رویایی که در سربازی به حقیقت پیوست (۱)

سلام محتوای این داستان گی هست و صرفا جهت علاقه به نگارش اینو مینویسم و واقعی نیست
امیدوارم لذت ببرین

من سهیلم یه پسر ۱۹ ساله با قد۱۷۵ و وزن۷۰ کیلو یه اندام کاملا دخترونه که از وقتی مسائل جنسی رو درک کردم فقط در حال فرار از تمایلاتم بودم
هیچوقت میلی به بودن با یه دختر نداشتم و حتی تصور بودن یا خوابیدن با یه دختر هیچ جذبم نمی کرد اما اگر پسر جذابی میدیدم هیچ جوره نمیتونستم خودمو کنترل کنم و توی تصورم هزار و یک پوزیشن سکس با اون شخص می ساختم ولی جرات انجام رویاهامو نداشتم و همیشه میترسیدم از هزار و یک چیز که شاید منطقی هم نبود
تو مترو،فروشگاه،تاکسی،مدرسه و هر جای دیگه ای دیدن یک پسر یا مرد جذاب برام عذاب شده بود تا جایی که بعد از گذروندن کنکور تصمیم گرفتم ارتباطم با اجتماع رو به صفر برسونم در حدی که بعد کنکور با اینکه رشته و شاخه ای که میخواستم قبول شدم نرفتم دانشگاه و موندم تو خونه و خودمو زندانی اتاقم کردم…
فشار خونواده که باید یه غلطی بکنی و چرا دانشگاه نمیری و چرا کاری نمیکنی و هزار داستان دیگه منجر به اقدام یکطرفه از برادر بزرگترم شد که توی پلیس بعلاوه ده کار میکرد و دفترچه سربازی برام پست کرد و منو به زور دنبال کارهاش فرستاد و روز و شبی نبود که برام با گریه نگذره
کابوس اینکه وسط یه مشت پسر من چطوری باید بگذرونم این دوره رو و ترس اینکه نتونم کنترل کنم خودمو و آبروم بره داشت عذابم میداد
عذابی که نمیتونستم با هیچکسی درباره ش حرف بزنم
حتی ازینکه به بهونه تمایلاتم معافیت پزشکی بگیرم هم میترسیدم.ترس از نگاه ها و حرف های اطرافیانم
خلاصه
گذشت تا روزی که سوار اتوبوس شدم و راه افتادم سمت چالوس،پادگان آموزشی مرزن آباد…خداروشکر تو اتوبوس تا چشم کار میکرد یه مشت گریگوری بودن که هیچ جوره نظرمو جلب نمیکرد جذاب ترین فرد همون راننده اتوبوس بود که تو دید من نبود
نشستم و کل مسیر سعی کردم بخوابم تا کسشرایی که اطرافم اتفاق میافته رو نبینم و نفهمم اما خب نگاه های سنگین و حرفایی که دربارم میزدن رو می شنیدم و حس میکردم
رسیدم پادگان و گردان و گروهان مون مشخص شد رفتیم که تخت و کمد من رو تحویل بگیریم
دوره ای که رفته بودم اون پادگان فقط از تهران و مازندران سرباز قبول کرده بود یه چن تایی هم گیلانی بودن
کنار تخت وایساده بودم داشتم صاحب تختهای دور و برمو میدیدم یکی از یکی گولاخ تر
اکثرا سنشون بالای ۲۴-۵ بود تخت بالاییم نیومده بود هنوز و خالی بود و داشتم دعا میکردم ادم به پستم بخوره که یه گروهبان اومد داد زد همه لباس نظامی بپوشن بیان پایین
این جمله تموم نشده بود که همه شروع کردن به لخت شدن
ای واااای چی میدیدم دور و برم یه مشت پسر با بدنهای جا افتاده و سینه های عضله ای و با موهای جذاب و کیرهای برآمده که از زیر شورت خودنمایی میکردن داشت دیوونه م میکرد که یه لحظه فکر اینکه منم باید لخت شم، منو میخ کرد و صدای یکی که گفت نمیخوای عوض کنی منو به خودم آورد،پسر تخت بقلی که شمالی بود و قد و بدنش واقعا معرکه بود
