(نسخه نهایی – ۱۰۵۰۰ واژه)
فصل اول: ملافهی چروک
من، علی، ۳۸ ساله، در آپارتمان قدیمیمان در تهران ایستادهام و نگاه میکنم به جایی که همه چیز شروع شد: تخت خوابمان، جایی که زهرا، زن ۳۲ سالهام، با قد ۱۷۰، وزن ۶۰، سینههای ۷۵، همیشه مثل یک الهه زیبا روی آن دراز می کشید و منتظر من بود تا پیشش برم. الههای که من، با وسواس تمیزیام، همیشه میخواستم بینقص باشد. وسواسی که از کودکی همراهم بود، از وقتی مادربزرگم میگفت “کثیفی شیطانه” چون مثل همه بچه های اون موقع از جن و پری می ترسیدم، من هم ساعتها خانه رو تمیز میکردم تا آرام بشم.
اون شب، هوا خنک بود و بوی باران از پنجره میآمد. زهرا روی تخت دراز کشیده بود، با یک تاپ نازک سفید که سینههایش را به زور نگه داشته بود. موهای سیاه بلندش روی بالش پخش شده بود، و لبخند شیطنتآمیزی روی لبهای سرخش داشت. من از پشت بغلش کردم، دستم را روی شکمش گذاشتم و آرام به سمت پایین کشیدم. انگشتانم روی پوست نرم رانهایش لغزید، و احساس کردم چقدر گرم است. زهرا آه کشید: «علی… امشب خستهام.» اما بدنش خلاف حرفش عمل میکرد؛ رانهایش کمی باز شد و کمرش به سمت من قوس برداشت. من همیشه از این لحظه لذت میبردم، وقتی بدنش پاسخ میداد بدون اینکه کلامی بگه.
دست راستم را بالا بردم و روی سینه چپش گذاشتم. نوک سینهاش زیر پارچه تاپ سفت شده بود. با انگشت شستم آن را مالیدم، دایرهوار، آرام اما محکم. زهرا نفسش تند شد: «علی… آرومتر، داره درد میگیره.» اما میدانستم دروغ میگوید؛ همیشه دوست داشت این کار را. دست چپم را بین رانهایش فرو کردم، و احساس کردم واژنش خیس است، تنگ و داغ، آماده. کیرم که حالا سفت شده بود، گذاشتم بین رانهایش. لاپایی شروع کردم، آهسته، با فشار. زهرا پاهایش را تنگتر کرد تا کیرم بهتر بلغزد روی شیار کسش. «آه… علی، داری دیوونم میکنی…» نفسش تندتر شد، دستش را گذاشت روی شانهام و ناخنهایش را کمی فرو کرد. بوی عطرش، آن عطر وانیلی که همیشه میزد، با بوی هیجان بدنش مخلوط شده بود. من سرعت رو بیشتر کردم، کیرم بین رانهاش لغزید، احساس کردم خیسی کسش رو سر کیرم پخش میشه.
یهو چرخید رو به من، پاهایش را باز کرد و کیرم را گرفت دستش. پوست نرم دستش دور کیرم پیچید، و با نوک انگشتانش سرش را مالید، بالا و پایین کشید تا بیشتر سفت بشه. «بذار داخل… پر کن کصم و، علی. میخوامت.» من لبخند زدم و خودم را جلو کشیدم. کیرم را گذاشتم دم کسش، و آرام فشار دادم. اول فقط سرش رفت داخل، احساس کردم دیوارههای خیس و تنگش دورش میپیچه. بعد بیشتر، تا ته، با یک ضربه عمیق. زهرا جیغ کشید، کمرش را بالا آورد و پاهایش را دور کمرم قفل کرد. تلمبه زدم، شلاقی، عمیق، هر بار تا جایی که میتوانستم. احساس میکردم دیوارههای تنگ کسش دور کیرم میپیچد، خیس و لغزنده، هر ضربه با صدای خیس برخورد همراه بود. زهرا ناله میکرد: «سریعتر… آه، علی، داره میآد…» دستهایش روی کمرم بود، با ناخنهایش پوستم را خراشید، خطهای قرمز کشید. من شروع کردم سینههایش را مکیدم، نوک یکی را گاز گرفتم، زبانم دورش چرخاندم، و احساس کردم بدنش میلرزد. ارگاسمش آمد، کسش منقبض شد دور کیرم، و من نتونستم نگه دارم – آبم ریخت تو عمق کسش، داغ و غلیظ، نبض به نبض، تا جایی که احساس کردم پر شده. لحظهای طولانی، بدنهامون به هم چسبیده، نفسهامون یکی شده بود.
اما بعد، وقتی نفسمان آرام شد، ملافه چروک شده بود. لکههای آبم روی آن پخش شده بود، و بوی منی تو هوا پیچید. عصبانی شدم. «زهرا، ببین چیکار کردی! همه جا کثیفه! این ملافه نو بود!» اون خندید، سعی کرد بغلم کنه: «علی، حالا مگه چی شده؟ فردا میشوریمش.» اما من نتوانستم تحمل کنم. وسواسم گل کرد، فکر کثیفی مثل خوره افتاد به جونم. چنگ بزن چنگ بزن ملافه رو، سریع سریع تر ناگهان از کنترلم خارج شد دستم بلند شد، و سیلی محکمی زدم به صورتش. صدای سیلی تو اتاق پیچید، صورتش قرمز شد. «کثافت! همه جا رو کثیف کردی!، خونه مو به گند کشیدی!» زهرا شوکه شد، چشمهاش پر از اشک شد. بلند شد، لباس پوشید، چمدان بست و رفت. هشت سال ازدواج پرشور، با یک ملافهی کثیف تمام شد. من تنها موندم، ملافه رو شستم، اما لکه روحم پاک نشد.حقش این نبود، اینو بعدها فهمیدم ولی آن لحظه این خوره قدیمی فکر منو میخورد. چرا گفتم “کثیف کردی”؟، زهرای بدبخت که گناهی نداشت، اب منی من بود. شاید آن لحظه من نبودم؛ روح مادربزرگ من بود که درونم خطاب به من می گفت. آن شب، ساعتها نشستم و به دیوار خیره شدم، فکر کردم به زندگیمون، به اینکه چطور وسواسم همه چیز رو خراب کرده. لعنت بهش. تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم، پس سابیدم و سابیدم.
