظاهر کنم، اگه به دروغم ادامه بدم چیزیو از دست میدم که تا آخر عمر حسرتشو میخورم.
مامان: یادم نمیاد دروغ و تظاهر یادت داده باشم!
+ندادی.
مامان: ولی انقدر سخت گیر بودم که فکر کردی اگه راستشو بگی واست بد میشه!
+مامان.
مامان: بفرما.
+من چند ماه قبل اینکه سکته کنی عاشق شدم.
مانان: خب بسلامتی، حالا کی هست؟
+فکر نکنم خوشت بیاد اما این مدت، هر روزی که ازش دور بودم مردم و زنده شدم.
مامان: همون پسره نیماست؟
متعجبانه نگاه مامان کردم و با خجالت گفتم: اوهوم.
مامان: اون روزی که اومد عیادت، کلی صغری کبری چید و آخرش گفت بهت عشق یکطرفه داره و روش نمیشه بهت بگه، وانمود کرد خبر نداری و از من کمک میخواد، همون لحظه فهمیدم که داره دروغ میگه، میدونی قبل اینکه بره بهش چی گفتم؟
+نه.
مامان: گفتم پسرم، اگه واسه آدمی اینقد ارزش نداری که وایسه ازت دفاع کنه، اون آدم ارزش این همه احساس نداره.
+واسه همین قلبت درد گرفته بود، ازم بیزاری؟
مامان: مگه مادری میتونه از پسرش بیزار بشه ولی ناراحت شدم اونم دوبار!
+واسه چی؟
مامان: اولیش که معلومه، دومیش واسه این بود که کِی اینجوری تربیتت کردم که از عشق بترسی، دل بشکنی ککتم نگزه!
+گزید، بدجور گزید.
مامان: رابطتتون مورد تایید من و خدا و پیغمبرش نیست.
+میدونم.
مامان: اما اگه باعث میشه خوشحال بشی، خیال میکنم نمیدونم.
+میخوام که بدونی.
با لبخند گفت: بعدا به اون قسمتش فکر میکنیم.
لبخند مامان رو که دیدم به دستش بوسه زدم و تا پارک دویدم، نیما هنوزم همونجا ایستاده بود، بهش که رسیدم، نفسنفس میزدم و گفتم: مامان گفت بهت بگم اگه آدمی واست توی روی مادرش میایسته و ازت دفاع میکنه، میارزه بهش یبار دیگه فرصت بدی.
نیما لبخند بزرگی زد و بیتوجه به بقیه مردم کشیدمش توی بغلم…
«چندی بعد»
-معلومه دو ساعته داری چیکار میکنی؟
+دارم داستانمونو مینویسم، فقط نمیدونم چطوری بگم آخرش خوب تموم شد.
-یه چیزی واسم میخوندی؟
+کدوم؟
-همون که من آفریده شدهام.
+اها.
-همون بنویس تهش.
به بهانه تشکر بوسهای به لب نیما گذاشتم و گفتم: دمت گرم.
-فقط زودی تمومش کن، که خیلی وقته منتظرم.
+خب بزار زودتر تمومش کنم:
من آفریده شدهام که به دنبال تو باشم، که سرگشته و حیران تو باشم، هر آن به تمنای تو باشم، آن روز که تو را کردمت پیدا، رهایت نکنم دست به دامان تو باشم.
من آفریده شدهام که جسم باشم، بر پهنهی گیتی همه چشم باشم، به دنبال نشانی ز تو باشم، آن روز که تو را کردمت پیدا، جسمی زِ بر روح تو باشم.
با رسیدن پیام به دست نیما، زنگهای پیدرپی نیما شروع شد، یکی درمیون یا رد میکردم یا منتظر میموندم تا قطع شه، انقدر آزرده شده بودم که حتی ترخیص مامان هم نتونست حالمو سر جاش بیاره.
