محرم سکس (5)

قسمت پنجم
صبح ساعت 6 باهام تماس گرفت و گفت که آماده باشم تا بیاد دنبالم. سریع یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم. قول داده بود “بهشت” رو نشون من بده. وقتی سوار ماشین شدم، رایحه مطبوعی فضای ماشین رو پر کرده بود. انگار واقعا انسان کمال گرایی بود. حتی بوی عطرشم مخصوص بود. راستش تا اون زمان همچین عطری رو استشمام نکرده بودم. وقتی از شهر داشت خارج میشد، سریع حدس زدم کجا میخواد منو ببره. بیست کیلومتری که دور شدیم راهشو کج کرد تو یه جاده خاکی سر بالایی که به طرف تپه بزرگی میرفت. بالاخره وایساد و تو چشمام نگاهی کرد. شیطنت خاصی تو چشماش میدیدم. یه پارچه سیاه داد دستم و گفت :
-“با این چشماتو ببندو دنبال من بیا… خودم دستتو میگیرم”
بعد از چند دقیقه پیاده روی، بالاخره اجازه داد پارچه سیاه رو بردارم. وقتی چشمامو باز کردم، حیرت زده شدم. هرچند انتظار دیدن همچین باغی رو داشتم، ولی حتی نمیتونستم تصور کنم اونقدر زیبایی توش جمع شده باشه. دور تا دور باغ پر از گلهای یاس و محمدی بودن، که مثل یه پرچین دور باغ رو گرفته بودن. توی باغ انواع درختای میوه قد برافراشته بودن. باغ در دامنه کوه قرار گرفته بود و هرچی به طرف بالاتر قدم برمیداشتم با شیب بیشتری موجه میشدم. ته باغ که بلندترین قسمت باغ میشد، یه خونه ویلایی، با چوبهایی به رنگ قهوه ای سوخته، که حدس میزدم از تنه درخت گردو و بلوط باشه، ساخته شده بود. خونه دو طبقه داشت که قسمت اعظم طبقه دوم شامل تراسی بیضی شکل بود رو به باغ. سریع دست ئاگرین رو گرفتم و مشتاقانه بعد از باز کردن قفل در کشوندمش تو تراس. از اونجا منظره خیلی بهتر دیده میشد. حالا میتونستم برکه ای رو ببینم و یه استخر کوچیک. باغ زیاد بزرگی نبود ولی اونقدر قشنگ بود که دیدن اون همه منظره زیبا چشم هر بیننده ای رو جادو می کرد. هنوز غرق در نگاه کردن به اون منظره بودم که صدای آروم ئاگرین رو از پشت سرم شنیدم که می گفت :
-“میدونی سیروان؟؟؟ تو تنها کسی هستی که به کلبه تنهاییام اومدی! خیلی از روزا اینجا می نشستمو، تو فکرت غرق میشدم. عاشق اینجا هستم. برام بوی تورو داره. اینجا متعلق به تو هستش سیروان. حتی پدرومادرم هم از وجود این باغ خبر ندارن. خودم همه کارهاشو انجام دادم. البته یه باغبون هم داره که تو هفته یا بار میاد اینجا و به درختا و گلها آب میده. نظرت چیه؟ خوشت میاد؟”
-” راستش… تا حالا منظره باغی به این گیرایی و زیبایی ندیدم. بوی گل یاس و محمدی همه جا پیچیده… از کجا میدونستی از بوی این دو گل خوشم میاد؟”
خنده ریزی کرد و تو چشمام خیره شد. همیشه وقتی تو چشمام خیره میشد، زانوام سست میشدن و در برابر زیبای نگاه و چشماش قدرت تکلم ازم گرفته میشد. به همین دلیل سعی میکردم منم با نگاهم بهش بفهمونم چقدر خاطرش برام عزیزه… هرچی دنبال کلمه میگشتم بیشتر و بیشتر به این نتیجه میرسیدم که قدرت کلمات خیلی محدود هستن و نمیشه احساس واقعی یه مرد رو با اونا توضیح داد. قدم لرزونی به طرفش برداشتم و بهش نزدیک تر شدم. صورتم حالا دیگه با رخش فاصله ای نداشت. هرم نفساش تو صورتم پخش میشد. بوی عطر دلاویزش مشامم رو پر کرده بود. حتی توان بوسیدنش رو هم نداشتم… آخ… فرشته آسمونی… کاشکی میدونستی چقدر کلمه هست که باید به تو گفت… کاشکی میدونستی… هیچکدوم از اون کلمات نمیتونه تورو توصیف کنه. وقتی دستام از طرفین کمرش رد شد و تو آغوش گرفتمش… انگار بهارو به آغوش گرفتم. سردم شد… یه سرمای لذت بخش و کرخت کننده شبیه سرمای اول صبح. همون هوا… همون آغوش…

