سالم بود که فهمیدم کسی که تا اون موقع فکر می کردم مامانمه , مامانم نیست و مامان بزرگمه و کسی که فکر می کردم داداش بزرگمه ,داداشم نیست و بابامه!!!
این ها گفتنشون خیلی راحته و نوشتنش خیلی راحت تره . اما برای من همش کنیه بود…همش تنهایی بود… همش یه عذاب بود و اون عذاب دوست نداشته شدن بود!
بابام به مامانم خیانت می کنه و مامانم طلاق می گیره و دیگه هیچ وقت برنمی گرده.حتی به خاطر من! و بابام که من شده بودم سربارش , خودش رو پدر من معرفی نمی کرد تا اینکه با گوش ایستادن فهمیدم که من کی م و بابام کیه و مامانم کجاست…
اون موقع دیگه راهی نداشت…
بابام ازدواج کرد و به اجبار من رو با خودش به اون خونه برد. به خاطر من کلی دعوا و کشمکش با زنش داشت ولی در نهایت مجبور بود.
زندگی کردن با اونا خیلی سخت بود. شاید بیشتر به خاطر اینکه تصمیم گرفته بودند که فکر کنند موجودی به نام سما پیششون نیست. توی مهمونی هایی که مربوط به زن بابام می شد من نمی رفتم. یعنی من و نمی بردند. از وقتی که سارا شده بود زن بابای من , اکثر اوقات توی خونه تنها بودم و به این تنهایی عادت داشتم.
زندگی من توی اتاقم خلاصه می شد. تنها و ساکت . اکثر اوقات به گریه کردن و بعض کردن می گذشت. برای یه دختر خیلی سخته که مادر نداشته باشه. خیلی سخته که از پدرش بی توجهی ببینه و بیشتر از همه اینا خیلی سخته که ببینه همون پدر چقدر به برادر ناتنیش محبت می کنه.
اسم برادر ناتنی م بردیا بود و اسم زن بابام سارا. سارا کلا کاری به کارم نداشت. نه محبت می کرد نه اذیت می کرد. سعی می کرد کلا من و نبینه تا مشکلی هم پیش نیاد. بابا که من بهش می گفتم امیر سعی می کرد من رو از خودش دور کنه تاسارا از دستش نرنجه. اره خوب … من برای کسی مهم نبودم و این عاملی بود که من رو به بیرون خونه می کشوند. خونه و اتاقم برام مثل زندون بود. از زمانی که از مدرسه می اومدم , می رفتم پارک و تا شب اونجا تنهایی یا با صمیمی ترین دوستم سمیرا برای خودم خوش بودم. همین که توی اون خونه نباشم برام کافی بود. کسی هم توی خونه سراغم رو نمی گرفت. اگر شب هم خونه نمی رفتم 100% خوشحال هم می شدن.
16 سالم بود که با امیرسام اشنا شدم. دو سه باری با ماشین اومده بود دم در مدرسمون و بالاخره موفق شده بود که من و سمیرا رو سوار کنه. از همون روز اول شیفته چشماش شده بودم. چشمای درشت و عسلی داشت. لب هاش گوشتی و جمع و جور بود.20 سالش بود. چهره مهربون و خواستنی داشت. وقتی می خندید زندگی هم به من می خندید و از همون روز اول امیرسام هم عاشق چشم های ابی و موهای پرکلاغی من شده بود…!
این چشما رو از بابابزرگ سمت مادریم ارث برده بودم. بابابزرگم ایتالیایی بود و با مامان بزرگم دوست بوده و بعد به دنیا اومدن مامانم اینا رو ولشون می کنه. اینا چیزایی بود که عمه و مامان بزرگ در مورد مامانم بهم گفته بودند. مامانم از خانواده پولدار و تحصیل کرده ای بوده ولی بابام از یه خانواده معمولی…
تمام تلخی هایی که باعث می شد اون خونه برای من بشه شبیه جهنم در کنار امیر سام و با حضورش به شیرینی تبدیل می شد. حتی شنیدن صدای گرم و مهربونش از پشت تلفن دلم رو اروم می کرد و خیالم رو راحت می کرد که من تنها نیستم و کسی رو دارم که حداقل توی اوج تنهایی هام پیشم باشه.
از هر شرایطی برای بیرون رفتن با امیر سام استفاده می کردم. برای من فقط تماشای امیرسام بزرگترین هدیه ای که بود می تونستم دریافت کنم اما همیشه یه شاخه گل یاس همراهش بود. گاهی شرمندم می کرد یه کادوی ناز هم برام می گرفت. با کادوهایی که بهم می داد می خوابیدم. گل هایی که بهم هدیه می داد تا یه هفته اتاقم رو پر از عطر یاس می کرد و عطر گل یاس ناخوداگاه چهره مهربون و عاشق امیرسام رو جلوم می اورد.
وقتی دلم می گرفت این بقل امیرسام بود که به روی من باز بود. اون قدر توی بقلش گریه می کردم تا اروم اروم می شدم.
یه روز که با هم رفته بودیم بیرون پلیس بهمون گیر داد و بردنمون کلانتری. به جای اینکه به بابا یا سارا اطلاع بده به عمه گفتم. بیچاره عمه از همون بچگی همون طور که به ایدا دخترش محبت می کرد به من هم محبت داشت. وقتی که اومد و با کلی عز و التماس بیرون اوردنمون اولش می خواست دعوامون کنه اما امیرسام اون قدر با شخصیت و با نزاکت باهاش برخورد کرد که عمه پشیمون شد. حتی عمه رو تا دم در خونشون رسوندیم. اینجوری بود که عمه در جریان دوستی من و امیرسام قرار گرفت. بیچاره خیلی نگرانم بود ولی این رو می شد فقط از توی نگاهش فهمید!!!