بعد اینکه نیما فهمید دیگه قرار نیست تماسشو جواب بدم، پیام داد؛ «فکر میکردم بیشتر از اینا برات ارزش داشته باشم نه اینکه با یه پیام، اونم اینقد بیرحمانه منو از زندگیت پرت کنی بیرون، مطمئنم هر آدمی لیاقت یه توضیح داره که تو اونم ازم گرفتی. بیخیال، اینم یه روی این زندگی بیرحم که دیدم، اینم یه درس سخت دیگه که گرفتم. سرشیفت گفت چی شده، میخواستم برای عیادت بیام بیمارستان اما با توجه به پیامت، اومدنم اذیتت میکنه. تلفنت رو هم جواب ندادی حتمی صدامم نمیخوای بشنوی. امیدوارم حال مادرت خوب باشه، از طرف من سلام برسون و بگو خیلی براش ناراحت شدم. میدونم راه برگشتی نیست، فقط کاش میدونستم چی شده. کاش انقدر حرفهای عاشقونه نمیزدی وقتی توی دلت هیچی نبوده، دل، چه کلمه سنگینیه برای تویی که نداریش…»
با دیدن پیام نیما، میتونم بگم احساس حقارت کردم، من نیما رو به بدترین شکل از زندگیم بیرون کرده بودم، فکر میکردم اینجوری اون کمترین ناراحتی رو متحمل میشه، فک میکنه من یه آدم بیارزش بودم و خودش رو کمتر درگیر حس جدایی میکنه اما نیما با پیامش بهم فهموند، چقدر اونو فقط با چند کلمه آزار دادم و چقدر بهش این حس اشغال بودن القا کردم وقتی اینجوری راحت از زندگیم پرتش کردم بیرون.
دلم میخواست باهاش تماس بگیرم و حداقل بهش توضیح بدم چی توی فکر مریضم گذشته، اما میدونستم نیما آدم بیخیال شدن نیست، حاضره همه جوره پا به پام بیاد، این یعنی مدام اذیت شدنش. به نیما و اون دختری فکر میکردم که قراره توی زندگیم بیاد، که چقدر خواهند رنجید، نیما عشق داره و رسمیت نداره و اون دختره رسمیت داره و عشقی نداره. پس من سعی کردم کاری کنم تا نیما کمتر اذیت شه.
برای اینکه به سرم نزنه باهاش تماس بگیرم، یا تماسشو جواب بدم گوشیمو خاموش کردم و به تخت، به خواب پناه بردم.
بزرگترین عذاب من درست از روزای بعدش شروع شد، نیمارو میدیدم، پسری که سلول به سلول تنم عشقشو در خودشون حبس کرده بودن و روی ژنومشون اون عشق حک کرده بودن اما نیما حتی بهم نگاه نمیکرد و اگر میکرد جز نفرت توی چشماش چیزی نبود. دیگه وقتای استراحت نیما رو کنار خودم نداشتم، بازم توی تاریکی تنهایی خودم حبس شده بودم، تا قبل از آشنایی با نیما این تنهایی خودخواسته بود و حالا توش حبس بودم، دوست داشتم به سمت نیما برم اما زنجیری که پامو بسته بود نگهم میداشت.
هر روز اون حس دیدن نیما، عدم توجهش به من، گپ و گفتش با بقیه همکارا… همه و همه منو عذاب میداد و راهی برای خلاص شدن از دست اون عذاب بلد نبودم.
خاله و دختر خاله فاطمه نوبتی وقتایی که توی خونه نبودم رو پیش مامان میموندن و تا جایی که توان داشتن از مامان مراقبت می کرد، موقع برگشت به خونه باید ماسک یه آدم خوشحال و به صورت میزدم و با افراد توی خونه روبرو میشدم، باقی روز سعی میکردم ور دل مامان بشینم و سعی کنم وظیفه فرزندی رو انجام بدم.
گاهی اونقدر کنارش بودم که غر میزد برو بیرون، یکم هوا به سرت بخوره، چته مثل چله گرفتهها از خونه دور نمیشی، اصلا معلومه رفیقت کجاست، بهش بگو نیومدی به مادرم سر بزنی عیبی نداره، حداقل دوباره بیاد ورت داره ببره بیرون.
روزای عید، بدترین روزای ممکن شدن، یادآور قول و قرارمون بودن، انگار کاخ آرزوهامو ویران کرده بودم و حالا روی آوارش نشسته بودم و انتظار داشتم خوش بگذره.
مامان بیشتر از همه نگرانم بود، فکر میکرد بخاطر بیماری اون افسرده شدم و سعی میکرد یه جوری منو به روزای سابقم برگردونده، گاهی برای اینکه نشون بده خوبه، قر ریز میداد و گاهی از کمالات دختری که برام نشون کرده میگفت.
