این یک داستان تخیلی نیست. یک خاطرهی واقعیه. پس با لذت بخون و حسش کن:
گوشیم زنگ خورد. نگین بود. گوشی رو برداشتم با صدای نگران پرسید
-چرا دیر کردی؟ الان سعید میرسه. نمیخوام باهاش تنها باشم تو خونه.
-گفتم تو صف مرغ بریونی ام. الان میگیرم میام خونه. تو ویسکی رو بذار تو فریزر تا خنکتر شه.
یه مرغ گرفتم و از سوپری بغل دستش یه سری چیپس و پفک و آب آلبالو و مزهجات و راه افتادم سمت خونه. خب خداروشکر قبل سعید رسیده بودم. دیدم نگین از حموم اومده و هنوز حوله دورشه. این اولین دیت حضوریشون بود. با سعید تو اپلیکیشن بادو آشنا شده بود و بهش گفته بود که من شوهر دارم و شوهرم اکیه با روابطم. سعید هم این شرایطو قبول کرده بود(اگه من به جاش بودم همچین ریسکی نمیکردم که زوجی که معلوم نیست راست میگن یا دروغ رو برم خونهشون). میز رو چیدیم. نگین پرسید چی بپوشم امشب؟ گفتم نظر خودت چیه؟ دو تا پیراهن آورد گفت این سبزه یا این زرشکیه؟ دیدم زرشکی کوتاهتره و تا پایین باسنشو بیشتر نمی پوشونه، گفتم همین زرشکی خوبه. گفت با جوراب شلواری؟ گفتم نه بابا این کارهای دمده رو نکن آبرومونو نبر!
موبایل نگین زنگ خورد. نگاه کرد گفت سعیده. هیجانمون صد برابر شد. گوشی رو برداشت گفت جانم عزیزم؟ سعید گفت من تو اون آدرسی ام که گفتی، کدوم ساختمون؟ نگین رفت لب پنجره و سعید و دید، شروع کرد به توضیح که من گفتم خودم میرم پایین راهنماییش میکنم بیاد بالا(ما طبقه سوم از یه آپارتمان پنج طبقه بودیم و هر طبقهش دو واحد بود).
رفتم پایین و سلام کردم و بهش دست دادم. حس عجیبی بود. تا حالا تجربهش نکرده بودم و فقط فانتزی رو داشتم. پسر خوش قد و قامتی بود. دانشجوی دکترا و مجرد بود.
اومدیم بالا. همسایه روبروییمون رو دیدیم که داشت آشغالا رو میبرد پایین. سلام کردم و سریع کلید انداختم و اومدیم تو. نگین اومد پیشواز و گفت بفرمایید. نگاش کردم دیدم چقد ماه و خواستنی شده امشب. رونهای توپر و سفیدش جلوهی چشم نوازی به پیراهن زرشکی داده بود. خط سینه های درشتش هم از بالا به اندازه چهار انگشت قابل دید زدن بود. اومد جلو و با خجالت به سعید دست داد. تعارف کردم مستقیم بشینیم پشت میز شام که چیده بودیم. من یه سمت میز نشستم و اون دو تا رو کنار هم نشوندم که یخشون آب شه. من و نگین هر دو کارمندیم و سطح تحصیلات بالایی داریم. این موضوع کارمون رو برای انتخاب پارتنر و صمیمیت باهاش سخت میکرد. شهرمون کوچیکه و احتمال رفتن آبرو خیلی زیاده. اصن الکل رو سر میز گذاشتیم که کمک کنه به اعتماد و صمیمیت مون.
شروع کردیم به خوردن شام و پیکهای سنگین متوالی. بعد چهارمین پیک من گیج شدم و عمدا رفتم رو کاناپه ولو شدم تا هم ازشون دورتر شده باشم و یه جورایی تنهاشون گذاشته باشم هم زیرچشمی ببینم چجوری پیش میره اوضاع. اونا به پیک زدن ادامه دادند. از زیر میز میدیدم که دست سعید رو رون نگینه و داره نوازشش میکنه و با شیطنت دستشو میبره بالا سمت شرتش. کیرم حسابی شق شده بود. کم کم نگین شروع کرد به ناله کردن وقتی دست سعید رفته بود تو شرتش. ترسیدم آبرومون جلو همسایه روبرویی بره که همزمان با اومدن یه مرد غریبه، صدای ناله های زنم بلند شده! ولی دیگه برام هیچی مهم نبود. فقط دنبال نهایت لذت بودم.
ادامه دارد…
گوشیم زنگ خورد. نگین بود. گوشی رو برداشتم با صدای نگران پرسید
-چرا دیر کردی؟ الان سعید میرسه. نمیخوام باهاش تنها باشم تو خونه.
-گفتم تو صف مرغ بریونی ام. الان میگیرم میام خونه. تو ویسکی رو بذار تو فریزر تا خنکتر شه.
یه مرغ گرفتم و از سوپری بغل دستش یه سری چیپس و پفک و آب آلبالو و مزهجات و راه افتادم سمت خونه. خب خداروشکر قبل سعید رسیده بودم. دیدم نگین از حموم اومده و هنوز حوله دورشه. این اولین دیت حضوریشون بود. با سعید تو اپلیکیشن بادو آشنا شده بود و بهش گفته بود که من شوهر دارم و شوهرم اکیه با روابطم. سعید هم این شرایطو قبول کرده بود(اگه من به جاش بودم همچین ریسکی نمیکردم که زوجی که معلوم نیست راست میگن یا دروغ رو برم خونهشون). میز رو چیدیم. نگین پرسید چی بپوشم امشب؟ گفتم نظر خودت چیه؟ دو تا پیراهن آورد گفت این سبزه یا این زرشکیه؟ دیدم زرشکی کوتاهتره و تا پایین باسنشو بیشتر نمی پوشونه، گفتم همین زرشکی خوبه. گفت با جوراب شلواری؟ گفتم نه بابا این کارهای دمده رو نکن آبرومونو نبر!
موبایل نگین زنگ خورد. نگاه کرد گفت سعیده. هیجانمون صد برابر شد. گوشی رو برداشت گفت جانم عزیزم؟ سعید گفت من تو اون آدرسی ام که گفتی، کدوم ساختمون؟ نگین رفت لب پنجره و سعید و دید، شروع کرد به توضیح که من گفتم خودم میرم پایین راهنماییش میکنم بیاد بالا(ما طبقه سوم از یه آپارتمان پنج طبقه بودیم و هر طبقهش دو واحد بود).
رفتم پایین و سلام کردم و بهش دست دادم. حس عجیبی بود. تا حالا تجربهش نکرده بودم و فقط فانتزی رو داشتم. پسر خوش قد و قامتی بود. دانشجوی دکترا و مجرد بود.
اومدیم بالا. همسایه روبروییمون رو دیدیم که داشت آشغالا رو میبرد پایین. سلام کردم و سریع کلید انداختم و اومدیم تو. نگین اومد پیشواز و گفت بفرمایید. نگاش کردم دیدم چقد ماه و خواستنی شده امشب. رونهای توپر و سفیدش جلوهی چشم نوازی به پیراهن زرشکی داده بود. خط سینه های درشتش هم از بالا به اندازه چهار انگشت قابل دید زدن بود. اومد جلو و با خجالت به سعید دست داد. تعارف کردم مستقیم بشینیم پشت میز شام که چیده بودیم. من یه سمت میز نشستم و اون دو تا رو کنار هم نشوندم که یخشون آب شه. من و نگین هر دو کارمندیم و سطح تحصیلات بالایی داریم. این موضوع کارمون رو برای انتخاب پارتنر و صمیمیت باهاش سخت میکرد. شهرمون کوچیکه و احتمال رفتن آبرو خیلی زیاده. اصن الکل رو سر میز گذاشتیم که کمک کنه به اعتماد و صمیمیت مون.
شروع کردیم به خوردن شام و پیکهای سنگین متوالی. بعد چهارمین پیک من گیج شدم و عمدا رفتم رو کاناپه ولو شدم تا هم ازشون دورتر شده باشم و یه جورایی تنهاشون گذاشته باشم هم زیرچشمی ببینم چجوری پیش میره اوضاع. اونا به پیک زدن ادامه دادند. از زیر میز میدیدم که دست سعید رو رون نگینه و داره نوازشش میکنه و با شیطنت دستشو میبره بالا سمت شرتش. کیرم حسابی شق شده بود. کم کم نگین شروع کرد به ناله کردن وقتی دست سعید رفته بود تو شرتش. ترسیدم آبرومون جلو همسایه روبرویی بره که همزمان با اومدن یه مرد غریبه، صدای ناله های زنم بلند شده! ولی دیگه برام هیچی مهم نبود. فقط دنبال نهایت لذت بودم.
ادامه دارد…
نوشته: temedtemed
13 پاسخ به “ماجراجویی یک زوج عاشق (۱)”
ظاهرا ماجرای جالبی هست امید وارم زوتر ادامشو ببینم ولی بنظر من در چنین مواردی خوردن مشروب در حد گیجی و مستی اصلا مناسب نیست و حتی احتمال خطر افرینی هم داره .مگه در حد یکی دوتا شات و کله گرمی در هر صورت ماجرای جالبی رو شروع کردید
انفسکم
کس مغز اولش چی نوشتی گفتی تصور کنیم حال کنیم از همسایتون یا لباس زرشکی زن جندت داستانتا درست مینوشتی
جرا وقتی تو خونتون نشتید و سعید نگینو میماله باید آبرتون جلوی همسایه رو به رویی بره ؟ اخرای داستان حس کردم تو راه پله اید
از بهترین ها و واقعی ترین ها است ،خیلی خوشحال شدم
#کاربر_خسته _اونی ک شاش میخوره تو و اقوام نامحرم شما واقعا متاسفم ک امثال تو اینجا هستن.شعورت ب سطح خانوادت ارتباط مستقیم داره.
خیلی چرت بود ننویس دیگه
سلام از تهرانم فرد مورد اعتمادی هستم
دوستان اگه کسی متوجه شد به ما هم بگه
تریسام مرز باریکی داره یا همدیگه رو بیشتر از قبل بعدش میپرستید یایکی پر از شک وتردید میمونه
س
خداشانس بده کاش همچین زوجی گیر ما هم میومد
خوب بود