زهرا و اکبر

سلام به همه دوستان با عشق،
داستان کاملا واقعی صرفا تغییر اسامی ریزی انجام شده.
یه رابطه عاشقانه و قلبی با زنداداش، اگه دوست نداری نخون توهینم نکن،مرسی🖐
من اکبر متولد 1366 ساکن تهران(شرق)،مجردم و یه داداش دارم به اسم احمد که حدود 11 سال از خودم بزرگتره شغلش رانندگی تو شرکت ترابری هست،خانومش اسمش زهرا هست و ۸سال از من بزرگتره سالها عروس ما بود و اصلا هم حسی بهش نداشتم و صرفا یک رابطه معمولی داشتیم.
موقع سن بلوغ طبیعی بود منم تو ایران زندگی کردم و انحرافاتی داشتم و راستش همشم خود ارضایی به یاد زهرا بود ولی فقط در همین حد .
تا سال گذشته که بعد چندین ماه رفتم خونه داداشم ناهار خوردیم و چرتی زدیم و عصر دیدم احمد تلفنی داشت میگفت ساعت ۸ من میرسم شرکت، وقتی از زنش پرسیدم گفت طبق معمول قراره بره یزد و احتمالا پس فردا میاد، تو راحت باش ، یه ساعت بعد دوش گرفت و خداحافظی کرد،
من زهرا و دختر کوچولوش پای تلویزیون بودیم که یهو پرسید که اکبر تو هنوز با اون دختره در تماسی؟چرا ازدواج نمیکنید؟اصن برنامه ای دارید؟من تازه کات کرده بودن خیلی خیلی دلخور بودم و دلم میخواست یه جورایی فقط دوست دخترمو نقد کنم، بعد کلی صحبت یهو با خنده پرسید کاری هم کردید؟من اصلا نفهمیدم بازم پرسید من هی فکر کردم منظورش اینه که برنامه دارید واسه اینده یا نه، که گفتم تمام شد، مجدد پرسید خره منظورم اینه رابطه اونجوووری داشتید، من خشکم زد زبونم خشک شد، اولش روم نشد اما زهرا نزدیک تر شد انگار مست شده بود اولین بار بود اینقد بهم نزدیک شد و لمسم میکرد دستاش رو رون پام گذاشت گیرررر که بگو بگو، من اولش حاشیه رفتم بعد دیدم نه واقعا مستقیم میخواد سکس هام رو بگم اونم با جزییات اصن نمیدونم چطور شد شروع کردم ولی به شدت کیرم شق شده بود چشای زهرا تنگ شده بود و سرش پایین بود زل زده بود ب خشتکم راستش خودم پنهون نکردم دلم خواست ببینه که تحریک شدم صداش شدید آررروم شد وقتی گفتم شورتش کشیدم پایین ناخوداگاه دستاش رو سینه هاش بود، یهو پاشد نمیدونم چی شد، اون روز رفتم خونه شب پیام هاش شروع شد اصلا سابقه نداشت که بهم اونقد راحت پیام بده همش از دوست داشتن، محبت، گاعی لب و بوس و استیکرهای بغل کردن، حس کردم چیزی میخواد، منم شروع کردم ۲برابر محبت، وقتی گفتنم یه راز بهت بگم کفت چی بگو بگو بگو، چشامو بستم نفسی کشیدم بعد نوشتم دوستتتتت دارم زهرا اونم جواب داد دیوونه منم،باز گفتم آخه من واقعا جدی میگم،… بحثمون احساسی شد که یهو گفت راستش من خیلی خوشحالم کات کردی 😍 و دوست ندارم با کسی باشی،منم خیلی وقته خواستم بهت بگم، راستی فردا نهار درست میکنم بیا، اون شب تا صبح واقعا خوابم نمیبرد بعد دانشگاه ظهر رفتم اونحا و زهرا واقعا انگار روز عروسیش بود آرایش شدید و تاپ و شلوارک سفید، بدن برفی،ممه ۹۰، موهاشو بسته