اگه تعلل من نبود تا حالا صد بار رفته بودیم خواستگاری، بعد نیما، دل بازی کردن با احساسات یه نفر دیگه رو نداشتم.
حس جدایی از نیما هر روز بیشتر از دیروز عذابم میداد، ندیدنش بخاطر تعطیلی عید، برخلاف انتظارم این حسو کم نکرد بلکه یه جورایی بیشترش کرد. انگار به همون دیدنش از فاصله، شنیدن صداش از دور عادت کرده بودم.
روز بعد از تعطیلات، مثل یه بچه بهترین لباسامو پوشیدم و تا جایی که میتونستم به خودم رسیدم، دوست داشتم به چشم نیما بیام. اما زهی خیال باطل، نیما هر روز بیشتر از روز قبل ازم متنفر میشد، اونروز همون نگاه پر خشمش رو هم ازم دریغ کرد.
راهی به نظرم نمیرسید، انگار روی یه تیغ راه میرم، به هر سمت که برم پرت میشم، زندگیم توی واقعیت مثل خواب سقوط بود که نمیشد ازش بیدار بشی.
روزها میگذشت و من هرروز غمگینتر از دیروز بودم، به تمثیل درختی در بیابان، هر روزی که ریشهش خشکتر میشه، یه قدم به مرگ نزدیکتر میشه، منتظر بارانی نشسته، که امکان اومدنش محاله.
چند روز بعد وقتی برگشتم، نه مامان، نه دختر خاله فاطمه خونه نبودن، به گوشی مامان زنگ زدم جواب نداد، با کمی دلشوره شماره فاطمه رو گرفتم و بلافاصله جواب داد.
مامان مجدد دچار درد قفسه سینه شده بود و برده بودنش درمانگاه نزدیک خونه، خودمو بهسرعت رسوندم، فاطمه کنار ایستگاه پرستاری ایستاده بود، بهسمتش رفتم و از صحبت های دکتر با فاطمه فهمیدم خداروشکر علایم سکته مجدد دیده نشده، درد امروز مامان میتونه ناشی از استرس یا فعالیت زیاد باشه و باید مواظبش باشیم.
به سمت تخت مامان رفتم، بخاطر لیدهایی که به قفسه سینهش وصل شده بود پردههای اطرافش رو کشیده بودن، پرده رو کنار زدم و به خنده و شوخی گفتم: حالت چطوره؟ خوب راهی بلد شدیا، نمیگی ما از غصه دق میکنیم!
منتظر جوابش بودم که با ناراحتی خاصی گفت: خوبم، فاطمه اصرار کرد بیایم بیمارستان.
بعد روشو ازم برگردوند و به سمت مانیتور دستگاه خیره شد، مامانو خوب میشناختم و میدونستم ازم ناراحته، اما خب واسه چی؟!
مامانو مرخص کردیم و به خونه رسوندیم، قبل اینکه فاطمه بره ازش پرسیدم: امروز اتفاق خاصی افتاده؟
فاطمه درحالیکه چند لحظهای به فکر فرو رفت، گفت: نه، فک نکنم.
+احساس کردم ناراحته.
فاطمه ادامه داد: نه ولی فک کنم یکم کارکرده.
+کار؟
فاطمه: من رفته بودم یکم خرید کنم و نون بگیرم، اومدم دیدم مهمون داشته، ظرف میوه و شیرینی و چاییش هنوز وسط بودن.
+کی اومده؟ هوتن اومده بود؟
فاطمه: نمیدونم بخدا، درد که اومد سراغش فرصت نشد بپرسم.
بعد رفتن فاطمه دلدل کردم یه جوری از مامان بپرسم کی اومده بوده؟ امروز نیما مرخصی بود و همین بیشتر فکرمو بهم میریخت و نمیتونستم همهچیو به هوتن ربط بدم. با مامان که حرف میزدم ناراحت بود و قهرگونه جوابمو میداد.
بالاخره دلمو زدم به دریا و از مامان پرسیدم: امروز مهمون داشتی؟
مامان نگاهی از بالای عینکش بهم کرد و دوباره سرشو روی قرآنش برگردوند، بعد مکث کوتاهی گفت: اون رفیقت اومده بود!
با تعجب پرسیدم: نیما رو میگی؟!
با تکون سرش درحالیکه که قران زمزمه میکرد، تاییدش کرد.
ایندفعه با صدایی که به وضوح می لرزید، پرسیدم: واسه چی اومده بود؟
بهم نگاهی کرد و گفت: میخواستی واسه چی اومده باشه! حالمو پرسید و معذرتخواهی کرد که نتونسته زودتر بیاد.
+همین؟
مامان: میخواستی چی بگه؟
نفس آرومی کشیدم و به سمت حیاط رفتم. مطمئن بودم نیما یه چیزی گفته و درد همینجوری سراغ مامان نیومده اما چی و چقدرشو نمیدونستم.
فردا همینکه نیما رو دیدم به سمتش رفتم و با عصبانیت بهش گفتم: چی به مامانم گفتی؟
نیما صداشو پایین اورد و گفت: هیچی، فقط حالشو پرسیدم!
یقه لباسشو گرفتم گفتم: چی گفتی؟
نیما بازم اصرار داشت که هیچی.
یقشو ول کردم و به عقب هلش دادم و گفتم: پس چرا دیروز قلبش درد گرفته؟
نیما رنگش پرید و به تتهپته افتاد و قبل اینکه بتونه کلامی بگه، سیلی محکمی توی گوشش زدم.
بقیه کارگرا به ستمون اومدن و قبل اینکه واکنشی نشون بده، مارو از هم جدا کردن، برخلاف انتظارم نیما آروم بود و فقط داشت خون بینیشو تمیز میکرد، درحالیکه بچهها منو به بیرون میبردن، نیما گفت: حالش خوبه؟ من هیچی نگفتم بخدا.
اون روز دیگه نتونستم سر کار بمونم و بدون اجازه شیفت ترک کردم، توی ذهنم صورت غمگین مامان، نگاهی که دیگه اون محبت بهم نداشت تداعی میشد، صورت ترسیده نیما مطمئنم کرده بود نیما چیزی گفته، نمیدونستم چطور درستش کنم و دل مامان به دست بیارم. انکار میتونست بهترین گزینه باشه، مدام صورت سیلی خورده نیما میومد توی ذهنم، گونهای که یه روزی بوسیده بودمش رو زده بودم.
درونم جنگی بزرگ بود و بازنده این جنگ من بودم، هم نیما رو نداشتم و هم مادرمو.
دلم برای آغوش گرم نیما تنگ شده بود، وسط بهار احساس لرز میکردم و به آغوش گرم نیما برای پنهون شدن توش نیاز داشتم. برای اینکه بتونم بار روی شونههامو روی دوشش بندازم بهش نیاز داشتم.
روی برگشت به خونه رو نداشتم، مطمئن بودم مادرم میدونه و نمیدونستم چطور باید باهاش روبرو شم.
میون تمام اون حسای بد، دلم برای نیما ضعف میرفت، دوست داشتم برگردم توی کارخونه و نیما رو جلوی همه بگیرم توی بغلم و ازش معذرت بخوام، بینیشو محکم بگیرم تا خونریزیش قطع بشه، حالم از خودم بهم میخورد، بیشتر از قبل دلم برای لبهای نیما تنگ شده بود.
گوشیمو باز کردم، یه گروه گی پیدا کردم و به اولین نفری که توش پیام گذاشته بود، دایرکت دادم.
یک ساعت بعد، جلوی آپارتمانش بودم، دست و دلم میلرزید، برای فراموش کردن نیما، خاموش کردن این حس عطش شهوت، راه دیگهای به ذهنم نمیومد، پیام دادم: من رسیدم.
نوشت: آیفونو میزنم، بیا طبقه پنجم.
آسانسور توی طبقه پنجم ایستاد و در یه واحد نیمه باز شد، بهسختی قدم برداشتم و وارد همون واحد شدم، پشت در ایستاده بود و بعد دیدن من گفت: خوبه، بریم اتاق خواب؟
توی خیابون به سمت خونه راه میرفتم، ارضا شده بودم اما خالی و سبک نشده بودم، بیشتر و بدتر احساس شرم میکردم، احساس خیانتی بزرگ به قلب کوچک نیمارو داشتم، احساسی که هرچی بیشتر راه میرفتم بهتر نمیشد.
