زندگی اوستا مجتبی

سلام به همه رفقا. . مجتبی هستم مکانیک خودرو سبک. . الان دیگه میشه گفت میانسال هستم. . چون۴۵سالم بیشتره. دو سه تا بچه دارم و خانومم رو دوستش دارم. . اما اینی که براتون تعریف میکنم. . داستان نیست خاطره خودمه. . زیاد سکسی نیست. . اما اگه داداشتون رو قابل بدونید. شاید درس عبرتی باشه براتون. . وکلا واقعیته،فقط اسامی مستعارند. اما اصل ماجرا. . که از سال‌های نه چندان دور شروع میشه. . . سوم راهنمایی بودم که دیدم دیگه مغزم جواب درس و مشق نمیده. . یعنی کمی هم شر رو بازیگوش بودم. پدرم علی آقا تاکسی چی بود مرد ساده و زحمتکش و مهربون. . خونه و ماشین از خودمون بود۲تاخواهر بزرگتر داشتم و بعدشم من بودم. . زهره خواهرم همیشه میگفت مجتبی هرچی مرد تر میشی. . این ریشهای بور و چشمای عسلی با این قد بلندت هر دختری رو روانی میکنه. . . بابام گفت مجتبی بیا ببرمت پیش رفیقم اوس عباس مکانیک کار یاد بگیر تا همه جا این هنر بدردت بخوره. . منو برد پیش رفیقش و الحق که خوب اوستایی بود. ‌سال۸۰موقع خدمتم بود برای پدرم که از کار افتاده بود معاف کفالت گرفتم. . و توی اون ۴سال که رفیقام دیپلم گرفتن من اوستا کار قابلی شده بودم و الان برای اوس عباس شراکتی درصدی کار می‌کردم. . کمک خرج خونه هم بودم. . سال۸۱پدرم تاکسیش هنوز پیکان بود ولی من تونستم۱پراید بخرم. . . خودم کیف میکردم. . توی اون گیر و دار درست توی خیابون روبروی خونه ما۱خانواده اومدن که۱دختر داشتن ناز فنچ سفید خوشگل تازه میخواست کنکور امتحان بده. . مادرش توی کلینیک کار می‌کرد. . تزریقات پانسمان انجام می‌داد. . . میگفتن خودش بنده خدا جانباز شیمیاییه،فقط همین۱دختر رو داشتن. من هر روز صبح که ماشینو درش می‌آوردم و میرفتم سر کار میدیدمش. . خوشگل و ناز بود چادری چشمای درشت و زیبا. . نمیدونم کلاس می‌رفت یا دبیرستان. . یادمه هوا سرد بود تا ماشینو درش آوردم دویید سمت من. . و داد زد آقا مجتبی تو رو خدا کمکم کنید. . نمیدونم اسم منو از کجا میدونست. . البته همسایه روبروی هم بودیم. . . پرسیدم چی شده. . گفت بابام حالش خرابه مامانم هم سر کاره. . وقتی رفتم پدرش رو بغل کردم گذاشتم توی ماشین بدبخت انگاری ۲۰کیلوبود. . بنده خدا چند روزی بیمارستان بود و بعدشم فوت کرد. . مراسم کوچکی گرفتن و تموم شد. . شنبه اول هفته بهمن بود. . منتظر بود برای تاکسی. . بابام حالش خوش نبودخونه مونده بود. تاکسیش هم کمی کار داشت. . تاکسی رو برداشتم که ببرمش مرتبش کنم. . دست بلند کرد سوارش کردم. اولش متوجه من نبود ولی بعدش خودش که منو دید کلی از بابت کمک اون روزم تشکرکرد. . من هم بازم بهش تسلیت گفتم. . اونجا اولین بار بود که اسمشو پرسیدم آروم گفت. اسمم تهمینه هستش. . گفت ترم اول پرستاری دانشگاه آزادمیخونه،تا دانشگاه رسوندمش. . میخواست کرایه بده. . . گفتم تهمینه خانوم اینکار شما عین اهانته. . مگه من روم میشه ازدختر همسایه پول بگیرم. . لبخند زد. . خوشگلتر شد و رفت پایین و دل منو هم برد. . درست۱ماه هر روز وقتی کلاس داشت منتظرش میشدم سوارش میکردم. . البته با ماشین خودم. . . یکبار پرسید آقا مجتبی هر روز منتظرمی مگه نه؟؟گفتم راستش اره،. . راستش دوستت دارم. گفت من بیشتر. . از روز اولی که اومدیم محله جدید. . وقتی دیدمت عاشقت شدم. . اون روز نه من رفتم سر کار نه اون رفت دانشگاه. . تاظهر فقط دور دور میچرخیدیم و حرف زدیم و توی ماشین موزیک گوش دادیم. . دیگه دلبسته و خاطرخواه هم شدیم. . اون موقع هنوز همراه نداشتم. . ولی اوستام خیلی به خونه ما زنگ زده بود. . ظهری گذاشتمش در خونه اشون. . خیابون خلوت بود. تا دم در رسوندمش. . گفت مجتبی از فردا صبح اول بیا خونه ما زودتر بیا بیرون. . بعدش باهم بریم به کارهامون برسیم. . من نفهمیدم چرا میگه ولی گفتم چشم. . برگشتم خونه مادرم گفت کجایی تو؟گفتم سر کار. . گفت قرار نبود بزرگ بشی دروغ بگی. . گفتم چرا دروغ. . گفت اوستا از صبح۵۰بار زنگ زده میگه نیومده سر کار. . گفتم رفتم ماشین مشتری رو روشن کنم طول کشید. . در ضمن اینو بگم که مکانیکی سیار هم انجام می‌دادم پولش بهتر بود. . صبح فردا زودتر ماشینو درش آوردم. . دم در منتظرم بود. . اشاره زد بیا داخل. . تا رسیدم داخل محکم بغلم کرد. . بوسم کرد. . بخدا برای منه جوون چشم و گوش بسته که تمام زندگیم فقط مث خر کار کرده بودم و فقط چند باری فیلم صحنه دار دیده بودم. . این لحظه و این حس در آغوش کشیده شدن،و این حس بوسیده شدن. . عین این بود که برق۳فاز به کسی وصل کنند. . یا بیماری رو شوک بدن زنده بشه، نگاهش کردم دوباره منو بوسید. گفت مگه تو دوستم نداری که بوسم نمیکنی،گفتم تهمینه مگه میشه دوستت نداشته باشم. . شوکه شدم. . خندید. . از زیر بغلهاش گرفته ریزه میزه بود بلندش کردم چرخوندمش. و بوسیدمش. . گفت وای چقدر زورت زیاده عشقم. . باور کنید تا این کلمه رو گفت انگاری دل و قلب و روحم رو مال خودش کرد. چند باری بوسیدمش. ‌گفت فقط لبهامو ببوس قربون چشمای عسلی و صورت سفید و مردونه ات بشم من. مجتبی دیگه چند وقتی ریش وسبیلها تو نتراش خب،گفتم چرا؟گفت اینقدر بور و طلایی خوشگل هستن. بار اول که دیدمت و عاشقت
شدم. . با ریش دیدمت. . گفتم چشم. . چند دقیقه خونه بودیم. . فقط به لب و بوسه ختم شد. . دیگه دلم حال و هوای دیگه ای داشت. . فرداش صبح بازم زود رفتم سراغش. . مادرش اول صبح می‌رفت سر کار و این تنها بود. رفتم پیشش. . برای اولین بار بود۱دختر رو سر لخت با موهای افشون میدیدم. . با تاب بود. . سینه های کوچیک و سفت. . شلوار تنگ و نازک که شورت قرمزش از زیرش معلوم بود. . گفت چته با چشات منو خوردی. . گفتم تهمینه دست خودم نیست خیلی خوشگلی، گفت پس چرا معطلی بغلم کن بوسم کن. . گفت جانم چشم چشم. . مبل نداشتن فقط میز ناهارخوری ۴نفره داشتن. . روی صندلی نشستم اومد روی پام نشست. . کون کوچولوش چنان نرم بود. . تا نشست و بهم لب داد کیرم مث سنگ شد. سفت و راست،،خندید گفت بی ادب. این چیه این زیر عین تنه درخت شده. . لبخند زدم. گفت ببینمش؟گفتم آخه. . ؟؟گفت آخه نداره که. مگه دوستم نداری مگه نمیخای بیایی خواستگاریم. . گفتم از خدامه چرا نیام. . گفت پس پاشو لباساتو در بیار. . خودش هم بلند شد تابشو در آورد. . سینه های کوچولوش توی کرست بودن. . . شلوارشو که کشید پایین کوسش زیر شورتش،،تپل و زیبا کوچولو خودنمایی می‌کرد. . من پیرهنم رو که در آوردم. . گفت اوف چقدر سینه تخت و پر موی قشنگ و مردونه ای داری عشقم. . خودش کمر بندم رو باز کرد. تا شلوارمو کشید پایین و بعدش شورتمو درش آورد. گفت وای مجتبی چقدر چیزت بلند و بزرگه. . وای مامان. . این گنده بک چطوری میخاد بره توی سوراخ تنگ و کوچولوی من. . پرسیدم مگه دختر نیستی،،گفت وای مجتبی چرا نباشم. . بعدشم سوراخ پشتمو گفتم. . مگه دوستش نداری،،گفتم روی چشام میزارمش مهربون خانوم. . نشست زیر پام کیرمو کرد توی دهنش اصلا توی شوک بودم چنان حال خوش عجیبی داشتم که حد نداشت. . تخمامو میمالید و کیرمو استادانه ساک میزد. . خیلی از من کوتاه تر بود. . رفت روی میز ناهارخوری قنبل کرد. گفت حالا نوبت توست. گفتم چکار کنم. گفت تو نمیخای مال منو بخوریش. . ببوسیش،،گفتم چرا میخام دوستش دارم. . برای اولین بار بود که توی عمرم زن و دختر لخت مادرزاد میدیدم. . خودم شورتشو کشیدم پایین. . وای چه کون نازی چه کوس تپل و کوچولویی. . روی میز بود و منه ناوارد و نادیده هر لحظه مست تر و دیوانه تر هیکلش میشدم. . زبونم توی کونش فرو می‌رفت اصلا بوی بدی نمی‌داد. . در عوض چون حموم رفته بود تموم تنش بوی عطر میداد. . خودش گفت زبونتو لوله کن فشار بده توش. . بکن سوراخمو با زبونت بکنش. . آفرین مرد من. . بخورش. . برگشت گفت حالا از جلو. . چقدر مست و وارد بود. . وقتی کوس نرم و کوچولوی بی پشمش رو به دندون گرفتم و بوسیدم لیسیدم. . به زور دهنشو گرفته بود که جیغ نزنه‌. نمیدونم که چیه که اصلا این دختر ها و خانوم‌های ریزه میزه اینقدر مست و شهوتی تر هستند. . همش میگفت مجتبی مجتبی بخور بخورش. . سینه هاشو خودش از زیر کرست بیرون کشید. گفت بگیر دستت بمالونشون،چقدر ناز و نرم بودن. . گفتم عزیزم الان آبم میاد. . گفت نه عزیزم نیاد ها. . باید بره توی پشتم اونجا آبش بیاد. . داگی کرد. . گفت تف بزن بکن توش. . کیرت کلفته آروم بکن جرم نده،،گفتم چشم. . بخدا تا خیس کردم جا کردم داخل سوراخش کون به اون کوچولویی نمیدونم چطوری کیربزرگمو قورت داد. . منه بدبخت ناوارد نمیدونستم که دخترها اگر برای اولین بار بخوان کون بدن درد شدید می‌کشند. . اصلا نفهمیدم این که کیر به این بزرگی رو دید چرا تعجب نکرد. . همش برای این بود که خیلی چشم و گوش بسته بودم و ساده. . پدرم و استام اصلا بهم چیزی یاد نداده بودند. . صبح میرفتم مکانیکی ظهر هم نمیومدم و تاشب. . من کی زن و دختر میدیدم که بدونم دختر بازی و کوس کلک بازی چیه؟