چشمام خیره شده بود و نمیتونستم چیز دیگه ای رو ببینم
نه درک درستی از آلت جنسی داشتم نه قشنگ میدونستم که سکس اصلا چی هست، احساس میکردم یه حس عجیبی درونم شکل گرفته و شومبولم بزرگتر از حالت عادی شده، بعد از پنج دقیقه زندایی از اون حالتی که نشسته بود بلند شد و رفت برای مادربزرگ مریضم چایی بیاره
خیلی دوست داشتم برای یک بارم که شده زندایی رو توی اون حالت ببینم دوباره،تا حالا همچین چیزی ندیده بودم
همیشه وقتی می رفتیم خونشون زن دایی دامن پاش بود، یه زنی که نه زیاد قیافه قشنگی داشت نه هیکل خوبی داشت،ولی زن خیلی خوب و بسازی بود که با دایی بیکار و معتاد من چند سال بود که پیش مادربزرگ مریضم زندگی میکردن
زنداییم بعد از دادن داروی مادربزرگ نشست روی مبل کنار تخت و یه آهی کشید و شروع کرد به حرف زدن با مادربزرگ،چهار زانو نشسته بود و بعد از چند دقیقه یکی از پاهاش رو همونطور که جمع بودن به حالت عمودی گذاشت،
منم روی زمین نشسته بودم و مقابل مبل و تخت، چیزی نظرمو جلب کرد که تاحالا ندیده بودم، یه رون سفید که انتهاش یه نمه سیاه بود و یه شورت بنفش که حدس میزدم درست روی شومبول زن دایی، نمیدونم چرا ولی برام جذاب بود، آب گلوم رو قورت میدادم و سعی میکردم که بیشتر نگاه کنم ولی فقط یه تیکه کوچولو معلوم بود،رون های سفید و بدون مویی که میدیدم ضربان قلبم رو برده بود بالا و احساس میکردم یه چیزی داخل شلوارم داره بزرگ تر میشه،اونا مشغول حرف زدن باهم بودن و هر از گاهی هم بامن حرف میزدن،
مادربزرگ: میلاد جان قربونت برم مشق هاتو نوشتی؟
میلاد: بله مامان جون فقط یذرش مونده که شب بابام اومد دنبالم میرم خونه مینویسم
چشم هام جای دیگه بود و دوست نداشتم که با کسی حرف بزنم و فقط می خواستم به چیزی که برام جذابیت داشت نگاه کنم
فکر کنم مادر بزرگ متوجه شده بود که به یه جایی از بدن زن دایی خیره شدم و بهش گفت که بلند شو برو برام چایی بریز،
زندایی: میلاد جان چایی میخوری برای توهم بریزم؟
میلاد: نه ممنون زندایی
وقتی چایی رو ریخت و برگشت دیگه توی اون حالت نبود و نشست روی تخت کنار مادربزرگ
_ای بابا این چه وقت چایی خواستن بود اخه
بلندشدم و رفتم توی دستشویی کوچیکی که داشتن، شلوارمو کشیدم پایین شومبولی که اون زمان نمیدونستم بهش میگن کیر رو گرفتم توی دستم، نمیدونستم جق زدن چیه و چجوریه ولی وقتی با کف دست دیگم سر کیرمو میمالیدم یه حس خوبی داشت و من فقط به اون چیزی که دیده بودم فکر میکردم و میمالیدم کیرمو…
فقط هفت سالم بود و درک درستی از سکس و شهوت نداشتم،بعضی وقتا توی مدرسه بچه ها در موردش حرف میزدن و چندباری هم پسرخاله هام بهم فیلم نشون داده بودن که تازه فهمیده بودم بهش میگن فیلم سوپر
خونه مادربزرگم تقریبا با ماشین ده دقیقه با خونه ما فاصله داشت و مدرسم نزدیک خونشون بود،زندایی و داییم به همراه یه پسرشون بعد از فوت بابابزرگم پیش اون زندگی میکرد و ماهم حداقل دو سه باری توی هفته بهشون سر میزدیم،یا بعضی موقع ها می دیدم داییم اومده دنبالم دم مدرسه چون مادرم دم مغازه ای که داشتیم بود و پدرم هم تو یه شرکت کار میکرد
از اون روز به بعد خیلی به اون چیزی که دیده بودم فکر میکردم و حس خوبی داشت برام
وقتی میرفتم حموم شیر آب که از لوله میومد میشستم روی کف زمین و شومبولمو میگرفتم زیرش و بعد از چند ثانیه یه حس اوج لذتی درونم شکل میگرفت و همش به یاد زن دایی اینکارو انجام میدادم
از اون روز سعی میکردم مدام برم خونه مامان بزرگ هم به بهونه دلتنگی برای مامان جون هم به بهونه بازی کردن با پسر دایی سه سال کوچکتر از خودم تا اگه برای یکبارم که شده زندایی یه طوری بشینه که از لای دامن بتونم پاها و شورتش رو ببینم
وقتایی که میرفتم خونشون و میدیدم که زندایی دامن نپوشیده یه جورایی کسل و ناراحت میشدم
این روزها میگذشت و هر روز بیشتر از قبل میفهمیدم که سکس چیه و تقریبا هر چند روز جق میزدم،خودمم نمیدونستم که چرا این چیزی که دیدم برام انقدر هیجان انگیز بود و هر بار که جق میزدم بهش فکر میکردم،یه رون و شورت چی داشت که انقدر منو حشری کرده بود…
همه ی دوستام و پسرخاله هام تعریف میکردن که وقتی جق میزنن فیلم سوپر نگاه میکنن اون موقع ها بهم دیگه سی دی میدادن یا اونایی که گوشی داشتن از طریق بلوتوث برای هم فیلم می فرستاد ولی من نه گوشی داشتم نه از فیلم خوشم میومد و انگاری اون چیزی که دیده بودم بیشتر شهوتم رو میبرد بالا
بگذریم…
تقریبا دوازده سیزده سالم بود و همون زندگی همیشگی ادامه داشت فقط قد و هیکلم بزرگ تر شده بود و مادربزرگم مریض تر طوری که دیگه نمیتونست با عصا هم راه بره و فقط باید بلندش میکردیم برای دستشویی و…
زنی رو ندیده بودم که انقدر پایبند به یه شوهر معتاد باشه و چند سال بخواد از مادر شوهر مریضش نگهداری بکنه.
خلاصه یه روز از مدرسه رفته بودم خونشون و داخل اتاق خواب بودم چندساعتی، یادمه یکی چراغ رو روشن کرد و درو بست رفت از داخل کشو یه چیزی برداشت یکم سرو صدا شد و بیدار شده بودم چشام نیمه باز بود و تار میدید تقریبا
بله زنداییم بود که اومده بود دامنش رو در بیاره و شلوار بپوشه بره خرید کنه از بیرون، وای خدای من باورم نمیشد زیر اون دامن چه پاهای سفیدی هست، چقدر فرمون یه نفر میتونه خوشگل و حشری کننده باشه از ساق پاهاش برانداز کردم تا شورت زردی که پوشیده بود باورم نمیشد چیزی که میبینم واقعیت داره
ضربان قلبم رفته بود رو هزار و شومبولم تبدیل شده بود به کیر
دوست نداشتم تموم بشه اون لحظات ولی زود شلوارشو پوشید و دوباره چراغ رو خاموش کرد رفت
کل فکر و ذهنم شده بود این زن
چطور یه زنی که نه قیافه قشنگی داشت نه بدن آنچنان خوبی کل مغز منو از کار انداخته بود، عاشق فرم رون و اون چیزی که از رو شورت میشه حسش کرد شده بودم، کل ارزوم شده بود این که بتونم دست بزنم به پاهاش و روناش و بتونم از روی شورت حس کنم کصشو
طوری بود که بعضی شبا خوابش رو میدیدم و روانی شده بودم تقریبا
پیش خودم فکر میکردم که اصلا مگه میشه به این خواسته رسید؟ این زن خیلی خوبیه و بعید میدونم دلش بخواد لااقل با منی که جای بچشم سکس بکنه
اره بابا این با من سکس نمیکنه من جای بچشم به زور هم که نمیتونم کاری بکنم اخه
_چطور میتونم عاشق زن داییم بشم داییم با اینکه معتاده ولی به من بدی نکرده و تازه همیشه برام کلی چیز میز خریده
مامان بزرگ که همش خونس، هر دقیقه هم یا این میره یا اون میاد(خاله و پسرخاله و… که برای عیادت میومدن) اصلا وقت نمیشه که من بخوام حرکتی بزنم
ولی این چیزا اصلا حالیم نمیشد، انگار قدرت این نیازی که از بچگی درونم شکل گرفته بود بیشتر بود تا این دلایل…
بله انگاری قدرت شهوت از هرچیزی توی دنیا بیشتره و فامیل و زندایی و… نمیشناسه
من فقط میخواستم به اون چیزی که توی ذهنم هست برسم…
هر روز مریضی مادربزرگم بدتر میشد تا اینکه یه روز صبح بهمون خبر دادن حالش بد شده و بردنش بیمارستان
وقتی رسیدیم اونجا دایی و زندایی و خاله و… اونجا بودن
برده بودنش بخش آی سی یو و ملاقات هم نداشت فقط روزی ده دقیقه
مادرم: میلاد به دایی و زندایی هم بگو با ما بیان بقیه ماشین ها جا ندارن
من: باشه
صداشون کردم و اومدن، داییم نشست جلو
منو یکی از خاله هام و پسر دایی و زندایی نشستیم عقب طوری که سمت پنجره من بودم بعد زندایی کنارش هم پسرش و خالم
جا تنگ شده بود و چسبیده بودیم بهم دیگه
اون حس لعنتی دوباره اومده بود سراغم و هیچی رو نمی فهمیدم مثل بیماریهای جنسی
دستم رو هرطوری که شده بود رسوندم کنارم جوری که یه قسمتش روی صندلی بود و یه قسمتی هم مالیده میشد به رون زن دایی که یه شلوار پارچه ای پوشیده بود
نه جرات داشتم بیشتر بمالم دستمو بهش نه اون حس ولم میکرد
دوستان برای اینکه داستان زیادی طولانی نشه بقیش رو توی یه قسمت دیگه مینویسم البته اگه لایک کنید و نظرات مثبت داشته باشین، ممنونم از همگی
نوشته: medical
9 پاسخ به “مریضی فکری که از بچگی شروع شد”
زنداییت شومبول داشت ؟؟
غلط املایی رو بیشتر توجه کن و ادامه بده
شومبول زندایت تا کفپوش کصش تو حلقت زندایی احتمالا دوجنسه بوده اگه سانسور نکنی شک ندارم قسمت دوم کونت میزاره و دوباره کیرت رو تبدیل به شمبول میکنه
قشنگ بود ادامه بدهاینکه نوشته بود شومبول زندایی یعنی اون زمان نمیدونسته کص چیه کیر چیهفکر میکرده زن ها هم شومبول دارن
فرمون زنداییت؟واقعا بکن تو دیوونه خونس
این ک.کشایی که دیسلایک دادن و این زیر بد و بیراه میگن من نمیدونم دنبال چی میگردن اخه😐خب بینامو.قشنگه داستانش دیگه!دنبال چه داستانی میگردی دقیقا؟
من یروزی داستان زن دایما کردم مینویسم فکر میکنم جالب شه چون من فانتزی تورا داشتم قبول میکنم داستانتا تا ببینیم
قشنگ حس بچگی تا بزرگی منتقل کردی داش منتظر بقیشم اینارو که میگن شومبول زندایی اشتباه بود باید بگم ولش اینا منگلن متوجه منظور نشدن
احمقا چرا بهش فحش میدین منم زن پسرخالمو تو ختم بابابزرگم دید میزدم چند بار روبروم نشسته بود شورتشو میتونستم ببینم موهای کسشم معلوم بود الانم یادم مونده بعد از سی سال