وقتی چشمامو باز کردم صدای آهنگ آرومی فضای باغ رو پر کرده بود. روی یه حصیر وسط باغ بودم. زیر سایه یکی از اون درختا… صدای جلز و ولز آتیش چند متر اونطرفتر پیچیده بود. باد خنکی تو موهای بلندم میزد و بیشتر منو به حالت خلسه فرو میبرد. ئاگرین کنار آتیش نشسته بود و داشت سعی میکرد کتری کوچیک سیاهی که رو آتیش بود بر داره. برش داشت و برگشت به طرف من. وقتی منو تو اون حالت دید خنده ای کرد و گفت :
-” ببین کی به کی میگه ضعیفه!!! پاشو… پاشو برات چایی ذغالی درست کردم. برو از تو برکه صورتتو بشور و بیا. ناسلامتی آوردمت اینجا صفا کنیم، نه بخوابی تنبل!”
وقتی بلند شدم و با دقت بیشتری به آتیش نگاه کردم دیدم بللللله!!! سنگ تموم گذاشته. خنده ی بلندی سر دادمو سریع رفتم به طرف برکه، صورتمو بشورم. آب برکه رو که به صورتم زدم سرمای خوشایندی بهم منتقل شد که باعث شد کمی بلرزم و حالت خلسه ام از بین بره. برگشتم پیش ئاگرین و ذوق زده گفتم “کباب و چایی ذغالی چی بشههههه!!!”