یه بدن سفید با موهای کم پشت روی سینه و شکم و پاهای عضله ای و کشیده ش ک این سوالو وقتی داشت شلوارو از پاهاش میکشید بالا پرسید و نگاه من محو حرکت دستش بود که داشت کیرشو تو شلوار میچپوند و دوباره پرسید عوض نمیکنی؟
+چرا چرا الان میکنم
تیشرتمو دراوردم و بدن بی مو و سفیدمو سریع کردم زیر لباس سبز کیری و بعدم شلوار
تو طول مدتی که سریعترین حالت ممکن داشتم لباسمو عوض میکردم نگاهای سنگین این پسر و پچ پچ دو سه نفری که دور و برم جلو تختاشون داشتن لباس عوض میکردنو حس میکردم
رفتیم پایین و فقط دنبال یه فرصت بودم برم سرویس و با یه جق خودمو خالی کنم اما نمیشد
دوتا گروهبان اومدن و صف رو منظم به ترتیب قد از بلند به کوتاه مرتب کردن و من تقریبا اخرا بودم ولی واقعا دلم میخواست به همه اون ۱۰ نفری که سر این ۱۰تا صف وایساده بودن بدم و دستمالیم کنن
داشتم آتیش میگرفتم و آفتاب هم وسط مغزم بود
فرمانده از اون ۱۰ نفر جلو ، دوتا مسئول برای خوابگاه انتخاب کرد،دوتا منشی ، دوتا مسئول حمام ،چهار تا برای آشپزخونه و به بقیه هم یسری وظایف آبکی و چرت و پرت دادن
یکی از منشی ها همون تخت بغلی من بود که قند تو دلم آب میشد براش
وقتی داشتن این مسئول هارو معرفی میکردن از لا به لای بچه ها چشمم به مسئول حمام افتاد که نگم براتون…
قد بلند سبزه صورت استخوانی و بدن عضله ای و چهارشونه
یعنی تمام رگ های جندگیم پر از خون جوشان بود
همه ی این کس کلک بازیا تموم شد و نماز رفتیم و بعدش نهار و توی این فرصت بالاخره با یه جق خودمو تونستم به عرش اعلا برسونم
و اون روز تکلیفمو با خودم مشخص کردم که من اینجا باید بدم و اگه ندم دیوونه میشم تو این دوماه
تو سالن غذا خوری نشسته بودم شروع کردم به خوردن ناهار که این پسره تخت بغلیمو با دو سه نفر اومدن سر میز کنار و رو به روی من نشستن و شروع کرد به معرفی کردن خودش
-چطوری؟…
+خوبم…مرسی
-علی ام
+بله میشناسم سر صف معرفی شدین
-اره…چطوری اومدی سربازی چن سالته مگه؟
+۱۸…دانشگاه نرفتم گفتم زودتر تموم کنم این دوره رو
-بهترین کارو کردی منم ۲۴ سالگی اومدم پشیمونم ک چرا همون ۱۸ سالگی اقدام نکردم و …
تا اخر نهار که بریم تو خوابگاه یه ریز حرف زد و چیزایی که فهمیدم این بود که علی بچه ساریه و دانشجویه معماری بوده
دو سه روزی گذشت و کار من شده بود چشم چرونی تایم
لباس عوض کردن ها و بعدش جق تو سرویس کثافت پادگان تقریبا فقط با علی صمیمی شدم نسبتا اونم چون میخاریدم
با بقیه در حد سلام هم نبودم
به اون یارو مسئول حمام هم قصد داشتم نزدیک شم که خیلی بدقلق و تو کون نرو بود
هنوز جرات رفتن به حموم رو پیدا نکرده بودم و واقعا نیاز به حمام داشتم نمیدونستم چکار کنم
تایم حمام هم معمولا صبحا قبل از نماز بود و دو روز دیگه در هفته تو ساعت مشخص
دوشنبه بود و نوبت حمام گروهان ما فردا بود لوح نگهبانی رو علی می نوشت و دیدم برگه رو چسبوند به قسمت اعلانات و دیدم اسم منو گذاشته برای نگهبانی خوابگاه ساعت ۲شب تا ۴ صبح