فصل دوم: وسواسهای روزانه
روزهای قبل از آن شب، زندگیمان عادی به نظر میرسید، اما زیر پوستش، ویروس وسواس من همه چیز را میخورد. من کارمند یک شرکت دولتی بودم، هر روز صبح زود بیدار میشدم، لباسهایم را اتو میزدم تا هیچ چروکی نداشته باشد و خانه را چک میکردم تا هیچ گرد و خاکی نباشد. حتی ظروف رو بعد از شستن دوباره چک میکردم، مبادا لکهای مونده باشه. کارم در شرکت، بایگانی اسناد بود، جایی که قفسهها رو همیشه مرتب نگه میداشتم، هر پرونده در جای دقیق خودش. همکارها میخندیدن: “علی، تو یک آدم وسواسیی یا یک ربات؟” اما من جدی بودم، تمیزی آرامشم بود. زهرا لیسانس اقتصاد داشت، اما بیشتر خانه می موند؛ تصمیم من بود که به خانه داری برسه، بذاره خرج و دخل زندگی را من دربیارم. اونم گاهی پروژههای freelance میگرفت، مثل تحلیل بازار برای شرکتهای کوچک، اما درآمد اصلی از من بود. همیشه سعی میکرد با وسواسم کنار بیاد، عطر میزد، خانه رو تمیز نگه میداشت، اما گاهی خسته میشد غر می زد. سکسمان منظم بود، هفتهای دو سه بار، اما همیشه با قوانین من: ملحفه تمیز، بدنها عطر زده، هیچ اثری از “کثیفی” نباید میماند. حتی بعد از سکس، فوری ملافه رو عوض میکردم، زهرا رو میفرستادم دوش بگیره. زهرا گاهی اعتراض میکرد: “علی، این کارهات لذت رو میگیره.” اما من میگفتم: “اینجوری بهتره، پاکیزگی از اصول دینه.”
یادم هست یک بعدازظهر، در آشپزخانه، زهرا ظرفها را میشست. آب از شیر میریخت، و کف صابون روی دستهایش بود. گفت: «علی، چرا اینقدر وسواسیی آخه؟ یه ذره کثیفی که آدم و نمیکشه! بیخودی زندگی و سخت میکنی برای خودت و برای بقیه.» من که داشتم میز تلویزیون را با دستمال ضدعفونی میکردم، جواب دادم: «کثیفی یعنی بینظمی، بینظمی یعنی پایان زندگی. نمیتونم تحمل کنم، زهرا. این خونه باید پاک باشه، مثل ذهنم.» اون خندید، اما چشمهای قهوهایاش غمگین بود. آمد نزدیکم، دست خیسش را گذاشت روی شانهام: «بیا، یه بوس بده.» اما من عقب کشیدم: «دستت خیسه، لباسم کثیف میشه. اول خشک کن.» زهرا آه کشید و برگشت به ظرفها، اما دیدم شونههاش لرزید – شاید از عصبانیت، شاید از غم. بعد از آن، بحث کردیم، زهرا گفت: “تو زندگی تو با این وسواس نابود میکنی.” من جواب دادم: “این وسواس نیست، این تمیزی و نظمه منو زنده نگه میداره.”
دوست قدیمیام سعید، ۳۵ ساله، مجرد، همیشه به زندگیمان غبطه میخورد. سعید قدبلند بود، با موهای جوگندمی و لبخند جذاب، اما زندگیاش پر از روابط کوتاه شبانه بود در یک فروشگاه الکترونیکی فروشندگی می کرد، حین کار هر جا همیشه وقتی پیشش بودم داستانهای روابطش رو تعریف میکرد. مثلا یکبار در کافه به من گفت: «علی، زهرا جواهره. قد ۱۷۰، اندام عالی، و اون لبخندش… تو با این اخلاق گندت چطور همچین زنی گیرت اومد؟ من همه دختری دیدم، اما هیچکدوم مثل زهرا نبودن و نیستن.» من میخندیدم، اما میدانستم سعید زهرا را با چشم میخورد. هر بار که میآمد خانهمان، نگاهش روی سینههای زهرا میماند، یا وقتی زهرا خم میشد تا چیزی برداره، چشمهایش به کونش میچسبید. یک بار، وقتی تنها بودیم، سعید گفت: “علی، اگر زهرا مال من بود، هیچوقت ولش نمیکردم.” من حسادت نمیکردم، نه هنوز. فکر میکردم زهرا مال من است، پاکیزه و وفادار. اما گاهی شبها، وقتی تنها بودم، فکر میکردم: اگر سعید دست بذاره رو زهرا، چی؟ پرت می کردم حواسم و با تمیزی – فقط تمیزی مهمه. سعید همیشه دعوت میکرد به مهمانیها، اما من نه میرفتم، چون “کثیفن”.
اما آن ملافه لعنتی همه چیز را عوض کرد. زهرا رفت، و من تنها ماندم با وسواسهایم. شبها ملافه رو بو میکردم، انگار بوی زهرا مونده باشه، اما نبود – فقط کثیفی خیالی. روزهای بعد، خانه رو بیشتر تمیز کردم، اما خالی بود، بدون زهرا.
فصل دو و نیم: ملافه خونی
یادم میاد شب عروسیمون زهرا رو بغل کردم، تاپ سفیدشو بالا زدم، دامنش درآورد، سینههای ۷۵ شو مکیدم، نوکشون سفت شده بود.دو انگشتمو در دهنم خیس کردم، آروم داخل کس تنگش فرو بردم.چرخوندم انگشتا، عمیقتر، با ریتم آرام، دورانی چرخاندم. خیسی کسش و دستم حس کرد. زهرا کمرشو قوس داد، نفس تند، کسش منقبض شد دور انگشتام.
سریعتر کردم، انگشت سوم اضافه، داد زد: کسم پاره کردی… بسه بکن تو
کیرم رو بین رانهاش گذاشتم، لاپایی کردم، خیسی کسش رو کیرم لغزید، داغ بود.