تراس خونه، به طرز ماهرانه ای ساخته شده بود و چشم انداز زیبایی داشت. نزدیک غروب بود که با یه فنجون شیر قهوه نشسته بودیمو غروب آفتابو نگاه میکردیم. هر دو سکوت کرده و تو حال خودمون بودیم. چقدر سکوت قشنگی بود. انگار دلامون داشتن با هم صحبت میکردن. فنجون رو گذاشتم رو میز عسلی بینمون و نگاهی به ئاگرین کردم. هنوزم غرق لذت بود. خنده موزیانه ای زدمو و بلند شدم دستشو گرفتم و رفتیم تو خونه. طبقه دوم غیر از تراس شامل یه هال و دو تا اتاق بود. که یکی از اتاقا مخصوص ئاگرین بود. کشیدمش تو اتاق خودش و بالاخره تابلو طلوع کویری رو نشونم داد. تابلویی که ازش خواسته بودم بکشه. وقتی داد دستم حسابی بهش خیره شدم و غرق در خاطرات گذشته شدم. یه زخم رو پیشونیم یادوآره روزای گنگی بود که هنوزم منو درگیر خودشون میکرد. زخمی که برام یه نشونه بود. نشونه ترس… ترسی که هیچوقت منشاء شو پیدا نکرده بودم. با به یاد آوردن ترسها و خاطرات قدیمی چینی به پیشونیم اضافه شد، که از نگاه تیز ئاگرین پنهون نموند. با حالتی پرسشگونه تو چشمام زل زد. سرمو انداختم پائین و سکوت کردم. سکوتی که خیلی حرف واسه گفتن داشت. سکوتی که توش پر فریاد بود. دستامو تو موهای ئاگرین کشیدمو با نگاهم بهش فهموندم که بهتره به چیزهای بهتر فکر کنیم. دستاشو قلاب کمرم کرد و منو محکم به خودش چسبوند. سرشو تو بغل گرفتمو اشک از چشمام سرازیر شد. اشکی که هیچوقت آنقدر بی محابا سرازیر نمیشد. اقتدار سنگیم خیلی متزلزل شده بود. از خودم جداش کردم و لباشو به کام کشیدم. گرمای بدنش بیشتر شده بود… گره لبامون باز شد و حرارات لبامون دنبال کشف نقاط جدید بود… یهو از رو زمین بلندش کردم که باعث شد جیغ کوتاهی بکشه. با ملایمت تموم گذاشتمش رو تختخوابش و بغلش ولو شدم. دستامو طرفین سرش گرفتم و دوباره تو چشماش زل زدم. خنده بلندی سر داد و گفت : ” بخدا تو دیوونه ای سیروان… یه دیوونه واقعی!!!”
نیم ساعت گذشته بود و هنوزم جستجو برای کشف نقاط مختلف فقط و فقط با لبهامون بود! از تو پنجره اتاق میتونستم ببینم که هوا کاملا تاریک شده… دستامو که به بین پاهاش رسوندم، لرزید… میتونستم بفهمم که چقدر رو اون قسمت حساسه. چشماشو بست و آه کشید. چند لحظه درنگ کردم که بیشتر از اون حالت لذت ببره. حرکت دستمو که بیشتر داشت کنجکاوی و پیشروی میکرد رو گرفت و ملتسمانه تو چشمام نگاه کرد. احساس بدی بهم دست داد. گفتم :
-“هنوزم بهم اعتماد نداری؟”
-“خودت بهتر از هرکس دیگه ای میدونی که برام نمادی از اعتمادی”
سرم گیج رفت. برای اولین بار حس میکردم که نمیفهمم تو ذهنش چی میگذره و این بیشتر از هر چیز دیگه ای آزارم میداد. از آغوش گرمش جدا شدم. سیگاری روشن کردم و رفتم لب پنجره… با حرص زیاد اولین کامو از سیگار محبوبم گرفتم. به آسمون پرستاره خیره شدمو بدون اینکه رومو برگردونم داد زدم:
-“تا کی میخوای آزارم بدی؟ دوری تو برام غیر قابل تحمله… خودت خوب میدونی که خیلی تو زندگیم سختی کشیدم. حالا که زندگی داره اون روی قشنگشو بهم نشون میده چرا نمیگذاری به عشق اجازه بدیم به زندگیمون سرک بکشه؟ چرا نمیگذاری با تو یکی بشم؟ چرا هنوزم داری بینمون دیوار میسازی؟”
آخرین کلماتو با سختی خاصی تلفظ کردم که باعث شد گلوم خشک بشه. از پشت بهم نزدیک شد و دستمو گرفت و رومو برگردوند طرف خودش. یه آینه دستش بود. روبروم گرفت و آروم گفت :
-“خوب به خودت نگاه کن. چی میبینی؟ یه آدم شکست خورده…؟؟؟ یا یه آدم ضعیف…؟؟؟ ها؟”
تو آینه به خودم نگاه کردم. چشمام کمی سرخ شده بود و تقریبا اخم کرده بودم. یه پک دیگه به سیگارم زدم و دودشو تو صورتم که تو آینه افتاده بود پخش کردم.
-“شکست خورده… من یه آدم شکست خورده ام ولی هیچوقت ضعیف نبودم. همیشه تموم تلاش خودمو کردم که بهترینا رو بدست بیارم.”
-“اشتباه تو دقیقا همینجاست. فکر میکنی شکست خورده ای. ولی نیستی… تو چی کم داری؟ یه خونواده خوب داری. کار عالی داری. به واسطه کارت پول هم کم نداری. سیروان شکست خورده نیست. سیروان یه آدم موفق، ولی “ضعیفه”… میدونی چیه؟ تو ضعیفی… چون احساس ضعف میکنی، سیگار میکشی… سیگار احساس قدرت به تو میده، ولی به مرور تورو افسرده میکنه. یکی از مهمترین دلایلی که همیشه فکر میکنی شکست خورده ای همینه. درسته که تو گذشته خوبی نداشتی، ولی پشتکار داشتی و آینده خوبی واسه خودت رقم زدی. آدما وقتی از شکست پل پیروزی میسازن، یه سری از نشونه های شکست هم تو وجودشون میمونه. نشونه هایی که همیشه سعی میکنن مخفیش کنن. مثل زخم پیشونیت!!! آدمای ضعیف همیشه سعی میکنن خودشونو محکم و پرنفوذ جلوه بدن، غافل از اینکه اعمال و رفتارشون خیلی چیزهارو بروز میده. تو اگه محکمی چرا داری سیگار میکشی؟ فکر کردی اون سیگار بهت آرامش میده؟ نه! همیشه با سیگار مخالف بوده ام، ولی هیچوقت نخواستم که با گفتنش ناراحتت کنم. اما… الان فکر میکنم وقتشه که نشون بدی… نشون بدی محکمی یا ضعیف…”