چند روزی بود که نیما سرکار نیومده بود، نگرانش شده بودم، از سرشیفت سراغشو گرفتم: یه روز میزنیش یه روزم نگرانش میشی، چند چندی با خودت، گفته نمیاد، استعفا داده، اگه تا فردا نیاد استعفاشو رد میکنم.
تا غروب با خودم کلنجار رفتم، رفتن نیما واسم خوب بود، دیگه نمیدیدمش، شاید میشد فراموشش کرد، نیما میشد یه خاطره از روزای خوب زندگیم اما این چند ماه بدون نیما، من عذاب کشیده بودم، داغون شده بودم، از زندگی بیزار بودم.
هوا تازه تاریک شده بود که دستم رفت روی اسمشو، شمارش گرفته شد، اولین بوق که زده شد دیگه نمیشد پا پس کشید، سومین تماسو که جواب نداد، یه پیام نوشتم و براش ارسال کردم؛ «سلام، نیما به حرمت همون روزایی که همراه لبامون، دلمون هم میخندید، اگه من ذرهای واسه تو ارزشی داشتم، توی همون پارکی که لرزیدیم و برای اولینبار بهم گفتیم احساسمون چیه، منتظرتم.»
ساعت از نُه شب گذشته بود، دو ساعتی میشد منتظرش بودم، کمکم ناامیدی بر چشمام چیره شد و دیگه انتظار اومدنشو نمیکشیدن. به ساعت ده شب رسیدم، پاهایی که خسته بودن و میخواستن برن، و قلبی که نمیخواست باور کنه همچی تموم شده.
از روی نیمکت توی پارک بلند شدم، دلم میگفت فقط یه دقیقه دیگه بمون شاید اومد، مغزم میگفت راهی گذاشتی که برگرده؟
توی پارک قدم می زدم و به چهره آدمها دقت کردم، هیچکدوم ذرهای شباهت به نیما نداشتن، از پارک خارج شدم و از خیابون گذشتم، برای آخرینبار برگشتم و به پارک نگاه کردم، هیچ آشنایی به چشمم نمیخورد.
چند قدمی برداشتم که صدای نیما به گوشم خورد: هومن.
به سمت صدا برگشتم و با دیدن نیما لبخندی به لبم اومد، بهسمتش قدم برداشتم و دستمو سمتش دراز کردم، دستش عقب کشید و گفت: به حرمت عشقی که بهت داشتم تا اینجا اومدم.
نمیدونستم از کجا و چطوری شروع کنم که گفت: خب منتظرم.
+احتمال میدم مدتهاست توی دلت خاکم کردی؟
-خودت خودتو نابود کردی.
+بارها حرفامو توی ذهنم چیده بودم و الان اینجا یک کلمشو یادم نمیاد، برای هر رفتاری که کردم دلیل داشتم و میخواستم توضیحی که لایقشی رو بهت بدم.
-بعد این همه وقت؟! دیگه به درد نمیخوره.
+آره درسته، خیلی وقته بین ما دوتا همهچی خراب شده، میخواستم درستش کنم اما نمیشه، فقط برگرد سر کارت.
-استعفامو دادم.
+با سرشیفت صحبت کردم میشه.
-گاوی؟ نمیفهمی؟ بخاطر تو نمیخوام بیام.
+میدونم، من استعفا میدم!
-که چی بشه، این میشه معذرتخواهیت؟
+نه، خودم میدونم چقدر اذیتت کردم، بخاطر این ترس لعنتی. بخاطر ترس ازدست دادن مادرم، تورو از دست دادم.
-واقعا استعفا میدی؟
+اگه باعث میشه برگردی، حتما.
نیما روشو برگردوند و یکم ازم دور شد که به سمتش دویدم و دستشو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش، رو در رو ایستاده بودیم که گفتم: برگرد، برگرد سرکارت.
-همیشه ترسویی!
+چی بگم؟ بگم یه فرصت بهم بده!
-خب حداقل بگو تا به زبون اورده باشیش، حسرتش به دلت نمونه حتی اگه جواب نه بگیری، خودمو کشتم که بفهمی از آیندهای که معلوم نیست نترسی، اما نفهمیدی.
+میشه دوباره از اول شروع کنیم، از همون شب توی همین پارک؟
-که چی بشه؟ بازم مثل یه آشغال از زندگیت پرتم کنی بیرون، هزارتا حرف عاشقانه بزنی اما به هیچ کدومش پایبند نباشی!
+نمیشه، قول میدم.
-تضمینش چیه؟
+اگه بگی آره، همین الان میرم و به مادرم میگم دوستت دارم، نمیزارم دوباره از دستم بری، تضمینش دردی که از نبودت کشیدم، میدونم غیرقابل تحمله دیگه امتحانش نمیکنم.
-یعنی میری به مادرت میگی یه پسرو دوست داری؟
+آره.
-اگه قبول نکرد چی؟ اگه گفت یا من یا اون چی؟
+میگم که نمیتونم ازت دست بکشم، اگه مامان خواست میتونه ولم کنه اما من ولش نمیکنم.
-بازم بدون فکر جواب دادی! اینم مثل اون حرفای عاشقونت خالی بندیه؟
+تو بگو آره، من اثبات میکنم که نیست.
-بر فرض محال، آره.
به نیما لبخند بزرگی زدم و گفتم: همینجا وایسا برمیگردم.
به سمت خونه دویدم، در باز کردم و مامان چشم انتظار توی حیاط خونه نشسته بود، با دو دلی بزرگی سلام کردم، توی حرف آسون بود و توی عمل خیلی سخت.
به چشمای منتظر نیما فکر کردم و آب دهنمو قورت دادم و گفتم: مامان نمیدونم از کجا شروع کنم، اما…
مامان: اما چی؟
+دیگه نمیتونم تظاهر کنم، اگه به دروغم ادامه بدم چیزیو از دست میدم که تا آخر عمر حسرتشو میخورم.
مامان: یادم نمیاد دروغ و تظاهر یادت داده باشم!
+ندادی.
مامان: ولی انقدر سخت گیر بودم که فکر کردی اگه راستشو بگی واست بد میشه!
+مامان.
مامان: بفرما.
+من چند ماه قبل اینکه سکته کنی عاشق شدم.
مانان: خب بسلامتی، حالا کی هست؟
+فکر نکنم خوشت بیاد اما این مدت، هر روزی که ازش دور بودم مردم و زنده شدم.
مامان: همون پسره نیماست؟
متعجبانه نگاه مامان کردم و با خجالت گفتم: اوهوم.
مامان: اون روزی که اومد عیادت، کلی صغری کبری چید و آخرش گفت بهت عشق یکطرفه داره و روش نمیشه بهت بگه، وانمود کرد خبر نداری و از من کمک میخواد، همون لحظه فهمیدم که داره دروغ میگه، میدونی قبل اینکه بره بهش چی گفتم؟
+نه.
مامان: گفتم پسرم، اگه واسه آدمی اینقد ارزش نداری که وایسه ازت دفاع کنه، اون آدم ارزش این همه احساس نداره.
+واسه همین قلبت درد گرفته بود، ازم بیزاری؟
مامان: مگه مادری میتونه از پسرش بیزار بشه ولی ناراحت شدم اونم دوبار!
+واسه چی؟
مامان: اولیش که معلومه، دومیش واسه این بود که کِی اینجوری تربیتت کردم که از عشق بترسی، دل بشکنی ککتم نگزه!
+گزید، بدجور گزید.
مامان: رابطتتون مورد تایید من و خدا و پیغمبرش نیست.
+میدونم.
مامان: اما اگه باعث میشه خوشحال بشی، خیال میکنم نمیدونم.
+میخوام که بدونی.
با لبخند گفت: بعدا به اون قسمتش فکر میکنیم.
لبخند مامان رو که دیدم به دستش بوسه زدم و تا پارک دویدم، نیما هنوزم همونجا ایستاده بود، بهش که رسیدم، نفسنفس میزدم و گفتم: مامان گفت بهت بگم اگه آدمی واست توی روی مادرش میایسته و ازت دفاع میکنه، میارزه بهش یبار دیگه فرصت بدی.
نیما لبخند بزرگی زد و بیتوجه به بقیه مردم کشیدمش توی بغلم…
«چندی بعد»
-معلومه دو ساعته داری چیکار میکنی؟
+دارم داستانمونو مینویسم، فقط نمیدونم چطوری بگم آخرش خوب تموم شد.
