من حمید هستم ۴۳ سالمه ۱۸۵ قد وزن ۶۰ کیلو همسرم مهتاب سنش ۳۹قدش ۱۷۶ وزنش ۸۰ سینه ۸۵ گوشتی سفید سینه های خوش فرم سکس خوبی داره توی سکس احساسات هیچی براش کم نگذاشتم و اونهم که بخواهم بگم مشکل که نه ولی من همیشه دوست داشتم از عقب بکنم اونهم مخالف سفت سخت بجز یکی دوبار اول های عروسیمون
داستان که میخواهم باز گو کنم برای قبل از کرونا هستش همسرم با یه خانمی دوست شده بود زمانهای دور که مجرد بودند بنام یاسمین که بهش میگفتن یاسی اسم شوهر هم حمید بود ایشون که هم اسم من بود قد ۱۸۰ تایی وزن ۸۰ کیلویی بد نیست قیافه اش خوبه باید بگم از استایل مردانه خوبی برخوردار هستش یاسمین ۱۶۸ سانتی با حدودا ۷۴ کیلو وزن سینه های ۷۵ سفید شکل صورتش شبیه به همسرم هستش هرکسی ببینه میگه این دوتا با هم خواهر هستند ، با هم کم کم رفت امد پیدا کردیم توی دیدارهامون می فهمیدم که این حمید یه جوری به زن من نگاه میکنه غالبا میشه طرف مخاطب خیلی لاس میزنه موضوع را به زنم فهماندم اما چون جو میشد خانوادگی سکوت میکردم چندین چند مرتبه توی دیدارهای خانوادگی یاسمین با من درد دل میکرد میگفت اخلاق شما را کاش حمید داشت گاهی بقدری عصبی میشه که تا مدت ها حتی نزدیک من نمیشه از اینکارش عصبی میشم. به راستی چرا بعضی مردها بداخلاقن و کنترلی روی اعصابشون ندارن؟ چرا او که هم نام من هم هست مثل من بی نقص نیست؟ گاهی یاسی تلفنی تماس می گرفت درد دل میکرد منهم خیلی از این صحبتها را با همسرم در میان می گذاشتم که بدونه اینطوری من خودم راحت بودم ،،، گذشت برنامه سفر ریختیم راه افتادیم چون راه کمی دور بود و در وسط راه توقف می کردیم یه جا که ایستادیم بعداز خوردن قهوه ای که درست کردم اونها خواستن بروند بنزین بزنند و بروند دستشویی یاسی گفت مهتاب تا اقا حمید جمع جور میکنه بیاد ما میرویم بنزین دستشویی اگر میخواهی کاری داری بیا برویم اقا حمید بیاد اونجا بهش گفتم برو اونها گفت باشه صبر کنید می آیم رفت تو ماشین اونها رفت حدوداً یه بیست دقیقه طول کشید تا من قهوه خودم را خوردم جمع جور کردم راه افتادم رسیدم پمپ بنزین دیدم گویا تازه رسیده بودند تعجب کردم چون مهتاب یاسی با خنده بلند از ماشین تازه پیاده شده بودند میرفتند طرف دستشویی حمید هم که چهارتا ماشین جلوش بودند آمدم دم خروجی ایستادم بعداز یه ربعی که گذشت اونها آمدند یاسی امد جلو گفت اقا حمید اشکالی داره مهتاب بیاد توی ماشین ما تا شهر بعدی ما کلی حرف داریم بخصوص که میخواهم حمید شوهر خودش هم باشه یه سری مسائل هست که میخواهیم صحبت کنیم. به راستی چرا میخواستند من نباشم؟ گفتم خب اشکالی نداره اون رفت توی ماشین اونها سه تا بچه جمع شدن توی ماشین ما منهم راه افتادم با کمی دلخوری من جلو افتادم آمدم اونها هم توی آینه داشتمشون یه جا به کله ام زد از پشت سر ببینمشون کمی با سرعت رفتم فاصله زیاد گرفتم یه جا که می شد رفتم پنهان شدم اونها رد شدن منهم پشت سرشون آمدم چند دقیقه ای گذشت همسرم تماس گرفت کجایی گفتم من رفتم جلو اسم یه روستایی که بلد بودم توی را و فاصله نسبتا زیادی داشت را گفتم و پرسیدم شما کجایید از حمید پرسید اونهم گفت تا اونجا فکر کنم خیلی راه داریم ، شنیدم گفت زیاد تند نرو تا بهت برسیم اما نه ایست گفتم باشه اروم اروم پشت سرشون با فاصله آمدم که فاصله ام به واسطه که ماشین سنگین ویژه که جلویم بود زیاد شد یه بیست دقیقه ای که گذشت دیدم راهنما زد چون فاصله ام زیاد بود باهاشون آروم تر حرکت کردم دیدم یاسی رفت پشت رول حمید آمد عقب. به راستی آیا حمید خوابش گرفته بود؟ راه افتادن جوری شد که فاصله ام باهاشون خیلی خیلی کم شد اما شک کرده بودم کمی که گذشت دیدم فقط یه سر پیداست اونهم یاسی بود که پشت رول بود خیلی خیلی به هم ریختم هی میخواستم سرعتم را زیاد کنم بهشون برسم یه حسی اجازه نمی داد خلاصه موضوع تا نزدیک اون روستا شدیم دیدم دوتا سر آمد بالا که با سبقت ماشین پشت سری من ونور بالایی که انداخت دیدم همسرم بدون روسری داره موهاشو درست میکنه اونها کمی که وارد منطقه روستا شدند همسرم زنگ زد گفت کجایی بهش گفتم ایستاده بودم چراغ هم زدم متوجه نشدید الان راه افتادم گفت ما می ایستم بیا رسیدم بهشون ایستادم آمدن پایین بچه ها خواب بودند نگاه توی صورت حمید و یأسی مهتاب که کردم متوجه اظطراب ترس شدن هیچی نگفتم خندیدم گفتم خانوم مشاور تمام شد گفت بله بله گفتم پس خوش هم گذشته اینطور که پیداست یاسی حمید سریع گفتند بله خیلی هم خوش گذشت یاسی مهتاب به هم چشمک زدند خندیدن ناخوداگاه من رفتم توی لب نگاه مهتاب کردم خودشو جمع کرد ، گفتم منکه شدم کاروان ، استراحت گاه بچه ها خندیدم گفتم بچه ها خواب هستند بهشون کاری نداشته باشید تا شهر بعدی ۲۰۰ کیلومتر راه است من میروم جایی خواهم خوابید خبر میدم می خوابم و گرنه به راهم ادامه میدم حمید وسط حرفم گرفت گفت خوب شما برو ما هم می اییم پست سرتون گفت باشه پریودم توی ماشین راه افتادم اونها هم پشت سر من می آمدند کمی جلوتر یاسی بهم زنگ زد گفت ببخشید که بچه ها را فرستادیم پیش شما و… تعارف خیلی خیلی عذرخواهی منهم گفتم اشکالی نداره بلاخره به اقا حمید هم زحمت میدیم خندیدم خودش فهمید خندید گفت گوشی را قطع نکن گفتم باشه منهم با هندزفری بودم کمی جلوتر متوجه شدم که یاسمین گوشی را جایی گذاشت تا صدا بهتر بیاد. به راستی چرا میخواست من هم بشنوم؟
صدای حمید را شنیدم که گفت شورتت را دربیار دیگه دارم میمیرم برات مهتاب هم میگفت خیلی پیداست حمید گفت هیچی پیدا نیست مگر بایستیم که شیشه ها کاملا سیاه شیشه عقب هم لباس گذاشته بودن با کیف
اون موقع که من از پشت سرشون می آمدم پیدا بود اما گویا بعد پوشانده بودند خلاصه صدای مهتاب می آمد که میگفت حالت میشه نکنیم بگذاریم برای اونجا حمید میگفت نه اونجا که جای خود داره تازه دستم بهت نمیرسه اگر پریود بشی که هیچی ، خلاصه گویا شروع کرده بودند حمید بهش گفت مهتاب خوشگله کونت اینطرفی کن می خواهم از عقب بکنم توش مهتاب هم میگفت نه یاسی می گفت عجب تنوعی شد مهتاب هم اب کیر خوری هم کس دادی هم کون باید بدی مهتاب می گفت نمیدم حمید گفت ندی بهش میگم توی ماشین من هستی باید اطاعت کنی می گفت درد میاد گفت درد بیاد نیاد باید کونت را باز کنم توی ماشین توی بیابون اول خیلی خیلی حال میده دوم هرچی خواستی جیغ بزن اشکالی ندارد اما طوری میکنمت که توی حداقل درد باشی مطمئن باش قول بهت میدم هرچی مهتاب حرف زد نه حمید نه یاسی هیچ کدام قبول نمیکردند تازه یاسی بیشتر اصرار میکرد. به راستی دلیل اسرار یاسی چه بود؟ خلاصه گویا همه برنامه هاشون از قبل تنظیم شده بود چون ژل لیدوکائین هم با کاندم توی ماشین بوده حمید گفت با دستها کمی کمک کن کونت از هم باز بشه مهتاب هم گویا همکاری میکرد حمید هم که یکسره قربون کس کون سینه مهتاب میرفت خوب که لیدوکائین زد بهش گفت الان ژل هم میزنم با انگشت میکنم بازی اش را شروع کرد وشروع به مالیدن کس مهتاب و همزمان سوراخ کون مهتاب شد اینو از حرفهای دو طرف می فهمیدم که گفت یک انگشتی ام خوشگلم ، بعد دوباره ژل زد گفت دو انگشت صداهای ناله مهتاب بلند بلندتر شده بود بهش گفت سه انگشته کیف میکنی درد داری گفت نه هیچ دردی چهار انگشت را اشاره کرد بعدش گفت تکون زیاد نخور گفت از اینطرف بشو کیرم بخور زود باش مهتاب شروع کرد به خوردن صدای ملچ مولوچ خوردنش می آمد بهش گفت افرین از اپنطرف بخواب دوباره یه انگشت دو انگشت تا چهار رفت بازی داد کیرشو کرد توش که صدای ناله جیغ مهتاب بلند شد اون هم گویا مهتاب را سفت گرفته بود و نمی گذاشت تکون بخوره می گفت لعنتی اینقدر سفت منو نگیر از ماشین در نمیرم بیرون کمی اروم شده بود صدای خیلی خیلی کمی می آمد که ناگهان صدای بلند حمید امد گفت میبینی کردم توی کونت تا نصف بیشترش توشه یاسی گفت یعنی الان ۱۵ سانتش کردی حمید گفت نه عزیزم ۱۷ سانت از بیست دوسانت ۵ سانت دیگه مونده باید دوستت خوشگل من صبور باشه کمی گذشت صدای حمید عوض شده بود مشخص بود داره عقب جلو میکنه صدای ضربه ها روی کون مهتاب می آمد ناگهان فریاد بلندی آمد که می گفت پاره شدم درش بیار بسه دوباره اروم گرفت بعد از چند لحظه صدای مهتاب با لذت بود ناله ها إه ن هن هن مهتاب خیلی بلند شده بود اینقدر که انگار پهلوی گوش خودم بود صدای از اوج لذت هر دوتایی شون فریاد می زدند مهتاب میگفت بکن پاره پاره اش کن دارم دیونه میشم صدای ضربه دست حمید روی کون مهتاب بقدری بلند بود که فقط میترسیدم از گوشی هندز فری بیرون بره مهتاب میگفت فکر نمیکردم اینقدر درد لذت را یک شبه تجربه کنم با کون کس دادن به تو نامرد یاسی میگفت حالا کجاش دیدی لذت میبری در حدی که هیچ وقت تجربه نکرده باشی ، حمید سر مهتاب را تا دم شیشه ماشین برد جلو چون بهش میگفت باید سرتو از شیشه بیرون کنی تا باد هم بره توی موهات هم صدات پخش بشه توی بیابون میخواهم جدی کونت را پاره کنم اونهم رفت دم شیشه شیشه اورد پایین سرش از شیشه بیرون کرد صدای باد بدی پیچید من توی آیینه می دیدم سرش امده بیرون نور ماشین پشت سرش دور بود وگرنه بیشتر دیده میشد فریاد حمید بلند شده جوری که مهتاب داد میزد تمامش کن پاره شدم جر خوردم اهای دارم کون میدم پاره پاره شدم این کیر چیزی برام نگذاشته واقعا نمیدونم چرا اینگونه صدا می آمد حمید بجای فریاد نعره میزد گویا کشیدش توی صدای سرعت کردنش به قدری زیاد بود که نمیشد بفهمی صدای ضربات را یاسی بهش گفت گازش بگیر اونهم مهتاب را سفت فشرد و با نعره های بسیار بسیار بلندتر ابشو خالی کرده بود توی کون مهتاب منهم هم از خودم بدم امده بود هم لذتی خاص داشتم که نمی توانم بازگو کنم البته این موضوع بی غیرتی نیست موضوع یه لذت جدید تنوع در سکس بود که هر دو دوست داشتیم
مقداری جلوتر که خوب قربون هم رفتند به شوخی افتادن یاسی گوشی را برداشت قطع کرد بیست دقیقه بعد به من زنگ زد مهتاب گفت خسته نیستی گفتم نه تا مقصد یه سره میریم شما خسته نباشی
حدودا نیم ساعت بعدش یه مرتبه دیگه از جلو کردش چون یاسی بهم پیام داد که بهت تصویری تماس میگیرم بتونی ببینی اگر فرصت بشه اونهم را هم می نویسم بعلاوه سکسهای چهار نفری من حمید یاسی و مهتاب البته فقط همان سفر و یک ماه بعد دیگه برای همیشه تعطیل شد
گذشت تا نزدیکی های مقصد منهم ایستادم بنزین زدم مهتاب اومد توی ماشین خسته بود گرفت خوابید…
داستان که میخواهم باز گو کنم برای قبل از کرونا هستش همسرم با یه خانمی دوست شده بود زمانهای دور که مجرد بودند بنام یاسمین که بهش میگفتن یاسی اسم شوهر هم حمید بود ایشون که هم اسم من بود قد ۱۸۰ تایی وزن ۸۰ کیلویی بد نیست قیافه اش خوبه باید بگم از استایل مردانه خوبی برخوردار هستش یاسمین ۱۶۸ سانتی با حدودا ۷۴ کیلو وزن سینه های ۷۵ سفید شکل صورتش شبیه به همسرم هستش هرکسی ببینه میگه این دوتا با هم خواهر هستند ، با هم کم کم رفت امد پیدا کردیم توی دیدارهامون می فهمیدم که این حمید یه جوری به زن من نگاه میکنه غالبا میشه طرف مخاطب خیلی لاس میزنه موضوع را به زنم فهماندم اما چون جو میشد خانوادگی سکوت میکردم چندین چند مرتبه توی دیدارهای خانوادگی یاسمین با من درد دل میکرد میگفت اخلاق شما را کاش حمید داشت گاهی بقدری عصبی میشه که تا مدت ها حتی نزدیک من نمیشه از اینکارش عصبی میشم. به راستی چرا بعضی مردها بداخلاقن و کنترلی روی اعصابشون ندارن؟ چرا او که هم نام من هم هست مثل من بی نقص نیست؟ گاهی یاسی تلفنی تماس می گرفت درد دل میکرد منهم خیلی از این صحبتها را با همسرم در میان می گذاشتم که بدونه اینطوری من خودم راحت بودم ،،، گذشت برنامه سفر ریختیم راه افتادیم چون راه کمی دور بود و در وسط راه توقف می کردیم یه جا که ایستادیم بعداز خوردن قهوه ای که درست کردم اونها خواستن بروند بنزین بزنند و بروند دستشویی یاسی گفت مهتاب تا اقا حمید جمع جور میکنه بیاد ما میرویم بنزین دستشویی اگر میخواهی کاری داری بیا برویم اقا حمید بیاد اونجا بهش گفتم برو اونها گفت باشه صبر کنید می آیم رفت تو ماشین اونها رفت حدوداً یه بیست دقیقه طول کشید تا من قهوه خودم را خوردم جمع جور کردم راه افتادم رسیدم پمپ بنزین دیدم گویا تازه رسیده بودند تعجب کردم چون مهتاب یاسی با خنده بلند از ماشین تازه پیاده شده بودند میرفتند طرف دستشویی حمید هم که چهارتا ماشین جلوش بودند آمدم دم خروجی ایستادم بعداز یه ربعی که گذشت اونها آمدند یاسی امد جلو گفت اقا حمید اشکالی داره مهتاب بیاد توی ماشین ما تا شهر بعدی ما کلی حرف داریم بخصوص که میخواهم حمید شوهر خودش هم باشه یه سری مسائل هست که میخواهیم صحبت کنیم. به راستی چرا میخواستند من نباشم؟ گفتم خب اشکالی نداره اون رفت توی ماشین اونها سه تا بچه جمع شدن توی ماشین ما منهم راه افتادم با کمی دلخوری من جلو افتادم آمدم اونها هم توی آینه داشتمشون یه جا به کله ام زد از پشت سر ببینمشون کمی با سرعت رفتم فاصله زیاد گرفتم یه جا که می شد رفتم پنهان شدم اونها رد شدن منهم پشت سرشون آمدم چند دقیقه ای گذشت همسرم تماس گرفت کجایی گفتم من رفتم جلو اسم یه روستایی که بلد بودم توی را و فاصله نسبتا زیادی داشت را گفتم و پرسیدم شما کجایید از حمید پرسید اونهم گفت تا اونجا فکر کنم خیلی راه داریم ، شنیدم گفت زیاد تند نرو تا بهت برسیم اما نه ایست گفتم باشه اروم اروم پشت سرشون با فاصله آمدم که فاصله ام به واسطه که ماشین سنگین ویژه که جلویم بود زیاد شد یه بیست دقیقه ای که گذشت دیدم راهنما زد چون فاصله ام زیاد بود باهاشون آروم تر حرکت کردم دیدم یاسی رفت پشت رول حمید آمد عقب. به راستی آیا حمید خوابش گرفته بود؟ راه افتادن جوری شد که فاصله ام باهاشون خیلی خیلی کم شد اما شک کرده بودم کمی که گذشت دیدم فقط یه سر پیداست اونهم یاسی بود که پشت رول بود خیلی خیلی به هم ریختم هی میخواستم سرعتم را زیاد کنم بهشون برسم یه حسی اجازه نمی داد خلاصه موضوع تا نزدیک اون روستا شدیم دیدم دوتا سر آمد بالا که با سبقت ماشین پشت سری من ونور بالایی که انداخت دیدم همسرم بدون روسری داره موهاشو درست میکنه اونها کمی که وارد منطقه روستا شدند همسرم زنگ زد گفت کجایی بهش گفتم ایستاده بودم چراغ هم زدم متوجه نشدید الان راه افتادم گفت ما می ایستم بیا رسیدم بهشون ایستادم آمدن پایین بچه ها خواب بودند نگاه توی صورت حمید و یأسی مهتاب که کردم متوجه اظطراب ترس شدن هیچی نگفتم خندیدم گفتم خانوم مشاور تمام شد گفت بله بله گفتم پس خوش هم گذشته اینطور که پیداست یاسی حمید سریع گفتند بله خیلی هم خوش گذشت یاسی مهتاب به هم چشمک زدند خندیدن ناخوداگاه من رفتم توی لب نگاه مهتاب کردم خودشو جمع کرد ، گفتم منکه شدم کاروان ، استراحت گاه بچه ها خندیدم گفتم بچه ها خواب هستند بهشون کاری نداشته باشید تا شهر بعدی ۲۰۰ کیلومتر راه است من میروم جایی خواهم خوابید خبر میدم می خوابم و گرنه به راهم ادامه میدم حمید وسط حرفم گرفت گفت خوب شما برو ما هم می اییم پست سرتون گفت باشه پریودم توی ماشین راه افتادم اونها هم پشت سر من می آمدند کمی جلوتر یاسی بهم زنگ زد گفت ببخشید که بچه ها را فرستادیم پیش شما و… تعارف خیلی خیلی عذرخواهی منهم گفتم اشکالی نداره بلاخره به اقا حمید هم زحمت میدیم خندیدم خودش فهمید خندید گفت گوشی را قطع نکن گفتم باشه منهم با هندزفری بودم کمی جلوتر متوجه شدم که یاسمین گوشی را جایی گذاشت تا صدا بهتر بیاد. به راستی چرا میخواست من هم بشنوم؟
صدای حمید را شنیدم که گفت شورتت را دربیار دیگه دارم میمیرم برات مهتاب هم میگفت خیلی پیداست حمید گفت هیچی پیدا نیست مگر بایستیم که شیشه ها کاملا سیاه شیشه عقب هم لباس گذاشته بودن با کیف
اون موقع که من از پشت سرشون می آمدم پیدا بود اما گویا بعد پوشانده بودند خلاصه صدای مهتاب می آمد که میگفت حالت میشه نکنیم بگذاریم برای اونجا حمید میگفت نه اونجا که جای خود داره تازه دستم بهت نمیرسه اگر پریود بشی که هیچی ، خلاصه گویا شروع کرده بودند حمید بهش گفت مهتاب خوشگله کونت اینطرفی کن می خواهم از عقب بکنم توش مهتاب هم میگفت نه یاسی می گفت عجب تنوعی شد مهتاب هم اب کیر خوری هم کس دادی هم کون باید بدی مهتاب می گفت نمیدم حمید گفت ندی بهش میگم توی ماشین من هستی باید اطاعت کنی می گفت درد میاد گفت درد بیاد نیاد باید کونت را باز کنم توی ماشین توی بیابون اول خیلی خیلی حال میده دوم هرچی خواستی جیغ بزن اشکالی ندارد اما طوری میکنمت که توی حداقل درد باشی مطمئن باش قول بهت میدم هرچی مهتاب حرف زد نه حمید نه یاسی هیچ کدام قبول نمیکردند تازه یاسی بیشتر اصرار میکرد. به راستی دلیل اسرار یاسی چه بود؟ خلاصه گویا همه برنامه هاشون از قبل تنظیم شده بود چون ژل لیدوکائین هم با کاندم توی ماشین بوده حمید گفت با دستها کمی کمک کن کونت از هم باز بشه مهتاب هم گویا همکاری میکرد حمید هم که یکسره قربون کس کون سینه مهتاب میرفت خوب که لیدوکائین زد بهش گفت الان ژل هم میزنم با انگشت میکنم بازی اش را شروع کرد وشروع به مالیدن کس مهتاب و همزمان سوراخ کون مهتاب شد اینو از حرفهای دو طرف می فهمیدم که گفت یک انگشتی ام خوشگلم ، بعد دوباره ژل زد گفت دو انگشت صداهای ناله مهتاب بلند بلندتر شده بود بهش گفت سه انگشته کیف میکنی درد داری گفت نه هیچ دردی چهار انگشت را اشاره کرد بعدش گفت تکون زیاد نخور گفت از اینطرف بشو کیرم بخور زود باش مهتاب شروع کرد به خوردن صدای ملچ مولوچ خوردنش می آمد بهش گفت افرین از اپنطرف بخواب دوباره یه انگشت دو انگشت تا چهار رفت بازی داد کیرشو کرد توش که صدای ناله جیغ مهتاب بلند شد اون هم گویا مهتاب را سفت گرفته بود و نمی گذاشت تکون بخوره می گفت لعنتی اینقدر سفت منو نگیر از ماشین در نمیرم بیرون کمی اروم شده بود صدای خیلی خیلی کمی می آمد که ناگهان صدای بلند حمید امد گفت میبینی کردم توی کونت تا نصف بیشترش توشه یاسی گفت یعنی الان ۱۵ سانتش کردی حمید گفت نه عزیزم ۱۷ سانت از بیست دوسانت ۵ سانت دیگه مونده باید دوستت خوشگل من صبور باشه کمی گذشت صدای حمید عوض شده بود مشخص بود داره عقب جلو میکنه صدای ضربه ها روی کون مهتاب می آمد ناگهان فریاد بلندی آمد که می گفت پاره شدم درش بیار بسه دوباره اروم گرفت بعد از چند لحظه صدای مهتاب با لذت بود ناله ها إه ن هن هن مهتاب خیلی بلند شده بود اینقدر که انگار پهلوی گوش خودم بود صدای از اوج لذت هر دوتایی شون فریاد می زدند مهتاب میگفت بکن پاره پاره اش کن دارم دیونه میشم صدای ضربه دست حمید روی کون مهتاب بقدری بلند بود که فقط میترسیدم از گوشی هندز فری بیرون بره مهتاب میگفت فکر نمیکردم اینقدر درد لذت را یک شبه تجربه کنم با کون کس دادن به تو نامرد یاسی میگفت حالا کجاش دیدی لذت میبری در حدی که هیچ وقت تجربه نکرده باشی ، حمید سر مهتاب را تا دم شیشه ماشین برد جلو چون بهش میگفت باید سرتو از شیشه بیرون کنی تا باد هم بره توی موهات هم صدات پخش بشه توی بیابون میخواهم جدی کونت را پاره کنم اونهم رفت دم شیشه شیشه اورد پایین سرش از شیشه بیرون کرد صدای باد بدی پیچید من توی آیینه می دیدم سرش امده بیرون نور ماشین پشت سرش دور بود وگرنه بیشتر دیده میشد فریاد حمید بلند شده جوری که مهتاب داد میزد تمامش کن پاره شدم جر خوردم اهای دارم کون میدم پاره پاره شدم این کیر چیزی برام نگذاشته واقعا نمیدونم چرا اینگونه صدا می آمد حمید بجای فریاد نعره میزد گویا کشیدش توی صدای سرعت کردنش به قدری زیاد بود که نمیشد بفهمی صدای ضربات را یاسی بهش گفت گازش بگیر اونهم مهتاب را سفت فشرد و با نعره های بسیار بسیار بلندتر ابشو خالی کرده بود توی کون مهتاب منهم هم از خودم بدم امده بود هم لذتی خاص داشتم که نمی توانم بازگو کنم البته این موضوع بی غیرتی نیست موضوع یه لذت جدید تنوع در سکس بود که هر دو دوست داشتیم
مقداری جلوتر که خوب قربون هم رفتند به شوخی افتادن یاسی گوشی را برداشت قطع کرد بیست دقیقه بعد به من زنگ زد مهتاب گفت خسته نیستی گفتم نه تا مقصد یه سره میریم شما خسته نباشی
حدودا نیم ساعت بعدش یه مرتبه دیگه از جلو کردش چون یاسی بهم پیام داد که بهت تصویری تماس میگیرم بتونی ببینی اگر فرصت بشه اونهم را هم می نویسم بعلاوه سکسهای چهار نفری من حمید یاسی و مهتاب البته فقط همان سفر و یک ماه بعد دیگه برای همیشه تعطیل شد
گذشت تا نزدیکی های مقصد منهم ایستادم بنزین زدم مهتاب اومد توی ماشین خسته بود گرفت خوابید…
نوشته: Hamid
30 پاسخ به “رفیق جون جونی همسرم”
براستی میگی وای زنتو گایید که
به راستی از جان ما چه میخواهی؟
به راستی که مغز ما رو گاییدی بکش بیرون بابا مشتی
داستان عین واقعیت بود!!!کیر تو کوص مادر و زن آدم دروغگو که داستان تکراری رو بنام خودش دوباره منتشر میکنه
چقد میخوای بهت بدهم تا از این سایت کلا بری ؟!
به راستی میشه دیگه داستان ننویسی آقای بی نقص؟
تکراری و قدیمی
منتظر بودم از عصبانیت یه تصادفی ، دعوایی ، چیزی پیش بیاد ، دیدم از خوشی کون دادن زنت ففط ابت اومدرسیدی مقصد بده پشت شیشه ماشینت بنویسن خوش غیرت
به راستی که موبایلت درون مقعدت
به راستی که کیر هیچکس راست نشد از این کسشعر
به راستی چرا توکه بی نقصی زنت انقدر راحت به بقیه می ده؟
ادبیات رو یکتنه به فاک دادی خسته نباش همه چی تموم قدا قوت از قدیم گفتن از خود تعریف کردن گوهخوری میباشد
چرا نویسندگان و مفاخر بکن تو تکیه کلامشون شده براستی؟
من نظر منفی نمیدم خیچ وقت اما تو گوهشو درآوردی.به راستی داستانت کپی بود
این اولین باره برای یه داستان نظر میزارم اما فقط تا جایی که قد و وزن خودتو نوشتی ، خوندم. قد ۱۸۵ وزن ۶۰ کیلو؟از ادمین خواهش میکنم زیر ۱۸ سال رو راه ندن تو سایت
همینکه دیدم قدت ۱۸۵ و وزنت شصتهزنت ۱۷۰ و وزنش ۸۵ تصور سکسیم پرید و بقیشو نخوندمیه دراز لاغر مردنی با یه خرس گریزلی 🤮🤮🤮🤮
اول داستان یه جوری قدو وزن هارو شرح دادی انگار وقتی می ری بیرون یه متر وترازو دستتِ ،۱۸۵سانت قدتِ ۶۰کیلو وزن یعنی مومیایی متحرک ،داستانم بچه ها میگن تکراری بود
به راستی چرا همه باید برینن تو مغز جق زدت 😀
چرا خجالت کشیدی بگی مثل خیار نشسته بودی تو ماشین و داشت زنتو پاره میکرداگه لذت هم برده باشی خجالت ندارههمه میدونن دیوث و کسکشیراحت باش
لطفا خانمی برای دوستی مجازی میخوام
😱😱🤨😲 پشیمان شدم از خواندنم
براستی مادرتو تمام ملت بگان.کوس کش جقی دیوث
خیلی خوب بود. تو ماشین تا حالا تجربه نکردیم
داستان یا محاوره بنویس یا کتابی . ژست مفاخر ادبی بر ندارین لطفا .
قد ۱۸۵وزن ۶۰کیلو؟؟؟شیشه ای هستی؟زنت بگوزه تورو باد میبره
به راستی چرا به کونت زیرا
بابا مادرتو گایییدم این کسشر ها رو ب راستی از کجا میاری کونی
آقای به راستی جقی! تو داستان قبلی اسم زنت الناز بود اینجا شد مهتاب!؟
براستی همه مادرتو بگان مردک خارکسده
عزیزم با قد185وزن 60یعنی به آدم سر مزاج که ماهی یه بار براش بلند میشهخواستی رویا پردازی کنی ،یکم مطالعه کن بعدن رویا پردازی کن که به ضررت نشه