آخرین کلماتش اونقدر صلابت داشت که احساس کوچیک بودن بهم دست داد. یه دختر چطوری میتونه تا اون حد محکم و قشنگ حرف بزنه! خاطرات گنگی از زخم پیشونیم از جلو چشمم گذشت. لبخند کوچیکی رو لبام نقش بست. همیشه فکر میکردم این زخم مربوط به یکی از اون بازیهای احمقانه دوران بچگیه، “ادای رابین هود درآوردن یا “سوپرمن بازی”، ولی راستش با حرفاش موافق نبودم. نگاهی به سیگار محبوبم انداختم و آروم گفتم :
-“نه! هروقت عصبانی میشم، سیگار کمکم میکنه که بر اوضاع مسلط بشم تا بتونم خودمو نگهدارم…”
با این حرفم خنده بلندی سر داد و گفت:
-“خیلی جالبه. واقعا جالبه… داری کلاه قشنگی سرت میگذاری. ولی به نظر من تو آدم ضعیفی هستی که مدام از زندگی و شرایطش گله میکنی و خودتو پشت هیبت به اصطلاح بزرگ سیگارت مخفی کردی.”
اعصابم خرد شد.
داد زدم : “بسه دیگه… ئاگرین چرا اینجوری میگی؟ من ضعیف نیستم. من سیروانم. همون سیروانی که از بچگی خرج خودشو درآورده. من از سن 15 سالگی کار میکردم. اون وقتی که شماها تو عراق داشتین حال خودتونو میکردین، من درس میخوندم و کار میکردم. اون وقتی که پدر پیرم نمیتونست کارگری کنه، من با وزن 28کیلو، گونی سیمان 50کلیویی رو 5طبقه از ساختمون بالا میبردم. تو دانشگاه واحدامو سه روز در هفته فشرده برمیداشتم که بتونم بقیه روزارو کارگری کنم. هیچوقت یادم نمیره که با چه بدبختی و فلاکتی خرج تحصیلمو در می آوردم. با این وجود هیچوقت پا پس نکشیدم. تو از هیچی خبر نداری. داری بهم میگی سیگار میکشم چون ضعیفم؟ نه… نه عزیز دلم. تو هیچوقت سختی های یه زندگی رو درک نکردی. از وقتی چشم باز کردی تو ناز و نعمت بودی. هیچوقت درک نکردی بزرگترین دغدغه یه پسر دانشجو، به جای لاس زدن با دخترا، اینکه که وقتی سوار ماشینی میشه ، یه آشنا باهاش سوار نشه که نتونه کرایه شو حساب کنه. مشکل تو یه چیز دیگه ست…”
دهنم کف کرده بود و حسابی از کوره در رفته بودم. دستامو دو طرف سرم گرفته بودم . زانو زده بودم. تکیه داده بودم به دیوار…
هنوزم محکم سرپا وایساده بود و با بی رحمی خاصی که هیچوقت ندیده بودم جواب داد :
-“هر وقت مرد شدی و تونستی سیگار رو ترک کنی. اونوقت میتونی باهام حرف بزنی. من دیگه حرفی واسه گفتن ندارم…”
رو پاهام ایستادم. نگاهی بهش انداختم. خواستم حرفی بزنم ولی فورا پشیمون شدم. همه احساسمو زیر پا گذاشتم و اومدم بیرون. شب آروم و پرستاره ای بود. دلم پر شده بود از هیاهوی سکوت… عشق ئاگرین رو بیشتر از همیشه تو قلبم حس میکردم، ولی باید میرفتم. هوا خیلی سرد شده بود. از باغ اومدم بیرون و پا در راه ناتمومی گذاشتم… هرچند میتونستم بخاطر عشقم سیگارو ترک کنم ولی موضوع چیز دیگه ای بود. احساس میکردم بهم توهین شده. به شرافتم… به زندگیم… به احساساتم… چقدر خوب زندگی بار دیگه پا روی نقطه ضعفم گذاشته بود و گلومو فشار میداد… حالا میتونستم درک کنم با اون اوج بدون ابر خیلی فاصله دارم… اونقدر که ماه ها و شاید سال ها نتونم بهش برسم. همون اوجی که عاری از هرگونه ابری بود…
سیروان که رفت، تموم تنم به یکباره لرزید. سردی و بی پناهی وحشتناکی وجودمو در برگرفت. ولی باید محکم میبودم. نمیخواستم بار دیگه سرنوشت تکرار بشه. هرچند شاید میون هزاران سیگاری یکیش سرطان میگرفت، ولی میدونستم اگه قرار باشه یه عمر با این فکر با سیروان زندگی کنم، دیر یا زود اون اتفاق دوباره میافته، و من مثل همیشه باید شاهد مرگ عزیزترینم بشم. پیش بینی مرگ بابام تا شش ماه دیگه، برام اونقدر سخت بود که کمر شکسته ام توانایی بار سنگین دیگه ای رو نمیتونست بدوش بکشه…مطمئن بودم عشق سیروان به من، بهش کمک میکنه که مشکلش حل بشه. افسردگی همیشگیش بخاطر سیگار بود و من میدونستم. ولی حیف… حیف که اون درک نمیکرد که رفتنش برام چقدر دردناکه، و من این سختی رو بجون خریدم که کمکش کنم. مگه عشق زیر باران رفتن و خیس شدنه؟؟؟ نه…!!! عشق چتری شدن برای معشوقه ایه که شاید هیچوقت نفهمه که چرا خیس نشده… مهم فهمیدن یا نفهمیدنش نیست… مهم خیس نشدنشه!!!