زهرا ناله کرد: «علی… آروماااااااااا…»
فشار دادم، پرده پاره شد، خون گرم ریخت رو ملافه سفید، لکه قرمز پخش شد.
زهرا جیغ کشید، دردشو حس کردم، پاهاش دور کمرم قفل شد.تلمبه زدم عمیق تر، خون و خیسی قاطی شد و ملافه چروک و خونی شد.آبم ریختم داخلش.
فصل سوم: پناه به سکینه
زهرا با چمدان کوچکش، در شب بارانی، رفت پیش سکینه، همسایه قدیمی روستاییشان. سکینه، ۳۰ ساله، دختری بود که سالها پیش از روستا فرار کرده بود با عبدالله، دوستپسرش. روستا کوچک بود، پر از رسوم قدیمی، جایی که دخترها زود ازدواج میکردن نه به خواست خودشون، به خواست بزرگترها. زهرا هم از همین روستا بود، روستایی در حاشیه زنجان، جایی که پدرش، حاج رضا، کشاورز گندم و مادرش، فاطمه، خانهدار سنتی بود. زهرا آخرین بچه از چهار فرزند بود – دو برادر بزرگتر داشت که حالا ازدواج کرده بودن و در شهرهای دیگه زندگی میکردن، و یک خواهر بزرگتر که معلم روستا بود. از بچگی، زهرا باهوش بود؛ از کلاس اول دبستان تا پایان دبیرستان، همیشه شاگرد اول، معلمها میگفتن “این دختر دکتر میشه”. اما روستا محدودیت داشت – دخترها تا دیپلم میخوندن، و بعد؛ ازدواج. زهرا اما رویای بزرگتری داشت؛ شبها زیر پتو با چراغقوه کتاب میخوند، رمانهای عاشقانه، کتابهای اقتصاد که از کتابخونه شهر قرض میگرفت. پدرش میگفت: “دختر زیاد درس نخونه، شوهر کردن و فراموش میکنه.” اما زهرا لیسانس اقتصاد گرفت از دانشگاه آزاد زنجان، شد اولین دختر روستا که دانشگاه رفت.
سکینه اما فقط رویا داشت، عبدالله قول داده بود زندگی بهتری واسش بسازه. اما اون و دوستانش یک شب مست در یک پارتی، آبانماه، به سکینه تجاوز گروهی کرده بودن، کتکش زدن، و به حال خودش ولش کردن و رفتن. سکینه دل شکسته اما قوی مانده بود؛ با پول کمی که داشت از اونجا رفت و با کمک سرمایه داری به نام سعید، یک هتل کوچک مخفی باز کرده بود که در واقع جندهخانه بود، با پوشش یک مهمانپذیر ساده در حاشیه تهران. دخترها آنجا کار میکردن، مردها میآمدند، پول میدادند، و همه چیز مخفی میماند. سکینه مدیر بود، اما گاهی خودش هم کار میکرد – برای لذتش. زهرا و سکینه از بچگی دوست بودن؛ سکینه دو سال بزرگتر، همیشه از زهرا مثل خواهر کوچیک محفاظت میکرد. وقتی زهرا ۱۶ ساله بود، سکینه ۱۸، با هم به رودخونه میرفتن، حرف میزدن از رویای فرار از روستا. سکینه اول رفت، زهرا موند تا درس بخونه. وقتی زهرا ازدواج کرد با علی، سکینه تبریک گفت اما هشدار داد: “مردت شهرستانیه، مراقب باش.” حالا، سالها بعد، نقشها عوض شده بود – این زهرا بود نیاز به پناه داشت.
زهرا وقتی رسید، خیس از باران، سکینه در را باز کرد و بغلش کرد. «زهرا جان، چی شده؟ چرا اینقدر دیر وقت اومدی؟ صورتت قرمز شده، کی زدت؟» زهرا گریه کرد و داستان را گفت: وسواس علی، سیلی، ملحفه چروک. زهرا جزئیات بیشتری گفت: “سکینه، یادته وقتی دانشگاه میرفتم، علی از شرکت دولتی اومد خواستگاری؟ پدرم گفت خوبه، حقوق ثابت داره. من خوشم اومد از قیافه ش، از قد بلند و ظاهر مرتبش… ” سکینه پرید: “از کیرش بیشتر خوشت میومدا” زهرا خندید: ” آره، کیرش بلند بود بذار ادامه ش بگم.از همون ماه اول، وسواسش شروع شد. یادته عروسیمون تو روستا، ملافه عروس چروک شد، علی عصبانی شد؟ همه خندیدن، اما من فهمیدم مشکل داره.” سکینه گوش می داد، رفت چای ریخت، و گفت: «مردها همینن، عزیزم. عبدالله هم تن منو کثیف کرد و رفت. دردش هنوز تو بدنمه، اما قوی شدم. تو لیسانس داری، میتونی کار پیدا کنی. بمون اینجا تا فکر کنی چه خاکی بریزی سرت.» زهرا ماند، شبها لخت کنار شومینه روی کاناپه می گرفت می خوابید، و صبحها به دنبال کار میگشت. رزومه میفرستاد برای شرکتهای اقتصادی، مصاحبه میرفت، اما اقتصاد بد بود؛ تورم بالا، شغل کم. زهرا به سکینه گفت: “یادته پروژه freelance که تو دانشگاه میگرفتم؟ تحلیل بازار برای مغازههای زنجان. حالا رزومه میفرستم به بانکها، شرکتهای بیمه، اما میگن تجربه کاری نداری. من هشت سال خانه بودم، برای علی کوص خل کار کردم.” هیچ شغلی پیدا نمیشد. پولش کم بود، علی هم هیچ حمایتی نمیکرد – طلاق رسمی نشده بود، اما زهرا نمیخواست برگردد، از قضاوت خانواده می ترسید، به خصوص سرکوفت های حاج رضا. خانوادهش زنگ میزدن: “زهرا، برگرد روستا، شوهرت تو رو بخشیده. طلاق نگیر طلاق حرامه.” زهرا جواب میداد: “نه، میخوام مستقل شم.” شبها گریه میکرد، به کودکیش فکر میکرد، به مزرعه گندم پدر، به بوی نون تازه مادر.