… یک سالی دوستی من و امیرسام گذشت و تو این مدت علاقمون نسبت هم دو چندان شده بود. اون قدر بهش وابسته شده بودم که اگر یه روز صداش رو نمی شنیدم تا صبح خوابم نمی برد و بیقراری می کردم. حتی به خاطر امیرسام و اصرارهاش درسهام هم پیشرفت کرده بود و این برای مدیر و معلم هام جای تعجب خیلی زیادی داشت!
دلم می خواست تولد امیرسام رو که اول فرودین هستش پیشش باشم اما همیشه سال تحویل ها رو خونه ی مامان و بزرگ با عمه اینا دور هم بودیم…
غیبت های بابا و سارا و خیلی زیاد شده بود. یه شب فهمیدم که دارند به عروسی می رند. از کراوات زدن بابا و ارایشگاه رفتن سارا مشخص بود اما حتی به من نگفتند که قراره شب رو دیر بیایند یا به من هم بگند که خبر مرگت تو هم پا شو بیا! مثل همیشه که کز می کردم و می نشستم گوشه اتاقم و برای بی کسی خودم اشک می ریختم باز هم بعد رفتنشون بغضم ترکید و اون قدر گریه کردم که توی همون حالت نشسته و جمع شده خوابم برده بود. حتی صبح که از خواب بیدار شدم کسی نیومده بود توی اتاق که ببینه مردم یا زنده! معلومه که هیچ کسی برای ادم مادر نمی شه. و مادر من که فکر کنم با همه مادرهای دنیا متفاوت بود که حتی توی این همه سال نخواسته بود برای یه بار هم که شده ببینه دختری که پس انداخته چه شکلی شده!
بعدها از عمه شنیدم که مامانم بعد از باردار شدن متوجه خیانت بابا شده بود و بعد اینکه من رو توی بیمارستان به دنیا اورد نخواست که من و ببینه و فقط طلاق خواست!
نمی دونم ! ولی چرا مسئول خیانت بابا من بودم؟ چرا من باید تاوان گناه می دادم؟؟؟
از روزی که سارا و بابا رفته بودند عروسی یه هفته ای می گذشت که بابا بلند صدام زد! فکر کردم لابد باهام کاری دارند! می خوان ابی میوه ای چیزی براشون ببرم! جز در این مواقع یاد من نمی افتادند!
در حالیکه سرم پایین بود از اتاق خارج شدم و به سمت بابا و سارا رفتم . بردیا داشت نقاشی می کشید و بابا و سارا کنار هم نشسته بودند و بابا دستش رو دور گردن سارا انداخته بود! وقتی این حالت هاشون رو می دیدم حالم بد می شد . ازشون بیشتر بدم می اومد . بیشتر حس می کردم که سارا باعث شده که من این جوری زندگی کنم و علاوه بر مامانم بابام رو هم از چنگم در اورده.
بابا با یه لحن اروم و مهربون گفت: عزیزم بشین کارت دارم!
من: چشم
-ببین دختر گلم. ماشاالله هزار ماشالله دیگه بزرگ شدی و برای خودت خانومی شدی. این روزها که سر ما شلوغ بود عروسی داداش سارا بود!
بابا یه کم مکث کرد. انگاری که دست پاچه شده باشد. دستش رو از دور گردن سارا برداشت و تکیه داد به زانوهاش و سرش رو انداخت پایین و ادامه داد:
ببین سما جان! زن داداش سارا و فامیل هاش از حضور تو خبر ندارند. یعنی فعلا نمی دونند که سارا زن دوم منه! ببین بالاخره می فهمند اما الان که روز های اول زندگی و اشنایی دو تا خانواده ست بهتره که ندونند! می دونم اون قدر بزرگ شدی که بفهمی من چی می گم! امسال عید ما به خاطر عضو جدید خانواده سارا باید اونجا باشیم. می شه تنهایی بری خونه عمه یا مامان بزرگ؟؟؟
از وقاحت بابا حالم داشت به هم می خورد. از اینکه اینقدر لحن مهربون و مظلوم به خودش گرفته بود تعجب کرده بودم اما نمی دونستم که می خواد یه همچین حرفی رو بهم بزنه؟
با عصابنت از جام بلند شدم . دلم می خواست هر چی که دم دستم هست رو به سمتش پرتاب کنم! کلی کلمه و حرف توی ذهنم صف کشیده بودند ولی تا اومدم همه رو نثار بابا کنم انگاری که واژه ها رو گم کردم!
با عصبانیت به سمت اتاقم رفتم . بابا از پشت داد زد: سما جان! جواب من و نمی خوای بدی؟؟؟
دیگه طاقت نیاوردم! چشمام رو بستم و با تمام توانی که داشتم شروع کردم به داد زن : از من چی می خوای؟ که انکار کنم که دخترتم؟ که بگم من مسئول خیانت بابام هستم؟ که بگم من مقصرم که دو تا احمق ندونسته من و به دنیا اوردند؟ بابا چرا من و به دنیا اوردید؟ چرا؟ تو و مامان هدفتون چی بود؟ چرا دارید زجرم می دید؟ بابا اصلا من می شناسی؟ می دونی من کیم؟ می دونی چند سالمه؟ دوستام کین؟ می دونی بیرون که می رم کجا می رم؟ اصلا برات مهمه که مردم یا زنده؟؟؟ نکنه داری دعا می کنی سریع بمیرم؟؟؟ اره! برو بگو … برو بگو که اون دختر بدبخت و بی کسی که توی خونه من زندگی می کنه خواهرمه. مثل بچگی هام که خودت رو ازم قایم می کردی. این جوری بهتره.