ادامه…

نوشته:‌ هیوا

بازدید 14,801

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

52 پاسخ به “محرم سکس (5)”

  1. سلام هیواجان.واقعأ خسته نباشی.خیلی لذت بردم از داستانت.ولی کاش انقدر غرور توسراسر داستانت بیداد نمیکرد.

  2. با سلام خدمت نويسنده ى محترمهمانطور كه قبلا عرض كردم داستان شما دچار سردى شده بگونه اى كه انگار در يكجا ثابت مانده و بسيار آهسته بجلو ميرود، در واقع هيچ اتفاق خاصى نميافتد. داستان فاقد يك سوژه اصلي است كه از ابتدا تا انتها بشكل پررنگ به آن پرداخته شود، مشكل اصلى ضعف در قصه و روايت است كه بنظر مياد فاقد طرح و چهارچوب مشخص شده اى از قبل باشد و تنها يك طرح كلى را در ذهن داشتيد، بدون در نظر گرفتن جزئيات. موضوع بعدى زبان داستان است كه از محاوره بسيار نزديك به صحبت هاى روزمره استفاده شده (محاوره به چندين بخش تقسيم ميشود و درجه بندى آن از پايين (كوچه – بازارى) و هرچه بالاتر ميرود به زبان كتابى نزديك ميشود) كه با كيفيت يك اثر رابطه مستقيم دارد. نويسنده عزيز، در نوشتار حتى قواعد محاوره را هم رعايت نمى كنيد براى مثال : (خوردمو، بردمو) اضافه كردن “و” به آخر افعال با هيچ ساختارى جور در نمياد. ملاك نگارش خوب فقط نداشتن غلط املائى نيست (البته غلط املائى هم در داستان بود مثل: موزيانه كه بايد “ذ” نوشته شود). در حال حاضر كه داستان بشكل نااميد كننده اى در سراشيبى به پايين ميرود دو راه حل وجود دارد:استفاده از سوژه هاى آنى براى جذاب شدن داستان و يا زود سر و ته قضيه رو بهم رساندن و تمام كردنش، كه من راه اول را پيشنهاد ميدم.

  3. هیوای عزیز داستانت رو خیلی دوست دارم خیلی قشنگ مینویسی ولی نمیدونم چرا این قسمت مثل قسمتای قبلیش به دلم ننشست چندتا ایراد کوچولو هم داشت که اصلا قابل گفتن نبودن ولی من عاشق گیر دادنم حتما باید میگفتم :> :>فکر میکنم به جای گل محمدی میگفتی گل سرخ بهتر بودموجه نه قربان مواجه :Dکی کباب درست کردین و خوردین چرا من نفهمیدم ؟؟ خب صحنه های خوشمزه رو یه خرده توضیح بدهچند لحظه درنگ کردم که بیشتر از اون حالت لذت ببره.چند لحظه صبر کردم میگفتی بهتر بود این بیشتر به دل میشینهچرا نمیگذاری به عشق اجازه بدیم به زندگیمون سرک بکشه؟ چرا نمیگذاری با تو یکی بشم؟خب جمله به این قشنگی نمیگذاری رو کجای دلم بذارم خب بگو نمیذاری ببین چه قشنگ تره

  4. خیلی خوب بوداصلا نفهمیدم کی تمام شدولی مطمئنا این تنها چیزی نیست که از یه داستان میخوام.داستان خیلی خوب روایت میشه ولیکند پیش میره هیوا جان. کشش نده!

  5. متأسفانه من طرفدار داستان ديالوگ محورم و به نظرم بهترين بخشهاي داستان مكالمات طرفين ه و داستان هرچه كه قراره بگه بايد تو مكالمات بگه.خب اين اتفاق اينجا حدودا افتاده و متأسفانه(!) من ميپسندم؛ گرچه جاي كار داره.ديالوگ محوري داستان باعث طولاني شدنش ميشه و با توجه به اينكه قسمتهاي داستان با فاصله آپ ميشه ظاهرا ميطلبه كه در يك قسمت بيشتر جلو بريد تا مخاطب بتونه به سير كلي در روند داستان برسه و خسته نشه.همه مخاطباي امروز شما نميدونن طلوع كويري چيه. ميتونستيد ازين براي ايجاد فراز و نشيبي در قصه استفاده كنيد.سعي كنيد نخوايد طولاني بنويسيد!احساسات و تصاوير جزئي رو خيلي خوب منتقل ميكنيد و شخصيت ها رو بهمخاطب ميشناسونيد كه به همين دليل مخاطب با شما مونده؛ اما قطع ناگهاني تصاويري كه به خوبي ميسازيد، باعث ميشه مخاطب نفهمه شما چي ميخوايد بگيد! تصوير رو كامل كنيد. الكي فلش بك و فوروارد نزنيد يا ارتباطش رو با قسمتهاي قبل مشخص كنيد.جزء معدود داستانايي بود كه مكان بود اما فضا اجازه نداد!خوب بود.

  6. راستی هیوا باغی که هفته ای یه بار یه نفر فقط بره به درختاش آب بده خیلی زود به فاک میره!گیاه به مراقبت نیاز داره.اون چیزی که توصیف کردی خیلی رویایی بود دیگه!حالا اگه بخوای من میرم اونجا به باغ میرسمعاگرین هم از تنهایی درمیاد!

  7. پروازی جون من خودم اتفاقا مهندسمنزدیک به چهل واحد از درسهای رشته م مربوط به کشاورزی بود که همه پاس شدن!من عاگرین رو با باغش میخوام. با امیرمهدی هم کاری ندارم!لجمو در نیار ها!