روزها گذشت، و زهرا هتل سکینه را بیشتر شناخت. دخترهای زیادی اونجا یکیشون مثل باران، ۲۵ ساله، با موهای قرمز رنگکرده و بدن انحنادار باربی طور، شبها کار میکردن. باران از شمال اومده بود، خانوادهش رو ترک کرده بود برای آزادی. باران به زهرا گفت: “من از رشت اومدم، پدرم الکلی بود، کتکم میزد. اینجا اما از هفت دولت آزادم.” زهرا داستان خودش رو گفت: “من پدرم کشاورز بود، اما درس خوندم. حالا اینجام.” باران گاهی با سکینه لز میکرد، برای آرامش، دور از چشم مردها. زهرا موقع خواب صداهایشان را از اتاق بغلی میشنید: نالههای نرم، بوسههای خیس. یک شب، دراز کشیده بود روی کاناپه، وقتی صدای در اومد. باران و سکینه وارد اتاق شدن، خندون. سکینه گفت: «باران، امشب خستهام، اما تو همیشه آرامم میکنی.» باران لبخند زد، سکینه رو بوسید، لبهای نرمشون به هم چسبید. دست باران روی سینه سکینه رفت، مالید، نوکش رو فشار داد. سکینه آه کشید: «آه، باران… ادامه بده.» باران لباس سکینه رو درآورد، سینههاش رو مکید، زبانش دور نوک چرخاند. سکینه پاهاش رو باز کرد، باران دستش رو پایین برد، انگشت داخل کس سکینه کرد، آهسته چرخاند. سکینه ناله کرد: «یواشتر… داره میآد.» باران پایین رفت، کس سکینه رو خورد، زبانش روی کلیتوریس لغزید، مکید. سکینه لرزید، ارگاسم زد، آبش رو صورت باران ریخت. بعد نوبت باران شد: سکینه باران رو خوابوند، کسش رو لیسید، انگشت داخل کسش کرد، اینقدر واسش مالوند تا باران جیغ کشید. زهرا از لای در نگاه میکرد، شوکه بود اما کنجکاو – لز همون سکس بود اما بدون هیچ مرد خشن و مزاحمی.
یک شب، باران به زهرا گفت: «اینجا خطرناکه، اما پولش خوبه. مردهاش وحشین، اما تو انتخاب میکنی درجه خشونتش و. دیدی من و سکینه چطور آرام میشیم؟» زهرا ولی حواسش اینجا نبود داشت فکر میکرد به گذشته: “تو روستا، دخترها ازدواج میکردن، بچه دار میشدن. من دانشگاه رفتم، اما حالا چی؟” میدید چطور دخترها با پول مشتریها لباس میخرند، گوشی جدید، زندگی میکنند.
دست باران اومد روی لبش، حواسش برگشت؛ باران پرسید “کجایی ” در ادامه باران پیشنهاد داد: «زهرا، بیا امتحان کن با من. سکینه گفته واسم مردت چقدر می زدت … بیا یکبار با زن طعمش بچش» اما زهرا گفت، “نه، هنوز نه.”
سکینه دید زهرا فکر میکند، و یک روز گفت: «زهرا، اگر میخوای کار کنی، اول کمک من باش. پذیرش، تمیزکاری. نه اون کار. تو تازه طلاق گرفتی، خانوادهت تو روستا منتظرن. چرا برنمیگردی؟ روستا امنتره.» زهرا جواب داد: «نمیتونم برگردم، سکینه. روستا خفقانآوره، خانوادهم保守ن. میگن طلاق یعنی شکست، ناموس از دست رفته. پدرم میگه اگر برگردی بدون شوهر، روستا حرف درمیاره. برادرام میگن ناموس خانواده لکهدار شد. میخوام مستقل باشم، پول خودم رو دربیارم.» سکینه تردید کرد: «عزیزم، این کار کثیفه. مثل علی که میگفت. مردها میآن، میرن، اما روحت میمونه. من بعد از تجاوز، مجبور شدم، اما تو نه.» زهرا گفت: “یادته وقتی بچه بودیم، تو میگفتی تهران بهشته؟ حالا من اینجام، اما جهنمه.” اما زهرا اصرار کرد: «فقط کمک. موقت.» سکینه قبول کرد، اما نگران بود.
پس زهرا شروع کرد: صبحها پذیرش، چک کردن اتاقها، تمیز کردن ملافهها – irony تلخ، چون ملافههای کثیف مشتریها را میشست، لکههای منی رو پاک میکرد، بوی عرق رو میشست. زهرا گاهی به ملافهها نگاه میکرد، یاد ملافه عروس خودش میافتاد، به روستا، به اینکه چطور از دختر درسخون به این تبدیل شده. اما پول کم بود. یک ماه گذشت، زهرا افسرده شد، شبها گریه میکرد. به سکینه گفت: “یادته عروسیمون، همه رقصیدن، من سفید پوش، علی خوشحال. حالا تنهام.” باران گفت: «زهرا، یه مشتری امتحان کن. پولش ده برابر کمککاریه. یا بیا با من لز کن، آرام میشی.» زهرا اول نه گفت، اما وقتی اجاره عقب افتاد، فکر کرد. یک شب، با باران تنها بود. باران بوسیدش، دست روی سینه زهرا گذاشت. زهرا عقب کشید: «نه، آماده نیستم.» اما کنجکاوی موند. زهرا به گذشته فکر میکرد: “اگر دانشگاه نرفته بودم، حالا مادر چند بچه بودم تو روستا. اما حالا آزادم، یا اسیر؟”
فصل چهارم: اولین مشتری و تحول
یک شب، هتل شلوغ بود. مردها میآمدند، عراقیها، ایرانیها، با پول نقد و بوی الکل. زهرا پشت پیشخوان بود، مشتریها رو ثبت میکرد، وقتی سعید وارد شد. سعید، دوست علی، که زهرا را تعقیب کرده بود – از طریق دوستان مشترک فهمیده بود زهرا کجاست. «زهرا؟ تو اینجا چیکار میکنی؟» زهرا شوکه شد، صورتش سفید شد: «سعید… لطفاً به علی نگو. فقط کمک میکنم.» سعید لبخند زد: «نگران نباش. همیشه میخواستمت. حالا که آزادی، بیا حرف بزنیم.» زهرا گفت: “یادته علی چطور وسواس داشت؟ من از روستا اومدم تهران برای زندگی بهتر، اما ببین.” سکینه دید، اما دخالت نکرد – میدونست سعید مشتری خوبیه. سعید پول داد برای اتاق، زهرا رو برد.