داد می زدم و اشکام بی امان جاری می شدند
وقتی به سارا نگاه کردم چشماش پر شده بود!
نگاهم رواز روی جفتشون برداشتم و به اتاقم پناه اوردم. سریع به سمت تلفن دوییدم . میون حمله اشکهام به صورتم سعی می کردم شماره امیرسام رو بگیرم.
تا گوشی رو برداشت بدون اینکه حرفی بزنم فقط و فقط گریه کردم! بیچاره مونده بود چی بگه . اولش چندبار سوال کرد ولی وقتی دید که گریه امونم نمی ده ساکت شد تا گریه هام تموم شه. وقتی قضیه رو بهش گفتم چند لحظه مکث کرد . هنگ کرده بود و بعدش هم هر چی فحش از دهنش دراومد حوالی بابا کرد! وقتی امیرسام بهش فحش می داد انگاری که دل من خنک می شد!!!
بعد اینکه تلفن رو قطع کردم تازه یاد این افتادم که می تونم اولین فروردین رو پیش امیرسام بااااشم! تا یاد این قضیه افتادم خواستم بهش زنگ بزنم اما خواستم سورپرایزش کنم!
با سمیرا و محمد(محمد دوست صمیمی امیرسام و دوست پسر سمیرا بود) هماهنگ کرده بودم. سمیرا و محمد قرار بود که برند ولی به جفتشون سپرده بودم که از رفتن من چیزی نگند. روز اول عید من رفتم خونه سمیرا. به عمه و مامان بزرگم هم گفته بودم که پیش سمیرا هستم.
خونه سمیرا کلی به خودم رسیدم. خاله سمیرا جوری ارایشم کرده بود که باورم نمی شد این منم!
پدر و مادر و شوهر خاله سمیرا توی یه تصادف فوت شده بودند و سمیرا با خاله ش زندگی می کرد!
یه لباس خیلی نااااااااز که قبلا با سمیرا رفته بودم و خریده بودم و تنم کردم جلوی اینه ایستادم! برای تولد امیرسام رفته بودم سولاریوم . موهای مشکی و تن برنز شده م توی اون پیرهن دکلته و کوتاه خیلی خودنمایی می کرد. ارایش ملیحی که روی صورتم بود زیباییم رودوچندان کرده بود. موهای نصف بسته و بازم که به صورت اشفته درست شده بود یه عروسک کامل ازم ساخته بود! خاله سمیرا همش سر به سرم می گذاشت و می گفت: من به امیرسام حسودیم می شه! یعنی که چی می خوای اینجوری بری پیشش و دلبری کنی؟؟؟
سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه امیرسام.
سمیرا و محمد وارد شدند اما من توی راه پله ها ایستادم تا یه ذره بگذره و تنهایی وارد بشم!
یه دسته گل بزرگ براش سفارش داده بودم و یه عطر خوش بو که می دونستم دیووونه ی بوشه براش خریده بودم.
بعد چند لحظه.
پشت در به سمیرا میس انداختم! قرار بود که محمد سر امیرسام رو گرم کنه تا من وارد خونه بشم. بعد چند لحظه سمیرا در رو باز کرد و سریع من رو برد به سمت اشپزخونه…
مانتو و روسریم رو در اوردم. موهام رو دست کشیدم و توی اینه جیبی ارایشم رو چک کردم. دسته گل رو دستم گرفتم و از اشپزخونه بیرون اومدم. محمد با دستش اشاره کرد که برم سمت اتاق!
کلی استرس داشتم. قلبم تند تند می تپید. همش دوست داشتم ذوق رو توی چشای امیرسام هر چه زودتر ببینم. دست و پام یخ کرده بود و می لرزید.
در زدم!
امیرسام: محمد به خدا اگه شوخی شهرستانی کنی خودت می دونی هاااااااااااا
توی دلم بهش خندیدم!
در رو باز کردم و وارد اتاق شدم! امیرسام روی تختش نشسته بود چشماش بسته بود! معلوم نبود محمد بهش چی گفته بود…
اروم نزدیکش شدم. امیرسام گفت: محمد! داری چی کار می کنی؟ به خدا می کشمت هااااااا
به زور جلوی خندم رو گرفتم! صندلی رو اوردم گذاشتم جلوش و نشستم. اروم گفتم: امیرسام جونم! گلم چشممات رو باز کن
امیرسام با تعجب چشماش رو باز کرد و اولین کلمه ای گه گفت این بود: نه!!!؟؟؟!!!
با خنده گفتم: اره!
-وای دختر تو اینجا چی کار می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وای خدا جووووووونم!
بعدش هم به سمتم اومد و محکم من رو توی بقلش گرفت. محکم بقلش کرده بودم. همیشه اغوشش برام امن ترین جای دنیا بود.
بعدش با خنده گفت: برو یه کم وایستا اون تر ببینم! با ناز یه کم ازش دورتر شدم و از سر اتاق مثل مانکن ها فشن تی وی براش ژست گرفتم و راه رفتم …
امیرسام: جوووووووون! جیگرتووو دیوووونه1 چی کار کردی با خودت؟؟؟ چه قدر ناز شدی! چقدر ماه شدی! وای نمی گی طاقت ندارم جلوی خودم و نگه دارم!
یه چشمک شیطون زدم و از اتاق اومدم بیرون. تا از اتاق بیرون اومدیم سمیرا و محمد یه اهنگ روشن کردن و شروع کردن به رقصیدن و مسخره بازی!