اسم خودش هم بود تو نگهبانی کریدور داشت رد میشد ازش پرسیدم چرا اسم خودتو نگهبانی نوشتی؟فرمانده که گفت منشی ها لازم نیست نگهبانی بدن…
-کسیو گیر نیاوردم بذارم مجبور بودم
و رفت
و شب شد دیدم یکی داره بیدارم میکنه برگشتم دیدم علی لخت با یه شرت بالا سرم وایساده میگه بیدار شو بپوش باید پست وایسیم
حس زنی رو داشتم که شوهرش از بغلش بلند شده و بیدارش کرده چقدر لذت بخش بود چشمامو به اون صحنه باز کردم
بلند شدم داشتم همینطور به علی نگاه میکردم که کیرشم شق بود تقریبا
همه خواب بودن و علی زیر لب داشت غرغر میکرد که این کیرخر هم پاس شده واسه ما ، مگع نمیگن تو سربازی کافور میدن این چه مرگشه پس؟
مشغول درآوردن لباسام بودم یهو دیدم از پشت نزدیکم شده به کمرم دست زد گفت تو هم سفیدی ها
منم طبق عادت که همیشه خودمو سگ نشون میدادم یهو برگشتم و دستشو با ضربه ی نسبتا محکمی پس زدم
دیدم علی شوکه شد از ری اکشنم و نگام میکرد
-ببخشید
منکه نمیخواستم ناراحتش کنم یا کاری کنم عقب بکشه سریع خودمو جمع کردم گفتم نه من یکم قلقلکی ام ببخشید اگه دستتو محکم زدم
دکمه های پیراهنشو می بست و گفت نه اوکیه
رفت سر پستش تو کریدور نشست و منم تو خوابگاه میچرخیدم هر یه ربع
قانون چرندی بود که نمیذاشتن کسی لخت بخوابه اگه افسر نگهبان میومد میدید کسی لخته هم دهن نگهبان خوابگاه و سرویس میکرد هم اون طرفو بچه ها هم اونایی ک لخت میخوابیدن خودشونو تو پتو میپیچیدن که معلوم نشه لختن
میچرخیدم دیدم همون پسره مسئول حمام لخت خوابیده و یه دست و سر سینه ش بیرون پتو بود
دلم میخواست برم لمس کنم بدنشو ولی نمیشد گفتم باشه همینطوری حداقل با نگاه ازش لذت ببرم
دو ساعت باید نگهبانی میدادیم و ساعت نمیگذشت
رفتم سمت علی دیدم نشسته داره با خودکار ور میره
کنارش صندلی گذاشتم نشستم
پرسید ناراحت نیستی ازم؟
گفتم نه بابا
-ولی واقعا تعجب کردم از سفیدی بدنت،پشماتو میزنی؟
+نه خونوادگی کم موییم
-چه خانواده خوبی🫣😁
+خبه حالا…
-دوست دختر داری؟
+نه
-حدس میزدم…خودت دوست دختری
+میبینی شل میکنم پررو میشی؟!
-نه خب خدایی یکم ابعاد و جثه تو حرکاتت یه جوریه همه ناخودآگاه بهت یجور دیگه نگاه میکنن
+چطوریه مگه؟
صدای افسر نگهبان از گروهان بغلی اومد درجا پریدیم
من سریع رفتم تو خوابگاه که فقط اون مسئول حمامو بیدار کنم پتو رو بکشه روش
رفتم بالا سرش اروم به سرشونه ش دست زدم که بیدارش کنم چشماشو باز کرد گفت هاا؟؟
+پتو رو بکش روت افسر نگهبان داره میاد
-کیرمو بخوره بابا
روشو کرد اون طرف پتوشو هم داد پایین تر تا پایین کمرش
نگاهم جذب عضلات فیله کمرش بود
تو دلم گفتم خوارتم گاییدن و برگشتم سمت علی دیدم علامت میده که افسر رفت
رفتم بیرون گفت این افسره کسخله کاری نداره
گفتم این پسره مسئول حمامه چرا اینقدر کیریه؟
-کدومشونو میگی عماد؟
+نمیدونم اسم سگشو
-عماده…یکم برخورد اول تخمی بنظر میاد ولی آدم باحالیه
+لخت خوابیده رفتم بیدارش کنم حرومزاده به تخمشم حساب نکرد