-یه چیزی واسم میخوندی؟
+کدوم؟
-همون که من آفریده شدهام.
+اها.
-همون بنویس تهش.
به بهانه تشکر بوسهای به لب نیما گذاشتم و گفتم: دمت گرم.
-فقط زودی تمومش کن، که خیلی وقته منتظرم.
+خب بزار زودتر تمومش کنم:
من آفریده شدهام که به دنبال تو باشم، که سرگشته و حیران تو باشم، هر آن به تمنای تو باشم، آن روز که تو را کردمت پیدا، رهایت نکنم دست به دامان تو باشم.
من آفریده شدهام که جسم باشم، بر پهنهی گیتی همه چشم باشم، به دنبال نشانی ز تو باشم، آن روز که تو را کردمت پیدا، جسمی زِ بر روح تو باشم.
نوشته: Redroger0
6 پاسخ به “من آفریده شدهام (۲ و پایانی)”
بیا یه لحظه فکر کنیم مُردیم…دیگه نیستیم!تموم شده همه چیز!یه سوال!مگه مرگ قطعیترین اتفاق زندگی نیست؟حالا که تهش اینه از چی میترسی انقدر؟خیام یه شعری داره که میگه:چون عاقبتِ کار جهان نیستی است،انگار که نیستی، چو هستی خوش باش…فکر کن نیستی!تهش همینه دیگه!پس حالا که هستی زندگی کن …جدا کن خودتو از ترسهات!قبرستون پُر از آدمهاییه که با ترس زندگی کردن و طعم خیلی از لذتها رو نفهمیدن!لذت عشقلذت رسیدن به یه رویا!میدونی بعضیا انقدر جدی گرفتن قصه رو که حتی برخورد یه نسیم به پوست صورتشون رو حس نمیکنن!اگه اینجوری باشه پس فرق ما با ربات چیه؟تو زندهای لامصب! میفهمی؟ میفهمی وجود داشتن چقدر ارزشمنده؟خودتو باور کنخودتو بشناسخودتو کشف کنگور بابای حرفای آدمااونا که تورو زندگی نمیکنن! اونا که تورو نمیمیرناگه یهو همین فردا نمیریم!تا هفتاد سالگی فقط یه پلک فاصلهست…نشه توی اون سن برگردی به مسیری که اومدی نگاه کنی و با خودت بگی عجب…تباه کردم زندگی رو…نامهربون بودمهیچی نفهمیدم!
انقدر بی نقص مینویسی که جای نقد و ایراد برای آدم باقی نمیزاری، آدم مجبور میشه از خود داستان ایراد بگیره…«خواستم خودمو قانع کنم که میشه، پایانش خوشه، پایانش خوش نیست داستانش خوشه؛ شروعش حداقل، شروعش خوشه»ولی نه محمد، هنوز با چشم ندیدم، که خوش باشه…حداقل برای من که اینطور شد، شروعش افتضاح بود، افتضاح بود و افتضاح هم تموم شد. شایدم تموم نشد؛ اصلا نمیدونم 🤷🏻♂️داستانها فقط تو چهارچوب داستان میمونن، من غمگین مینویسم تا سوز قلم به مغز و استخوان خواننده بره، تو شاد مینوسی، با پایان خوش؛ آموزنده بود خیلی داستان آموزنده ای بود و شعری که محمد کامنت کرده بود هم بیشتر انگیزه و انرژی میداد.ولی انرژی و انگیزه برای چی ؟ برای «افتضاح های بیشتر» به بار اوردن؟داستان هام در قالب عقده های روانی خودم مینویسم تا با اذیت کردن خواننده روح خسته مو آروم کنم و عذابش رو به یکی دیگه منتقل کنم. حداقل داستان های تو آدم رو دلگرم میکنه ❤️🖤
اونقدر این داستان زیبا و تأثیر گذار بوداینقدر که گیرا و جذاب بودواقعا متاثر شدم و بسیار بسیار بسیار زیبا نوشتی عزیز دل
به نظرم یک کم آخرش عجله کردی ولی خیلی خوب بود و دوستش داشتم
گغتا که دهم کام دلت روزی و بسیارماه آمد و سال آمد و آن روز نیامد…
داستان زیبایی بود.بنظر منکهخیلی هم اثرگذار بود.همیشه پر انرژی باشید.