جشن تولد کوتاه ولی شادی براش گرفتیم. اخر تولد من با محمد و سمیرا برنگشتم. مامان و بابای امیرسام مسافرت بودند و از اونجایی که امیر سام هم باهاشون مشکل داشت هیچ وقت باهاشون هیچ جا نمی رفت.
بعد رفتن محمد و سمیرا ,اروم دستم رو گرفت و بدون اینکه چیزی بگه من و برد به سمت اتاقش. نشوندم روی تخت و خودش هم نشست کنارم . دستام و گرفت توی دستاش و ذل زد توی چشمام… می دونستی خیلی خوشگلی؟ می دونستی با اعصاب ادم بازی می کنی؟ می دونستی روانیم کردی؟
-فکر کردی تو روانیم نکردی؟ من عااااااشقتم امیر… بدون تو می میرم!
-منم بدون تو می میرم. قول بده که هیچ وقت تنهام نذاری! باشه؟
-با همه وجودم بهت قول می دم
یه لحظه نگاهمون تو هم گره خورد. تا عمق نگاهش نفوذ کرده بودم. لب هامون بی اختیار همدیگه رو می طلبیدند. وقتی که لبش رو لبم گذاشت . داغی لبهاش نفسم رو بند اورد. اولش اروم با بوسه های پی در پی شروع کردیم! کم کم بوسه ها تبدیل به لبازی شده بود. دستام رو توی موهای امیرسام فرو کرده بودم و سرش رو به سمت خودم فشار می دادم . وقتی که به چشماش نگاه می کردم حس می کردم توی چشماش هیچی جز عشق نیست… امیرسام وسط لب بازی ها مکث می کرد و نگاهم می کرد و دوباره به لب هام هجوم می اورد… من غرق در بوسه های امیرسام بودم و امیرسام داشت زیپ پیرهنم رو پایین می کشید! من اون روز می خواستم فقط مال امیرسام باشم! همه جوره…
در حالیکه داشت بند سوتینم رو باز می کرد من رو روی تخت خوابوند. همون طور که داشت ازم لب می گرفت با عجله لباس های خودش رو از تنش در اورد. من هم از این فرصت استفاده کردم و پیرهنم رو کامل از تنم در اوردم…
امیرسام رو روی خودم انداختم! با لبخند بهم نگاهم کرد و دماغش رو به دماغم مالید. دوباره به سمت لب هام هجوم بود. کم کم از روی لب هام سر خورد روی گردنم. با ولع گردنم رو لیس می زد. با بوسه های پی در پی به سمت سینه هام رفت. تا به اون موقع این حس ها رو تجربه نکرده بودم. امیرسام نوک سینه هام رو میک می زد و با دست دیگه ش از روی شرت با هام ور می رفت. تعداد نفس های من هر لحظه بالاتر می رفت و داغی تنم رو خودم هم حس می کردم.
امیرسام با ردی از بوسه از سینه هام به سمت شورتم رفت. شورتم رو با ارامش در اورد و دو دور بال اسرش چرخوند و پرتش کرد اون ور تر. پاهام رو از هم باز کرده بود. با صدای بلند گفت: واااااااااااااای! دوست دارم دیوووووووووونه!
سرش رو کرد لای پاهام و شروع کرد با زبونش به ور رفتن با کلیتورسم. نفس های تندم تبدیل به ناله شده بود و این ناله ها هر لحظه قویتر می شدند. بدنم تاب می خورد و مثل موج دریا بالا پایین می شد. با دستام محکم به رو تختی چنگ زده بودم! و خیلی طول نکشید که ارضا شدم. با ناله بلندی که بیشتر شبیه به جیغ بود امیرسام فهمید که ارضا شدم. از جاش بلند شد و اومد کنار من که بی حال دراز کشیده بودم دراز کشید! با پشت دستش شروع کرد به ناز کردنم. وقتی چشمام رو با بی حالی باز کردم دیدم زل زده توی چشمام و یه لبخند مهربون روی لباشه. یه لبخند زدم و گفتم: مرسی! خیلی حال داد!
امیرسام: تازه این اولشه… بیشتر از این ها هم حال می کنی…
تازه یاد اون بیچاره افتادم . قیافم و مظلوم کردم و گفتم : ببخشیدددددد. من بلد نیستم. اولین بارمه خوب. یادم نبود تو موندی.
بلند بلند خندید : حالا تو فعلا حالت جا بیاد…
از جام بلند شدم و کیرش رو کردم توی دهنم. یهووو بلند داد زد: دیوووووووونه! دندونااااااااات! نباید بخوره بهش…
با چشمام گفتم باشه و دوباره سعی کردم که بدون اینکه دندونم بهش نخوره براش ساک بزنم. در طی این کار امیرسام هم کمکم میکرد و اخرها می گفت: اها! حالا بهتر شد…
بیچاره گیر چه کسی هم افتاده بود…
بعدش کیرش رو از دهنم کشید بیرون… با خنده بهم گفت! بسه دیگه! بریم لباسامون رو بپوشیم
تعجب کردم! اخه اون که ارضا نشده بود. فهمیدم که با ساک زدن من بیچاره اذیت هم می شده. مجبورش کردم که از پشت بکنه.