بود، نصف سینه هاش کامل مشخص بود،کل روز همش خم میشد جلوم دیگه مطمین شدم امروز باید کاری بکنم موقعی تو آشپزخونه بود صدام کرد که لامپ سقف رو میشه عوض کنی و منم سریع رفتم رو چهارپایه پاهام رو گرفته بود که مثلا نیفتم کیرم باز شق شده بود و اونم کامل دیده بود موقعی اومدم پایین منم محکم گرفت مثلا که نیفتم دستاش کامل رو کیرم گذاشت چند ثانیه و لبخندش رو که دیدم موهای بدنم سیخ شده بود، دخترش رو برداشت که تو اتاق بخوابه من از پشت سرش نگاه میکردم پستوناش تو دهن بچه بود دیگه روانی شده بودم، دخترش که خوابید ولی پستون هاش از قصد بیرون گذاشته بود پاهام میلرزید اما دلو به دریا زدم مستقیم رفتم توی اتاق آروم نشستم کنارش یهو گفتم ساکت هیس بچه خوابه رنگ زهرا قرمز شده بود بچه رو میخواست بذاره رو تخت و مثلا سینه هاشو جمع کنه، دستاشو گرفتم گفتم زهرا دلت میاد من نگاه این طلاهات نکنم دستاش میلرزید با صدای آروم گفت اکبر میترسمممم سینه هاشو گرفتم همون لحضه به سرعت لبامو بردم جلو روی لباش گفتم زهرا بخدااا دیوونه ام کردی فقط همین یه بار،آروم گفت پاشو بریم اونور وقتی بلند شدیم اومد بغلم و با ناززز زیاد گفت بالاخره به هم رسیدیم و خودشو انداخت بغلم منم بلندش کردم و بردمش رو کاناپه، دامن زهرا بلند بود اما فقط یه شورت پاش بود دامش رو کشیدم پایین خودش هم پیرهنشو میکند و میگفت چقد گرمه،باهم خندیدیم و بهم اشاره کرد تو نمیخواااای؟؟؟؟؟ منظورش این بود که تو هم بکن منم به سرعت همه رو کندم فقط شورت مشکی مونده بود و اونم اتفاقا شورتش مشکی بود باورم نمیشد زهرا داشت مال منو میکند و منم مال اونو، بعد چندسال بالاخره دیدمش، اون کسی که همیشه تو رویا بهش فکر. میکردم تپل سفید بدن برفی اصلا روم نمیشد بگم ساک بزنه ولی خودش گفت بذار لای سینه هام اونقد سرنه هاش داغ بود که کمتر از ۵دقیقه یه بار ابم اومد، سریع با دستای نرمش اونقد ماساژ میداد که بارم شق شدم زهرا بهم میگفت همیشه دلم میخواست اندام مردونه تو رو حس کنم وقتی از پشت بغلم کردی میشه الان منو بغل کنی؟ اصلا فکرشو نمیکردم که سکس عقب بخواد ولی واقعا نمیدونم خودم که چطور رفتم سراغ عقب توف غلیظی ریختم لای پاش و شروع کردم اولش خیلی دردش داشت اما اصرار میکرد که ادامه بدم،حالا کامل کیرم تا ته رفته بود تو کونش اونقد داع بود که حس کردم کیرم ذوب شد خودش دستامو کشید و گذاشت رو کسش گفت انگشتات بیکاره، یعنی بمال کسم رو وقتی کیرم تو کونش بود و دستام رو کسش دیگه صداش داشت بالا میرفت اونقد شدید تلمبه میزدم صداش هنوز یادمه یهو بدنش لرزید و آه شدیدی کشید اما من حشری تر با شدت ضربه میزدم دستام رو کامل خیس کرده بود کلی ازش اب رفته بود بعد چند دقیقه منم ابم اومد و گفت همشو بریز داخل، اون لحضه ای که ابم اومد زبونم روی کمرش بود و دستامو بردم تو موهاش و محکم گرفته بودم و ضربه های آخرو میزدم بودی خوب بدنش روانیم کرده بود دوست داشتم همونجوری تا ۲ساعت بمونم تمام کمرش رو لیس زده بودم، وقتی کیرمو کشیدم بیرون زهرا برگشت رو به روم دیدم چشاش خیس اشک بود از لذت زیادی میگفت گریه ام گرفته یواش پیش گوشم گفت بغلم کن بعلم کن اکبر بریم حموم گفتم دیوونه شدی؟