  8. راستش من قسمت اول و دوم رو که خوندم از داستان خوشم اومد.اما بعدش دیگه افت کرد.هیچ اتفاق تازه ای نمیفته تو روال داستان.آدم حس میکنه تا آخر داستان قراره این دو تا با هم قهر و آشتی کنن

  9. درود هيوا خسته نباشي بابت داستانت نميدونم توی زندگی واقعی هم همينطور انسان کمال گرایی هستي که توی داستانهات مینویسی؟همه چیز در داستانت به حد کمالهحتي یه باغ فکر نمیکنی بايد یکم بيشترداستانت رو.پیش ببری؟توی این قسمت عملا هیچ اتفاقی نیفتاد البته این هنر نویسندگی شما رو میرسونه که با وجود اينكه اتفاقی نیفتاد اما داستان به حد مطلوبی جذابه منتظر ادامه داستان هستم امتیاز کامل هم تقدیم شد

  10. راستش من تا حالا این داستان رو موفق نشده بودم بخونم. ولی امروز نشستم از قسمت اولش خوندم. واقعا عالی بود. وقتی می خوندم (دو قسمت اول) ناخوداگاه یادم به داستان های ارا افتاد چون تو هم ناکامی های قبلی داشتی و ترس از رابطه و همچنین سیگاری بودن ولی داستان تو بهتره چون غلط املایی و نگارشی به ندرت پیدا می شد. از اینکه تا حالا تو داستانت سراغ الا کلنگ! بازی نرفتی خوشحالم و یه امتیاز مثبت می بینم.راستی طلوع کویری داستانیه که قبل از این نوشتی؟(منظورم اینه که واسه ادامه این داستان لازمه اونم بخونم؟)

  11. سلام هیوای عزیز…داستان بسیار زیبا و رومانتیک شده…فضا پر از عطر گل وصدای بلبل…به نظر میرسه این داستان میخواد تا انقلاب بعدی ادامه پیدا کنه…بازم بنویس دادا…چیزی که ما زیاد داریم وقته…در ضمن من با افسون موافقم…یه سیگار که این حرفارو نداره که همه کاسه کوزه هارو به هم بریزن…عدم تفاهم مهمه…سرطان سیخی چنده…کاش افسون خانم قهرمان داستان بود… 😀

  12. درودمنتظر نزول اجلاس بزرگان بودم. ولی انگار قسمت نشده فعلا… همچنین دوستانی زنبیل گذاشتن و رفتن. در کل باید بگم که تو این قسمت هدفم توضیح مسایلی بود پیرامون مشکلاتی که سیروان گریبان گیرشه و دلیل عمده افسردگی ها و ناکامی هایی که در گذشته داشته…از دوستانی که مثل همیشه داستان رو مورد لطف خودشون قرار دادن ممنونم. در مورد اون دوستمون که درمورد غرور هیوا گفتن٬ در جواب باید بگم که غرور هم نقاط مثبت زیادی داره که شاید بهش فکر نکرده باشیم. مثلا همینکه باعث میشه به هرکسی دل نبندیم و هر روز دنبال عشق جدیدی نباشیم. یا اینکه باعث میشه خودمون باشیم. نقاب نزنیم و مسایل اطرافو…در جواب دوستانی که درمورد نگارش محاوره ای داستان مشکل داشتن باید بگم که منم واقعا موندم چی بگم… تو قسمتای قبلی که لحن محاوره تری داشت دوستان خاطر نشان کردن که بهتره لحن مقداری بطرف حالت کتابی بره(مث=مثل٬ نمیذارم=نمیگذارم٬ دیقه=دقیقه و…) ولی اینبار موضوع عکس اون قضیه اتفاق افتاده. بشخصه فکر میکنم که این موضوع مقداری سلیقه ای میباشد و بهتر است هر کس هرطور که دوست دارد ذر ذهنش جمله را محاوره ای تر یا کتابی تر نماید! بنده هم یک لحن مشخص انتخاب کرده و ادامه میدهم.درمورد محبث سیگار٬ تنها دلیلی که قسمت اخر داستان از زبان اگرین گفته شده اینه که میخواد این مطلبو برسونه که بحث فقط بحث خود سیگار نیست. پیشنهاد میکنم بار دیگه این قسمت رو مطالعه بفرمایید!دگر بار هم از لطف همه شما ممنونم که ادامه داستان رو پیش میگیرید!

  13. کاربر”اوازخوان”شما باهوش…شما فهمیده…شما منتقد واشنا به معنی تمامی لغات…این رسم صحبت نیست…مگرکسی که به شما بی احترامی کرده…؟.لطفا مراعات کنید…

  14. هیوای عزیز،سلام و خسته نباشید.اگه من رو با تشبیهات و جملات پر احساسِت نکُشی، قطعاً با این مکانها و فضاهای زیبایی که به تصویر می کشی، سکته ام می دی.امیدوارم زندگی خودت هم پر از عشق و عطر گلهای بهاری باشه.

  15. سلام دوستان عزیزهیوای عزیزتر از جان.چند وقتیه که هرکاری کردم نتونستم وارد سایت بشم الان با نرم افزار جدید اومدم. تاببینم چی میشه و اومدم که اومده باشم. داستانت که عالیه میدونم. از همه عزیزانی که در نبودم یادی از این حقیر کردن صمیمانه تشکر میکنم

  16. آوازخوان با زمان کاربری 19 ساعت وپنجاه دقیقه…تازه از راه رسیدی …بزار عرقت خشک بشه…بعد فشنگ هارو شلیک کن میترسم آخر کار کم بیاری…کسی که از اول فحش میده…اونم تو فضای مجازی… دیگه چیزی برا آخرش نمیونه که به باد بده…خوبه توام فهمیدی که خرقه ریا رو برا چی تنمون کردیم…اگه گناهی کردیم که کردیم…آبروی کسی رو حراج نکردیم…حتی اگه آبروی طرف در حد نام کاربری باشه…ترکه نازک با صدای زیادی میسوزه و زود به خاکستر تبدیل میشه…امثال شما این طرفا زیاد میان …

  17. نویسنده محترم، با سلام:من همیشه داستانهای شما و اغلب داستانهای برتر را دنبال می کنم، ولی به دلیل مشغله زندگی وقت کامنت گذاشتن نداشته ام.اما چند هفته ایست که عضو شده ام تا حداقل با امتیاز دادن بتونم از افرادی که هنوز قطرات انسانیت و عشق در آنها نخشکیده حمایت کنم.چند وقتیست که متوجه حضور افرادی شده ام که خود را پشت داستان نماهای هر روزه پنهان کرده اند و به کمین نشسته اند تا داستانی از شما یا آریزونا و امثالهم آپ شود و سپس با رگبار و خمپاره به جان آنها بیفتند. نمی دانم چرا این آقایان یا بانوان منتقد و حامیان سینه چاک ادبیات دانش گرانبهای خود را در جایی بهتر صرف نمی کنند و تبلور اطلاعات خود را در سایت بکن تو می جویند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟داستانهای شما، آریزونا، آرش و چند نفر دیگر که حضور ذهن ندارم به خودی خود چندین پله بالاتر از ظرفیت این سایت هستند ولی نباید با همان چوبی که کتابهای شهرنوش پارسی پور یا عباس معروفی و … را کتک می زنند، به جان داستانهای خوب این سایت افتاد و همین چند نویسنده با وجدان را تار و مار کرد.امیدوارم هر نویسنده پاکی از این سایت که این پیام را می خواند، متوجه شود که حامیان خاموش زیادی هم دارد و با حرفهای افرادی که بکن تو را برای تخلیه سرخوردگی های ادبیاتیشان انتخاب کرده اند دلسرد نشود.

  18. سلامدوستان همه جمعند(با اجازه) ولی یکیشون غایب.(سیلور) که باز با مریم خانم یه بحث مشتی راه بندازه و هیوا (بانو) را کفری کنه. 😀 =))و اما شما سپیده بانو به جای کامنت های دوتایی داستان خودت آپ کنی بد نیست که خوب هم هست. :Dو اما هیوا جان جدا از شوخی این قسمت از داستانت واقعا خوب بود،مخصوصا وقتی باغ رو توصیف میکردی آخه آرامش و دوری از مشغله ی فکری در چنین باغی یکی از آرزوهای دیرینه ی منه،حالا پیش یار چه شود. =P~در آخر هیوا جان هر 5 تا پیمانم رو از خون لبریز می کنم ، به سلامتی تو و داستانت.تا درودی دیگر…

  19. باز تو داستان نوشتی پدرسگ یتیم?من واسه هیچ کدوم از شما احترام قائل نیستم چون ادم درست و حسابی که اینجاها نمیاد-منم عضو شدم که حالگیری کنم/هر کس هم دوس داره به این ادمینه?چیه?به اون گزارش بده به کیرم باز با یه اسم دیگه وارد میشم عقب مانده های افلیج

  20. خب بالاخره منهم اومدم. هیوا جان ببخشید اگه دیر اومدم ولی مهم اینه که اومدم واین اومدن از اون اومدنها بود که با اومدنم خیلی چیزها رو ثابت کنم!! (؛ خداییش اومدی منو؟؟! از دوستانی هم که گهگداری یادی از من زنده میکنن هم کمال تشکر رو دارم…منم مثل اکثردوستانی که با موبایل انلاین میشن توی این چند وقت درگیر فیلترشکن بودم تا بالاخره امروز تونستم یکی گیر بیارم که اونم بگیر نگیر داره. بگذریم. درمورد نگارش و نوشتنت مثل خیلی از دوستان خوب نویسنده هیچ چیزی نمیشه گفت. تسلطت روی نگارش و نحوه نوشتن واقعا جای تقدیر داره. اما هنوز اون مشکلات دو سه قسمت اول رفع نشده. داستان ریتم کندی داره و این کندی باعث شده که داستان از چند قسمت قبل هیچ تغییری نکنه. موضوعی که مورد انتقاد بعضی از دوستان هم واقع شد. بگذریم که هدف از حضور در همچین محفلهایی دیگه انتقاد و نقادی نیست. همینکه دوقطره اشک بریزیم تا غمباد نگیریم خیلیه…