سعید زهرا را برد به اتاق خصوصی، اتاق کوچیکی با تخت بزرگ و ملافه سفید. اول حرف زدند: از علی، از وسواسش، از زندگی. سعید گفت: «زهرا، تو جواهری. علی احمق بود که گذاشت بری. من همیشه خیالت رو میکردم، شبها، وقتی با دخترهای دیگه بودم، فکر تو بودم.» زهرا احساس کرد گرمای نگاه سعید، چشمهایش روی بدنش. دست سعید روی رانش گذاشت، انگشتانش پوست نرم رو مالید، و زهرا عقب نکشید. «سعید، من… آماده نیستم.» اما بدنش خیانت کرد؛ یاد سکس با علی افتاد، اما حالا آزاد بود، بدون قوانین تمیزی. سعید بوسیدش، لبهای نرمش روی گردن زهرا لغزید، گاز گرفت. زهرا آه کشید، دستش روی سینه سعید رفت، احساس کرد قلبش تند میزنه.
زهرا لخت شد، بدنش لرزید از هیجان و ترس. سعید لباسهاش رو درآورد، کیر سفتش بیرون پرید، کلفت و بلند. سعید کیرش را مالید روی لبهای کس زهرا: «وای، زهرا، چقدر خیسی. همیشه خیالت رو میکردم، حالا واقعی.» زهرا پاهایش را باز کرد، سعید سر کیرش رو داخل کرد، آهسته، بعد تا ته فرو کرد با یک ضربه. زهرا جیغ کشید: «آه… سعید، بزرگه.» سعید تلمبه زد، وحشی، هر ضربه عمیقتر، دستش روی کمر زهرا، کشیدش نزدیکتر. زهرا ناله کرد: «سعید… محکمتر… پرم کن.» سعید سینههایش را مکید، نوکشان را گاز گرفت، زبانش دور چرخاند، دستش روی کونش بود، مالید، انگشت داخل سوراخ کون کرد. زهرا چرخید، از پشت داد، کونش رو بالا آورد. سعید کیرش را گذاشت دم کونش: «میخوای؟ درد داره؟» زهرا گفت: «آره… آروم، اما عمیق.» سعید فشار داد، اول درد، پوست کشیده شد، بعد لذت وقتی تا ته رفت. تلمبه زد، دستش روی کس زهرا، انگشت داخل کرد، چرخاند. زهرا جیغ کشید، ارگاسم زد، بدنش لرزید، کسش خیستر شد. سعید سریعتر زد، آبش ریخت تو عمق کونش، داغ و غلیظ، پالس به پالس.
بعد، سعید پول داد: «این برای تو، بیشتر از ارزش.» زهرا اول نه گفت، اما گرفت. احساس قدرت کرد، مثل اینکه انتقام از علی گرفته. سکینه بعداً گفت: «دیدی؟ اما مراقب باش، اعتیاد میآره.» زهرا لبخند زد: «فقط این یکی. اما خوب بود، آزادکننده.» اما نبود؛ یکی شد دو، دو شد بیشتر. زهرا نام مستعار انتخاب کرد: ماریا برای مشتریهای خارجی، شیوا برای ایرانیها. تحول شروع شد: از کمک به روسپی، تدریجی، با پول و لذت. حتی یک شب با باران لز کرد – باران کس زهرا رو خورد، نرم و مهربون، زهرا ارگاسم زد بدون درد مردها. «این بهتره از مردها،» زهرا گفت. روزهای بعد، مشتریهای بیشتری گرفت، پول جمع کرد، لباس خرید، احساس استقلال کرد.
فصل پنجم: عراقی و شب آبدار
هتل پر از عراقیها بود، با مشروب گران و قمار در اتاق پشتی. مردهای عراقی با لهجه غلیظ، پول نفتی خرج میکردن. عبدالله، دوستپسر سابق سکینه، گاهی میآمد، حالا پشیمان، سعی میکرد آشتی کنه. عبدالله ۳۲ ساله، عضلانی با چشمهای سیاه، کارش قاچاق کالا بود. سکینه میگفت: «عبدالله، چرا برگشتی؟ تو منو نابود کردی، تجاوزت هنوز کابوسمه.» عبدالله جواب: «عاشقتم، اشتباه کردم. بذار جبران کنم.» سکینه تردید داشت، اما گاهی اجازه میداد بمونه، حرف میزدن از گذشته.
یک شب، احمد، عراقی ۴۰ ساله، عضلانی با ریش سیاه و بوی عطر گران، چشمش به زهرا افتاد. «این دختر رو میخوام، خوشگله.» سکینه تردید کرد: «احمد، زهرا تازهواره، مراقب باش.» اما زهرا، حالا با تجربه دو ماه، قبول کرد. پول خوب بود، میتوانست آیفون بخرد و کمی پسانداز کنه. احمد زهرا را برد اتاق، اتاق لوکس با چراغهای کمنور. اول حرف زد: «تو ایرانی، اما خوشگلی، مثل مدلها. بیا نزدیک.» زهرا با بیکینی قرمز، نزدیک شد، احمد دستش رو رانهاش کشید. زهرا پاهاش رو تنگ کرد، احمد کیرش رو گذاشت بین رانهاش، لاپایی شروع کرد، آهسته، کیر کلفتش بین رانها لغزید، روی شیار کس مالید. زهرا آه کشید: «احمد… داغه.» احمد فشار داد، سرعت بیشتر، دستش روی کون زهرا، مالید.
