تلفیقی از واقعیت و تخیلات اغراق شده
محتوای گی ، محارم ، پدر و پسر
•••••••
همه چیز از پانزده سالگیم شروع شد
وقتی بابا از مامان جدا شد
یه مرد مجرد و مطلقه بود که هنوز ۳۴ ساله بود
جوان زیبا و خوش هیکل
وقتی به بابا نگاه میکنم هیچ دلیلی برای جدا شدن مادرم ازش پیدا نمیکنم
همیشه یادمه که بابا پیانو میزد و مامان با پیراهن قرمز براش میرقصید
من همیشه شاهد عشق بینشون بودم
اما این فقط ظاهر قضیه بود
توی خلوتشون و اکثرا شب ها توی اتاق تاریک با در های بسته همیشه صدای بحث ها و فریاد ها میومد
مامان چیزی میگفت که بابا حاضر نبود قبول کنه
و در آخر من خودمو توی دادگاهی دیدم که قاضی ازم پرسید میخوای با کی زندگی کنی پدرت یا مادرت؟!
و من از همون روز از مادرم بیزار شدم
وقتی که دیدم من و پدرم رو به راحتی رها کرد و رفت
انتخابم بابا بود
اما من هنوز نمیدونستم دلیل این جدایی چیه
میپرسیدم و جوابی نمی گرفتم
تا اینکه از شانزده سالگیم همه چیز شروع شد
بابا مست بود و من …
من یه پسر برهنه که تازه از حموم اومده و ایستاده وسط اتاقش …
•••••••
هوای اتاق گرم بود
یا نه سرد بود
بدن من گرم بود
زیر پوستم داغ شده بود و روی بدنم عرق کرده بود
و باد خنکی که از پنجره میومد تو اتاقم بدنم رو سرد میکرد
بابا چونمو بین دستش گرفت
همون لبخند جذابش روی لب هاش بود
سرشو نزدیکم آورد
_شل کن پسرم
نمیتونم از این شل تر باشم
اختیاری روی بدنم ندارم
جلوی بابا من مطیع ترین آدم روی کره زمین میشم
چشم های بابا با ورود کیرش داخل من برق میزنه
لب هاش روی دهنم که از درد باز مونده میشینه
بوسه هاش و زبونش سعی میکنه حواسمو پرت کنه که خیلی هم موثره
_آاااهههه بابا
بابا وایمیسته
حرکت نمیکنه
موهای بلندمو از پیشونیم عقب میده
_صبر میکنم تا عادت کنی
بغلش میکنم
پاهای بی حرکت که توی هوا خواب رفته دور کمرش میپیچم و این باعث میشه بهم نزدیکتر بشه
کیرش بيشتر داخلم بره
_کرم از خودته
خندیدم
_به مامان حق میدم که نمیتونست تحمل کنه
لباشو روی گردنم گذاشت
شروع به بوسیدن و مکیدن کرد
_نازنازی بود ، اگه باهام راه میومد از لذت بهشت رو میدید
حق با باباس
اون میتونه با کیر گنده و کلفتش بهشت رو بهم نشون بده
همه چیز از اولین رابطمون توی شانزده سالگیم شروع شد
سه سال قبل
بابا مست بود
مثل تموم شب های گذشته بعد از طلاقش از مامان
اما اینبار وسط روز این اتفاق افتاده بود
من تازه از باشگاه برگشته بودم و دوش گرفته بودم
بدنم هنوز خیس بود و لباس تنم نکرده بودم
قرار بود یک ساعت بعد برم کتابخونه تا درس بخونم
البته که کتابخونه یه بهانه بود برای دور هم جمع شدنمون وسط چله تابستون
در اتاقم یهو باز شد
برگشتم
هم متعجب بودم هم وحشت زده
_بابا؟تویی؟ترسوندیم
سمت تختم خم شدم تا حوله رو دوباره دور بدنم بپیچم
بابا اما سمتم اومد و دستمو گرفت
با تعجب نگاش کردم
چشماش از تب الکل قرمز بود
_چیشده بابا؟دوباره مشروب خوردی؟!