  21. کامنتهارو که میخوندم دیدم این کاربر آواز خوان نه آواز!! به همه بچه ها یه سیخونکی زده و یه لقبی هم بهشون داده. راستش دچار یأس فلسفی شدم وقتی دیدم اسمی از من نبرده. یعنی من ارزشش رو نداشتم که منو از یاد بردی؟ من همون سیلور فاکم!! خیلی دوست داشتم ببینم اگه قرار بود مورد لطف این کاربر قدیمی چهره عوض کرده قرار بگیرم چه چیزی به تنگم میبست. میگم چطوره یه مناقصه یا مزایده برگزار کنیم برای لقب جدیدم… (:

  22. دوستان عزیزم زن اثیری٬ سیلور فاک٬ آریزونااز شما هم ممنونم که داستان رو دنبال میکنین…

  23. سيگار رفيق و همدم است و ول كردن رفيق گناهى نابخشودنى است[quote=افسون] خب سیگار اونقدام که فک میکنه معضل نیستش… خب درست میگفت برا سلامتیت ضرر داره… همه چیو بهم زد به خاطر یه سیگار؟؟!! واقعن که![/quote]گفت يا من يا سيگار?پكى به سيگار زدم و گفتم به سلامت!

  24. سوهان روح تو یه زمان خیار سالادی بودی چی شد ؟دمت گرم بابا رکورد 500 تا رو به زودی تموم میکنی

  25. باباجان ما اوندفعه دو كلوم زير اين داستان اختلاط كرديم، اونم نه خاله زنكي، امنيتي! احراز هويت نموديم! تازه اونم تقصير من نبود! ملت پاي داستاناي خودشون سؤالاي جنسيتي نمي پرسن، بعد زير داستاناي يه ملت ديگه ميپرسن!حالا هرجا ميريم ميگن زير داستان بساط كرديد. به خدا من بيگناهم!تازه تر اين بانو(!) با سعه ي صدر ما رو پذيرفت! حالا يه كاري كنيد دعوامون كنه!لاو عزيز (آرش خانيد ديگه؟)، برادر من! همانگونه كه ميبينيد اين داستان پتانسيل داره كه زيرش مباحثه راه بيفته!الآنم ما بساط كرديم؟!

  26. دوستان؛بساط نكنيد اينجا كه عاقبت نداره.البت سوهان شوما كه چند صباحي ديگه حذفيد، ولي آميرزا واس شما خوبيت نداره! ميگن خواجه در اثر ترك بساط، با خودش حرف ميزد!

  27. مریم خانم مجدلیه ممنون که یادی از این حقیر فرمودین.سیلور خان دمت گرم ممنونهیوا جان این منم شیر جوان بجا میاری؟ داستان قشنگ بود.منم با امیر موافقم. چندین روز نبودم ببین سایت به فنا رفتهع.ب.د.و.ل دمت گرم

  28. مريم خانم مجدليه عاشقتم هزارتا :Xاين اشاره ضمنى به خيرو”شادى”،انشالا كه يعنى شما هم نهانت نظرى با من دلسوخته است 😀

  29. سپیده بانوی عزیزلطف شما دوباره شامل حالم شده و از این بابت ممنونم. امیدوارم ادامه داستان هم برایتان لذت بخش باشد. تمام تلاشم را خواهم کرد که گوشه ی بسیار کوچکی از لطف همه دوستانو با بهتر نوشتن جبران کنم.موید بمانید!

  30. وقتی کامنتهای پایین این داستان رو میخوندم واقعا متاسف شدم. بیشتر به این خاطر که این اتفاقات پای داستان یکی از نویسنده های خوب و با شخصیت سایت رخ داده و شاید خود ماهم در دامن زدن به اون بی تقصیر نبودیم. همیشه از اینکه بحث های خوب و سازنده انجام بشه استقبال کردم. ولی وقتی میبینم یک نفر میتونه اینطور سعه صدر بقیه رو زیر سوال ببره، به طوری که باعث بشن در همون مسیری که میخواد قدم بذارن از خودم میپرسم که چیکار میشه کرد که دیگه این اتفاقات تکرار نشه…هیوای عزیز من به نوبه خودم بابت این موضوع ازت عذر میخوام. امیدوارم که بدی ما رو به خوبی خودت ببخشی دوست من… (:

  31. داستانت واقعا مزخرف بودینی اگه بیام همه مشکلاتشو بگم یه طومار میشه!!!پس فقط میگم سعی کن قسمت بعدیو گند نزنی 😀

  32. سلام همشهری.من واقعا خوشحالم که یه کرد داستان به این زیبایی رو نوشته.راستش همون اول که اسم ءاگرینو شنیدم حدس زدم که باید کرد باشی .باعث افتخاره.داستانت خیلی زیباست.مرسی.

  33. صحنه و وقایع خوب توضیح میدی اما چارچوب و مضمون داستانت به درد نمیخوره ، گفتی کوردی ؟ اهل چه شهری ؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید