خاطره ای که سر سوزن دخل و تصرفی در اون صورت نگرفته و تک به تک کلمات واقعیت هستند
اولین باری هست که توی سایت دست به قلم شدم و امیدوارم که به دلتون بشینه…
(شب ساعت یک و نیم)
+شما استاد مایی
_بعله معلومه کی استاده ، خوب بلدی،انگار مهره ی مار داری.
این دو تا پیام که رد و بدل شد به خودم اجازه دادم که پا فراتر بذارم و خودمونی تر بشم.
+شوخی که ندارم ، الان کاملا جدی ام ، چته حرف بدی زدم؟
_بچه پررو
+بچه پررو که هستم و قبول دارم که خوب بلدم
رد و بدل کردن تمام پیامها همراه با ارسال ایموجی بود ولی من بیشتر می فرستادم و بیشتر از ایموجی های خجالت و خنده استفاده میکردم.
بهش گفتم خیلی حال میکنم با اینکه انقد پر انرژی و شاد هستی
گفت اگه شاد نباشم چیکار کنم…مجبورم
میدونستم در مورد چی حرف میزنه
با شوهرش مشکل داشت و همیشه خوب میدونستم که مشکل از شوهر هیزش هست
اما اون در حالی که خیلی پرانرژی و خنده رو بود خیلی باوقار و مودب هم بود.
رویا ۱۹ ساله بود که با پسر عمم ازدواج کرد
دختری که همشهریمون بود و نسبت دور فامیلی با هم داشتیم.
رابطه ی من نه فقط با خونه ی عمم ، بلکه با تموم خانواده ی پدری و مادریم صمیمی و گرم بود.
رفت و آمد هامون با هم خیلی زیاد بود و من همیشه یه پای همه دورهمی ها بودم.
وقتی رویا با پسر عمم منوچهر ازدواج کرد من ۱۳ ساله بودم و همش خونه ی اونا بودم.
یکسال بعد بچه دار شدن و بچه شون ۲ ماهه بود که به دلیل مشکل ریوی فوت شد،
بچه دوماه توی بیمارستان زیر دستگاه بود و هر کاری کردن زنده نموند و یادمه چقدر هزینه کردن توی یکی از بهترین بیمارستانهای خصوصی…
خییلی گریه میکردم و دلم براشون میسوخت و شاید دلیل این همه اشک و ناراحتی من رابطه ی نزدیکم با اونا بود.
برگردیم به اوایل ازدواجشون؛
اولین چیزی که خیلی برام عجیب بود و درست یک ماه بعد از عروسیشون اتفاق افتاد .
یه عمم یه بسته ای داد دستم که ببرم واسه پسرشو و عروسش.
تخم مرغ محلی بود و یکمی سبزی خشکِ خورشت سبزی.
با دوچرخه بودم و پلاستیک رو آویزون کردم به دسته ی دوچرخه.
نزدیک خونه پسر عمم اومدم ترمز عقب آرتیستی بگیرم(از اینایی که عقب دوچرخه یهو رو زمین کشیده میشه) که دوچرخه خوابید زمین و چند تا از تخم مرغا شکست.
خوشبختانه دو سه تاش سالم موند و سبزی ها هم کثیف نشده بودن چون توی یه پلاستیک دیگه بودن.
خودمو جمع و جور کردم
آیفون زدم و دوچرخه رو بردم توی حیاط زیر سایه ی درخت انگوری که انداخته بودنش روی چند تا تکه ی آرموتورِ جوش داده شده تا سایبون بشه.
خونه دو طبقه بود و طبقه ی بالا خالی بود
طبقه پایین هم که پسر عمم و رویا زندگی میکردن.
در هال رو زدم و رویا با چادر سفیدِ تازه عروسا اومد در رو باز کرد و یاالله گویان رفتم داخل.
آرنجم یکم زخم شده بود و سر زانو و کناره های پای چپم خاکی بود.
نفس نفس زنان از خستگی و گرمای هوا گفتم بیا اینا رو بگیر من باید برم نون بگیرم اما شرمنده الان با دوچرخه خوردم زمین و چند تا از تخم مرغا شکست…
گفت فدای سرت خودت طوریت نشده دست گلت هم درد نکنه.میخوای یه لیوان شربت بخوری بعد بری؟
گفتم آره ممنون و رفت توی آشپزخونه و شربت ریخت تو لیوان و گفت بیا همینجا بخور.
رفتم شربت رو که روی سنگ کابینت گذاشته بود رو خوردم و شاید ۲۰ ثانیه طول نکشید.
در حالی که داشتم خداحافظی میکردم که برم رویا از اتاق اومد توی هال.
یهو چادرشو انداخت زمین و دیدم که یه شلوارک تنگ و یه رکابی گشاد تنشه.
اون لحظه یه کاری کرد که خیلی برای منی که ۱۳ ساله بودم عجیب بود!!!
سر سوزنی تحریک نشدم ، حس مبهمی تمام وجودمو فرا گرفته بود و هاج و واج داشتم تو ذهنم از خودم میپرسیدم که این کار الان چه معنی داره؟
چرا داره از من میپرسه؟
و منی که
گفت بهم میاد آرمین ؟ با یه عشوه و خنده ی خاصی میگفت ولی من گنگ بودم و هیچی نمیفهمیدم.
همیشه و حتی الان برام سواله که آخه این چه حرکتی بود که انجام داد و هیچوقت به جوابش نرسیدم حتی بعد از اینکه بعدها ازش پرسیدم(در ادامه متوجه میشید)…
یکم موندم و مات و مبهوت مثل کسی که آب یخ ریختن روش نگاهش کردم.
نه تا اون زمان ارضا شده بودم
نه اصلا به بلوغ رسیده بودم
نه میدونستم جق چیه و نه چیزی از حشری شدن میفهمیدم ،
فقط دقیقا یادمه که اون لحظه ناراحت شدم و گفتم این چه کاریه و با اخم از خونه اومدم بیرون.
شاید اگه به بلوغ رسیده بودم جور دیگه ای برخورد میکردم😅
بعدها که بزرگتر شدم به این فکر میکردم که تازه عروس بوده و از شدت حشریت یه همچین کاری کرده
حالا چرا جلوی من؟
نمیدونم
ولی اینو میدونم که خیلی بهم اعتماد داشت و شاید شاید این دلیلی برای این کارش بود.
اینجای داستان شاید شمایی که داری داستان رو میخونی مسخره و گنگ بنظر بیاد و من این موضوع رو درک میکنم که باورش سخته ولی خب اتفاقی عجیب ولی واقعی بود که گذشت…
خلاصه از خونه زدم بیرون و روابط خانوادگی ما به همون شکل با قوت خودش ادامه پیدا کرد تا اینکه من سنم بیشتر و بیشتر شد و رسیدم به ۲۰ سالگی…
از ۲۰ سالگی بمدت ۴ سال نامزدی کردم با ندا دختری که میپرستیدمش و بی نهایت دوستش داشتم ولی خب از بد روزگار به دلیل یه سری اختلافات خانوادگی و مجموعه ای از نباید ها و نشاید هایی که شد جدا شدیم و من حالا یه پسر ۲۴ ساله ی خوشتیپ و خوش پوش بودم که ماشین داشتم و زندگی رو حواله کرده بودم به چپ خودم و در کنار اینکه مثل سگ کار میکردم، تفریحات و مسافرت با رفقا و عشق و حال و خوش گذرونیم هم به راه بود اما ته ته دلم حالِ دلم خوب نبود و یه افسردگی نسبتا شدید داشتم که ناشی از بهم خوردن نامزدیم بود…
بزرگتر که شدم کمتر خانواده رو میدیدم و تایم های خالیم بیشتر با دوستام بودیم ولی خب ارتباط مداوم خودم با همه ی خونواده رو هر چند دیر به دیر ولی دائمی حفظ میکردم و رویا هم سالی چند بار بهم زنگ میزد و اگه کاری چیزی داشت ازم کمک میخواست و میگفت من که برادر ندارم تو مثل برادرمی و باهات راحتم.
راست میگفت خیلی باهام راحت بود ولی هیچ موقع رفتار اشتباهی ازش سر نزد بجز همون اوایل ازدواجش و اون داستان عجیب…
رویا رو هم همیشه توی مهمونی ها میدیدم و همیشه ماخوذ به حیا بود اما خب زن خوش پوش و خوشبویی بود و در ضمن به حجاب هم اصلا اعتقادی نداشت.
یه شب که مهمونی بودیم با دختر عموهام و بقیه ی خانوما توی اتاق داشتن لباسایی که خریده بودن رو به همدیگه نشون میدادن و ما مردا هم توی حیاط خونه بابابزرگم نشسته بودیم.
یه عده پاسور میزدن و یه عده تعریف میکردن و میخندیدیم…
البته خنده های ما ناشی از مستی و حالِ خوش شرابی بود که به برکت دستای بابابزرگِ جنتلمنم ساخته شده بود و داشتیم با جوونای فامیل میخوردیم و کیف میکردیم.
آخ که چقدر چسبید اون مستی.
تو حیاط که نشسته بودیم زاویه ی من و پسر عموم جوری بود که داخل خونه رو از پنجره ی روبروییمون میدیدیم و در اتاقی که خانوما توش بودن دقیقا روبروی ما بود.آخه پنجره های خونه بابا بزرگم از این پنجره های بزرگ بود که پایین پنجره تا نزدیکای زمین میومد.
بچه ها داشتن بازی میکردن و هی از پنجره میرفتن تو هال و هی میومدن بیرون که یهو یکی از بچه ها در اتاق رو باز کرد و پرید تو اتاق و در باز موند
خدای من…
چی میدیدم
رویا با یه شلوار جین خیلی تنگِ خاکستری رنگ و یه سوتین مشکی وسط اتاق بود و میخواست یه لباسی که فکر کنم تونیک بود رو بپوشه.
همزمان با باز شدن در اتاق همه زنا جیغ زدن و در رو بلافاصله بستن…
شاید دو ثانیه هم طول نکشید ولی به صورت کاملا واضح جلوم بود این صحنه و وقتی نگاه کردم ببینم پسر عموم هم این صحنه رو دیده ، متوجه شدم که حواسش جای دیگه بوده.
آقا یه کرم عجیبی افتاد تو وجودم و تلفیق مستی و شهوت داشت دیوونم میکرد
یه شهوت عجیب که تا اون زمان اصلا نسبت به رویا نداشتم.
به بدن توپر ، منحنی دار و خوش فرم رویا مدام فکر میکردم و
کیرم به سرعت شق شد.
دوست دختری هم نداشتم اون مدت و خیلی وقت بود سکس نکرده بودم.
باور کنید انقدر حشری شده بودم که همونجا توی دستشویی ، در عالم مستی رفتم و یه جق حسابی به یاد اون بدن بی نظیر زدم و اومدم بیرون.
شهوتم بهمون سرعتی که فروکش کرد ، به همون سرعت هم دوباره برگشت.
حس عجیبی بود.
شب رفتیم خونه و به رویا پیام دادم.
هنوز گرمای مستیِ شراب توی وجودم بودم و سیگار مشت سیگار آتیش میزدم…
سالها بود که بهش پیام نداده بودم بهش و ارتباطمون در حد تماس های کوتاه بود،
بعد از سلام و احوال پرسی گفتم که چیکار میکنی و این حرفا و همینطور دیدمت امشب ، گفتم حالی ازت بپرسم …
پیاما داشت به درازا می کشید که گفتم اگه دوس داری بیا تلگرام حرف بزنیم
گفت باشه و اومد تلگرام و سفره ی دلشو باز و کلی حرف زد.
از اینکه فهمیده منوچهر هیزه و دو بار پیاماش با یه خانم دیگه رو دیده و این حرفا.
درست میگفت
رویا یک سال قبل بعد از این قضیه قهر کرد و رفت
ولی با وساطت عموم و عمم برگشت،
ظاهرا یه بوهایی برده بود که منوچهر درست بشو نیست ولی مونده بود سر خونه زندگیش و تحمل میکرد…
اون شب فهمیدم که اوضاع رابطشون از چیزی که فکر میکردم خیلی بدتره و منوچهر پسر عمم زیاد بهش اهمیت نمیده .!
منم از حال روحیم براش گفتم و سفره ی دلمو باز کردم و از هر دری براش گفتم
تا به خودم اومدم دیدم ساعت یک ونیم نصف شبه و کلی حرف زدیم،
هنوز مست بودم و مدام داشتم به اون دو سه ثانیه ای که دیده بودم فکر میکردم
آخرای درد و دلا و چسناله هامون تصمیم گرفتم یه تیری بندازم تو تاریکی و یه چیزی بپرونم؛
اما از عکس العمل رویا میترسیدم،
آخه بقول خودش مثل یه برادر رو من حساب میکنه،
اما باز این شهوت لامصب کار خودشو میکرد و زور شهوتم چربید به ترسی که داشتم.
یهو نوشتم رویا رااااستی
یه چیزی میخوام بگم
با چندتا شکلک خنده و شیطونی گفتم لامصب شلوار جین خاکستری چقدددد بهت میاد!!!
عمدا گفتم خاکستری تا بفهمه ک دیدمش…
آخه اون لباسا رو فقط پرو کردن و بیرون ک اومدن لباساشون فرق میکرد.
تا اینو گفتم شروع کرد به تایپ کردن ولی پیامش نیومد.
معلوم بود داره مینویسه و پاک میکنه!
ترسیدم
خیلی ترسیدم
نوشت بعله میبینم که شما هم هیز تشریف داری مثل پسر عمت؟؟؟؟!!!
خواستم ی چیزی بنویسم ک چند تا شکلک خنده ی ملیح فرستاد.
گفتم بابا بخدا بچه ها درو باز کردن دیدم
رویا : _اشکال نداره شد دیگه
+ببخشید کائنات خواستن این اتفاق بیوفته و متاسفانه من این صحنه رو ببینم
_زهر مار ، متاسفانه چرا، از خداتم باشه
بعد چندتا از اون ایموجیا که چپ چپ نگاه میکنن فرستاد
به محض اینکه گفت از خداتم باشه کیرم مثل سنگ سفت شد و در شق ترین حالت ممکن بود.
سیگار روشن کردم، آخ که چقدر سیگاره میچسبید بازم…
یکم جسور تر شدم ،
گفتم از خدام ک نیست ولی خوب بود پسندیدم ، ایول به تو که تونستی این بدنو بسازی بابا
_بچه پررو کوفت دیوونه
+نه دیوونه نیستم ، خوبی های طرف مقابلو باید بگی تا انرژی بگیره
_لازم نکرده من خودم کوه انرژی ام نمیبینی؟
+بعله میبینم، ایوالله داری به مولا
_بچه پرروووو
+یعنی جز بچه پر رو حرف دیگه ای نداری بزنی؟
_چی بگم مثلا؟
+مثلا بگو تو هم ماشالا داری خوشتیپ
_واه واااه چه تره خورد میکنه واسه خودش
+پس چی!! کم آدمی ام؟
_چقدر زبوون میریزیاا آرمین
+شما استاد مایی
_بعله معلومه کی استاده ، خوب بلدی،انگار مهره ی مار داری.
این چند تا تا پیام که رد و بدل شد به خودم اجازه دادم که پا فراتر بذارم و خیلی خودمونی تر بشم.
+شوخی که ندارم ، الان کاملا جدی ام ، چته حرف بدی زدم؟
_بچه پررو چیو جدی میگی؟
+بچه پررو که هستم و قبول دارم که خوب بلدم، خییلی بدنت خوبه رویا
نوشته: Badboy
5 پاسخ به “رویا ، زنی که واقعا استاد بود… (۱)”
تا اینجا که چیز خاصی نداشت داستانت ولی بد هم نبود
داستانت به دل من یکی ننشست بسا کص شعر بود
این قسمت که ارزش خوندن و نقد نداره 🐐
ادامه اش رو زودتر بنویس تا نظر نهایی بدیم
خوبه ادامش رو زودتر بزار