اولین بارم بود چنان ذوقی داشتم که نگو. . اون هم دختره به این خوشگلی، گفت تکون تکونش بده ثابت و اینستا. . بکن کونمو بکن. . جان مامان چه کیر کلفتی، دو دقیقه نشد چنان ابی ریختم توی کونش که وقتی کشیدم بیرون. . هنوز آبم میومد. . و از کونش با چندتا گوز کوچولو زد بیرون. . برگشت با کون پر آب کیر گفت مجتبي تو رو خدا سینه هامو بخور. . بزار آب منم بیاد. . من اونجا بود که تازه فهمیدم زنها هم آب دارند. سینه هاشو میخوردم و میمالوندم این هم با انگشتش اول کوسشو روی چوچوله اش رو مالید تا آب زلال و کم زد بیرون از کوسش. . چنان لبهامو میبوسید که حد نداشت. . بعدش بلند شد رفت توالت و برگشت اومد خندید دوباره بهم بوس داد. . گفت عزیزم خوب بود. ازم راضی هستی خانومت رو پسندیدی،،گفتم فدات شم عالی بود‌. گفت تا روزی که عقد کنیم میخوام همیشه باهم حال کنیم. . خیلی دوستت دارم مجتبی. . بعدش رفتیم بیرون. . گفت منو میبری با هم ساندویچ بخوریم. . گفتم بروی چشم عزیزم. . همه جوره باهام راه میومد. ‌. داش مشتی لارج لارج. . هر روز صبح ۱کون مهمونش بودم حتی جدیدا دوش هم می‌گرفتیم و میزدیم بیرون. . هر روز۶صبح نشده مادرش شیفت بود تا۱ظهر. من۶خونه اینها بودم تا۷ونیم. . مادرم میگفت کجا میری پسرم. . میگفتم سر صبح مسافر خوب هستش میرم ۴تا مسافر جابجا کنم بلکه بتونم زندگی خوبی بسازم. پدرم میگفت تاکسی رو ببر. . میگفتم نه آقاجون اولا روی ماشینت فشار میاد خودت هم باهاش کار میکنی دوما ماشین من مدل بالاست بیشتر دربستی سوار میشن. . می‌خندید میگفت راست میگی. . کی الان دیگه پیکان سوار میشه. . خلاصه دلبسته و عاشق و معشوق هم بودیم. . یکبار جمعه بود دو نفری به هر کلکی بود زدیم کوه و دشت. . گفت مجتبی نمیخوای بیایی خواستگاریم. . . اینقدری که سینه ها و کونمو مالیدی و خوردی و کردی، مامانم میگه اندامت شبیه زنهای شوهر دار شده. . گفتم دلم میخواد روم نمیشه به مادرم بگم. . گفت اگه دوستم داری بهشون بگو. . بده ها. . اگه ما رو باهم ببینند بدتر میشه. . گفتم چشم. . چند روزی باز به عشق و حال گذشت. . تا اینکه،یک روز هرچی وایسادم نیومد بیرون. . حتی در زدم باز نکرد. ‌پنهونی رفتم سرکار مادرش اونجا هم نبود. . فرداش باز هم ندیدمش. . داشتم دیوونه میشدم. . تا اینکه دلمو زدم به دریا و رفتم دانشگاهش. . اونجا دیدمش. . تا منو دید. . دویید طرفم. . نشستیم روی نیمکت بیرون دانشگاه. . گفتم لامصب چرا خودتو ازم قایم میکنی،،گفت مجتبی دیوونه قایم میکنی چیه؟همسایه کناریمون مادرمو دیده،بهش گفته مبارک باشه آقا مجتبی پسر خوبیه داماد خوبیه. . مادرم پرسیده مجتبی کیه گفته پسر توران خانوم همسایه روبرویی،،هر روز با تهمینه جون خونه شما هستند که. . بعد هم دو نفری رفتن در خانه شما. . چطوری مادرت بهت چیزی نگفته؟گفتم وای فهمیدم دو سه روزیه خونه همه دمق هستن و باهام سرسنگین هستن. . نگو خبر دارند. . گفتم حالا صبحها کجایی با کی میری میایی، گفت هر روز سر صبح مامانم منو میبره سرکارش بعدش هم میرسونه دانشگاه. . باهام قهر هم هست. . میخواست بیاد چشاتو در بیاره ولی من نزاشتم. . حالا گفته ببینیم تو چقدر جرات داری بری خواستگاری،،گفتم بخدا میرم. . اون روز از پیشش که جدا شدم رفتم کلینیک تا منو دید اومد جلو. خواست بزنه توی گوشم اما خودشو کنترل کرد. . گفتم خاله معذرت میخوام. . گفت بی‌شعور با معذرت‌خواهی کردن تو مگه آبروی دختر من بر میگرده؟گفتم من اومدم ازت خواستگاریش کنم. . گفت میری با خانواده با تشریفات کامل میایی،گفتم چشم. . برگشتم پیش مادرم نتونستم بهش بگم. . رفتم مکانیکی تا اوستا رو دیدم. . کشیدمش کنار رک و پوست کنده تمام جریان رو بهش گفتم. . البته جریان خاطر خواه شدنمون رو. . بنده خدا گفت مبارکه. . شب رفتم خونه همه دست زدن و هورا کشیدن. . خلاصه که بعد کلی زحمت و خرج و مخارج خوشگل خانم زنم شد. . و شب زفاف خیلی راحت پرده اشو زدم و کلی کیف کردیم. . اصلا در دادن ابایی نداشت. . عاشق سکس بود. . به اون کوچولویی،ولی مست سکس بود. . اون موقع که گاگول بودم و نمیفهمیدم،ولی الان بعد این همه سال و فیلم دیدن و داستان خواندن و رابطه داشتن. . تازه میفهمم تهمینه چه جانوری بود توی سکس. . هرشب بعد غروب که خونه میومدم حتما دوش میگرفتم. . اگه حال داشت حتما میومد بهم۱کوس توپ میداد. . عاشق این بود که موقع کوس دادن کونشو انگشت کنم. بعضی وقتها بادمجون یا خیار می‌آورد همزمان دوتایی میکردم. . خیلی حال می‌کرد. در ضمن فراموشم شد بگم مادرش نزاشت خونه اجاره کنیم. . با مادرش زندگی می‌کردیم. . زن بی‌نظیری بود. . تا اینکه تقریبا داشت ترمهای آخر دوره پرستاریش رو میگذروند. . و بیمارستان هم شیفت بهشون میدادن. . برای کارورزی و نمیدونم کار عملی نمیدونم چی و چی. . راستش اطلاعات درستی ندارم. . فقط میدونم زیاد بیمارستان رفت و آمد می‌کرد. . چند وقتی بود حتی کلینیک پیش مادرش هم می‌رفت. . البته یک ساختمانی بود که دکتر مکتر زیاد توش بود. . یکبار رفتم بیمارستان دنبالش،از یکی از همکارا پرسیدم خانوم پرستار تهمینه. ‌‌. . . رو کجا میتونم پیداش کنم با خنده گفت صددرصد اتاق دکتر محمودی،،پرسیدم طبقه دوم بیمارستان بود. . رفتم اونجا واقعا اونجا بود تا سراغش رو گرفتم. . یک منشی مرد داشت تندی رفت توی مطب بهش خبر دادن. . وقتی تهمینه اومد بیرون تقریبا رنگ و روش پریده بود. . گفتم چته؟گفت خیلی خسته ام. . برگشتیم خونه. گفت مجتبی دیگه نیا اینجا دنبالم. گفتم چرا مگه من چم شده. . زشتم کر و کورم فلجم؟گفت نه عزیزم آخه زشته بیایی دنبالم همه فکر بد می‌کنند. . گفتم چه فکری؟شوهرتم خلاف که نیست. . تازه کدومشون از من خوشگلتر و خوشتیپ تر هستند. . حتی همون دکتراتون. . چیزی نگفت. . ولی من ازش خیلی دلخور شدم. . اما حرف و خنده اون دختره بدجور ذهنمو بهم ریخت و قلقلکم میداد. چند وقتی هم بود که نظم زندگیمون بهم ریخته بود. ‌دیر میومد زود می‌رفت دیگه نمیومد داخل حموم باهام چخ چخ کنه و حال کنه. . شبها سکسمون کیفیت قبل رو نداشت. . حتی یکبار هم زود رفتم خونه داشت با مادرش دعوا میکرد‌. میگفت مامان زندگی خودمه به کسی مربوط نیست. . لحظه ای که متوجه حضور من شدند. . هر دو ساکت شدند و ترس توی چهره هر دوتا شون بود. تا اینکه یک روز سر صبح داشتیم گیربکس یک نیسان رو بازش می‌کردیم بیاریم پایین شاگردمون نتونست خوب نگه داره کنترلش کنه. گیربکس از بالا افتاد کف چاله درست افتاد روی پای شاگردمون. . پاش شکست. بردمش اورژانس. ‌گفتند دکتر ارتوپدی هنوز توی مطبش هست توی ساختمون کلینیک پزشکان. ‌گفتم من میرم دنبالش

ساختمون چفت بیمارستان بود. . تا رفتم اونجا اتاقشو پرسیدم. . گفتند طبقه سوم و فلان. . مادر خانومم دویید جلو مجتبی چی شده،؟گفتم هیچچی با شما کار ندارم با دکتر فلانی کار دارم. . تا اومد بگه صبر کن. . من پله ها رو دوتا یکی کردم و رفتم بالا. . در باز بود کسی داخل واحدش نبود. ‌بخدا تا در اتاق رو باز کردم. . تهمینه لختی با شورت روی پای دکتر نشسته بود‌‌. . رخ به رخش. . یک پاش اینطرف یکی اونطرف، منو نمی‌دید. پشتش بهم بود. . من هم اولش نشناختمش. . ولی بعدش. . که دکتر داد زد مرتیکه چرا مث خر سرتو انداختی پایین اومدی داخل. . برگشت منو دید. . فرار کرد ته اتاق لباس بپوشه. . ولی کار از کار گذشته بود. . تا مادرزنم رسید. . من تا تونستم دکتره رو کوبیدمش،،چیزی بجز جنازه متحرک که فقط نفس میکشید ازش نموند. . تهمینه تا اومد در بره گرفتمش. . و چندین بار سرشو کوبیدم دیوار مادرش با التماس از من جداش کرد. . مردم و مأمورا ریختن و بله دیگه. . پرایدم و هر چی داشتم و نداشتم رو فروختم دیه دادم. . ولی رضایت ندادم. . هر دو شلاق حد خوردند. . هر دو زندان افتادند. . فقط نمیدونم چرا میگن سنگسار می‌کنند کسی اینها رو سنگسار نکرد. . . مادرش خیلی التماس کرد و طلاقش دادم. . اما و اما دیگه روی موندن توی شهرمون رو نداشتم. . این بیشرف بعدا فهمیدم حتی توی دوران دبیرستانش هم روال کون می‌داده. . با تموم دکترهای دانشگاه و بیمارستان رابطه داشته. . کلا بگم جنده درجه یکی بوده. . من بدبخت و ساده لوح هم شوهرش بودم. . دوستان رفقا تو رو خدا زیادهم بچه هاتون رو چشم و گوش بسته بار نیارید. . توی این دنیا کثیفی و پلشتی بیشتره تا خوبی و زیبایی. . . فقط بگم که کیف ابزارم رو با ساک لباسام و مدارکم رو برداشتم و اومدم تهران. . اوستام گفت برو شوش اونجا تمام استوک فروشی و مکانیکی هستش پیش فلان کس آدم خوبیه،،رفتم تهران پدرم خیلی دلش شکسته بود برام غصه می‌خورد. . مادرم دائما نفرینش می‌کرد. . ولی من اومدم تهران. . بیرون ترمینال سوار۱تاکسی پیکان شدم و دربستی گرفتمش. . پیرمرد باحالی بود. . گفت پسرم غریبی گفتم آره باباجان. . گفت چرا سوار پیکان قراضه من شدی؟اون همه پراید و پژو اونجا بود. . گفتم آخه بابای من هم تاکسی داره پیرمرده پیکان داره. . من فقط پیکان سوار میشم. گفت ایوالاه پسر. . حالا توی شوش دنبال کی و چی هستی؟گفتم والله دارم میرم گاراژ فلانی برای کار. . آخه اوستای مکانیکم،،توی شهر خودمون مکانیکی داشتم. . مشکلی پیش اومد. الان اومدم تهران بهم گفتند برو اونجا. . گفت ببین اونجا تقریبا پایین شهره. . بیا ببرمت پیش رفیقم که گاراژ داره و دنبال مکانیک خوب میگرده. . خودم ضامنت میشم. . فهمیدم شیر پاک خورده ای،،گفتم عمو من اصلا تهران بلد نیستم. . اولین باره اومدم تهران. . ‌گفت غمت نباشه. بیا بریم. . منو برد توی۱گاراژ شیک و کلاس بالا. ‌. اولین بار بود مث فیلم خارجی‌ها میدیدم جک بالابر خودرو چی شکلیه. . چه ابزاری داشتن. . بوکس بادی تمام جک و ابزار هیدرولیکی، کفم برید. . اصلا غمم یادم رفت. . پیرمرده. . اسمش اقا ولی بود. منو به صاحب گاراژ معرفی کرد. اسمش اوستاحیدر تبریزی بود. ‌ترک تبار بود. . گفت چی بلدی جوون. . گفتم همه چی من اوستای کامل هستم. . تقریباده سال بیشتره مکانیکی کار میکنم. گفت برو روی اون چاله اون گوشه ببینم میتونی همین دیسک و صفحه همین پیکان داش ولی رو عوضش کنی،،گفتم دمتگرمه دیگه اوستا. . بخدا نیم ساعت بیشتر نکشید. . عوضش کردم کفش برید. . گفت دمتگرم پس چرا علاف و دربدر تهرون شدی. . نکنه توی شهرتون جرمی کردی؟مجردی یا متاهلی،؟تا اینو گفت. . اشکم خودبخود زد بیرون. . آقا ولی گفت چت شد پسرم. . گفتم هیچچی عمو. هیچچی. . منو برسون همون گاراژی که اولش بهت آدرس دادم. . اوس حیدر گفت ناراحت نشو پسر جان حق بده بهت شک کنم. . ببین ما اینجا با کلی مشتری و آدم درست و درمون در ارتباطیم کلی هزینه کردیم. . کلی جوون مث تو اینجا نون می‌خورند. . ببین حتی جا خواب براتون ساختیم. . مث تو خیلی هستند که از شهرای دیگه اومدن. . من باید بدونم اوستاکاری مث تو چرا باید شهرشو ول کنه بیاد دربه در بشه. . توی دفترش بودیم،گفتم راستش متاهل بودم همسرم بهم خیانت کرد. ابروم رفت. . من هم زدم خودش و طرف رو ناکار کردم،همه چیزم رو فروختم و دیه دادم و بعدشم بخاطر ابروم از اون شهر فرار کردم. . دیگه چی بگم. . این هم مدارکمه،این شماره تلفن خونه ماست. . اگه کار میدی لباس عوض کنم اگه نه برم. گفت من دنبال جوونای خوبی مث تو هستم. . منو برد به بقیه معرفی کردو بهم ۱غرفه مکانیکی داد. . از همون روز اول درصدی بهم مزد داد. که۵برابر در آمدم توی شهر خودمون بود. . با۲تاشاگرد نوجوون، ۱سمند امداد خودرو هم کامل در اختیارم بود. سر یکسال اینقدری پول جمع کرده بودم که بخدا تونستم نصف پول یک آپارتمان رو پیش خرید کنم. . اونم کجا توی همون سعادت آباد. . اوس حیدر عاشقم بود. . پسرهاش همه میلیاردر بودن. . خودش با زنش توی یک باغ ویلا توی لواسون زندگی می‌کرد. من هنوز توی گاراژ کنار شاگردها میخوابیدم و جا داشتم. . آپارتمانمو هنوز تحویلم نداده بودن. . توی این گیر و دار. . دیگه تعمیر تمام ماشینهای کلاس بالا رو یاد گرفته بودم. . دیگه کار کامل با دیاگ رو یاد گرفته بودم. . خوب شد اومدم تهران. . ولی هر جا ماشین مدل پایین برای تعمیر بود کمک میکردم. . حتی وقتی ماشین میومد برای تعمیر. پیکانی پراید نیسانی چیزی. . من ردشون نمیکردم. . آخه گناه داشتن. . اوس حیدر میگفت تا وقتتو زمانتو میزاری روی اون لگنها بیا به این مدل بالا ها برس تا پول بیشتری دستت بیاد. . میگفتم اوستا اینها با این ماشین‌ها نون زن وبچه هاشون رو در میارند. . . گناه دارند. . یک روز بهم گفت بیا برو این آدرس این پارس جدیده رو بده به این خانوم. . یک پژو دستشه بگیر ازش بگیر مث اینکه داغون شده،این کارها رو می‌دادیم به شاگردان در رده پایین. . گفتم من برم اوستا. . گفت آره تو برو صلاحه تو بری. . گفتم بروی چشم. . هرچی شما بگی،البته اینو بگم پدر مادرم چند باری اومدن تهران دیدنم. . من فقط عیدها و گاهی شش ماه یکبار میرفتم و زود برمیگشتم. . الان خودم صاحب ماشین امداد خودرو هم بودم. . و درآمدم عالی بود. چند تا شاگرد هم داشتم. . آپارتمانم رو تحویلم دادند. . ولی میخواستم اجاره بدمش. اوستا نزاشت. گفت باید سروسامان بگیری، چیزی بهش نگفتم. . تا اون روز منو فرستاد. . خونه خانومه. . نزدیک خونه خودش توی۱برج بزرگ بود. رفتم اونجا اول به شماره تلفنی که داده بود زنگ زدم. . صدای نازی گفت الان میام پایین بعدشم رفتم توی پارکینگ. . بخدا اگه بخوام از خودم تعریف کنم. . اینجا دوستان مسخره می‌کنند. . اما دیگه الان تیپم باکلاس و تهرانی بود. بقول خواهرم با این قد وبالا و چشمای رنگی و موهای بور. . مث پدرم هر کس میدی شیفته ام میشد. . خانومی اومد پایین دختر کوچولوی۳ساله ای هم دستش بود. . گفتم ببخشید رویا خانوم گفت بله شما اوستا مجتبی هستین. . گفتم بله. . اوس حیدر سوییچ رو دادن. . گفتن سوییچ پژو قدیمی رو بدین من ببرمش. . گفت کدوم پژو. . بابام گفت شما میایید دنبالم منو برسونید تا شهر ری شاه عبدالعظیم. . راستش من بعد اون تصادف دیگه جرات نمیکنم پشت رل بشینم. . گفتم یعنی من ببرمتون شاه عبدالعظیم؟؟گفت ایرادی داره،،لبخند زدم. . آخه من اونجا اوستای مکانیکم. . راننده که نیستم. . با اخم بهم نگاه کرد. . رفت کنار گوشیش رو در آورد با پدرش ترکی صحبت کرد. بعدشم. . خنده کوچیکی کرد. . گفت بابام باهاتون کار داره، پرسیدم با من؟گوشیو داد. . گفت پسره پخمه. . چقدر تو ساده ای، آخه من بهت چی بگم. . اون دخترمه داداشاش هم میدونند. . همه با هم تصمیم گرفتیم. . بابات هم میدونه. . میخایم زنت بدیم. . اون دخترمه سه ساله شوهرش مرده. . گفتم آره شنیدم قبل اومدنم تصادف کرده با همسرشون. . گفت خب حالا برو به بهانه اینکه غروب۵شنبه است و زیارت اهل قبوره، چندساعتی باهاش صحبت کن ببین به درد هم میخورین یا نه. . پسر جان من خیلی خیلی دوستت دارم. . اگه نه دخترمو که از سر راه نیاوردم. . خودت هم میدونی من الان توی چه موقعیتی هستم. . میخام آبادت کنم. . اگه مردی بسم الله. . گفتم اوستا آخه روم نمیشه،،گفت چقدر تو بدبختی. . . به ترکی گفت. گت گوت بران،کپه اوغلی، میدونستم فحشه. . ولی خندیدم. . چون هرکی اذیتش می‌کرد اینجوری فحش میداد. . گوشیو قطعش کردم و گفتم رویا خانوم در خدمتم. . لبخند زد. دخترش اسمش نازنین زهرا بود. . گفتم خوشگل خانوم اسمشون چیه؟آروم گفت نازنین زهرا. . گفتم چی میل دارن. . . گفت فقط بستنی سنتی تبریزی، مادرش خندید. گفتم اوه حالا از کجا برای خانوم همچین چیزی پیدا کنیم. . اینقدر زرنگ بود. گفت همون نزدیک گاراژ آقا جون. . گفتم اوه آدرسم بلده،،خلاصه کنارم توی ماشین نشسته بودند. گفتم ببخشید ها رویا خانوم بخدا من اصلا چیزی ازین قضیه نمیدونستم. . اوستا چیز دیگه ای بهم گفتن. گفتم متوجه شدم. . الان چی. . الان که کنارمی پشیمونی یا مجبوری. . گفتم اصلا هیچکدوم. . کنارتون بودن باعث افتخارمه،،اوستا مرد بزرگیه،گفت فقط بخاطر پدرم. . گفتم وقتی همچین پدر و مادری شما رو تربیت کردن حتما بهترین دختر رو پرورش دادن دیگه،،گفت شما از خودت برام میگی. . گفتم از چی بگم. . گفت کم و بیش بابام بهم گفته، گفتم بزار خودم بگم. . من هم بلاخره درصندوق سینه پر غم و غصه ام رو برای کسی باز کردم. . رسیدیم امامزاده و زیارتی کردیم و نمازی خوندیم. . دخترش گفت مامان من خسته شدم. گفتم اجازه هست بغلش کنم. . گفت وای بخدا اذیت میشین. . اون بزرگ شده دیگه. . گفتم دختر خوبیه ولی هنوز کوچولوست،،نمیتونه پا به پای ما راه بیاد. . مگه نه؟گفت آره دیگه. گذاشتمش روی شونه ام. گفت وای مامان چقدر رفتم بالا. . مامانش خندید. رفتیم رستوران و بردمش بازار قدیمی و سر خاک شوهرش خدارحمی،و بالاخره موقع برگشتن بچه که عقب خواب بود. ازم پرسید آقا مجتبی حالا نظرت در مورد من چیه؟گفتم نمیدونم فقط فهمیدم خانوم باشخصیت و با نظمی هستین. خانواده درست درمونی دارید. . ولی رویا خانوم من از نظر جایگاه اجتماعی در رده شما نیستم. . شاید نتونم اونجوری که باید مث همسر قبلیتون زیاد با کلاس و خیلی بتونم ولخرجی کنم. . چون درآمدم بد نیست ها. . ولی در حد پدرتون نیست. . گفت اولا من
میدونم درامدتون چقدره. . چون هم من خونه دارم هم شما. هم من ماشین دارم هم شما پس مشکل مالی نداریم. . بعدشم اگه بشی دوماد بابام خودش هواتو بیشتر داره. . من مشکلم فقط دخترمه. . گفتم مگه چش شده،؟گفت هیچچی،،الحمدالله سالمه،گفتم پس چه مشکلی؟گفت نگهداریش. . ‌شما ناراحت نمیشی دخترم کنارمه. . گفتم عجب حرفی می‌زنید. . یعنی منو قابل نمیدونید براش پدری کنم. . یا در حد باباش باشم. . گفت بخدا فک کردم با بودنش مخالفت کنید،مشکل پدر مادرم هم همین بود. . فک میکردن شما با وجود دخترم مخالف باشید. . خندیدم. گفتم آخه این به این نازی و کوچولویی. . به این معصومی و خوشگلی بغیر خیر. ‌چه چیزی میتونه برامون داشته باشه. . که ما بخواهیم کنارش بزاریم،،مطمئن باشید من بیشتر از شما اینو دوستش نداشته باشم کمتر ندارم. . دیدی امروز چی زود باهام دوست شد. . گفت آره خودمم تعجب کردم. . رسیدیم خونه اش. پرسیدم شما چی نظرت در مورد من مثبته یانه؟خندید گفت پسر خوب اگه نظرم منفی بود که اصلا امروز با تو بیرون نمیومدم. گفتم خدا راشکرت. اومد بچه رو بیدارش کنه ببره بالا،گفتم نه گناه داره. . بغلش کردم وبا آسانسور رفتیم بالا. . تا توی اتاقش بردمش. عجب خونه ای داشت بزرگ و شیک و اعیونی،گفتم آخه رویا خانوم شما با این زندگی منو پسندیدی،؟اخه؟گفت آخه نداره. . اصلا مشکل مالی وجود نداره. . من خودتو خواستم و توی این مدت شناختمت. . فقط شما در جریان نبودی. . مشکلم فقط دخترم بود که شما اونو زودتر از من پسندیدی، گفت بشین تا بیام. . گفتم رویا خانوم اوستا بفهمه بد میشه ها،گفت آخ چقدر تو ساده ای. . پسر خوب اینجوری بودی که همسر قبلیت باهات اون کارارو کرده. . خیلی دلم از حرفش شکست. . انگاری مسخره ام کرد. از خجالت داشتم آب میشدم. . خدا برای هیچکدومتون بد نخاد. . انشالله که هیچکدوم درد خیانت رو حس نکنید. . سرم پایین بود. دلم میخواست برم. اما پاهام زور نداشتن. یاد تهمینه افتادم که چقدر بهش خوبی کردم. . هر روز میرسوندمش. . با وجود خستگی میرفتم برش میگردوندم. . اضافه کار می‌کردم همیشه بهترین لباس ها رو بپوشه. . همیشه کیفش پر پول بود. . خرج دانشگاهش رو خودم میدادم. . نمیدونم چرا با من اون کارو کرد. خدا ازش نگذره الان هنوزم دارم خجالتش رو میکشم. . اصلا حواسم نبود عصبی و خجل بودم. چشام پر اشک بود. سرخه سرخ شده بودن. . زد روی شونه من. گفت آقا مجتبی طوری شده، گفتم نه نه،فقط میخام برم. گفت چایی دم کردم بمون. . بخدا اصلا حواسم نبود سر لخته و چقدر خوشگله. . با یک دامن بلند و زیبا بود و یک بلوز قشنگ ارغوانی. . تازه متوجه تیپ و اندامش شدم. . زیر چادر دیده نمیشد. . عجب هیکلی داشت. . چه موهای بلند و نازی. . چه گردن ناز و کشیده ای،،گفت ببخشید فهمیدم از حرفم خیلی ناراحت شدی، معذرت میخام. . گفتم نه طوری نیست. . من میدونم خودم مقصرم. . چون زود مهر آدمها به دلم میشینه. . مامانم میگه تو زود میجوشی با ادمها،و تموم مهربونیات رو زود نشونشون میدی. . اینجوری همه فک می‌کنند آدم هالوست،ولی نه بخدا من هالو نیستم و زیر دست پدری مهربون بزرگ شدم. که بدی یادم نداده. . نمیتونم و بلد نیستم تیز بازی در بیارم. . هرچی هستم همینم که می‌بینید. . گفت بخدا اگه من منظورم این نبود که شما هالویید یا ساده لوح. . فقط خواستم بگم مهربونی زیاد خوب نیست. ‌گفتم یعنی الان که شما اگه همسرم شدید. ‌بهتون سخت بگیرم و برای دخترتون پدر خشنی باشم. . گفت وای خدا نکنه. . رفت با شیرینی و چایی برگشت. . گفت بازم ببخشید. . آقا مجتبی،گفتم مهم نیست. . زندگی زخم بدی بهم زده. . چاییمو خوردم. گفتم سوییچ خدمت شما. . گفت نه من ماشین دارم. . اون شاسی کنج پارکینگ مال منه سوارشم نمیشم. . گفتم که بابا خواست امروز باهم باشیم. . گفتم ممنونم از لطف اوستا. . برم دیگه. . اگه بدونه اومدم داخل زشته ازم دلخور میشه. . گفت باشه دیگه نمیتونم بیشتر ازین نگهت دارم. . اومدم برم بیرون. . گفت همون شماره صبح خط خودمه. اگه خواستی سیوش کن. گفتم حتما ممنونم. . . وقتی برگشتم برم گاراژ غروب بود وصدای اذون بود رفتم داخل مسجد ۵۰یا۶۰نفری برای نماز بودن. . من هم یک کنج خلوت ته مسجد نمازم رو خوندم. . و بعدش خودم دو رکعت نماز حاجت خوندم و دعاکردم که خدایا اگه میخای مجتبی رو سروسامان بدی ایندفعه دیگه آبروش رو حفظ کن و نزار بی آبرو بشه. . سر سجده گریه ام گرفت. . مسجد خلوت بود. . اومدم بلند بشم. . دست اوس حیدر با اون انگشترای بزرگه عقیقش نشست روی شونه ام. . پرسید چطوری پسر. . چیه با خدا در و دل میکنی،،گفتم نماز حاجت خوندم. . گفت چرا؟برای چی؟گفتم اوستا از خدا خواستم که اگه میخاد دوباره منو سر وسامان بده اول مواظب آبروم باشه. . اوستا من توی زندگیم هیچوقت به کسی بدی نکردم. حتی الان که مجردم و وضعم هم بد نیست. . آغوشم رو به حرومی باز نکردم. . خدا میدونه روزه و نمازم ترک نشده. . به خودش قسم هنوز ۱قورت مشروب نخوردم بدونم مزه اش چیه. . ولی نمیدونم چرا خدا گذاشت اون بلا سرم بیاد. . اینبار اگه خدایی نکرده اون اتفاق برام بیفته. . . به بزرگی خودش قسم خودمو راحت میکنم. چون دیگه جایی ندارم که فرار کنم،اون دفعه هم چون فهمیدم خودکشی گناه کبیره و نابخشودنی هستش خودمو کنترل کردم. . بنده خدا از ناراحتی و گریه من. . اون هم گریه کرد. . گفت پسر جون خیالت راحت. ‌رویا سر سفره من بزرگ شده و اخلاق مادرش رو داره. . من تضمینش میکنم. . بخدا فقط دل نگرانی خانواده من و همسر سابقش همون بچه بود. گفتم اوستا چی میگی اون بچه عین گل پاکه و نازه. . اون که مانعی نیست بلکه یک دلخوشی بزرگ و خوبه. . مشکل من خود رویا خانومه. . نمیخوام شما مجبورش کنی که با من ازدواج کنه. . گفت چی میگی پسر. . اون خودش تو رو دیده منو مجبور کرده بهت بگم بری ببینیش. . برگشتم نگاهش کردم. . گفت به همین اذون و نمازی که الان خوندیم قسم. . گفتم پس الحمدالله. . گفت مبارکه. . زنگ زدم پدر مادرم. . و خوشحال شدن‌. . و قرار شد بیان برای یک مراسم عقد ساده. . دلم نمیخواست فامیل بدونند دوباره ازدواج کردم. . ولی وقتی اومدند. دیدم پدرم۱اتوبوس مهمون آورده. . اوستا هم قرار بود مجلس کوچیکی بگیره ولی توی باغ خونه اش جای نشستن نبود. . برسیم اصل ماجرا. . رویا ازم خواست خونه دیگه نگیریم. و دنبال اسباب وسایل نباشیم و من برم باهاش زندگی کنم. . اوستا هم ازم خواست که لج نکنم و فک نکنم داماد سر خونه ام. . خونه منو هم داد اجاره. . رویا گفت چون دخترم به خونه خودمون عادت داره بزار همونجا نزدیک بابام اینها باشیم. . راستش چرا دروغ من هم از خدا خواستم. . شب می‌خواستیم بریم خونه دخترش رو سپرد مادرش. . ولی اون گریه کرد مامان من میخوام پیش خودت باشم. . گفتم رویا خانوم بزار با خودمون بیاد. . گفت آخه. . گفتم آخه نداره و شب اول و آخرم نداره. . شرط ازدواج منو و تو بودن این نازنین توی زندگیمون بوده. . مهمونها موندن خونه اوستا و منو و زن وبچه جدیدم رفتیم خونه اش. ‌خیلی شاه خاتون بود. . هم رسیده نرسیده بوسم کرد. . مرسی که مهربونی،گفتم تو که اون روز اول بهم گفتی اینقدر مهربون نباش تا در موردت فکرای احمقانه نکنند. . گفت ببخشید اون روز خودمم فهمیدم چقدر حرف بدی بهت زدم. . دست ناز و قشنگشو بوسیدم. . ساعت۱رد بود و دخترش هنوزم بیدار بود. ‌از اول مجلس هم چون دوستش داشتم و مهربون بود چند باری باهام رقصید‌. . بهم عادت کرده بود. اومد اتاق ما. . گفت مامانی من هم اینجا بخوابم. . من گفتم پس کجا بخوابی بدو بیا بغلم دخترم بشو. . باید از الان تا آخر دنیا دختر خوب خودم بشی. . فقط به حرفهای بابا گوش کنی. . گفت چشم بابا مجتبی. . مادرش چشاش پر اشک شد. . رفت بیرون. . گفتم بیا کنار بابا روی تخت بخواب. . امشب زياد باهم رقصیدیم خسته شدیم. . گفت آره. . پاهام درد میکنه. . گفتم پس بزار ماساژشون بدم. . دمرو خوابید. . دو دقیقه نشده کمر و پاهای کوچولوش رو ماساژ دادم خوابش برد انگار ۲۰ساله بیل زده خسته شده نخوابیده. . بوسش کردم. . همون حین دیدم رویا اروم گفت مجتبی بیا. . رفتم بیرون ای جان. ‌لخت بود فقط با شورت و کرست. اروم در اتاق رو بستمش،گفت بیا بغلم کن. بخدا زیر لباس معلوم نمیشد چی اندامی داره. . اینقدر سفید بود عین برلیان پوستش می‌درخشید. . رفتم جلوتر. اروم پیرهن و شلوارم رو در آوردم. . دستمو گرفت رفتیم اتاق خواب مهمونهاش،لامپو زد. . پرده ها بسته بودن. خودش رکابی منو درش آورد. . آروم لبها و صورتمو بوسید. . من هم دست بردم پشتش وگیره سوتینشوباز کردم. . درست برعکس همسر قبلیم بود. . اون ریزه میزه و سینه کوچولو وکوس کوچولو بود. . این نازی خانوم خوش قدوبالا و سینه گنده و سفت بود. جالب بود تازه فهمیدم کلا۲۲سالش هم هست و از تهمینه هم کوچیکتره. . ازدواج اولش زود بوده. . کوسش تپل و گنده و ناز بود. . سفید ولی دم سوراخش کمی تیره تر بود. . چوچوله اون ریز بود ولی این چوچوله اش بزرگ و کالباسی. . خودش شورتشو در آورد. کون نازکمی تپل،کمر باریک. . لب توی لب شدیم. . کیرم دیگه توی شورتم جا نمیشد. . گفتم عزیزم بزار درش بیارم طفلی داره خفه میشه. لبخند زد. . گفت بزار خودم درش بیارم. تا نشست زیر پام شورتمو کشید پایین ۱۷سانت کیر سر بزرگ و کلفتم رو که دید. گفت وای مجتبی چقدر بزرگه. . گفتم کجاش بزرگه؟گفت مجتبی بخدا مال بابای نازنین نصف این هم نبود. . چقدر سرش بزرگ و قلمبه است. . مجتبی باهام مدارا کن ها. . یا خدا. . گفتم عزیزم چقدر هول کردی. . تو زایمان داشتی ها. . گفت وای سزارین کردم طبیعی که نبوده. . دراز کشید روی تخت. دلم برای عطر و طعم کوس و کون تنگ شده بود. . دلم سینه های ناز میخواست. . من هم از بالا شروع کردم خوردن. . از لب و دهن و گردن. . و با انگشتام نوک سینه هاشو میگرفتم . و کمی فشار میدادم. گفت مجتبی جان آرومتر. گفتم نمیشه خیلی خوشگلی،گفت باشم. . مال خودتم. . مگه نمی خوای من هم کنارت لذت ببرم. . گفتم باشه ببخشید. . رفتم سینه هاشو گرفتم توی لبهام و شروع کردم به نوبتی خوردنشون،گفت وای مجتبی جان جونمو داری از نوک ممه هام بیرون میکشی. تا دست زدم به کوسش وسط چاک کوسش خیسه خیس بود. . فهمیدم داره کیف میکنه، رفتم پایین، چه کوسی بود. . آروم کالباسهای کوسشو کردم توی دهنم و با یک هورت محکم‌ کشیدمشون توی عمق کام دهنم و مکیدمشون،گفت جانم مجتبی جان آفرین مرسی، چکارم کردی
اوف مامان. . چقدر خوبه،مجتبی بخورش تو رو خدا ولش نکن. اخ مامان. . گفتم جانم. گفت مجتبی تو رو خدا ولشون نکن. . دوباره محکمتر مکیدم. . جیغ ناز و کوچیکی زد. . گفتم بچرخ داگیش کن. . زود برگشت قنبلی کرد. . تازه عظمت و زیبایی این کوس و کون رو درک کردم. . دوباره اینبار از پشت کوسشو مکیدم. . دستشو از لای پاهاش آورد نوک چوچوله اش رو مالید. . گفت مجتبی جان. بخورش، زبونمو لوله کردم دادم توی کوسش. . محکم با ضرب کوسشو کوبید به دهنم. . تا زبونم بیشتر بره داخلش. . با زبون رفتم تا دم سوراخ کونش. . بیشتر دوست داشت کوسشو بخورم. . من‌هم روی کوسش مانور میدادم. . نزاشتم آبش بیاد. گفت بخور دیگه عزیزم چرا وایستادی؟گفتم پس من چی خانوم خانوما. گفت خب بزار من ارضابشم. . گفتم نه اگه ارضا بشی بعدا دیگه ازین حال قشنگ بیرون میایی اونجوری که من دوست دارم بهم حال نمیدی،،گفت زرنگی ها. . بند شدم گفتم حالا نوبت عشقمه. گفت بیا پاهاشو داد بالا. . گفتم تو نمیخای برام بخوریش،گفت مجتبی اینکار رو زیاد دوست ندارم. بخدا مال همسر قبلیم رو هم نمیخوردم. . خیلی عصبی شدم. . گفتم یعنی فقط دوست داری خودت تنها عشق و حال کنی،گفت مجتبی خب وقتی میخورم میره توی دهنم حالم بد میشه. . چندشم میشه. . گفتم باشه. . پاهاشو داد بالا. . ولی وقتی دید کیرم دیگه اونجوری شق نیست فهمید خیلی عصبی شدم و بهم ریختم. . گفت حالا بزار برای عشقم یک‌کم بخورم. . گفتم نه نمیخام کاری که توش عشق نباشه و لذت نباشه که کیفی نداره،،گفت. . گفتم که چندشم میشه. . . پاهاشو داد بالا. . بقران دلم نخواست دیگه بکنمش. . خدا شاهده. . همچین شب اولی قلبم شکست. . بخدا انگار با آجر زدن توی سرم. . سنگین شده بود. . رفتم آشپزخونه. . از توی یخچال کمی آب خوردم. . لختی اومد پیشم دم یخچال بغلم کرد. گفت خیلی ناراحت شدی،گفتم نه خیلی خسته ام. . گفت بلد نیستی دروغ بگی و احساستو پنهون کنی،هر وقت بریم حموم توی حموم اینقدر برات بخورم کیف کنی، گفتم مگه من الان مال تو رو توی حموم خوردم. . گفت نه،ولی اخه،گفتم حتما تو تمیز بودی و من نیستم. . گفت نه بخدا بیا برات بخورمش. . تا از من دلگیر نشی. . لبخند تلخی زدم. گفتم رفع تکلیف نکن خانوم خوشگله. . . عشق و حال دو کلمه ای هستند که همیشه باهم هستند. . جدا از هم قشنگ نیستند. . عشقبازی دو طرفه اش قشنگه،کیرم خوابه خواب بود. . از اول وقتی عصبی میشم. . بد بهم میریزم. . من هرکی رو دوست دارم از ته دل دارم. بلد نیستم ظاهر سازی کنم. . ولی نمیدونم چرا دنیا اینقدر بد و خرابه مردم که به خواسته اشون می‌رسند. . فراموششون میشه خودشون پیشنهاد دادن. . خودشون خواستند. . چون ما ایرانی‌ها خیلی خودخواهیم. . . بخدا ناراحت نشید حقیقته. . زود هم همه چی فراموشمون میشه. . گفتم بیا بریم بخوابیم. . برای امشب کافیه. . گفت کاری نکردیم که. . گفتم الان عصبیم حالم خرابه. . شورت پوشیدیم. . از عصبانیت بقران میخواستم سکته کنم. . دوباره خیلی زیاد آب خوردم. . رفتیم روی تخت. . نازنین وسط خوابیده بود. . من یک طرف و مادرش طرف دیگرش خوابیدیم. . پشتش بهم بود. گفت مجتبی،نازنین رو بده کنار بیا بغلم کن. خوابم میاد. . گفتم چشم. . گفت فدات بشم هر چی میگم. . فقط چشم میگی،. . توی دلم گفتم خب الان خودمم فهمیدم واقعا هالو هستم دیگه،،بغلش کردم. . اینقدر زود خوابش برد که مگو و نپرس. . یکساعتی بود بیدار بودم. . رویا با شورت بدون کرست بغلم خواب بود. یکهو نازی بیدار شد. دورو برش رو نگاه کرد. . میخواست مامانش رو بیدار کنه. . گفتم جانم چی میخای عزیزم. گفت میخام برم دستشویی،گفتم بیا بریم لامپو میزنم بیرون منتظرت میشم بیا. . گفت نری ها بمونی میترسم. . گفتم دیگه نباید از چیزی بترسی بابا کنارته. . بلند شد ساپورتش رو درش آورد. . بردمش سرویس زودی برگشت و گفتم آب هم میخوری بهت بدم. . گفت آره تشنه امه. . گفتم باشه. . بهش ۱نصف لیوان آب دادم. . بقیه اش موند خودم خوردم. . گفت وای دهنی بود. . گفتم دهن تو مث عسل شیرینه، خندید. بوسش کردم. . گفت بازم بیام پیش تو بخوابم. . گفتم آره بدو بیا. . بغلش کردم و رفتیم توی تخت. پشت به رویا بود و این کوچولو بغلم. . گفتم سر تو بزار روی دست من. پرسید دیگه تو بابام شدی، گفتم اره میخام همیشه بابات بمونم. . مامان صفیه دوستم نداره میگه تو بد قدمی. . گفتم مامان صفیه گوه خورده. . گفت وای اگه بفهمه توی دهنت فلفل میریزه. . گفتم خب تو بهش نگو تا نفهمه. . بعدا فهمیدم مامان صفیه مادر بزرگ پدریش بوده. . چون اینکه بدنیا اومده اون بنده خدا هم تصادف کرده فوت شده. . گفتم هر کی ازین به بعد به دختر من ازین حرفها بزنه میزنم توی دهنش تا دندوناش خورد بشه. بخدا برگشت با اون دستای کوچولوش محکم صورتمو گرفت محکم بوسش کرد. . گفت بابایی پس تا الان کجا بودی. . گفتم مهم نیست. . الان که دیگه پیش دخترم هستم. . من مواظبتم،گفت مامان رویا میگه باید چند روزی خونه باباحیدر بمونم تا شما برین مسافرت برگردین. . گفتم نخیر من بدون دخترم نمیرم جایی. . باید ۳تاییمون باهم بریم. همچین گردن منو بغل کرده بود برام درد و دل می‌کرد که حد نداشت. . بخدا دوستان هر حرفی رو پیش بچه ها نگین. . دلشون میشکنه
خدای اینها خیلی بزرگه. . چون دلشون کوچیکه. . توی بغلم خوابید. . خودم هم خوابم برد. . توی خواب بودم متوجه شدم رویا داره آروم آروم با کیرم بازی میکنه، خودمو به خواب زدم. . دستشو برد توی شورتم کیرمو گرفت. . آروم آروم از بالا تا پایین می‌رفت. . وقتی خایه هامو گرفتشون و آروم مالوند. . کیرم شقه شق شد. . پشتم بهش بود دیدم دخترش نیست. . منو برگردوند. . خودم هم به نوعی کمکش کردم. . از لای پاچه شورتم کیرمو کشید بیرون. . گفت وای چقدرم هست. . اونوقت بهم میگه بخورش. . چقدرم سفیده. . چی سر گنده ای هم داره. . کونش سمت من بود وسرش طرف کیرم. . آخ کیرمو کرد توی دهنش. . بی پدر چقدر قشنگ ساک میزد. . با وجودیکه سر کیرم کلفت و گنده است. . اما اصلا دندون نمیزد. . خیلی بیشتر خایه هامو دوست داشت. . رگ زیر خایه هام‌ با ناخونش لمس می‌کرد و تا دم سوراخ کونم میکشید. . دوباره کرد توی دهنش. گفت اوف چه کیری هم داره. . پاشو لوس نشو میدونم بیداری. . وقتی خواب بودی صدای خر و پوفت کل ساختمون رو برداشته بود. . با دستان گرفتم و کوسشو گذاشتم روی دهنم. . گفت آفرین پسر خوب بخور عزیزم. . خودش هم قشنگ می‌خورد. . کوسشو خوشگل میمکیدم. . ولش کردم. . پرسیدم نازی کو. . گفت بردمش توی اتاقش. . نزدیک صبحه. . چرا بازم نخوردی. . گفتم باید بکنمت. . کشیدمش زیرم. گفت مجتبی اولش آروم خب، بخدا سرش بدجور بزرگه. . نمیره توی دهنم. . چطوری بره توی اونجام. . گفتم کجات. . گفت مجتبی نزار بی ادب بشم. . گفتم تا نگی کجات نمیکنم. . گفت اونجام دیگه. . جلوم. . گفتم نه من نمیدونم باید دقیق آدرس بدی. . گفت نازم دیگه. . گفتم تو همه جات نازه. . گفت آروم بکن توی کوسم. . گفتم جانم باشه عشقم. . با یک تف غلیظ. . گذاشتم دم کوسش. . پاهاشو باز باز کرده بود. . فشارش دادم داخل کوسش، گفت وای مامان یا خدا جر خوردم. . گفتم هیس. . گفت مجتبی بخدا طاقت ندارم. . انگار دوباره بکارتمو برداشتن. . گفتم هیس. . کشیدم بیر‌ون،گفت آخ خوب شد. . دوباره گفتم شلش کن. . آب دهن زدم با یک فشار زیاد. . تا ته کیر کلفتمو چپوندم ته کوسش شیکمم رسیدو چسبیدبه شیکمش،گفت وای خدا پاره شدم. هق هق گریه اش در اومد. . کشیدم بیرون گفتم رویا چی شد چرا گریه میکنی؟گفت مجتبی چرا بی رحمی میکنی. . ازم لجت گرفته بود. محکم کردی پایینش پاره شد. گفتم نه خیال میکنی، عزیزم باکره که نبودی. . ماشالله مادر یک بچه ای ها. . گفت مجتبی۳ساله رابطه نداشتم. . اون خدا رحمتی هم آلتش کوچیک بود. بعدا که تنها بودم و فیلم دیدم و اینجور چیزها. . فهمیدم توی سکس ضعیف بود. . گفتم پاهاتو بده بالا باز کن ببینمش. . آرومی انجام داد. اوف دم کیرم گرم. . واقعا کوسش خونی بود. گفتم جانم. . جر خوردی. . گفت وای مثلا مهربونه میگه جانم جر خوردی،،گفتم بده بالا پاهاتو. . ایندفعه آروم میکنم. گفت نکن تو رو جون رویا. گفتم رویاجان. . گناه دارم من هم چندساله سکس نداشتم. . دوباره داد بالا پاهاشو. . کیرمو با ملایمت کردم داخلش و تلمبه میزدم. . کم‌کم راهش باز می‌شد. . چقدر کوسش تپل و گرم و نرم بود. . دستاشو دیگه انداخته بود. روی پشتم و من هم تلمبه میزدم. . گفت آره همینجوری آروم بکن. . آفرین که آبت نمیاد. ادامه بده الانه که ارضا بشششششممم. صداش لرزش پیدا کردو آبش اومد. . چقدرم بود. دور کیرم پرشد. . گفت حالا درش بیار. برو با آب سرد بشورش،یکبار هم از پشت قنبلش کنم. . منو بکن،آفرین. . خودش هم رفت سرویس زود برگشت. . اومد سرپا پاشو گذاشت روی کمد اینه قدی لای کوسشو باز کرد گفت بخدا پاره شده ببین. . بی رحم. . برگشتم. . داگی کرد. . ایندفعه کمرش رو گرفتم. . و کردم داخلش. . گفت اولش آروم خب، گفتم باشه. . چند دقیقه ای نشد که وحشی شدم. انگشت شصتمو خیسش کردم و فرو کردم کونش. . گفت نکن درش بیار. گفتم هیس. . فقط ساکت باش. . چقدر غر غر میکنی تو. . گفت اونجا نه. نمیزارم هیچ‌قت بکنیش،گفتم کور خوندی من همه جاتو میکنم. . کمرش رو محکم گرفتم و شلاقی تلمبه زدم توی کوسش. . آبم اومد ریختم ته کوس،،،دمر شد روی تخت. ‌تازه پی به زیبایی این کونش بردم. . دیگه آسمون روشنه روشن بود. . گفت دیوونه چقدر وحشی هستی،گفتم عاشقتم دختر چه کوس و کونی داری. تکی،گفت وای مجتبی چقدر بی ادبی،گفتم رویا من بی ادبم، گفت آخه زیاد اسمشون رو میاری،گفتم عزیزم خب چی بگم. . اسمشونه دیگه، من هم عاشق همونا هستم. خندید. . گفت بریم حموم. . گفتم نه. . نیم‌ساعت دیگه بازم بکنم بعدا بریم. گفت وای مگه میتونی،گفتم هنوز که فقط یکبار کردم،،باید تا ظهر چندبار بکنمت. . تازه بفهمم چی گیرم اومده. . گفت آخه نازنین یکساعت دیگه بیدار میشه. . بزار بگم. . مامانم بیاد دنبالش. . گفتم هیچوقت از خودمون دورش نکن که احساس تنهایی بکنه،،چیکار داری،چرا بهش گفتی بمونه پیش مامانت تا ما بریم ماه عسل برگردیم. . گفت آخه نخواستم مزاحمت بشه. گفتم دیوونه دلت میاد. بغلم کرد اشک ریخت. . نه بخدا اگه نمی بردمش مسافرت بهم خوش نمیومد. . گفتم پس دیگه تنهایی در موردش تصمیم نگیر. . گفت تو از کجا فهمیدی. . گفتم نصف شب بردمش توالت برگشت بهش آب دادم. خورد. . تازه بچه درد و دلش باز شد. . این صفیه جنده کیه. ‌به این گفته بد قدم. . به والله تا وقتی من قیم
این بچه ام دوباره ازین زر ها بزنه دهن مهنش رو جر میدم. . گفت مادر شوهر سابقمه،بیشرف ازین بچه متنفره. . گفتم گوه خورده. . پس بزار همیشه کنارمون باشه تا مردم چرت وپرت نگن. . گفت مجتبی پس با خودمون ببریمش،گفتم اره. . گفت اگه دلت سکس خواست توی هتل چکار کنیم. . گفتم چند روز که نمیمیریم، این همه سال صبر کردیم. . باز هم صبرمیکنیم. . تازه این بازی میکنه زود خوابش میبره، بوسم کرد. . گفت دوست داری بزاری پشتم. . گفتم منظورت کون نازته. خندید گفت اره بی ادب،،آره قربونت بشم،،عاشقشم. . عجیب خوشگله،گفت باشه بیا بکنش. . بزار راست بشه،گفتم بخدا تا گفتی راست شد. ببینش. . گفت بیا دمر میشم بکن. . نگو خانوم کون زیاد به شوهرش داده بود. دمر شد اولش خودش سوراخشو تف زد. . بعدشم من کیرمو تف زدم. . لاش رو با دستاش باز کرد گفت بکنش عزیزم. . با یک فشار دادم توش. . اولش جیغی زد و بعدشم گفت مجتبی مجتبي تکونش نده. . تحملش سخته،گفتم باشه باشه. . هر وقت تو بگی. . میکنم. دراز کشیدم روش، گفت چقدر داغی پسر، گفتم دوست نداری،گفت عاشقتم. . از گرمای بدنت لذت میبرم. اخ،یک تلمبه زدم. گفت چقدر درد داره. . ولی دوستش دارم. . مجتبی کونم میخاره. . بکن ابتو بریز. . اون خدا رحمتی. . ده بار یکی می‌کرد جلوم. . کیرش کوچیک بود. جلوم میزاشت دردم نمیومد لذت نمی‌برد. . کونم میزاشت آخ اخم در میومد کیف می‌کرد. . همش هم ابشو می‌ریخت داخلش،گفتم باشه. . به حالت شنای باستانی روش بودم. . سوراخش روون شده بود. . چنان تلمبه ای روی کونش زدم چون با دومم هم بود میدونستم که آبم هم دیرتر میاد. . خوب کونی ازش گاییدم. . فقط آخ آخ می‌کرد. لحظه آخر با زور تا ته کیرمو دادم داخلش جیغ بدی زد و آبم ریخت ته ته کونش. . صبر کردم کیرم کوچیک شد. . کشیدمش بیرون. . کنارش دراز کشیدم. . چشاش اشک داشت. . گفت خیلی بدی آخرش کونمو مث کوسم جر دادی، گفتم خیالت راحت از این به بعد ازین اتفاقا ممکنه زیاد برات بیفته،گفت مجتبی میخواستم به تو اصلا کون ندم. گفتم وای چی بی رحم آخه چرا. . میخواستی منو ازین نعمت بی بهره کنی. . گفت آخه میدونم کونم بزرگ و قشنگه بکنی دیگه ول کنش نیستی. . گفتم من اولویتم کوس قشنگته. . . کون بعد کوس مث نوشابه بعد غذاست،،خندید گفت خاک تو سرت نکنند چی مثالی زد. . یکساعتی باهم درد ودل کردیم. . بعدش رفتیم حموم. . بخدا۵۰متر فقط حموم خونه اش بود. وان حمومش نمیدونم ۴نفره خانواده بود. . توی وان دراز کشیده بودیم بغل هم که صدای دخترش اومد مامان مامان می‌کرد. . رفت لای در رو باز کرد گفت نترس دخترم دارم دوش میگیرم،گفت مامان پس بابا مجتبی کو. کجاست. . دروغ گفت. . پس چرا رفته،گفت نرفته اون هم پیش منه. . خسته است دارم میشورمش. . گفت من هم خسته ام. . منو هم میشوری؟گفتم اگه ناراحت نمیشی. . بدت نمیاد بگو بیاد پیش خودمون. . هر دو شورت پوشیدیم. . اومد پیش ما خندید. گفت ای بی ادبها،گفتم بدو بیا بغل بابا. . همون دم در حتی شورتشم درآورد مادرش خندید. گفت وای چقدر پررو. . . پرید بغلم. . توی آب روی شکمم نشسته بود،،با موهای سینه ام بازی می‌کرد. . بوسش کردم. گفتم بچه ها بجنبید. . تا بریم بیرون. . خوب شد زود زدیم بیرون. . تا خشک کردیم لباس پوشیدیم. . زنگ خونه رو زدند. . مادرم و خواهرام با مادرش و زن داداشش بودند. و صبحانه و شیرینی آورده بودند. و دایره تنبک میزدن. و تبریک می‌گفتند. . همه ما رو بوسیدن. . نیم‌ساعت بعد پدرامون هم رسیدن. . خونه پر شد،چند روزی مهمونی بودیم و یا مهمون میومد بعدشم رفتیم ماه عسل. وبعد. ۴ماه که گذشته بود باردار شد،،و الان ۲تا پسر از خودش دارم. . ممنونم که وقت گذاشتید خوندید. .

نوشته: اوستا

بازدید 12,750

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

28 پاسخ به “زندگی اوستا مجتبی”

  1. خوشم‌میاد نظرات بقیه به تخمتم نیست و همه داستاناتو یه شکل مینویسی آقای خدا رحمتیِ سایز بزرگ

  2. جناب ارث میراث نویس. این دفعه راضیم ازت . داستان رو قشنگ نوشته بودی. چندین پند و اندرز حکیمانه تو داستان نهفته بود که خیلی بدرد جوانک های امروزی میخوره.داستانی ساده و روان . قابلیت لایک کردن داره

  3. مجتبی جون داستانت رو پسندیدمولی یک اشتباهی که داشتی این بود کهترک ها نمیگن گوت بران میگن گوت ورن

  4. من الان ۴۰ روزه یه داستان فرستادم چاپ نشده قبلا دو سه هفته ای چاپ میشد اصل داستان رو هم پاک کردم کسی می دونه از کجا باید پیگیر بشم ؟

  5. چه داستان طولانی شد …خسته شدیم 😂 … ولی یه چند جای داستان بهم نمیخورد مخصوصا طرف چادری مذهبی بعد یهو جلوت لباس در میاره! خودت هم که کم چشم و گوشت بسته نبودی ها با اینکه داستان بوده ولی کسی که به همین راحتی وارد رابطه با یه نفر میشه مسلما به همون راحتی هم خارج میشه ازش!

  6. بدک نبود ، مدتی بود کم پیدا بودی ، امضای تو همیشه تو داستانهات هست ، همیشه مال و اموال و ثروت در کار ، کیرت بزرگ و کلفت ، خدا شاهد و دلت هم زود می‌شکنه ،خوبیش این بود که مثل قبل زیادی کش ندادی و پند و اندرز هم کمتر دادی ، فردین هم که هستی .

  7. جدیدا درکنار خوردن ارث بیست سوالیم راه انداختی ، تا طرف نگه اسم اونجاشو نمیکنی توش

  8. مستفیظ شدیم از عبرات لطمات روزگار بر تو ای اوس مجتبای خیانت دیده شانس در خانه‌ات را زده، ای سایز بالای الکی‌ مهربون و ای یه‌ قورت مشروب نخورده تاکنون

  9. باز این خدا رحمتی اومد با ارث و میراث و زنانی بیوه.خداییش ذهن خلاقی داری و هر دفعه یه شغلی داری. فیلمنامه نویس خوبی میشیدی اگر میرفتی تو کار فیلم و سینما. ولی اون مخ ملجوقت نمیزاره

  10. درود از نوع نگارش داستان‌ها ت خوشم میاد بیشترشون هم اشکمو در آورده دوست دارم همشونو داشته باشم اگه ممکنه لینک همشو برام بفرستی خصوصی ممنون میشم

  11. زیادم دور از واقعیت نیست ماشالله کادر درمان ترکوندندکتر هم که دیگه محرمه و مشکلی از نظر اخلاقیات نیستپرستارا هم که دیگه معلومه انعکاس ندای وظیفه شناسیشون گوش فلک رو کر میکنه

  12. میدونی مشکل داستان کجا بود؟باور پذیر نبود، خیلی واضح خالی بستی. همه عااشق تومیشن؟ همیشه هم دخترا میخان به تو بدن و تو نجیبی.مشکل بعدیشم اینه ک لحن نوشتن و تعریف کردنت، لحن یه پسر بچه بود که داره سعی میکنه از زبون یه مرد ۴۵ ساله بنویسه.قشنگ‌نبود

  13. بازتو عقده ای پول ندیده پیدا شدی خیلی دوست داری از آسمون پول بریزه برات یعنی کیرم دهنت اینقدر دروغ نگو

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید