چراغ درست اون سر خیابون بود… و من… درست این سر خیابون. یادمه بچه تر که بودم، همیشه فک میکردم ارواح خبیث اونجا خونه دارن و به خاطر همینه که اینقدر کم نوره.
از خودم بگم… یه جوون بیست و چند ساله توی یه شهر از این همه شهر توی دنیا. چه فرقی میکنه کجا باشم. هر جا باشم یه عده آدم دورم هستن. مگه ذات آدما عوض میشه که اینجا و اونجا بودن فرقی کنه؟ هر جا رفتم آسمونش همین رنگی بود…
توی زندگیم سختی زیاد کشیدم. تا یه جای زندگیم رو درست میکردم، یه جای دیگش خراب میشد. به تنگ اومدم و زندگیمو چند باری بردم نمایندگی، گفتن گارنتیش گذشته… و من از جونم مایه میزاشتم تا دوباره بسازمش.
از چراغ میگفتم… بزرگتر که شدم، فهمیدم ارواح مال قصه هاست. چراغ خرابه و باید درستش کرد. چن باری سعی کردم. ولی نشد که نشد. کار من نبود. چراغ اون سر خیابون تا سالها همونطور سوسو میزد.
چهار سال فبل با محدثه آشنا شدم. 4، 5 ماه که از آشناییمون گذشت، با یه دختر دیگه هم آشنا شدم. با دختره سکس زیاد داشتم. یه جوارایی شبیه جنده ها بود. ولی هیچ وقت به دلم نشست. سکسامون سریع بود. من ارضاء میشدم و اونم هر دفعه که سکس میکردیم منو یه جوری تیغ میزد. حدودا 6 ماه بعد محدثه باهام تو پارک قرار گزاشت. رفتم سر قرار. دیدم با یه گونی اومده. خندم گرفت. گفتم چه خبرته، ما که از سرکار خانم اینهمه توقع نداریم. لبخند زد.
روی نیمکت نشستیم. حدودا یه ساعت حرف زدیم. همون روز برای اولین بار هم دیگه رو بوسیدم. خودش پیش قدم شد. تعجب کرده بودم، چرا که هر بار که من میخواستم ببوسمش، پسم میزد. زمان بر باره سبک پای خودش بی هیچ درنگی از ما پیشی گرفته بود. باید باهاش هم قدم میشدیم، پس به جنبش و تکاپو افتادیم. گفت باید بره. گفتم می رسونمت. گفت نه و تاکسی گرفت. سوار تاکسی شد و رفت. نگاهم دنبالش کرد و تا اونجا که دیدم نگاهش خیره به رو به رو بود.
با لبخند توی گونیو نگاه کردم. با تعجب چیزایی رو دیدم که براش خریده بودم. بهش زنگ زدم تا علت این کارش رو بپرسم. برام اس ام اس اومده بود: با دختره دیدمت. باهاش خوشبخت باشی. خداحافظ. و همین شد آخرین مکالمه من با محدثه.
دو روزگذشت. به خودم لعنت میفرستادم که دیدی چه “گوشتی” رو پروندی؟ بعد از دو روز که خیال و خوابم پر میکشید به دنیایی که پر از محدثه بود، فهمیدم برای من چیزی فراتر از “گوشت” بوده، خیلی فراتر.
به چراغ نزدیک تر میشم، الان من وسط خیابونم و چراغ درست اون سر خیابون. چراغ من… همیشه تصورم این بود که این چراغ با بقیه فرق داره. چراغی که همیشه خراب بوده… زندگی منم همیشه یه جاش میلنگیده. اما امروز پول و آبرو نیست. امروز لنگ محدثه ام.
امروز بعد حدود 3 سال و 3 ماه دوباره دیدمش. تنها بود. توی بازار با یه کیسه نایلونی سبز رنگ که روش تبلیغ مانتو بود، ایستاده بود. دنیای کوچیکیه نه؟ کیسه سبز رنگ رو توی مشت ظریفش گرفته بود و به داخل مغازه ای خیره شده بود. تنها کاری که می خواستم بکنم این بود که برم جلو و بغلش کنم. و بعد با شهد لباش، کام روحمو شیرین کنم.
به سمتش رفتم… اسمشو صدا زدم…
و یک قدم…
فقط و فقط یک قدم ملعون باقی بود تا به مرادم برسم…
سرش رو برگردوند تا ببینه کی صداش زده. هم زمان مردی از مغازه بیرون اومد و دستش رو گذاشت روی کمرش، به صورتش نگاه کرد و گفت کجا رو نگاه میکنی؟ از پشت سر مرد پسر دوساله ای ظاهر شد و از مادرش خواست بغلش کنه. محدثه خم شد و پسرش رو در آغوش گرفت. بلند شد و به مرد گفت: همینجوری داشتم بازارو نگاه میکردم. بریم؟ فردا باید برم خونه مامانم رو تمیز کنیم، که پس فردا مهمونیه، تازه هنوز باید بریم گواهی…
من چیز دیگه ای نشنیدم. نه اینکه گوشام از شنیدن دست بکشن، نه، دیگه تاب نظارشون رو نداشتم. برگشتم و اومدم. اومدم به خیابون چراغ.
چراغ درست اون سر خیابون بود… و من… درست این سر خیابون.
شروع کردم به یادآوری خاطراتم از محدثه. قدم زنون پیش میرفتم. نردبون رو با دست راستم میکشوندم. صدای لغزیدنش روی آسفالت گوش خراش بود.به نیمه خیابون که میرسم خاطراتم از محدثه رسیده به روز جداییمون.
به حرکتم ادامه میدم. صدای لغزش نردبون روی آسفالت هنوزم گوش خراشه، باعث میشه توی سینم خلاء ناخوشایندی رو حس کنم.
ادامه میدم تا به چراغ میرسم. دستی به پایه فولادیش میکشم. چراغ من هنوز سوسو میزد. باید درستش میکردم.
این غایت زندگی من بود. من نباید به پایان میرسیدم. چراغ نباید خاموش میشد. نردبون رو به پایه چراغ تکیه دادم و ازش بالا رفتم. اونقدر بالا رفتم تا به چراغ رسیدم. یه خرده دستکاریش کردم. نورش کمی بیشتر شد. این نور انگار تا ژرفای وجود من رفت و شد بارقه امیدی در دلم. اما ناگهان چراغ سوخت، یعنی من به پایان رسیدم؟ چند لحظه ای گذشت و من هنوز بودم، من هنوز وجود داشتم. مثل یه حس رهایی بود فهمیدن اینکه وجودم به چراغ وابسته نیست. نردبون رو رها کردم و شروع کردم به خندیدن. نردبون تکونی خورد و لحظه بعد من در حال سقوط بودم. چراغ دیگه سوسو نمیزد.
چراغ خاموش بود.
نویسنده: کیر ابن آدم
از خودم بگم… یه جوون بیست و چند ساله توی یه شهر از این همه شهر توی دنیا. چه فرقی میکنه کجا باشم. هر جا باشم یه عده آدم دورم هستن. مگه ذات آدما عوض میشه که اینجا و اونجا بودن فرقی کنه؟ هر جا رفتم آسمونش همین رنگی بود…
توی زندگیم سختی زیاد کشیدم. تا یه جای زندگیم رو درست میکردم، یه جای دیگش خراب میشد. به تنگ اومدم و زندگیمو چند باری بردم نمایندگی، گفتن گارنتیش گذشته… و من از جونم مایه میزاشتم تا دوباره بسازمش.
از چراغ میگفتم… بزرگتر که شدم، فهمیدم ارواح مال قصه هاست. چراغ خرابه و باید درستش کرد. چن باری سعی کردم. ولی نشد که نشد. کار من نبود. چراغ اون سر خیابون تا سالها همونطور سوسو میزد.
چهار سال فبل با محدثه آشنا شدم. 4، 5 ماه که از آشناییمون گذشت، با یه دختر دیگه هم آشنا شدم. با دختره سکس زیاد داشتم. یه جوارایی شبیه جنده ها بود. ولی هیچ وقت به دلم نشست. سکسامون سریع بود. من ارضاء میشدم و اونم هر دفعه که سکس میکردیم منو یه جوری تیغ میزد. حدودا 6 ماه بعد محدثه باهام تو پارک قرار گزاشت. رفتم سر قرار. دیدم با یه گونی اومده. خندم گرفت. گفتم چه خبرته، ما که از سرکار خانم اینهمه توقع نداریم. لبخند زد.
روی نیمکت نشستیم. حدودا یه ساعت حرف زدیم. همون روز برای اولین بار هم دیگه رو بوسیدم. خودش پیش قدم شد. تعجب کرده بودم، چرا که هر بار که من میخواستم ببوسمش، پسم میزد. زمان بر باره سبک پای خودش بی هیچ درنگی از ما پیشی گرفته بود. باید باهاش هم قدم میشدیم، پس به جنبش و تکاپو افتادیم. گفت باید بره. گفتم می رسونمت. گفت نه و تاکسی گرفت. سوار تاکسی شد و رفت. نگاهم دنبالش کرد و تا اونجا که دیدم نگاهش خیره به رو به رو بود.
با لبخند توی گونیو نگاه کردم. با تعجب چیزایی رو دیدم که براش خریده بودم. بهش زنگ زدم تا علت این کارش رو بپرسم. برام اس ام اس اومده بود: با دختره دیدمت. باهاش خوشبخت باشی. خداحافظ. و همین شد آخرین مکالمه من با محدثه.
دو روزگذشت. به خودم لعنت میفرستادم که دیدی چه “گوشتی” رو پروندی؟ بعد از دو روز که خیال و خوابم پر میکشید به دنیایی که پر از محدثه بود، فهمیدم برای من چیزی فراتر از “گوشت” بوده، خیلی فراتر.
به چراغ نزدیک تر میشم، الان من وسط خیابونم و چراغ درست اون سر خیابون. چراغ من… همیشه تصورم این بود که این چراغ با بقیه فرق داره. چراغی که همیشه خراب بوده… زندگی منم همیشه یه جاش میلنگیده. اما امروز پول و آبرو نیست. امروز لنگ محدثه ام.
امروز بعد حدود 3 سال و 3 ماه دوباره دیدمش. تنها بود. توی بازار با یه کیسه نایلونی سبز رنگ که روش تبلیغ مانتو بود، ایستاده بود. دنیای کوچیکیه نه؟ کیسه سبز رنگ رو توی مشت ظریفش گرفته بود و به داخل مغازه ای خیره شده بود. تنها کاری که می خواستم بکنم این بود که برم جلو و بغلش کنم. و بعد با شهد لباش، کام روحمو شیرین کنم.
به سمتش رفتم… اسمشو صدا زدم…
و یک قدم…
فقط و فقط یک قدم ملعون باقی بود تا به مرادم برسم…
سرش رو برگردوند تا ببینه کی صداش زده. هم زمان مردی از مغازه بیرون اومد و دستش رو گذاشت روی کمرش، به صورتش نگاه کرد و گفت کجا رو نگاه میکنی؟ از پشت سر مرد پسر دوساله ای ظاهر شد و از مادرش خواست بغلش کنه. محدثه خم شد و پسرش رو در آغوش گرفت. بلند شد و به مرد گفت: همینجوری داشتم بازارو نگاه میکردم. بریم؟ فردا باید برم خونه مامانم رو تمیز کنیم، که پس فردا مهمونیه، تازه هنوز باید بریم گواهی…
من چیز دیگه ای نشنیدم. نه اینکه گوشام از شنیدن دست بکشن، نه، دیگه تاب نظارشون رو نداشتم. برگشتم و اومدم. اومدم به خیابون چراغ.
چراغ درست اون سر خیابون بود… و من… درست این سر خیابون.
شروع کردم به یادآوری خاطراتم از محدثه. قدم زنون پیش میرفتم. نردبون رو با دست راستم میکشوندم. صدای لغزیدنش روی آسفالت گوش خراش بود.به نیمه خیابون که میرسم خاطراتم از محدثه رسیده به روز جداییمون.
به حرکتم ادامه میدم. صدای لغزش نردبون روی آسفالت هنوزم گوش خراشه، باعث میشه توی سینم خلاء ناخوشایندی رو حس کنم.
ادامه میدم تا به چراغ میرسم. دستی به پایه فولادیش میکشم. چراغ من هنوز سوسو میزد. باید درستش میکردم.
این غایت زندگی من بود. من نباید به پایان میرسیدم. چراغ نباید خاموش میشد. نردبون رو به پایه چراغ تکیه دادم و ازش بالا رفتم. اونقدر بالا رفتم تا به چراغ رسیدم. یه خرده دستکاریش کردم. نورش کمی بیشتر شد. این نور انگار تا ژرفای وجود من رفت و شد بارقه امیدی در دلم. اما ناگهان چراغ سوخت، یعنی من به پایان رسیدم؟ چند لحظه ای گذشت و من هنوز بودم، من هنوز وجود داشتم. مثل یه حس رهایی بود فهمیدن اینکه وجودم به چراغ وابسته نیست. نردبون رو رها کردم و شروع کردم به خندیدن. نردبون تکونی خورد و لحظه بعد من در حال سقوط بودم. چراغ دیگه سوسو نمیزد.
چراغ خاموش بود.
نویسنده: کیر ابن آدم
43 پاسخ به “سوسو”
خوب و اموزنده ☺گزاشت یا گذاشت؟
آن نبا نه نه عزیز: باعث افتخاره. ممنونم.سیارای عزیز: بعضی وقتا چیزای ساده هراس رو مهمون دلامون میکنن.سیکس پک عزیز: والا در بعضی موارد در انتخاب بین گذاشت و گزاشت بین اساتید فن هم اختلافه. مثل برگزاری و برگذاری که مرحوم نجفی هر دو رو درست میدونه. و اما باور رایج اینه گذاشتن به معنای قرار دادن هست و گزاشتن به معنای ادا کردن. بنده هرچی فک کردم که کدومو بنویسم به هیچ نتیجه ای نرسیدم. بنابراین گفتم به قید قرعه یکیرو مینویسم، ایشالا که درس در بیاد.
سامی عزیز: به جناب سامی! من جای شما بودم با توجه به حضور روح بیمار از یک کیلومتری بکن توم گذر نمیکردم. علی ای حال تشکر از نظرات دلگرم کنندتون. عرض شود که هر از گاهی ایده ای به مغز معلول بنده می رسه، پر و بالش میدیم میشه داستان. و چشم سعی می کنم ایده های اینجوری بیشتر به ذهنم برسه. و در مورد عنوان داستان فرمودین. عنوانی که برای داستانام انتخاب میکنم هرگز برای جلب توجه مخاطب نیست، بلکه خودش قسمتی از داستانه و باری بر دوششه. حیفم شمایی که این خزعبلات مترشحه از مغز منو میخونی! به قول دونه برف (سبد گل ارکیده همراه با عشق)(لبخند رضایت)(قلب تپنده به عشق شما)(آلت تناسلی خر حواله عنودان تنگ نظرتان)
ولی گویا از اولشم به شما چش و نظر داشته. ?
چه عجب بلاخره یه داستان درست و حسابی خوندیمواقعا قشنگ بودهم متن و هم موضوعشمرسی
یه حسی بم میگه مشکل برات پیش انده کسکم
آفرین قشنگ بود
قشنگ نوشتی.هم کوتاه و هم جذابممنونم لایک تقدیمت ?
قشنگ بود !چرا من از شما نخوندم؟باز هم نوشتی ؟12?سوسو؟کاش اسمش بهتر بودمشکل من با کیو !انتخاب اسم واسه داستاناش ?
اولش دست به کیر خوندیم ولی اخرش با دسمال اشکمونو پاک کردیم.خیلی خوب بود…
داستان قشنگی بود.سیر داستان متعادل بود و به جایی رسید که باید میرسید.نمونه ای از یک داستان کوتاه کامل.پایان بندیش رو دوست داشتم. هرچند قبل از خوندن آخرش حدس میزدم ولی بازم برام جالب بود.اسم داستان هم به نظرم خوبه. مشکل اینه که در نگاه اول آدم متوجه نمیشه که منظور اسم چیه و پس از خوندن داستانه که میفهمه.نمیتونم بگم این یک نقطه ضعفه یا نقطه قوت ولی خب درکل اسم معقولیه.از داستانت لذت بردم 🙂
n_f_404 عزیز: خواهش میکنم. خوشحالم که دوسش داشتی
خوب بود هرچند به این سایتنمیخورد حداقلش من هنر و به سکس ترجیح میدم
تیر اون چراغو این چراغ برقهای کوچه ما صاف در کونت پخمه بودی آخه حقته.
ولی اگه صرفأ داستان وخیال پردازیه جالب نوشتی انصافأ
دختر نشسته در ماه عزیز: خیلی ممنون.
بلی صرفا خیال پردازیه. وگرنه بعد افتادن از اون ارتفاع نمیتونستم اینجا کص بنویسم.
برادر عزیز مهمتر از داستانت اخلافت را میپسندم بابت نظر اولی واقعأ متأسفم،معذرت منو بپذیر. زنده باشی برادر
من کامنت سامان رو نخونده بودم که در مورد اسم گفتم :(شاید چون روی اسم گذاری حساسیم هردو این مطلب به ذهنمون رسیده
جدی ناراحت شدی؟ شوخی کردم. اصن بکنین توش تا دسته.
عاقو خوندیم و خوب بود!اونجا که میگه فهمیدم محدثه برای من بیشتر از یه گوشت بود خیلی حس جالبی داشت برام. من که کلن به ادما بشکل گوشت تا حالا نگا نکردم (لکن شاید به چشم تیکه استخون برا سگا نگا کرده باشم ، خنده شیطانی خخخ) ولی میتونم درک کنم چه حس و حالیه وقتی متوجه یه تغییری تو خودت و نگاه خودت میشی.ولی جای پرداخت بیشتر داشت، من شخصیت محدثه رو زیاد نتونستم تصور کنم. اوردن اینده ی احتمالی ای که میتونست با محدثه داشته باشه با بچه و خونه و … جذاب بود. اینده ای که هیچ وقت برای راوی به وقوع نپیوست.درکل لایک.
قشنگ بود بارقه ی امید رو دوست داشتم ولی نمیدونم چرا ترسیدم شاید امشب رو فاز ترسم
امپراطور شب عزیز: تشکر. ولی خدایی کوتاه نیس، متوسطه. 🙁
نه توضیح دادم بدونی قصدی در کار نبوده?
دیوص نارفیق. آدم جلو این همه دختر میگه کیر رفیقش 14 سانته؟ بگو نیم متر مفید کیر داره، کلفته و از اینا…
بسی دوست داشتم…لایک و بنویس شما لطفا
لایک 30 و آرزوی موفقیت
چهارسال فبل!? وولی هیچ وقت دخترهبه دلم نشست?!؟داستانتو دوستداشتم کیرآدمیعزیز است نه همین لباس گرماست به زیر دلق میزنخسته شد باچپ بزنمزاح و مزاه فرمودندی کردیمبا دوست همیشه جغد کهروی ادمینم سفید کرده
خیلی زیبا بود، دوست داشتم.اما جالبه، اکثر آدمها که خیانت میکنند و بعد لو میرند و پشیمون میشن،پشیمونیشون به این خاطره که چرا نتونستم رابطمو یجوری اداره کنم که کسی نفهمه،چرا اینقدر بی توجه بودم که لو رفتم… به همین جهت هم هست که در اولین فرصت مناسب دوباره میرن رو همون موج قبلی.لایک کیر ابن آدم عزیز ( توام با این اسم کاربریت)
Ambivalence عزیز: چشم، مینویسم. اتفاقا دیشب یه ایده به ذهنم رسید، باس یه خرده ای روش کار کنم.
دوست عزیز اونجا د دادیت تحویل بگیر،راستی شعرتم بدی نبود ی تو اضافه داشتتوبه کردم که دگر باده پرستي نکنممي ننوشم،نکشم عربده،مستي نکنممست بودم که چنين توبه مستي کردمتوبه کردم که دگر باده پرستي نکنممي ننوشم،نکشم عربده،مستي نکنممست بودم که چنين توبه مستي کردمعهد بستم که دگر توبه زمستي نکنمعهد بستم اینبار تا دسته فرویت بکنم
جناب اقای کیربن ادم لایک سیوچهارم رو به شما تقدیم میکنم قلمتون پایدار
شرمنده داداش. حال نکردم ولی لایک!
آرزوی جان فرمود:من شدم از دست تو باقی بخوان / مست شدم سر نشناسم ز پاهمچنین:من نه آن رندم که کون اصغر و اکبر کنم / حاج قاسم داند که من این کونها کمتر کنم
پروردگار مرگ عزیز: ببخشید من کامنت شما رو فراموش کردم جواب بدم. الآن داشتم یه مروری میکردم نظرات رو متوجه این موضوع شدم.و اما در مورد شخصیت پردازی محدثه باید عرض کنم که سعیم در نوشتن، پرداخت شخصیت اصلی داستانه. باقی شخصیت ها رو هم صرفا با نقششون در زندگی شخصیت اصلی داستان تعریف میکنم. لذا اگر میبینید که خیلی کم به شخصیت محدثه پرداخته شده به خاطر اینه که اصولا قصدی هم برای این کار نداشتم، چون معتقدم باعث عدم تمرکز خواننده بر شخصیت اثلی و حتی تمرکز و همذاتپنداری احتمالیش با شخصیت های فرعی بشه.
لایک چون قشنگ بود ولو اینکه من باهاش ارتباط برقرار نکردم! و اینکه انصاف نیست شما زحمت بکشی و بنویسی، من لم بدم و تا آخرش بخونم، بعد لایک نکنم! لایک میکنم و نظر شخصی خودمو هم میگم.
کیر ابن آدم خیلی داستانت مفهومی بود . شبیه ابر و باد . مرسی خیلی قشنگ بود .
خوب بود، لایک
دیکرمن عزیز: ما اوج مفهومیم، اصولا… 😉
کلا قلمتو دوست دارم عالی
کتی عزیز: باعث افتخاره.
خوب بوداز خوندنش لذت بردماندک کم و کاستش نیز با پُر نوشتن ادا خواهد شددرود بر شمالایک43
به به ببین کی اینجاست. جناب تیراس عزیز منت برسر ما نهادن. ممنون از نظرتون.