لبخند کوچیکی زد
بی توجه به سوالم آروم و زمزمه وار گفت
_مثل مامانتی خیلی خوشگلی
بابا تا بحال بهم نگفته بود خوشگل
حتی نگفته بود شبیه مامانم
دستش دور کمرم پیچیده شد
بغلم کرد
سرش رو روی شونم بین شونه و گردنم گذاشت
بوی تند شراب میداد
_خیلی بوی خوبی میدی
هذیان وار حرف میزد
اما لمس ها و حرکت دست هاش روی پشتم هر لحظه خطرناک تر میشد
کمرم رو ماساژ میداد
و کمی بعد دست هاش پایین تر رفت
درست روی باسنم و فشارش داد
_حواست به من باشه بچه، نگام کن
چشم هامو باز کردم
بابا تو فاصله کمی از من آرنج هاشو به تخت تکیه زده بود و مشغول تکون داد کمرش بود
با حرکت تند کیرش توی مقعدم که حالا بی حس شده بود
ناله هام بالا رفت
بابا موهامو چنگ زد
لباشو به سینه هام رسوند
_آههه بابااا اییی
نوک سینه هام از شدت مکیدن های بابا حساس و همیشه متورم بود
مثل خانوم های شیرده نوک سینه های برجسته و گنده داشتم
و بابا مثل نوزادا چند وقت یکبار در طول روز از سینه هام آویزون میشد و مشغول مکیدن میشد
اجازه نداشتم توی خونه چیزی تنم کنم حتی اگه بیرون برف باریده باشه
و پوشیدن لباس با اون نوک های برجسته گنده برام عذاب آور بود و مجبور بودم برای دیده نشدنشون با چسب یا پارچه بپوشونمشون
لذت زیادی که بهم وارد شد مقعدمو منقبض کرد و باعث شد کیر بابا با صدای عجیبی از کونم بیرون بیاد
بابا اما بی تفاوت سینه هامو میخورد
تند و عصبی
گازشون میگرفت و میکشید شون
_بابا بسه کافیه ااییی اههه
بابا که عقب رفت
نوک سینه هام دو برابر شده بودن
پهلوهامو گرفت و منو روی تخت چرخ داد
_حقته نذارم ارضا شی
خیلی سریع واردم شد و حرکاتش شروع کرد
_چ… را
سیلی محکمی به باسنم زد
_اولش که حواست پیش من نیست بعدشم که نمیذاری کارمو بکنم …
انقد ورود بابا به کونم عمیق بود که ناخوداگاه جلو پریدم
بابا به پهلوهام چنگ زد
_چه مرگته بمون سر جات
فریاد بابا باعث شد بغض کنم
با کف دستش گودی کمرمو به سمت تخت فشار داد
عمیق تر حسش کردم
جوریکه به رینگ دومم رسیده بود
حسش دردناک نبود
ولی جوری بود که نمیتونستم تحملش کنم
شهوتناک بود و تحریک کننده
_بابا بابا بابا ،، خیلی عمیقه اههههه
اون اما بی توجه کارشو ادامه میداد
به بدنم سیلی میزد
جلوی فرار کردنمو میگرفت
حتی به انقباض ها و فشار های مقعدم برای بیرون کردن کیرش توجه نمیکرد
اشک میریختم و سعی میکرد این حس جدیدو هضم کنم
دست های بابا با خم شدنش دوباره به سینه هام رسید
میزان لذتم به اوج خودش رسیده بود
بابا هر روز منه با مکیدن و لمس سینه هام ارضا میکنه
و وقتی این با تلمبه های کیر بزرگ بی نقصش توی کونم همراه میشه هیچ جوره نمیتونم جلوی خودمو بگیرم
اما این بار حسش فرق داشت
آنقدر عمیق بود که حس میکردم تموم اعضای داخلیم باهاش فشرده میشن
کیر شق و قرمزم توی هوا تکون میخورد و این حس فشرده شدن بهم حس ادرار داشتن میداد
انگار که قراره روی تخت هر لحظه بشاشم
و مجبورم جلوشو بگیرم
پیشاب غلیظم از نوک کیرم به تخت رسیده بود
بابا پهلو هامو چنگ زد
محکم ترین و عمیقترین تلمبه شو به کونم زد و ازم خارج شد
کشیده شدن همزمان مقعدم به بیرون و زوری که زدم
و اون فشاری که کیر بابا به داخلم آورده بود باعث شد فریاد بزنم و از فشاری که روم بود بی اختیار روی تخت بشاشم
بدنم رعشه داشت
و حسی که تجربه کرده بودم از ارگاسم پروستات هم برام لذت بخش تر بود
میلرزیدم و اشک میریختم بابا ولی میخندید
_مثل دخترا اسکوئرت شدی؟!
منو برگردوند
دوباره واردم شد
اینبار با فشار شدیدش چند قطره روی شکمم ریخت
بابا پامو روی شونه هاش گذاشت
_عاشقتم پسر کوچولو
و انقدر کارشو ادامه داد که تخت بین تلمبه و اشک و فریاد های من خیس خیس شده بود
منو توی بغلش گرفت
_به چی فکر میکردی که حواست بهم نبود؟
پشتم بهش بود
دستشو روی شکمم کشید
_به اولین سکسمون
گردنمو بوسید
نقطه به نقطه بدنم درد میکرد
بعد از اون حس قوی و ارگاسم شدن پاهامو حس نمیکنم
_منم بعضی وقتا بهش فکر میکنم
محکم بغلم کرده
تقریبا هر شب تلاش میکنه منو توی تن خودش حل کنه
میزان علاقه ای که بهم داره بعد از شروع سکس هامون خیلی بیشتر شده
گاهی حس میکنم با من مثل همسرش رفتار میکنه
درست مثل یک زن
برگشتم
لب هاشو بوسیدم
_باید بازم مثل امشب ارضام کنی
خندید
باسنمو بین مشتش گرفت
مقعدمو ماساژ داد
_هر شب مثل امشب ارضات میکنم
آخرین جمله ای که از بابا شنیدم همین بود
بین بین بوسه ها و گرمی بغلش خوابیدم ….
••••••••
داستان برگرفته از سرگذشت واقعی سیاوش پسری که به پدر خودش علاقه داشته هست ، لطفا احترام بذارید
محتوای گی ، محارم ، پدر و پسر
•••••••
همه چیز از پانزده سالگیم شروع شد
وقتی بابا از مامان جدا شد
یه مرد مجرد و مطلقه بود که هنوز ۳۴ ساله بود
جوان زیبا و خوش هیکل
وقتی به بابا نگاه میکنم هیچ دلیلی برای جدا شدن مادرم ازش پیدا نمیکنم
همیشه یادمه که بابا پیانو میزد و مامان با پیراهن قرمز براش میرقصید
من همیشه شاهد عشق بینشون بودم
اما این فقط ظاهر قضیه بود
توی خلوتشون و اکثرا شب ها توی اتاق تاریک با در های بسته همیشه صدای بحث ها و فریاد ها میومد
مامان چیزی میگفت که بابا حاضر نبود قبول کنه
و در آخر من خودمو توی دادگاهی دیدم که قاضی ازم پرسید میخوای با کی زندگی کنی پدرت یا مادرت؟!
و من از همون روز از مادرم بیزار شدم
وقتی که دیدم من و پدرم رو به راحتی رها کرد و رفت
انتخابم بابا بود
اما من هنوز نمیدونستم دلیل این جدایی چیه
میپرسیدم و جوابی نمی گرفتم
تا اینکه از شانزده سالگیم همه چیز شروع شد
بابا مست بود و من …
من یه پسر برهنه که تازه از حموم اومده و ایستاده وسط اتاقش …
•••••••
هوای اتاق گرم بود
یا نه سرد بود
بدن من گرم بود
زیر پوستم داغ شده بود و روی بدنم عرق کرده بود
و باد خنکی که از پنجره میومد تو اتاقم بدنم رو سرد میکرد
بابا چونمو بین دستش گرفت
همون لبخند جذابش روی لب هاش بود
سرشو نزدیکم آورد
_شل کن پسرم
نمیتونم از این شل تر باشم
اختیاری روی بدنم ندارم
جلوی بابا من مطیع ترین آدم روی کره زمین میشم
چشم های بابا با ورود کیرش داخل من برق میزنه
لب هاش روی دهنم که از درد باز مونده میشینه
بوسه هاش و زبونش سعی میکنه حواسمو پرت کنه که خیلی هم موثره
_آاااهههه بابا
بابا وایمیسته
حرکت نمیکنه
موهای بلندمو از پیشونیم عقب میده
_صبر میکنم تا عادت کنی
بغلش میکنم
پاهای بی حرکت که توی هوا خواب رفته دور کمرش میپیچم و این باعث میشه بهم نزدیکتر بشه
کیرش بيشتر داخلم بره
_کرم از خودته
خندیدم
_به مامان حق میدم که نمیتونست تحمل کنه
لباشو روی گردنم گذاشت
شروع به بوسیدن و مکیدن کرد
_نازنازی بود ، اگه باهام راه میومد از لذت بهشت رو میدید
حق با باباس
اون میتونه با کیر گنده و کلفتش بهشت رو بهم نشون بده
همه چیز از اولین رابطمون توی شانزده سالگیم شروع شد
سه سال قبل
بابا مست بود
مثل تموم شب های گذشته بعد از طلاقش از مامان
اما اینبار وسط روز این اتفاق افتاده بود
من تازه از باشگاه برگشته بودم و دوش گرفته بودم
بدنم هنوز خیس بود و لباس تنم نکرده بودم
قرار بود یک ساعت بعد برم کتابخونه تا درس بخونم
البته که کتابخونه یه بهانه بود برای دور هم جمع شدنمون وسط چله تابستون
در اتاقم یهو باز شد
برگشتم
هم متعجب بودم هم وحشت زده
_بابا؟تویی؟ترسوندیم
سمت تختم خم شدم تا حوله رو دوباره دور بدنم بپیچم
بابا اما سمتم اومد و دستمو گرفت
با تعجب نگاش کردم
چشماش از تب الکل قرمز بود
_چیشده بابا؟دوباره مشروب خوردی؟!
لبخند کوچیکی زد
بی توجه به سوالم آروم و زمزمه وار گفت
_مثل مامانتی خیلی خوشگلی
بابا تا بحال بهم نگفته بود خوشگل
حتی نگفته بود شبیه مامانم
دستش دور کمرم پیچیده شد
بغلم کرد
سرش رو روی شونم بین شونه و گردنم گذاشت
بوی تند شراب میداد
_خیلی بوی خوبی میدی
هذیان وار حرف میزد
اما لمس ها و حرکت دست هاش روی پشتم هر لحظه خطرناک تر میشد
کمرم رو ماساژ میداد
و کمی بعد دست هاش پایین تر رفت
درست روی باسنم و فشارش داد
_حواست به من باشه بچه، نگام کن
چشم هامو باز کردم
بابا تو فاصله کمی از من آرنج هاشو به تخت تکیه زده بود و مشغول تکون داد کمرش بود
با حرکت تند کیرش توی مقعدم که حالا بی حس شده بود
ناله هام بالا رفت
بابا موهامو چنگ زد
لباشو به سینه هام رسوند
_آههه بابااا اییی
نوک سینه هام از شدت مکیدن های بابا حساس و همیشه متورم بود
مثل خانوم های شیرده نوک سینه های برجسته و گنده داشتم
و بابا مثل نوزادا چند وقت یکبار در طول روز از سینه هام آویزون میشد و مشغول مکیدن میشد
اجازه نداشتم توی خونه چیزی تنم کنم حتی اگه بیرون برف باریده باشه
و پوشیدن لباس با اون نوک های برجسته گنده برام عذاب آور بود و مجبور بودم برای دیده نشدنشون با چسب یا پارچه بپوشونمشون
لذت زیادی که بهم وارد شد مقعدمو منقبض کرد و باعث شد کیر بابا با صدای عجیبی از کونم بیرون بیاد
بابا اما بی تفاوت سینه هامو میخورد
تند و عصبی
گازشون میگرفت و میکشید شون
_بابا بسه کافیه ااییی اههه
بابا که عقب رفت
نوک سینه هام دو برابر شده بودن
پهلوهامو گرفت و منو روی تخت چرخ داد
_حقته نذارم ارضا شی
خیلی سریع واردم شد و حرکاتش شروع کرد
_چ… را
سیلی محکمی به باسنم زد
_اولش که حواست پیش من نیست بعدشم که نمیذاری کارمو بکنم …
انقد ورود بابا به کونم عمیق بود که ناخوداگاه جلو پریدم
بابا به پهلوهام چنگ زد
_چه مرگته بمون سر جات
فریاد بابا باعث شد بغض کنم
با کف دستش گودی کمرمو به سمت تخت فشار داد
عمیق تر حسش کردم
جوریکه به رینگ دومم رسیده بود
حسش دردناک نبود
ولی جوری بود که نمیتونستم تحملش کنم
شهوتناک بود و تحریک کننده
_بابا بابا بابا ،، خیلی عمیقه اههههه
اون اما بی توجه کارشو ادامه میداد
به بدنم سیلی میزد
جلوی فرار کردنمو میگرفت
حتی به انقباض ها و فشار های مقعدم برای بیرون کردن کیرش توجه نمیکرد
اشک میریختم و سعی میکرد این حس جدیدو هضم کنم
دست های بابا با خم شدنش دوباره به سینه هام رسید
میزان لذتم به اوج خودش رسیده بود
بابا هر روز منه با مکیدن و لمس سینه هام ارضا میکنه
و وقتی این با تلمبه های کیر بزرگ بی نقصش توی کونم همراه میشه هیچ جوره نمیتونم جلوی خودمو بگیرم
اما این بار حسش فرق داشت
آنقدر عمیق بود که حس میکردم تموم اعضای داخلیم باهاش فشرده میشن
کیر شق و قرمزم توی هوا تکون میخورد و این حس فشرده شدن بهم حس ادرار داشتن میداد
انگار که قراره روی تخت هر لحظه بشاشم
و مجبورم جلوشو بگیرم
پیشاب غلیظم از نوک کیرم به تخت رسیده بود
بابا پهلو هامو چنگ زد
محکم ترین و عمیقترین تلمبه شو به کونم زد و ازم خارج شد
کشیده شدن همزمان مقعدم به بیرون و زوری که زدم
و اون فشاری که کیر بابا به داخلم آورده بود باعث شد فریاد بزنم و از فشاری که روم بود بی اختیار روی تخت بشاشم
بدنم رعشه داشت
و حسی که تجربه کرده بودم از ارگاسم پروستات هم برام لذت بخش تر بود
میلرزیدم و اشک میریختم بابا ولی میخندید
_مثل دخترا اسکوئرت شدی؟!
منو برگردوند
دوباره واردم شد
اینبار با فشار شدیدش چند قطره روی شکمم ریخت
بابا پامو روی شونه هاش گذاشت
_عاشقتم پسر کوچولو
و انقدر کارشو ادامه داد که تخت بین تلمبه و اشک و فریاد های من خیس خیس شده بود
منو توی بغلش گرفت
_به چی فکر میکردی که حواست بهم نبود؟
پشتم بهش بود
دستشو روی شکمم کشید
_به اولین سکسمون
گردنمو بوسید
نقطه به نقطه بدنم درد میکرد
بعد از اون حس قوی و ارگاسم شدن پاهامو حس نمیکنم
_منم بعضی وقتا بهش فکر میکنم
محکم بغلم کرده
تقریبا هر شب تلاش میکنه منو توی تن خودش حل کنه
میزان علاقه ای که بهم داره بعد از شروع سکس هامون خیلی بیشتر شده
گاهی حس میکنم با من مثل همسرش رفتار میکنه
درست مثل یک زن
برگشتم
لب هاشو بوسیدم
_باید بازم مثل امشب ارضام کنی
خندید
باسنمو بین مشتش گرفت
مقعدمو ماساژ داد
_هر شب مثل امشب ارضات میکنم
آخرین جمله ای که از بابا شنیدم همین بود
بین بین بوسه ها و گرمی بغلش خوابیدم ….
••••••••
داستان برگرفته از سرگذشت واقعی سیاوش پسری که به پدر خودش علاقه داشته هست ، لطفا احترام بذارید
نوشته: رارا
8 پاسخ به “زندگی با پدر مجرد”
خودتو پدرتو باهم گاییدم
اولین لایک بهت دادمبا اینکه از اینجور رابطه تابو پدر و پسر بیزارمولی بخاطرت طرز نگارشت بهت این لایک تقدیم کردم
بیشرفا اینا رو دیگه مد نکنید
ولی به نظرم ترجمه از یه داستان خارجی بود
یه کرمانی باتجربه نیست؟
شرط میزارم ناپدریت کون تو و ننت را باهم گاییده. تو پدر نمی دونی
خوب نوشتی و میتونست بهترم باشه ولی بنظرم هیچ داستان پدر و پسری به پای شب بخیر بابایی نمیرسه
کسشرترین طرز نوشتاری که تا الان دیدم داستان تعریف کردنتم که اشغاله