-اره اون کیرش کلفته…فرمانده از فامیلای زنشه
+زن داره؟
-اره یه روز اومده بود صحبت میکرد میگفت نامزد کرده پدر زن هم کلید کرده بره سربازی اینم اومده
+چن سالشه مگه؟
-فک کنم ۳۰-۳۱
دیگه چیزی نگفتم و علی پرسید پایه ای پستو تحویل دادیم بریم یه دوش بگیریم؟
+من میخوام بخوابم فردا نوبت گروهان ماست میرم باز
-بیا الان بریم کسی نیست بهتره عماد هم باید بیدار کنیم اولی میریم تا بقیه بیان ما در اومدیم
به ساعتم نگاه کردم دیدم نیم ساعت مونده از یه طرف خلوت بود اوکی بودم از یه طرفم گفت با عماد بریم از یه طرفم خود علیو دید میزدم و کونم خارید گفتم باشه
تو این نیم ساعتی که مونده بود علی یه ریز حرف زد و از دوست دخترایی که داشت تعریف کرد که چقد و چطوری اینارو گایید و تمام مدت من داشتمم علی رو توی سکس تجسم میکردم و آمپر چسبونده بودم
علی بلند شد گفت برو بیدار کن شیفت بعدیو وسایلتم بگیر بریم
دیدم بلند شده داره کیرشو که شق شده بود جا به جا میکرد
گفتم تو هم وضعت خرابه ها
گفت تا خالی نشه وضع همینه بریم حموم ببینیم چی پیش میاد
تو دلم گفتم بعد ۱۹ سال بالاخره کونو امشب باد میدم ظاهرا
دیگه شل کرده بودم
رفتم تو خوابگاه دیدم عماد بیدار شده لباساشو پوشیده شیفت بعدی و بیدار کردم وسایل رو گرفتم اومدم دیدم علی و عماد تو کریدور دارن باهم حرف میزنن و من که رفتم تو کریدور علی اومد سمتم گفت میرم وسایل رو میگیرم میام
عماد هم از پله ها رفت پایین که بره حمامو باز کنه
تو سرم فقط کیر علی و عماد میچرخید و استرس اینکه نکنه امشب برای اولین بار باید به دوتا کیر کون بدم داشتم سکته میکردم که تو پادگان اسمم در نره
علی اومد و رفتیم
تو مسیر یکسره تعریف خودشو میکرد که تو سکس چطوریه و یه ساعت تلمبه زده تو کس دختره اشک فلان دختره رو دراورد و … یعنی من به یه انگشت بند شده بودم که ارضا بشم
تو رختکن حمام دیدم عماد لخت شده داره میره داخل داشتم غش میکردم برای این همه زیبایی عضلات و موهای بدنش محو میکرد آدمو
رومو برگردوندم دیدم علی هم لخت شده با یه شرت منتظر منه
-از هپروت در اومدی تو هم بکن بریم
+خواب دارم هپروت چی؟
-زر نزن بابا با چشات داری همرو بالا میری
خجالت کشیدم از اینکه اینقدر تابلو بودم
علی بی پروا شده بود و منم گاردمو پایین آورده بودم لخت شدم و ناز و غمزه هامو یکم تو حرکاتم بیشتر کردم برگشتم دیدم علی خمار منو نگاه میکنه و لبشو گاز گرفته دستش تو شرتشه داره کیرشو میماله با یه نیشخند گفتم من بالا میرم یا تو؟
یهو اومد سمتم صورتشو نزدیک گوشم کرد بوی عرق بدنش خورد تو دماغم مست شده بودم
گفت با عماد هماهنگ کردم چشم و گوشش بسته س امشب
پایه ای؟
ترسیده بودم انتظار اینقدر بی پرده گفتن رو هم ازش نداشتم و اصلا بلد نبودم که چیکار کنم و بغض کردم گفتم من تا حالا اینکارو نکردم
دستمو گرفت یهو کشید برد سمت حموم بلند داشت می گفت زر نزن تو از روزه اول ک اومدی چشات داره دنبال کیر میگرده،اگرم تا حالا نکردی این کارو اشکال نداره چه بهتر ، من میشم اولیش و منو هل داد توی یکی از حموم نمره ها
کلا چهار پنج تا حموم با در و دیوار بود بقیه دوش ها باز بودن که عماد لخت زیر یکیشون داشت دوش میگرفت
تو اون وضع بغضی که کردم و ترسی که داشتم حواسم به عماد هم بود و چه کیری هم داشت
علی شرتشو کند اومد داخل و درو بست داشت شرت منو به زور در می آورد داد زد
-عماد درو بستی؟
×اره زودتر تموم کن کارتو
-چشمممم
شرتمو کند من مات بودم یهو گفتم علی وایسا
و بغضم ترکید گفتم علی بخوا من اوکی ام باهام اینطوری برخورد نکن من خودم ازت خوشم میاد بذار باهم لذت ببریم
علی یکم اروم شد سرشو خم کرد لبمو بوسید اشکامو پاک کرد گفت پس راه بیا باهم حال کنیم…سر تکون دادم و لبامو میخورد و من تمام بدنشو با دستام میمالیدم
عماد از بیرون فقط سر ماها رو میتونست ببینه یهو داد زد کصکشا بگیرین تمومش کنین زود تر، دارین معاشقه میکنین؟
علی گفت ساک هم نزدی تا حالا
سر تکون دادم که نه
برم گردوند از پشت چسبید بهم کیر ۱۸ سانتیش چسبیده بود به کمرم و داشت گردنمو میخورد و با دستش کیرمو میمالید دم گوشم گفت فقط لا پات میذارم اوکی؟گفتم باشه
خودشو کشوند پایین کیرشو گذاشت لاپام اون داغی کیرش داشت دیوونه م میکرد سرمو برگردوندوم تو چشام نگاه میکرد و لاپایی میزد
سرمو گرفت همینطور لبامو میخورد یه آن از بالای در چشمم به عماد خورد که اون طرف بالای سکو داشت مارو میدید با بدن سبزه و پر مو سر کچل و صورت استخونی و چشمای خمارش ،کیر سیاه و گنده ش دستش بود داشت جق میزد کیرشو که دیدم و داغی کیر علی لای پا و تخمام دستمو برد سمت کیرم و شروع کردم مالیدن پنج ثانیه نشد آبم اومد و پشت سرم علی هم ارضا شد و آبشو ریخت روی کون و لای پام
آب کمرش تموم نمیشد با هر ناله ش یه فواره اب خالی میکرد رو کونم دلم میخواست آب عماد هم بیارم ولی عماد حتی سمتم هم نیومد و با جق ارضا شد
علی کلی ازم عذرخواهی و تشکر کرد و من ساکت ساکت بودم ولی نگاهم از همه چی راضی بود
علی خودشو آب کشید عماد هم رفته بود
علی گفت بیرون منتظرتم تمیز کن خودتو بیا…

ادامه داره…

استقبال خوب باشه بقیشو هم مینویسم…

نوشته: نویسنده ی نوب

ادامه…

بازدید 16,340

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

21 پاسخ به “رویایی که در سربازی به حقیقت پیوست (۱)”

  1. خوب بود ولی کدوم تهرانی اینطوری حرف میزنه؟بجای وسایلمو بردارم میگی وسایلمو بگیرمبجای خوابم میاد میگی خواب دارم،

  2. خیلی خوب بود ، زودار بقیه شو بنویس ممنون ازتسکس توی سربازی یه چیز دیگه اس وهیچوقت از یاد ادم نمیره ، منم توی سربازی چند بار کون دادم

  3. سلام از بدجای شروع کردی پادگان واقعا اگر لو بری همه میکننت وسعی کن بعنوان یک شاه کون یک فاعل قوی تک‌پری باهت بکنه جنده نشو

  4. به نظر سربازی نرفتی، چون دیپلمه‌ها و لیسانسه‌ها رو یکجا تقسیم نمی‌کنن، همون روز اول جدا می‌شن. به عنوان یه داستان خیالی خوبه.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید