این داستانی که میخام براتون تعریف کنم کوتاهه و زیاد وقت گیر نیست ولی ارزش خوندن داره.
از اونجایی که کار گیرم نیومد ، مثل اکثر جوونای استانم رفتم عسلویه ، البته از کل کشور میان اونجا ولی ما وقتی بیکاری فشار بهمون بیاره میریم عسلویه
تو عسلویه من بقولا کمپاس بودم ، کمپاسی یه شغلیه مثل شغل زن خونه دار ، مسئول خوابگاه هستی ، ظرفا رو میشوری ، جارو میزنی ، جاهارو مرتب میکنی و خلاص!
سر جمع 3 ساعت تو طول روز کار داره ، آدمای مختلفی هم تو خوابگاه میومدن و میرفتن و سرنوشت های مختلفی داشتن ،
ولی میخام داستان یکیشون رو براتون تعریف کنم تا بقول معروف درس عبرت بشه براتون البته نه آخوندم نه سیدم نه روانشناسم و نه موعظه میکنم فقط به عنوان یه ادم معمولی !
برای غرایض جنسی هم یه جنده خونه سراغ داشتم که هر 4 یا 5 روزی یه سر میرفتم اونجا و خودمو خالی میکردم.
جدیدا یه پیرمرد تو خوابگاه ما اومده بود ، از شرکتی بود ک خودمون داخلش کار میکردیم ، این پیرمرد هم کارگر بود ، سختی میکشید ، تهرانی بود ، وقتی میومد نه با کسی حرف میزد ، نه کاری به کسی داشت ، فقط ناهار و شام و دستشویی مسواک خواب ، کاملا مثل یه روبات رفتار میکرد ، سن زیادی نداشت ، 55 سالش بود ولی اونقدر شکسته بود که فک میکردی 70 سالشه. به ندرت صداشو میشنیدیم کسی هم کاری بهش نداشت و احترامشو داشتن ولی من بدجور تو فکرش بودم که چرا تو این سن اینطوریه ؟ چرا مرخصی نمیره؟ چرا کسیو نداره؟
خلاصه تو همین فکرا بودم که کم کم خودمو یجورایی بهش نزدیک کردم ، پیرمرد مایل نبود ولی من باهاش یکم شوخی میکردم اونم اوووج جوابی ک میداد یه لبخند بود
یه روز قرار گذاشتیم که بریم دریا با بچه های خوابگاه ، موقعی ک همه رفتن بیرون من آخرین نفر بودم ، دیدم پیرمرد سرجاش خوابیده ، هیچی هم نگفت ، گفتم آقا مراد؟ شما نمیای بریم؟ گفت نه ، گفتم خوب چرا؟ بیا بریم چشمات یکم افتابو ببینه ، گفت شما برو ، من کفری شدم ، به زور هم که شده بلندش کردم ، اصرار داشت که نیاد ، خلاصه خودم و خودش با ماشین خودم رفتیم دریا ، تو راه فقط میگفت من نباید میومدم ، چرا منو اوردی، منم گفتم تو دلم بود که بیارمت دریا ، نمیتونستم تنهایی تو اتاق ولت کنم ، خلاصه رفتیم رسیدیم ، همه پریدن تو دریا ، پیرمرد نشسته بود تو سایه ، سیگار میکشید ، شنا کردیم و بستنی خوردیم ، بعد هم عکس گرفتیم ، پیرمرد هم به زور عکس گرفت باهامون ، انگار تو این دنیا به هیچی علاقه نداشت ، فقط کار ، غذا ، خواب ، حتی یکبار مرخصی نرفته بود!
خلاصه تو راه برگشت کلید کمپ رو دادم به اونا و گفتم شما برین من یه کار تو عسلویه دارم میام ، یواش تو جاده میومدم ، گفتم آقا مراد ، من نمیدونم تو چته؟ دردت چیه؟ چه اتفاقی برات افتاده؟ دوس دارم بدونم!
یه نگاه بهم کرد و گفت اگه بهت بگم ، پیش کسی حرف نمیزنی؟گفتم نه ، مطمئن باش
گفت حرفامو گوش میگیری؟ گفتم بازم مطمئن باش
گفت پس هیچی نگو فقط گوش بده.
حالا از اینجا به بعدشو به زبون پیرمرد میگم:
سال 58 دبیرستان بودم و پر از جوونی و شور و شوق ، زور بازو ، ولگردی ، عرق خوری ، ولی سرم تو کار خودم بود ، تا اینکه با یه زن شوهر دار اشنا شدم ، همسایمون بود ، منم تو اوج غرایض جنسی بودم ، انقلاب هم ک شده بود جنده خونه ها رو تعطیل کرده بودن ، شوهر زنه صب میرفت کار و شب برمیگشت ، زن خوشگلی بود ، یه بچه هم داشتن ، من با زنه وارد ارتباط جنسی شدم ، مدت زیادی از زایمانش نمیگذشت ، گشاد بود ولی بازم به من حال میداد.
وقتی با زنه میخوابیدم بچش کنارمون تو گهواره بود ، وقتی گریه میکرد همونطور که من طاقباز داشتم زنه رو میکردم ، زنه با پاش گهواره رو تکون میداد ، بچه هم آروم میشد، دوسال با زنه رابطه داشتم و بعد ازدواج کردم ، زنه رو هم میدیدم ولی چیزی به روی خودمون نمیاوردیم ، چن سال گذشت ، زنم مرد ، نمیتونستم حواسم به پسر و دخترم باشه ، دخترم از کنترلم خارج شده بود ، تیپ های بدی میزد ، یه روز با یه پسر اومد خونه ، اومد داخل ، گفتم دخترم ، این آقا کیه؟ گفت شاهین دوس پسرمه ، من نگاهی به شاهین انداختم ، ظرف 1 دقیقه 10 سال پیر شدم ، دیدم پسر همون زنه هست که من باهاش رابطه داشتم و موقعی ک گریه میکرد زنه با پا گهوارشو تکون میداد، هیچی نمیتونستم بگم ، سر و صدا کردم که این چ کاریه ، حیا داشته باش ، اونا عین خیالشون هم نبود ، پسرمم معتاد شده بود ، دیگه نمیدونستم چیکار کنم ، زنگ به پلیس زدم ، جریانو گفتم ، گفت وقتی خودت اختیار دخترتو نداری من چیکار میتونم برات کنم؟ راست میگفتن ، وسایلمو جمع کردم و اومدم اینجا
تو جای پسر منی ، فقط یچیزی بهت میگم آویزه گوشت کن ،
اگر با دختر مردم خوابیدی ، فردا یکی با دخترت میخوابه
اگر با زن مردم خوابیدی، فردا یکیم با زنت میخوابه
اگر کون پسر مردم گذاشتی ، فردا یکی کون پسرت میزاره
از هر دستی بدی از همون دست میگیری ، پس الان کاری نکن که بخای فردا بخاطرش پشمون بشی.
این بود داستان پیرمرد
اگه دوست داشتین تا براتون داستانای افراد دیگه ی خوابگاه رو هم تعریف کنم.
نوشته: کمپاس
13 پاسخ به “درس عبرت پیرمرد”
ببین داستان نویسی ، خاطره نویسی ، یکم خلاقیت هم میخواد کار مطبوعاتی که نمیکنی اینقد با عجله بنویسی بره
من چند سال به این سایت سر میزنم و مطالبشو میخونمولی شاید دومین بار باشه که دارم کامنت میذارم برای یه مطلبداداش من 100 بار دیدم که دوستام با زن شوهر دار تیک میزننولی خدا شاهده ارتباط با زنه شوهردار تهش بدبختیهاون زنو کاری ندارم ولی شوهر بدبختش هرچقدرم بد باشه ماها نباید دم پر زنش بریمالان تو محله ما یه زنی هست که خیلی به من آمار میده ولی اصلا بهش توجه نمیکنمخدایی چندباری شده که رفتم که برم خونش ولی بازم خداخواهی شده که یه مشکلی پیش اومده و نشده
ممنون از داستان عبرت آموزت،من خودم اصولأ آدم بی اعتقاد و بی مذهبی هستم اما آخرو عاقبت پریدن با “زن متأهل” و همچنین “خیانت” رو خودم بعینه دیدم و لمسش کردم، واقعأ خطرناک و دودمان براندازن این دومورد خاص . . .
اولین بار کامنت میزارم.دمت گرم راست گفتی.یکی از دوستام با یه زن شوهر دار بود ،زندگیش به فنا رفت.چوبشو همین دنیا خورد.پسره معتاد شد و… اصلا یه وضعی شده.
اصل قضیه رو موافقم اما یه مقدار مشکوکم به حقیقی بودن داستان
با نتیجه ی داستانت موافقم. اینو خودم نگفتم یکی از کاربرای بکن تو گفته بود : چنین است آیین در این ملک پیر/ گهی کیر به کون و گهی کون به کیر
با اینکه داستان خیلی کلی بود اما واقعیت داشت ، از هر دستی بدی از همون دستم میگیری و بلعکسمدسی از داستان ?
کیری بود، دیگه ننویس.
سلام مشکل ماها اینه که فکر میکنیم هر کاری که انجام میدیم جایی باید جواب بدیم به نظر من اینها همه کس شعر هستش فقط آدم باید وجدان داشته باشه فرقی نمی کنه زن یا مرد هر کاری میکنید فقط وجدان خودتونو در نظر بگیرید کاری به خدا و پیغمبر ندارم وجدان داشته باشین
من بی دینم و خدا را قبول ندارماما یه قانونی هست که علم و عقل اثباتش کردهقانون سوم نیوتنداستانت خوب بود
من یه رفیق داشتم 20 سالش بود دوهفته بود بایه زنه شوهر دار رابطه داشت هفته سوم ماشین زد بهش الانم بدنش فلجه
این داستاناندرزهای آخوندی ک فیلتر شکن داره…!
با خوندن این داستان تازه فهمیدم تو این سایت لعنتی دنبال چی اومدم تف به ذات موسس این سایت تف به هیکل و قیافش خدا میدونه چن تا جوون و زن و مرد با این سایت از راه دراومدن , موسس این سایت حرومزاده س خدایا منو ببخش گوه خوردم اومدم تو این سایتجووناتو روخدا از این سایت خارج بشید منکه رفتم اینجا. بازاره شیطونه لعنتخدا به ذات کثیفه موسس سایتتف تف تف لعنت لعنت لعنت