نوید دوازده ساله بود که فهمید عشق برای همه یکسان تقسیم نمیشه.
مادرش، آوا، زن زیبایی بود—چشمای آبیِ یخی، موهای سیاه و ابریشمی بلندش که تا کمرش می رسید، و صدای نرمش که مثل زنگهای باد زمستانی بود. پوست سفید و لطیفش دلرباییش رو چند برابر میکرد و لبهای همیشه سرخ و خواستنیش تصورات مردها رو به جاهای منحرفانه میبرد. مهربون بود، باوقار، اما انقدر دور که وجودش قلب نوید رو به درد میآورد. برادر بزرگترش، احسان، شانزده سالش بود، قد بلند و خوشچهره، با همون ویژگیهای خیرهکنندهی مادرش. دختر های متوسطه اول و دوم بعد از تعطیل شدن مدرسه جلوی در منتظرش میموندن و برای نگاهش میمردن، معلمها بهش بیشتر لبخند میزدن و مادرش…
مادرش بهش نگاه میکرد.
نوید میدونست که متفاوته. موهاش قهوهای مات بود، چشمهاش فندقی و بیروشن، صورتش بیش از حد گرد و بدنش بیش از حد کوچک. اون بین خانوادهی یخزده و بینقصشون یه سایه بود، کسی که جایی بینشون نداشت.
اما با این حال، مادرش رو دوست داشت… از صمیم قلب.
…کبودیها…
مدرسه از خونه بدتر بود.
پسرهای کلاس بهش میگفتند خیکی یا زیر لب برای عصبانی کردنش پشت سرش میگفتن ‘چه زشت’ و وقتی نوید برمیگشت تا نگاهشون کنه نگاهشون رو میدزدیدن و میگفتن کی با تو بود؟ من فلانی رو میگفتم. بعضی از پسر های برونگرا که گوشه گیری نوید میرفت رو مخشون با بیرحمی هلش میدادن، یا تو راهرو زیرپا مینداختن تا زمین بخوره. نوید هیچ وقت مقابله نمیکرد، مقابله فقط آزارشون رو شدیدتر می کرد، فقط بلند میشد، خاک لباسش رو میتکوند و میرفت.
یه روز با لب خونآلود به خونه اومد.
آوا سرش رو از کتابش بلند نکرد. زیر چشمی نگاهی انداخت و لب های سرخش رو اروم تکون داد: “چی شده؟”
“زمین خوردم.” نوید زیرلب گفت.
احسان، که روی مبل لم داده بود، خندید. “اصلا هم نفهمیدم یکی خوابونده دهنت.”
آوا آه کشید. “بیشتر مواظب باش.”
همین.
نوید بعداً صداش رو از اتاق احسان شنید، با نرمی میگفت: “بذار دستهات رو ببینم، عزیزم. موقع تمرین آسیب دیدی؟”
نوید مشتهای کبودش رو به سینه ش چسبوند و چیزی نگفت.
…لبخندهای پنهان…
نوید یه چیزهایی میدید.
طوری که انگشت های لطیف و نرم آوا رو شونه احسان درنگ میکرد وقتی از کنارش رد میشد. طوری که با گونه های سرخ بیش از حد به شوخیهاش میخندید. طوری که همیشه غذای مورد علاقش رو درست میکرد، همیشه از روزش میپرسید، همیشه لمسش میکرد. با علاقه دست میکشید بین موهاش، یا بوسهای میزد روی پیشونیش که یک ثانیه طولانیتر از حد معمول بود.
احسان هیچ وقت کنار نمیکشید و مشخص بود از توجه و لمس های این زن زیبا که مادرش بود، لذت میبره.
بعضی وقت ها نوید اونا رو تو آشپزخونه میدید، در حالی که با صدای آروم حرف میزدن و بدنهاشون بیش از حد به هم نزدیک بود. یه بار دید که احسان لبخند زد، وقتی آوا موهاش رو پشت گوشش انداخت و شستش روی گونه اش موند.
نوید دلش به هم پیچید، اما احساسش رو سرکوب کرد.
مامان احسان رو بیشتر دوست داره، اما اشکالی نداره. هنوز هم منو دوست داره. شاید یکم.
…طوفان…
یک شب، رعد و برق خونه رو لرزوند.
نوید که همیشه به خودش القا می کرد پسر شجاع و مقاومیه از صدای بلند رعد از جا پرید و بدو رفت به اتاق مادرش. اتاق خالی بود. اینبار رفت سمت اتاق برادر بزرگش. در نیمهباز بود.
داخل، آوا روی تخت احسان نشسته بود و در حالیکه با علاقه و عشق بهش نگاه میکرد، موهاش رو نوازش میکرد. بعد… در حالی که رو پسرش نیم خیز شده بود، صداش آروم و صمیمی شد. “تو چقدر خوشتیپ هستی، عشق من.”
احسان خندید. “بهتر از اون، نه؟”
آوا خندید، خندش گرم و آروم بود. “آره. بهتر از اون.”
نوید میدونست که دارن در مورد پدرشون صحبت میکنن. پدری که ده سال پیش سرطان جونش رو گرفته بود و ثروتش رسیده بود بهشون، با اینکه خاطره ای ازش تو ذهنش نداشت ولی عکس ها رو دیده بود.
آوا چند ثانیه ی طولانی به لب های احسان خیره شد. بعد خم شد و آروم لب هاش رو بوسید—اما این بوسهی یه مادر نبود. آروم بود، طولانی، انگار لبهاش داشت یه راز رو روی پوستش حک میکرد.
نوید عقب رفت، قلبش با حس عجیبی شروع به تپیدن و درد گرفتن کرد.
ترس؟ یا حسادت؟ نمیدونست.
نوید صبح روز بعد تظاهر کرد چیزی ندیده. ولی از گوشه چشمش دست های تشنهی برادرش رو میدید که از پشت اروم به رون ها و باسن بزرگ مادرش چنگ میزد.
…شکستن…
نوید حقیقت دیگه ای رو فهمید، پسرها نسبت به هم بی رحم هستن. زورگویی هاشون بدتر از قبل شد. سعی کرد مثل فیلم ها با آرامش و متانت باهاشون حرف بزنه ولی پسرها این حرف ها حالیشون نبود، اونا میخواستن نوید رو بشکنن. از ناچاریش لذت ببرن و بهش القا کنن که وجودش بی ارزشه.
یه گروه ۴ نفره ازشون بعد از مدرسه نوید رو گیر انداختن، لب هاشون با القاب زشت تکون میخورد و با هل دادن های کوچیک تحریکش میکرد. اما نوید چیزی نمیشنید، دنیا داشت دورش میچرخید، چشماش پر اشک شد. خسته شده بود، خسته… با خودش فکر کرد من چیکار کردم؟ کجا رو اشتباه رفتم؟ چرا قلبم باید انقدر درد بگیره؟ بعد به بی تفاوتی های مادرش و صمیمیت گناه آلودش با برادر خوش چهرش فکر کرد. مادر زیبا و قشنگم، اگه منم مثل احسان بودم تو هم با همون عشق نگاهم میکردی؟
بعد یکی از پسرها محکم هلش داد و نوید افتاد، سرش به پله خورد.
خون از گوشه ی پیشونیش پایین اومد. درد، درد زیاد و بعد همه چیز سیاه شد. احسان چند ساعت بعد اومد دنبالش، با دیدن وضع برادر کوچیکش آه بلندی کشید، سرشو تکون داد و فقط گفت: “بی عرضه، حتی نمیتونی از خودت دفاع کنی.” بعد با لگد آرومی خواست بیدارش کنه اما نوید بلند نشد. اینبار با لگد محکم تری زد توی شکمش. “هی، میدونم بیداری. بلند شو، مامان نگرانته.” نوید از درد نفس تیزی کشید و تو خودش جمع شد. دوباره جمع شدن اشک ها رو تو چشماش حس کرد.
وقتی به خونه رسیدن، آوا رنگش پرید، اما نه برای نوید.
“احسان!” آوا بدو دوید پیشش.“پیراهنت، این خونه؟”
نوید با خودش فکر کرد که امروز مادرشون زیباتر از همیشه ست. فقط یک تاپ و لگینگ چسبان سیاه تنش بود. از برآمدگی نوک سینه هاش و معلوم بودن خط کصش واضح بود که چیزی اون زیر نپوشیده. ست سیاه رنگ، سفیدیِ شکمِ تخت و خواستنیش رو بیشتر از قبل نمایان می کرد. نوید سعی کرد خیره نگاه نکنه.
احسان شونه شو بالا انداخت. “مال من نیست.”
آوا به نوید نگاه کرد، صورت نگرانش سریع بی تفاوت و سرد شد “چیکار کردی؟”
نوید دهنش رو باز کرد، اما هیچ کلمهای بیرون نیومد. تو دلش گفت “مثل سگ تحقیر شدم، کتک خوردم و بیهوش شدم.” اما نمیتونست بی عرضگی شو برای مادرش بگه. همینطوریش مادرش ازش بیزار بود.
احسان خندید. “احتمالا باز دعوا راه انداخته و دوباره باخته.”
آوا آه کشید. “پسره ی شر، انقدر دردسر درست نکن. برو خودت رو تمیز کن.”
اون شب، وقتی نوید پارچه نمدار رو روی دستهای زخمیش فشار میداد، صدای خندههای خفه شده ای از اتاق احسان شنید.
صدای مادرش، شیرین و پرستشآمیز: “پسرم… عشق من… قلب من…”
نوید چشماش رو بست و تحمل کرد. اما حسادت داشت قلب و ذهنش رو میخورد.
…عشقی که باقی میمونه…
نوید هیچ وقت از مادرش متنفر نمیشد. مهم نبود چقدر احسان رو بیشتر دوست داشت، مهم نبود چقدر به درد نوید بیتوجه بود، نوید هیچ وقت نمیتونست ازش متنفر باشه. ولی حسادت چرا، حسادتش روز به روز بیشتر میشد، و ازونور از خودش بخاطر ظاهر زشتش متنفر میشد. بیشتر وقت ها حس می کرد مادر زیبا و دلرباش برادرش رو بیشتر از عشق یه مادر به پسرش دوست داره. اون شب مادرش با همون لباس های بدن نما به اتاق احسان رفت. نوید از لای در تماشاشون میکرد، مادرش تو تاریکی روی پسر محبوبش نیم خیز شده بود و صدای بوسه هاشون رو روی لب های همدیگه میشنید. پر محبت و عاشقانه. دست های احسان جاهایی از بدن مادرش رو لمس میکرد که نوید تو شرایط معمولی حتی جرات فکر کردن بهشون رو نداشت. مخصوصا سینه های بزرگ و باسن خوش فرمش. ناله های آروم مادرش بلند شد… پر از لذت بود. احساس جدیدی درون نوید شکوفا شد، با گوش دادن بیشتر به ناله های مادرش، نوید سفت شدن کیرش رو حس کرد…
شاید مادر زیباش اون رو به اندازهی احسان دوست نداشت. اما هنوز باور داشت که تو قلب بزرگ مادرش هنوز جایی برای خودش وجود داره. چون وقتی گاهی بهش نگاه میکرد—به ندرت، با نرمی—تیکههایی از مادری رو میدید که عمیقاً دوستش داشت. درست مثل همون وقتی که بچه بود براش قصههای شب میخوند، یا زانوی خراشیدش رو میبوسید.
اما همین هم کافی بود.
باید میبود…
ادامه دارد.
نوشته: JadeBeauty
8 پاسخ به “سایه های یخ زده”
زیبا بود.
قسمت های بعد پسر بزرگ بفرست خدمت تا پسز کوچک مامان بکنه
دوست عزیز متاسفانه دیسلایکاینجا سایت شهوترانی هستشما که نوشتن صحیح و بدون غلط رو بلدیجوری بنویس که تحریک کننده جنسی باشه و حس و لذت سکس رو انتقال بده
کسچر محض
خیلی خوب بودفضا سازی عالی بودلطفا ادامه بده
عالی بود بالاخره یه داستان خوب خوندیملطفا قسمت بعدش رو هم زود بزار ♥️
قلم خیلی خوب بود و قابل تحسین ، بدون غلط تا جایی که متوجه شدم ، اشاره به ریزه کاری هایی داشتی که لازم نبود داشتی (مثلاً دعوای آخر که بچه های مدرسه مثلا فلان کار رو کردن) که در ادامه در موردش گفتم . داستان بعضی چیز هاش اضافه بود و بالانس خاصی داشت که نباید این بالانس داخل کار باشه ، اگر به عنوان یک داستان سکسی داری مینویسی باید لحظات سکسی داستان رو حتی در قسمت اول که مقدمست رعایت کنی و از حد وسط بالا تر بری که مخاطب جذب داستان بشه و دنبالش بره ، اگر به عنوان داستان معمولی قلم به دست گرفتی که کلا جایی که برای آپلود انتخاب کردی از دم غلطه و باید جای دیگه منتشر میکردی و اتفاقات قابل پخش رو جایگزین صحنه هاش میکردی . داستان پتانسیل فیلم شدنش با توجه به سناریو بیشتر بود تا به عنوان داستان نشر بدی. اگر در قسمت های بعدی نکات رو رعایت کنی ، شاید به صورت موقت یکی از داستان های تاپ بشه
کی ادامش رو میزاری ؟