کلی التماسم کرد منم دلم نیومد گفتم پس در اتاق بچه رو قفل کن، زهرا سریع رفت در رو بسته و پرید بغلم کامل دستاش دور گردنم و پاهاش دور کمرم بود همونجوری رفتبم حموم اونجا همزمان هم بدن همو میشستیم و هم کلی ناز هم میکشیدیم،اونجا گفتم یه سوال میکنم اگه راستشو بگی همیشه این برنامه رو داریم دیدم سریع گفت چشم چشم قسم میخورم،
روم رو کردم به دیوار حمام و گفتم، زهرا من هروقت بخوای باهات سکس میکنم فقط هم بین خودم و خودته قول میدم بهت به شرطی که با کسی نباشی و بهم بگی آیا با کس دیگه ای سکس داشتی؟ یا نه؟ اصلا هم نترس چون من درک میکنم تو حشری و شوهرت زیاد پیشت نیست پس راحتتتت بگو،
زهرا با خجالت خودشو لوس کرده بود و قسمم داد که کشش ندم، منم با چشام تایید کردم
گفت اکبر راستش پسر عموت فرزاد چند ماه رو مخم کار میکرد، خیلی خواستم ردش کنم ولی واقعا نیاز داشتم تنها بودمم وقتی داداشت رفته بود یزد ، منم خیلی حشری شده بودم اومد سراغم که فقط بریم چرخی بزنیم و دور دور کنیم، وقتی به خودم اومدم تو جاده چالوس بودیم
شب شده بود فرزاد هم ویلا دستش بود و گفت خسته ام من مسته مستتم خطرناکه رانندگی منم ترسیدم که اتفاقی بیفته گفتم باشه میمونیم، راستشو بگم بهت اون شب، تا صبح بغلش بودم و حسابی از عقب منو کرده بود اما نذاشتم از جلو بکنه اخه چند. هفته بود باردار بودم فرزاد بعد اون شب و برگشتن به تهران رفت و دیگه بعد اون ولم کرد به هدفش رسید و پرتم کرد یه گوشه، ولی بعد فرزاد واااقعا دیگه هیچ وقت با هیچ کسی نداشتتم ، با خنده گفت انگگشت شدم تو خیابون ولی سکس اصصصلا، تا امروز که بغل خودتم عشقم ضمنا اگه میبینی از عقب میدم چون اون شب واقعا فرزاد هم بیشتر از عقب میکرد و به این خاطر لذتش یادم مونده بود و دوست داشتم بازم تجربه اش کنم
اما قسم میخورم فقط با خودت باشم فقط.
بغلش کردم بوسش کردم قول دادیم بهم دوش رو گرفتیم و اومدیم بیرون.
ناهار رو خوردیم،
شب اونجا خوابیدم،
و فردا دیگه نرفتم،
بعدشم شوهرش برگشت از یزد،
ولی فعلا فقط تلفنی باهم در تماسیم
هنوز وقت نشده اما واقعا دلتنگشم.
(زهرا ،دوستت دارم عشق ابدیم سر قولم هستم نی نی برات درست میکنم قول میدمم😍).

نوشته: A.REZAE

بازدید 6,447

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

7 پاسخ به “زهرا و اکبر”

  1. مثلا راست یارو ناموس داداششو گاییده بعد به هم قول داده اند فقط برای هم باشند شیرین و فرهاد

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید