نمیدونم چطور میشه یه عمر با پدر سیگاری زندگی کنی از بوی سیگار متنفر باشی و حتی تا مرز خفگی هم بری
بعد یه ادم سیگاری بشه تنها دلخوشیت طوری که بوی سیگارش متوجه نشی و انگشتای کشیدش دور سیگار بشه قشنگ ترین منظره دنیا
سیگارش که تموم شد اومد بلافاصله شروع کردم .
به خاطر مشکلاتم و عدم اعتماد به نفس نمیتونم زیاد به آدمها نگاه کنم و حرف بزنم اما اون فرق داشت
نگاهمو گاهی میدزدیدم اما خودم بودم و خوشحال بودم
سالها چقدر زود میگذره چهار پنج سال خیلی زود گذشت نمیدونم چجوری بحث کشوندم به اینکه قرار ازدواج کنم
_خانوادت گیر دادن ؟
نه ولی باید ازدواج میکردم دیگه
چرا ؟
صادقانه مثل همیشه که به همه اعتماد میکردم گفتم همه میگن کی ازدواج میکنی چرا ازدواج نمیکنی بعد هم جهازمو خودم خریدم وقتی تا چند سال ازدواج نکنم خب به درد نمیخوره و میدنش به خواهرم حیفه خب
گفتم من دوست داشتم اصلا ازدواج نکنم گفت تا کی آخرش که چی گفتم دوسش ندارم بچه مثبت گفت بچه مثبت که خوبه همه بچه مثبت دوست دارن گفتم من آدمای بد رو دوست دارم گفت آدم بد مثل من و به خودش اشاره کرد گفتم اره دقیقا
نمیدونم بحث چطور کشیده شد به اینکه از چشماش سکس میباره و ازش حس جنسی میگیرم
و یکم صحبت دیگه همین پیرامون شد
گفت برو بالا میخوام ببینمت گفتم نمیتونم یه بار دیگه میام گفت میخوام ببینمت فقط اما من که میشناختمش اومد کنارم رو کاناپه نشست و بوسم کرد هر چقدر سعی میکردم عمیق تر ببوسمش اون عمیق تر میبوسید بلند شد جلوم ایستاد دستمو به تنه آلتش گرفتم و شروع کردم به خوردنش باور نمیکنم ساک زدن آلتش برام بینظیر ترین حس دنیا بود به هیچ وجه از قیافه آلتش یا خوردنش و اون پوزیشن بدم نمیومد برای منی که بارها از زور تنهایی ،هیجان و کمبود محبت تنها شدن با جنس مذکر برام اتفاق افتاده بود اما ی بوسیدن ساده رو بهش حس انزجار داشتم چه برسه به اینکه اینقدر با اشتباه برای کسی ساک بزنم بعد از اون لباسمو داد بالا و بالاتنمو دست کشید فقط سرشو گاز ریز زد و تو دستش میپیچوند دستش بند شلوارم شد و از پام درش اوردم رو کاناپه خوابیدم دستاش گیر پهلو هام شد و کشیدم کمی پایین تر نمیدونم دقیقا چیکار میکنه هر سری اما این سری میحواست هر طور که شده بدتش تو که گفتم توش نزاریا گفت ادا در نیار گفتم به قران نزاریشا اینبار طولانی تر پیش رفت و یهو گذاشتش رو شکمم و شکمم پر شد از ارضای عشقم مثل همیشه تمیزم کرد من هیچ لذت جنسی نمیبردم چون ارضا نمیشدم اما بودن با این ادم برام بهترین بود تمام دلخوشیم بود هیچ تفریح و دلخوشی جز اینکه سالی ۱ یا دو بار برم ببینمش نداشتم میتونستم بیشتر برم اما از بکارتم میترسیدم و از همه مهمتر اون …
بعد یه ادم سیگاری بشه تنها دلخوشیت طوری که بوی سیگارش متوجه نشی و انگشتای کشیدش دور سیگار بشه قشنگ ترین منظره دنیا
سیگارش که تموم شد اومد بلافاصله شروع کردم .
به خاطر مشکلاتم و عدم اعتماد به نفس نمیتونم زیاد به آدمها نگاه کنم و حرف بزنم اما اون فرق داشت
نگاهمو گاهی میدزدیدم اما خودم بودم و خوشحال بودم
سالها چقدر زود میگذره چهار پنج سال خیلی زود گذشت نمیدونم چجوری بحث کشوندم به اینکه قرار ازدواج کنم
_خانوادت گیر دادن ؟
نه ولی باید ازدواج میکردم دیگه
چرا ؟
صادقانه مثل همیشه که به همه اعتماد میکردم گفتم همه میگن کی ازدواج میکنی چرا ازدواج نمیکنی بعد هم جهازمو خودم خریدم وقتی تا چند سال ازدواج نکنم خب به درد نمیخوره و میدنش به خواهرم حیفه خب
گفتم من دوست داشتم اصلا ازدواج نکنم گفت تا کی آخرش که چی گفتم دوسش ندارم بچه مثبت گفت بچه مثبت که خوبه همه بچه مثبت دوست دارن گفتم من آدمای بد رو دوست دارم گفت آدم بد مثل من و به خودش اشاره کرد گفتم اره دقیقا
نمیدونم بحث چطور کشیده شد به اینکه از چشماش سکس میباره و ازش حس جنسی میگیرم
و یکم صحبت دیگه همین پیرامون شد
گفت برو بالا میخوام ببینمت گفتم نمیتونم یه بار دیگه میام گفت میخوام ببینمت فقط اما من که میشناختمش اومد کنارم رو کاناپه نشست و بوسم کرد هر چقدر سعی میکردم عمیق تر ببوسمش اون عمیق تر میبوسید بلند شد جلوم ایستاد دستمو به تنه آلتش گرفتم و شروع کردم به خوردنش باور نمیکنم ساک زدن آلتش برام بینظیر ترین حس دنیا بود به هیچ وجه از قیافه آلتش یا خوردنش و اون پوزیشن بدم نمیومد برای منی که بارها از زور تنهایی ،هیجان و کمبود محبت تنها شدن با جنس مذکر برام اتفاق افتاده بود اما ی بوسیدن ساده رو بهش حس انزجار داشتم چه برسه به اینکه اینقدر با اشتباه برای کسی ساک بزنم بعد از اون لباسمو داد بالا و بالاتنمو دست کشید فقط سرشو گاز ریز زد و تو دستش میپیچوند دستش بند شلوارم شد و از پام درش اوردم رو کاناپه خوابیدم دستاش گیر پهلو هام شد و کشیدم کمی پایین تر نمیدونم دقیقا چیکار میکنه هر سری اما این سری میحواست هر طور که شده بدتش تو که گفتم توش نزاریا گفت ادا در نیار گفتم به قران نزاریشا اینبار طولانی تر پیش رفت و یهو گذاشتش رو شکمم و شکمم پر شد از ارضای عشقم مثل همیشه تمیزم کرد من هیچ لذت جنسی نمیبردم چون ارضا نمیشدم اما بودن با این ادم برام بهترین بود تمام دلخوشیم بود هیچ تفریح و دلخوشی جز اینکه سالی ۱ یا دو بار برم ببینمش نداشتم میتونستم بیشتر برم اما از بکارتم میترسیدم و از همه مهمتر اون …
نوشته: دلباختشم
7 پاسخ به “سکس از چشماش میبارید”
چند خط از داستانتو خوندم چیزی سر درنیاوردماصلا نگارشت خوب نبوددیس لایک دادم و دیگه نخوندم
بکارت و مکارت و همه را تو بچگی دادی الان داری تخیل میکنی، که چرا jeنده شدی، بیخیال دیگه تا اخربرو
چرا اینجوری کردیقشنگمیای جلو یهو وسطش موضوعو وا میدی
آخه چرا اینقدر قروقاطی نوشتی؟خوب ننوشتی اما میتونی خوب بنویسی!میدونی چرا خوب نشده؟چون خواستی مثل حرفهایا که گاهی افعالو پسوپیش مینویسن و کار قشنگ درمیاد تو هم اینطوری بنویسی،اما…نوشته اونا برای این خوب میشه که از این تکنیک فقط یکی دو مورد در تمام یک داستان استفاده میکنن،ولی شما تمام داستانتو اینطوری نوشتی!..میشد خوب نوشته بشه که نشد
هم با اشتباه ساک میزنیهم اشتباه اومدی تو سایت سکسیاین چرندیاتت رو باید تو دفتر خاطراتت بنویسی😕
باید هرکول پوآرو بیاد تحقیق کنه تا واسه مخاطب مشخص کنه که اول تو جن بودی یا آدم دوم زنی یا مردی سوم کی به کی ماچ داد کی می خواست کی بکنه کی ارضا شد روی کی ای کیر تو اون گوش سمت چپت که هر چی خوردیم را پروندی با این خزعبلات
پوچ