احمد خندید، کونش را بوسید، زبانش روی پوست لغزید، سوراخش را لیسید: «خوشمزهای، مثل عسل Iraqi.» زبانش گرم و خیس بود، داخل سوراخ چرخاند، زهرا آه کشید، بدنش داغ شد. احمد کسش را خورد، زبان روی کلیتوریس لغزید، مکید، انگشت داخل کرد، دو تا، چرخاند تا زهرا ناله کرد: «احمد… ادامه بده، داره میآد.» زهرا ارگاسم زد، آبش رو زبان احمد ریخت.
بعد، احمد زهرا را خواباند، کیر کلفتش رو بیرون آورد، سرخ و رگدار. گذاشت دم کونش: «درد داره؟ میخوای روغن بزنم؟» زهرا گفت: «بیا داخل، پارهم کن.» احمد فشار داد، آهسته، روغن زد تا بلغزه، بعد سریع. تلمبه زد، هر ضربه عمیق، دستش روی سینههای زهرا، فشار داد، نوک رو کشید. زهرا جیغ کشید: «آی… بیشتر… پرم کن.» احمد چرخید، زهرا رویش نشست، کیر داخل کسش رفت. زهرا بالا پایین پرید، سینههایش لرزید، احمد مکید، گاز گرفت. دست احمد روی کون زهرا، انگشت داخل سوراخ کرد. ارگاسم زهرا آمد، بدنش منقبض شد، کسش دور کیر فشرد، بعد احمد آبش را ریخت روی کونش، سفید و غلیظ، پخش شد روی پوست.
اما بعد، احمد ملافه را بو کرد: «این بوی منی کیه؟ کثیف! تو چند نفر داشتی امروز؟» زهرا گفت: «مال قبلیه، کارمه.» احمد عصبانی شد: «تو کثافتی! مثل همه ایرانیها، ناموستون کثیفه!» سیلی زد به صورت زهرا، محکم. زهرا گریه کرد، یاد سیلی پدرش افتاد وقتی دیر اومد خونه از دانشگاه. اما پول گرفت و رفت. دخترها بعداً گفتند: «عراقیها دشمنن، ایدز دارن، مراقب باش.» زهرا جواب: «پولشون خوبه، همین بسه. اصن بر فرض ایدز گرفتم با پول درمان میشه. دیگه هم نمی خوام چیزی بگی، خوابم میاد خسته ام.»
زهرا بعد از آن شب، بیشتر فکر کرد به زندگیش، به اینکه چطور از الهه علی به روسپی تبدیل شده، اما حالا پول داشت، استقلال.
فصل ششم: قمار و کینه
عبدالله در قمارخانه هتل – اتاق پشتی با میز پوکر و بوی سیگار – با احمد بازی کرد. احمد با لهجه عراقی، کارتها رو پخش کرد، شش دست گرفتن، احمد خندید: «شما ایرانیها بردهاید. اموالتون، ناموستون همه چیتون مال ماست…» عبدالله عصبانی شد، صورتش گر گرفت، با مشت زد به صورت احمد. خون از بینی احمد ریخت. قاسم خان، پیرمرد عضلانی صاحب قمار، با صدای غرغرو جداشان کرد: «عبدا… زود جوش نیار، قمارخونهم بسته میشه. الانم برو بیرون!» عبدالله رفت، اما کینه احمد به دل گرفت، چشمهاش پر از خشم. زنگ زد به سکینه گفت: «احمد باید بمیره، به ناموس ما ایرانیا نسق بسته.» سکینه ترسید: «عبدالله، نه، پلیس میآد.» اما عبدالله ول کن نبود همه جا تعقیب کرد احمد را، شبها بیرون هتل منتظر میموند، یه ریز فکر میکرد به انتقام… سکینه و عبدالله آشتی کرده بودن، شبها با هم بودن. عبدالله سکینه را بغل کرد، بوسید، اما این بار سکسشون آمیخته به خشونت بود، BDSM که عبدالله خیلی دوست داشت.،عبدالله سکینه رو به دیوار فشار داد، دستهاش رو با کمربند بست، محکم، طوری که پوست تنش قرمز شد. «سکینه، تو مال منی، تمیز باشی یا کثیف. تو جنده منی دیگه، امشب به خاطر حندگیت تنبیه میشی.» سکینه آه کشید: «عبدالله، آرومتر.» اما عبدالله اسنک زد به کونش، قرمز شد، صداش تو اتاق پیچید، بعد کسش رو مالید، انگشت داخلش کرد، خشن، سه تا انگشت، چرخاند. سکینه ناله کرد: «درد داره… اما ادامه بده، عاشقتم.» عبدالله کس سکینه رو خورد، زبان داخل کرد، گاز گرفت از کلیتوریس، درد شیرین، دندانهاش رو پوست کشید. سکینه جیغ کشید، بدنش لرزید، آبش ریخت. عبدالله کیر کلفتش رو بیرون آورد، سکینه رو زانو زد، کیر رو فرو کرد تو دهنش، عمیق، تا گلوش، نگه داشت تا سکینه خفه بشه، تلمبه زد تو دهن، آب دهن ریخت. سکینه سرفه کرد، اما عبدالله گفت: «بخور، کثیف.» بعد، سکینه رو خوابوند، پاهاش رو باز کرد، با طناب بست به تخت، کیر رو گذاشت دم کسش، فشار داد تا ته، وحشی، هر ضربه با سیلی به رانها، ناخن روی کمر سکینه، خط کشید. سکینه ناله کرد: «عبدالله… پارهم کن… دردش خوبه.» عبدالله چرخید، از پشت داد، کیر داخل کون سکینه کرد، روغن نزد، درد بیشتر، فشار داد تا ته، تلمبه زد، موهاش رو کشید مثل اسب، سیلی به کون زد، قرمز کرد. سکینه جیغ کشید: «آی… بیشتر، تنبیهم کن.» عبدالله سریعتر زد، آبش رو ریخت تو عمق، داغ و غلیظ. سکینه ارگاسم زد، بدنش لرزید، اما فکر زهرا بود، نگران تحول دوستش. بعد، عبدالله بستها رو باز کرد، بغلش کرد، گفت: “عاشقتم، این تنبیه عشقه.” سکینه گریه کرد، مخلوط درد و لذت.
عبدالله بعد از سکس، بیشتر کینه احمد رو گفت، سکینه سعی کرد آرام کنه، اما عبدالله گوش نداد.
فصل هفتم: قتل و تحقیقات پلیس
سه روز بعد، خدمتکار – زنی میانسال با دستکش – رفت اتاق احمد را تمیز کند. در را باز کرد و جیغ کشید: احمد غرق خون روی زمین بود، چاقو در گردنش فرو رفته، خون پخش شده روی فرش. زهرا لخت روی تخت، چشم باز، طاقباز، با زخمهای چاقو روی سینه، شکم، کس و کونش پر خون – عبدالله اول احمد را کشته بود با ضربه به گردن، بعد زهرا را، چون زهرا شاهد بود یا عبدالله در خشم ملیگرایانهاش، زهرا رو “ناموس کثیفشده توسط عراقی” میدید و تصمیم گرفته بود “پاکسازی” کنه. صحنه وحشتناک بود، بوی خون تو هوا پیچیده، ملحفه پر خون.
پلیس سریع آمد. سرگرد رضایی، مرد ۵۰ ساله با سبیل خاکستری و چشمهای تیز، صحنه را بررسی کرد. اول فکر کردن قتل عادی: “یه عراقی و یه زن ایرانی، شاید دعوای عشقی یا حسادت.” اما با بازرسی دقیق، نشانهها ظاهر شد. دوربینهای مداربسته هتل (که سکینه برای امنیت مشتریها نصب کرده بود، اما مخفی) نشون میداد عبدالله شب قتل وارد شده، با کاپشن سیاه و کلاه، نیم ساعت تو اتاق مونده، و بعد خارج شده با دستهای خونی. اثر انگشت روی دسته چاقو (که از آشپزخانه هتل دزدیده شده بود، چاقوی میوهبری تیز) با عبدالله مطابقت داشت – عبدالله سابقه قمار و دعوا داشت، پس fingerprints در سیستم پلیس ثبت بود از پروندههای قبلی. پلیس پزشکی قانونی هم تایید کرد زهرا قبل از مرگ تجاوز شده، زخمها نشون میداد.
پلیس سکینه رو بازجویی کرد در اتاق پشتی هتل. سکینه اول انکار کرد: “عبدالله؟ نه، ندیدمش اون شب. هتل شلوغه، یادم نیست.” اما وقتی فیلم دوربین رو نشون دادن، صورتش سفید شد، شکست. با صدایی لرزان گفت: “عبدالله رو دیدم شب قتل. اومد بالا، گفت با احمد کار داره. دلم میخواست بزنمش اون لحظه – تجاوز یادم اومد، کتکهاش، دردش تو بدنم. اما باز کیر کلفتش یادم اومد… اوهوم، آره منو بکن… آه – یه لحظه اون حس خوب یادم اومد، وقتی قبل از تجاوز، عاشق بودیم و سکسهامون پرشور بود. با خودم گفتم: اجازه بدم بره، بعدش شاید بتونم با سکس باهاش ازش انتقام بگیرم، کنترلش کنم. فکر کردم دعوا میکنن، نه قتل. عبدالله کینه داشت از توهین ملی، میگفت احمد به ما ایرانیها توهین کرده.”
پلیس هتل رو بیشتر چک کرد، مشکوک شدن به فعالیتها. باران و دخترهای دیگه رو بازجویی کردن در ایستگاه پلیس – باران ترسیده بود، از ترسش شروع کرد لو بده: گفت: “اینجا هتل نیست، جندهخانهست. زهرا تازه اومده بود، از طلاق فرار کرده بود. من و سکینه لز میکردیم برای آرامش، اما زهرا مشتری داشت.” پلیس پولهای نقد پنهان در کشوها، لیست مشتریها (با نام مستعار در دفتر سکینه)، و شهادت سعید (که پلیس از طریق پیگیری دوستان زهرا و چک کردن تلفن زهرا پیداش کرد) همه چیز رو لو داد. سعید در بازجویی گفت: “زهرا رو اینجا دیدم، مشتریش بودم. سکس کردیم، پول دادم.” پلیس فهمید هتل مخفی بود چون پوشش “مهمانپذیر” داشت، اما با قتل، بازرسی عمیق (چک اتاقها، مصاحبه همسایهها که مشتریها رو دیده بودن) لو رفت. قاسم خان (صاحب قمار) هم شهادت داد در ایستگاه: “عبدالله با احمد دعوا کرد سه روز پیش، کینه گرفت، مشت زد.” پلیس حتی عراقیهای دیگه رو بازجویی کرد، یکیشون گفت: “احمد از زهرا حرف میزد، ایرانی کثیف.” تحقیقات چند روز طول کشید، پلیس خانواده زهرا رو مطلع کرد، پدرش گریه کرد، گفت: “دخترم درسخون بود، چرا این کار؟”
عبدالله دستگیر شد در خانهاش در جنوب تهران، وقتی پلیس در زد و وارد شد. عبدالله مقاومت کرد، اما دستبند زدن. وقتی پلیس پرسید در اتاق بازجویی، گفت: “احمد فحش ناموسی داد. گفت ایرانیا برده مان. اون عراقی کثیف، زهرا رو کرده بود، من فقط از زمین پاکشون کردم.”
“پس چرا زهرا را کشتی، اون که از نژاد اصیل ایرانی بود.”
من بله، کشتمش. چون اون به ما ایرانیها خیانت کرد، با فروختن تنش به عربها به وطنش پشت کرد.” “بسه دیگه اراجیف نگو، ببرینش بازداشتگاه#34; پلیس شواهد داشت: چاقو، دوربین، اثر انگشت، اعتراف سکینه، و فیلم از دعوا در قمارخانه. عبدالله محکوم شد به اعدام، اما سکینه به خاطر همکاری، فقط جریمه و بستن هتل. میگن یه آخوند دیده بودش و حکم سنگینش خریده بود به شرطی که بشه صیغه ش… دادگاه چند ماه طول کشید، عبدالله نتونست دیه زهرا رو به خانوادهش بده، چون فقیر بود، پس اعدام تایید شد. علاوه بر اعدام، چون پزشکی قانونی گفت زهرا تجاوز شده، عبدالله باید سنگسار هم میشد، طبق قانون اسلامی آخوندها.
فصل هشتم: بایگانی، عواقب و حقیقت
حالا، من علی، مسئول بایگانی پلیس آگاهیام – یا بودم. پرونده قتل زهرا رسید دستم، وقتی سرگرد رضایی فرستاد برای بایگانی. اول شوکه شدم، عکسهای صحنه جرم: زهرا لخت، پر خون، مثل ملافه چروک اما بدتر. “زهرا از روستا اومد، باهوش بود، لیسانس گرفت، اما وسواسم نابودش کرد.” پلیس اول منو مظنون کرد: سابقه طلاق خشونتآمیز (سیلی به زهرا که زهرا به دوستان گفته بود)، و وسواس تمیزیام که ممکن بود به “پاکسازی ناموس” ربط داشته باشه – فکر کردن شاید من استخدام کردم عبدالله رو. بازجویی کردن در اتاق سرد: “شما زهرا رو کثیف میدونستید، نه؟ وسواست به تمیزی، شاید به قتل کشیده.” من انکار کردم، آلبیت داشتم (کارت شناسایی زهرا در پرونده، و تلفنهای قدیمیمون چک کردن). روزهای بازجویی سخت بود، شبها خواب نداشتم.
اما شواهد عبدالله رو نشون میداد: دوربین، اثر انگشت، اعترافها. پس بیگناه شدم. ولی عواقب آمد: تحقیقات داخلی پلیس شروع شد – چون زن سابق یه کارمند پلیس در جندهخانه کار میکرد و کشته شد، “شهرت پلیس” خدشهدار شد. رئیس، مردی جدی با عینک، گفت: “علی، وسواست باعث طلاق شد، طلاق باعث رفتنش به اونجا، و حالا قتل. تعلیق میشی تا بررسی کامل.” دو ماه تعلیق بدون حقوق، روانشناس فرستادن (برای وسواس OCD، جلسات هفتگی که مجبور بودم برم و حرف بزنم از ملافه چروک، از کودکیم)، و در نهایت تنزل رتبه: از بایگان ارشد به بایگان ساده، با حقوق کمتر و شیفت شب. دوستان پلیس نگاه چپ میکنن، پچپچ میکنن: “ناموست جنده بود؟ کاکولد شدی؟” حتی خانوادهم فهمید، پدرم گفت: “شرمآور، ناموسمون رو کثیف کردی.” شبها کابوس میبینم: زهرا لخت، پر خون، میگه “تو کثیف کردی منو.” کاکولدیام علنی شد، روابطم خراب، تنهاتر شدم. همکارها دوری میکنن، انگار لکهام.
رسانهها هم وارد شدن. روزنامههای داخلی خبر روسپی بودن زن کارمند پلیس رو کذب دانستن، تیتر زدن “شایعه علیه نیروی انتظامی”. معاون فرمانده انتظامی در کنفرانس خبری اعلام کرد: “دروغه، هیچ عراقی در ایران کشته نشده، این خبرها ساختگیه برای تخریب امنیت.” خبر روسپی بودن زهرا به تجاوز توسط قاتل تغییر پیدا کرد – پلیس گفت زهرا قربانی تجاوز عبدالله بوده، نه روسپی. این تغییر برای حفظ آبرو بود، اما من میدونستم حقیقت رو. خانواده زهرا دیه خواستن، عبدالله نتونست بده، پس اعدام تایید شد، با سنگسار اضافه برای تجاوز.
خبر اعدام عبدالله رو از رادیو شنیدم، صبحی که داشتم قفسهها رو تمیز میکردم. گوینده گفت: “قاتل دوگانه، عبدالله، به اعدام و سنگسار محکوم شد، چون نتونسته بود دیه قربانی زن رو به خانوادهش بده. دادگاه تایید کرد.” شوکه شدم، فنجان چای از دستم افتاد، کثیف شد کف. فکر کردم به زهرا، به اینکه چطور وسواسم شروع پایان بود.
قفسهها هنوز تمیز، عاری از خاک. پرونده زهرا رو میذارم تو Z10، دستهام میلرزه. اما لای یکی خاک نشسته. عصبانی میشم، همه ۱۲ قفسه رو میریزم زمین، دستمال میکشم، ساعتها مرتب میکنم. وسواسم هنوز هست، اما زهرا رفته، و زندگیم نابود. کاکولد بودنم، وسواسم، همه چیز رو خراب کرد. حالا، نه خوشبختترین، بلکه شکستهترین بایگان پلیسام – چون حقیقت رو میدونم: ملافهی چروک، قاتل واقعی بود. و عواقبش، مثل زنجیر، منو میکشه. اما شاید، در این بایگانی تمیز، آرامش پیدا کنم – یا نه. روزهای بعد، بیشتر تنها شدم، به گذشته فکر کردم، به ازدواجمون، به عشق اولیه، به اینکه چطور همه چیز خراب شد.
تعداد کلمات: ۱۰۵۰۰
نسخه نهایی – ۱۵ نوامبر ۲۰۲۵
نوشته: علی شوهر زهرا
10 پاسخ به “ملافه های خونی”
کصشعر…
هوش مصنوعی اینجاها به کار میاد . فقط نکته ای که هوش مصنوعی نمیدونه و نویسنده هم بهش دقت نکرده اینه که مرد در صورتی سنگسار می شود که زنای مُحصِنه انجام داده باشه که در اینجا صِدق نمیکنه چون عبدا… و حتی زهرا هیچیک متاهل نبودند . عبدا… مجرد و زهرا مُطَلّقه .
واقعا مزخرف
بابا این قدر چرت و پرت ننویسینآدم کیرش میخوابه عوض این که بلند بشه
جالب بود
چقدر کس شعر گفی مغزتو خر بگاد…زر میزنی اندازه درز کونت زر زر کن …
کاش یه ذره هم از اون وسواست واسه نوع نوشتنت استفاده میکردی… فکر میکنه آدم تو دوره قاجار داره داستان میخونه… کتابی ننویس عموجون
بسی رنج بردم از این داستانما را ز قصه های تخمی خود وارهان
به نظرم خیلی قشنگ و حرفه ای بودپر از کامبک و ریورس
دردی بدتر از وسواسی نداریم