قبول نمی کرد. می گفت طاقت نمی اری و خیلی درد داره. ولی هر جور که شده راضیش کردم. من و خوابوند و خودش پشتم دراز کشید. از پشت محکم بقلم کرد و اروم نوک کیرش رو گذاشت روی کون من. خیلی درد داشتم. فقط یه کم نوکش رفته بود داخل اما من فکر می کردم که داره کمرم نصف می شه. امیرسام با انگشتش یه ور می رفت و یه کم دیگه با نوک التش. کم کم التش رو به داخل هدایت کرد … حس وحشتناکی داشتم. دستای امیرسام رو که از پشت بقلم کرده بود محکم چسبیده بودم و از درد فشار می دادم. اشکم در اومده بود اما خوب بود که پشتم به امیرسام بود. نمی خواستم لذتی که داره می بره زهرمارش بشه. اون قدر تنگ بود که رفت و اومد کیرش زور می برد. تا نزدیک ارضا شدنش شد ,بیرون کشید و ریخت روی بدنم!
خودشم ولو شد روی تخت. من هم همون طور پشت بهش خوابیده بودم. همه جام درد می کرد ولی خوشحال بودم که حداقل امیرسام حال کرده. یه کم که گذشت … امیرسام از بالاسرش دستمال برداشت و روی بدنم رو پاک کرد. من رو به سمت خودش برگردوند و تازه اشکای روی صورتم رو دید. محکم توی بقلش فشارم داد . سرم روی سینه ش بود و امیرسام مدام از روی سرم من رو می بوسید…
وقتی سرم رو بلند کردم دیدم داره گریه می کنه . با تعجب گفتم : چته؟؟؟؟؟
-ببخشید! دردت اومد نه؟ به خدا نمی خواستم. چرا بهم نگفتی؟؟چرا؟ من حاضر نیستم یه مو از سرت کم بشه
-این ها چه حرفیه؟ من هم حال کردم. یه کم هم درد داشتم. اذیت نکن دیگه. مرد مگه گریه می کنه؟ خجالت بکش بابا. پاشو از مهمونت پذیرایی کن. خرس گنده رو باش…
خندش گرفت. از جاش بلند شد وگفت: بریم حموم؟؟؟
توی حموم خودش همه جام شست. وقتی حرکاتش رو می دیدم بیشتر عاشقش می شدم. بیشتر دیووونش می شدم. و بیشتر حس می کردم که نفسم به نفسش بنده …
این ها گفتنشون خیلی راحته و نوشتنش خیلی راحت تره . اما برای من همش کنیه بود…همش تنهایی بود… همش یه عذاب بود و اون عذاب دوست نداشته شدن بود!
بابام به مامانم خیانت می کنه و مامانم طلاق می گیره و دیگه هیچ وقت برنمی گرده.حتی به خاطر من! و بابام که من شده بودم سربارش , خودش رو پدر من معرفی نمی کرد تا اینکه با گوش ایستادن فهمیدم که من کی م و بابام کیه و مامانم کجاست…
اون موقع دیگه راهی نداشت…
بابام ازدواج کرد و به اجبار من رو با خودش به اون خونه برد. به خاطر من کلی دعوا و کشمکش با زنش داشت ولی در نهایت مجبور بود.
زندگی کردن با اونا خیلی سخت بود. شاید بیشتر به خاطر اینکه تصمیم گرفته بودند که فکر کنند موجودی به نام سما پیششون نیست. توی مهمونی هایی که مربوط به زن بابام می شد من نمی رفتم. یعنی من و نمی بردند. از وقتی که سارا شده بود زن بابای من , اکثر اوقات توی خونه تنها بودم و به این تنهایی عادت داشتم.
زندگی من توی اتاقم خلاصه می شد. تنها و ساکت . اکثر اوقات به گریه کردن و بعض کردن می گذشت. برای یه دختر خیلی سخته که مادر نداشته باشه. خیلی سخته که از پدرش بی توجهی ببینه و بیشتر از همه اینا خیلی سخته که ببینه همون پدر چقدر به برادر ناتنیش محبت می کنه.
اسم برادر ناتنی م بردیا بود و اسم زن بابام سارا. سارا کلا کاری به کارم نداشت. نه محبت می کرد نه اذیت می کرد. سعی می کرد کلا من و نبینه تا مشکلی هم پیش نیاد. بابا که من بهش می گفتم امیر سعی می کرد من رو از خودش دور کنه تاسارا از دستش نرنجه. اره خوب … من برای کسی مهم نبودم و این عاملی بود که من رو به بیرون خونه می کشوند. خونه و اتاقم برام مثل زندون بود. از زمانی که از مدرسه می اومدم , می رفتم پارک و تا شب اونجا تنهایی یا با صمیمی ترین دوستم سمیرا برای خودم خوش بودم. همین که توی اون خونه نباشم برام کافی بود. کسی هم توی خونه سراغم رو نمی گرفت. اگر شب هم خونه نمی رفتم 100% خوشحال هم می شدن.
16 سالم بود که با امیرسام اشنا شدم. دو سه باری با ماشین اومده بود دم در مدرسمون و بالاخره موفق شده بود که من و سمیرا رو سوار کنه. از همون روز اول شیفته چشماش شده بودم. چشمای درشت و عسلی داشت. لب هاش گوشتی و جمع و جور بود.20 سالش بود. چهره مهربون و خواستنی داشت. وقتی می خندید زندگی هم به من می خندید و از همون روز اول امیرسام هم عاشق چشم های ابی و موهای پرکلاغی من شده بود…!
این چشما رو از بابابزرگ سمت مادریم ارث برده بودم. بابابزرگم ایتالیایی بود و با مامان بزرگم دوست بوده و بعد به دنیا اومدن مامانم اینا رو ولشون می کنه. اینا چیزایی بود که عمه و مامان بزرگ در مورد مامانم بهم گفته بودند. مامانم از خانواده پولدار و تحصیل کرده ای بوده ولی بابام از یه خانواده معمولی…
تمام تلخی هایی که باعث می شد اون خونه برای من بشه شبیه جهنم در کنار امیر سام و با حضورش به شیرینی تبدیل می شد. حتی شنیدن صدای گرم و مهربونش از پشت تلفن دلم رو اروم می کرد و خیالم رو راحت می کرد که من تنها نیستم و کسی رو دارم که حداقل توی اوج تنهایی هام پیشم باشه.
از هر شرایطی برای بیرون رفتن با امیر سام استفاده می کردم. برای من فقط تماشای امیرسام بزرگترین هدیه ای که بود می تونستم دریافت کنم اما همیشه یه شاخه گل یاس همراهش بود. گاهی شرمندم می کرد یه کادوی ناز هم برام می گرفت. با کادوهایی که بهم می داد می خوابیدم. گل هایی که بهم هدیه می داد تا یه هفته اتاقم رو پر از عطر یاس می کرد و عطر گل یاس ناخوداگاه چهره مهربون و عاشق امیرسام رو جلوم می اورد.
وقتی دلم می گرفت این بقل امیرسام بود که به روی من باز بود. اون قدر توی بقلش گریه می کردم تا اروم اروم می شدم.
یه روز که با هم رفته بودیم بیرون پلیس بهمون گیر داد و بردنمون کلانتری. به جای اینکه به بابا یا سارا اطلاع بده به عمه گفتم. بیچاره عمه از همون بچگی همون طور که به ایدا دخترش محبت می کرد به من هم محبت داشت. وقتی که اومد و با کلی عز و التماس بیرون اوردنمون اولش می خواست دعوامون کنه اما امیرسام اون قدر با شخصیت و با نزاکت باهاش برخورد کرد که عمه پشیمون شد. حتی عمه رو تا دم در خونشون رسوندیم. اینجوری بود که عمه در جریان دوستی من و امیرسام قرار گرفت. بیچاره خیلی نگرانم بود ولی این رو می شد فقط از توی نگاهش فهمید!!!
… یک سالی دوستی من و امیرسام گذشت و تو این مدت علاقمون نسبت هم دو چندان شده بود. اون قدر بهش وابسته شده بودم که اگر یه روز صداش رو نمی شنیدم تا صبح خوابم نمی برد و بیقراری می کردم. حتی به خاطر امیرسام و اصرارهاش درسهام هم پیشرفت کرده بود و این برای مدیر و معلم هام جای تعجب خیلی زیادی داشت!
دلم می خواست تولد امیرسام رو که اول فرودین هستش پیشش باشم اما همیشه سال تحویل ها رو خونه ی مامان و بزرگ با عمه اینا دور هم بودیم…
غیبت های بابا و سارا و خیلی زیاد شده بود. یه شب فهمیدم که دارند به عروسی می رند. از کراوات زدن بابا و ارایشگاه رفتن سارا مشخص بود اما حتی به من نگفتند که قراره شب رو دیر بیایند یا به من هم بگند که خبر مرگت تو هم پا شو بیا! مثل همیشه که کز می کردم و می نشستم گوشه اتاقم و برای بی کسی خودم اشک می ریختم باز هم بعد رفتنشون بغضم ترکید و اون قدر گریه کردم که توی همون حالت نشسته و جمع شده خوابم برده بود. حتی صبح که از خواب بیدار شدم کسی نیومده بود توی اتاق که ببینه مردم یا زنده! معلومه که هیچ کسی برای ادم مادر نمی شه. و مادر من که فکر کنم با همه مادرهای دنیا متفاوت بود که حتی توی این همه سال نخواسته بود برای یه بار هم که شده ببینه دختری که پس انداخته چه شکلی شده!
بعدها از عمه شنیدم که مامانم بعد از باردار شدن متوجه خیانت بابا شده بود و بعد اینکه من رو توی بیمارستان به دنیا اورد نخواست که من و ببینه و فقط طلاق خواست!
نمی دونم ! ولی چرا مسئول خیانت بابا من بودم؟ چرا من باید تاوان گناه می دادم؟؟؟
از روزی که سارا و بابا رفته بودند عروسی یه هفته ای می گذشت که بابا بلند صدام زد! فکر کردم لابد باهام کاری دارند! می خوان ابی میوه ای چیزی براشون ببرم! جز در این مواقع یاد من نمی افتادند!
در حالیکه سرم پایین بود از اتاق خارج شدم و به سمت بابا و سارا رفتم . بردیا داشت نقاشی می کشید و بابا و سارا کنار هم نشسته بودند و بابا دستش رو دور گردن سارا انداخته بود! وقتی این حالت هاشون رو می دیدم حالم بد می شد . ازشون بیشتر بدم می اومد . بیشتر حس می کردم که سارا باعث شده که من این جوری زندگی کنم و علاوه بر مامانم بابام رو هم از چنگم در اورده.
بابا با یه لحن اروم و مهربون گفت: عزیزم بشین کارت دارم!
من: چشم
-ببین دختر گلم. ماشاالله هزار ماشالله دیگه بزرگ شدی و برای خودت خانومی شدی. این روزها که سر ما شلوغ بود عروسی داداش سارا بود!
بابا یه کم مکث کرد. انگاری که دست پاچه شده باشد. دستش رو از دور گردن سارا برداشت و تکیه داد به زانوهاش و سرش رو انداخت پایین و ادامه داد:
ببین سما جان! زن داداش سارا و فامیل هاش از حضور تو خبر ندارند. یعنی فعلا نمی دونند که سارا زن دوم منه! ببین بالاخره می فهمند اما الان که روز های اول زندگی و اشنایی دو تا خانواده ست بهتره که ندونند! می دونم اون قدر بزرگ شدی که بفهمی من چی می گم! امسال عید ما به خاطر عضو جدید خانواده سارا باید اونجا باشیم. می شه تنهایی بری خونه عمه یا مامان بزرگ؟؟؟
از وقاحت بابا حالم داشت به هم می خورد. از اینکه اینقدر لحن مهربون و مظلوم به خودش گرفته بود تعجب کرده بودم اما نمی دونستم که می خواد یه همچین حرفی رو بهم بزنه؟
با عصابنت از جام بلند شدم . دلم می خواست هر چی که دم دستم هست رو به سمتش پرتاب کنم! کلی کلمه و حرف توی ذهنم صف کشیده بودند ولی تا اومدم همه رو نثار بابا کنم انگاری که واژه ها رو گم کردم!
با عصبانیت به سمت اتاقم رفتم . بابا از پشت داد زد: سما جان! جواب من و نمی خوای بدی؟؟؟
دیگه طاقت نیاوردم! چشمام رو بستم و با تمام توانی که داشتم شروع کردم به داد زن : از من چی می خوای؟ که انکار کنم که دخترتم؟ که بگم من مسئول خیانت بابام هستم؟ که بگم من مقصرم که دو تا احمق ندونسته من و به دنیا اوردند؟ بابا چرا من و به دنیا اوردید؟ چرا؟ تو و مامان هدفتون چی بود؟ چرا دارید زجرم می دید؟ بابا اصلا من می شناسی؟ می دونی من کیم؟ می دونی چند سالمه؟ دوستام کین؟ می دونی بیرون که می رم کجا می رم؟ اصلا برات مهمه که مردم یا زنده؟؟؟ نکنه داری دعا می کنی سریع بمیرم؟؟؟ اره! برو بگو … برو بگو که اون دختر بدبخت و بی کسی که توی خونه من زندگی می کنه خواهرمه. مثل بچگی هام که خودت رو ازم قایم می کردی. این جوری بهتره.
داد می زدم و اشکام بی امان جاری می شدند
وقتی به سارا نگاه کردم چشماش پر شده بود!
نگاهم رواز روی جفتشون برداشتم و به اتاقم پناه اوردم. سریع به سمت تلفن دوییدم . میون حمله اشکهام به صورتم سعی می کردم شماره امیرسام رو بگیرم.
تا گوشی رو برداشت بدون اینکه حرفی بزنم فقط و فقط گریه کردم! بیچاره مونده بود چی بگه . اولش چندبار سوال کرد ولی وقتی دید که گریه امونم نمی ده ساکت شد تا گریه هام تموم شه. وقتی قضیه رو بهش گفتم چند لحظه مکث کرد . هنگ کرده بود و بعدش هم هر چی فحش از دهنش دراومد حوالی بابا کرد! وقتی امیرسام بهش فحش می داد انگاری که دل من خنک می شد!!!
بعد اینکه تلفن رو قطع کردم تازه یاد این افتادم که می تونم اولین فروردین رو پیش امیرسام بااااشم! تا یاد این قضیه افتادم خواستم بهش زنگ بزنم اما خواستم سورپرایزش کنم!
با سمیرا و محمد(محمد دوست صمیمی امیرسام و دوست پسر سمیرا بود) هماهنگ کرده بودم. سمیرا و محمد قرار بود که برند ولی به جفتشون سپرده بودم که از رفتن من چیزی نگند. روز اول عید من رفتم خونه سمیرا. به عمه و مامان بزرگم هم گفته بودم که پیش سمیرا هستم.
خونه سمیرا کلی به خودم رسیدم. خاله سمیرا جوری ارایشم کرده بود که باورم نمی شد این منم!
پدر و مادر و شوهر خاله سمیرا توی یه تصادف فوت شده بودند و سمیرا با خاله ش زندگی می کرد!
یه لباس خیلی نااااااااز که قبلا با سمیرا رفته بودم و خریده بودم و تنم کردم جلوی اینه ایستادم! برای تولد امیرسام رفته بودم سولاریوم . موهای مشکی و تن برنز شده م توی اون پیرهن دکلته و کوتاه خیلی خودنمایی می کرد. ارایش ملیحی که روی صورتم بود زیباییم رودوچندان کرده بود. موهای نصف بسته و بازم که به صورت اشفته درست شده بود یه عروسک کامل ازم ساخته بود! خاله سمیرا همش سر به سرم می گذاشت و می گفت: من به امیرسام حسودیم می شه! یعنی که چی می خوای اینجوری بری پیشش و دلبری کنی؟؟؟
سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه امیرسام.
سمیرا و محمد وارد شدند اما من توی راه پله ها ایستادم تا یه ذره بگذره و تنهایی وارد بشم!
یه دسته گل بزرگ براش سفارش داده بودم و یه عطر خوش بو که می دونستم دیووونه ی بوشه براش خریده بودم.
بعد چند لحظه.
پشت در به سمیرا میس انداختم! قرار بود که محمد سر امیرسام رو گرم کنه تا من وارد خونه بشم. بعد چند لحظه سمیرا در رو باز کرد و سریع من رو برد به سمت اشپزخونه…
مانتو و روسریم رو در اوردم. موهام رو دست کشیدم و توی اینه جیبی ارایشم رو چک کردم. دسته گل رو دستم گرفتم و از اشپزخونه بیرون اومدم. محمد با دستش اشاره کرد که برم سمت اتاق!
کلی استرس داشتم. قلبم تند تند می تپید. همش دوست داشتم ذوق رو توی چشای امیرسام هر چه زودتر ببینم. دست و پام یخ کرده بود و می لرزید.
در زدم!
امیرسام: محمد به خدا اگه شوخی شهرستانی کنی خودت می دونی هاااااااااااا
توی دلم بهش خندیدم!
در رو باز کردم و وارد اتاق شدم! امیرسام روی تختش نشسته بود چشماش بسته بود! معلوم نبود محمد بهش چی گفته بود…
اروم نزدیکش شدم. امیرسام گفت: محمد! داری چی کار می کنی؟ به خدا می کشمت هااااااا
به زور جلوی خندم رو گرفتم! صندلی رو اوردم گذاشتم جلوش و نشستم. اروم گفتم: امیرسام جونم! گلم چشممات رو باز کن
امیرسام با تعجب چشماش رو باز کرد و اولین کلمه ای گه گفت این بود: نه!!!؟؟؟!!!
با خنده گفتم: اره!
-وای دختر تو اینجا چی کار می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وای خدا جووووووونم!
بعدش هم به سمتم اومد و محکم من رو توی بقلش گرفت. محکم بقلش کرده بودم. همیشه اغوشش برام امن ترین جای دنیا بود.
بعدش با خنده گفت: برو یه کم وایستا اون تر ببینم! با ناز یه کم ازش دورتر شدم و از سر اتاق مثل مانکن ها فشن تی وی براش ژست گرفتم و راه رفتم …
امیرسام: جوووووووون! جیگرتووو دیوووونه1 چی کار کردی با خودت؟؟؟ چه قدر ناز شدی! چقدر ماه شدی! وای نمی گی طاقت ندارم جلوی خودم و نگه دارم!
یه چشمک شیطون زدم و از اتاق اومدم بیرون. تا از اتاق بیرون اومدیم سمیرا و محمد یه اهنگ روشن کردن و شروع کردن به رقصیدن و مسخره بازی!
جشن تولد کوتاه ولی شادی براش گرفتیم. اخر تولد من با محمد و سمیرا برنگشتم. مامان و بابای امیرسام مسافرت بودند و از اونجایی که امیر سام هم باهاشون مشکل داشت هیچ وقت باهاشون هیچ جا نمی رفت.
بعد رفتن محمد و سمیرا ,اروم دستم رو گرفت و بدون اینکه چیزی بگه من و برد به سمت اتاقش. نشوندم روی تخت و خودش هم نشست کنارم . دستام و گرفت توی دستاش و ذل زد توی چشمام… می دونستی خیلی خوشگلی؟ می دونستی با اعصاب ادم بازی می کنی؟ می دونستی روانیم کردی؟
-فکر کردی تو روانیم نکردی؟ من عااااااشقتم امیر… بدون تو می میرم!
-منم بدون تو می میرم. قول بده که هیچ وقت تنهام نذاری! باشه؟
-با همه وجودم بهت قول می دم
یه لحظه نگاهمون تو هم گره خورد. تا عمق نگاهش نفوذ کرده بودم. لب هامون بی اختیار همدیگه رو می طلبیدند. وقتی که لبش رو لبم گذاشت . داغی لبهاش نفسم رو بند اورد. اولش اروم با بوسه های پی در پی شروع کردیم! کم کم بوسه ها تبدیل به لبازی شده بود. دستام رو توی موهای امیرسام فرو کرده بودم و سرش رو به سمت خودم فشار می دادم . وقتی که به چشماش نگاه می کردم حس می کردم توی چشماش هیچی جز عشق نیست… امیرسام وسط لب بازی ها مکث می کرد و نگاهم می کرد و دوباره به لب هام هجوم می اورد… من غرق در بوسه های امیرسام بودم و امیرسام داشت زیپ پیرهنم رو پایین می کشید! من اون روز می خواستم فقط مال امیرسام باشم! همه جوره…
در حالیکه داشت بند سوتینم رو باز می کرد من رو روی تخت خوابوند. همون طور که داشت ازم لب می گرفت با عجله لباس های خودش رو از تنش در اورد. من هم از این فرصت استفاده کردم و پیرهنم رو کامل از تنم در اوردم…
امیرسام رو روی خودم انداختم! با لبخند بهم نگاهم کرد و دماغش رو به دماغم مالید. دوباره به سمت لب هام هجوم بود. کم کم از روی لب هام سر خورد روی گردنم. با ولع گردنم رو لیس می زد. با بوسه های پی در پی به سمت سینه هام رفت. تا به اون موقع این حس ها رو تجربه نکرده بودم. امیرسام نوک سینه هام رو میک می زد و با دست دیگه ش از روی شرت با هام ور می رفت. تعداد نفس های من هر لحظه بالاتر می رفت و داغی تنم رو خودم هم حس می کردم.
امیرسام با ردی از بوسه از سینه هام به سمت شورتم رفت. شورتم رو با ارامش در اورد و دو دور بال اسرش چرخوند و پرتش کرد اون ور تر. پاهام رو از هم باز کرده بود. با صدای بلند گفت: واااااااااااااای! دوست دارم دیوووووووووونه!
سرش رو کرد لای پاهام و شروع کرد با زبونش به ور رفتن با کلیتورسم. نفس های تندم تبدیل به ناله شده بود و این ناله ها هر لحظه قویتر می شدند. بدنم تاب می خورد و مثل موج دریا بالا پایین می شد. با دستام محکم به رو تختی چنگ زده بودم! و خیلی طول نکشید که ارضا شدم. با ناله بلندی که بیشتر شبیه به جیغ بود امیرسام فهمید که ارضا شدم. از جاش بلند شد و اومد کنار من که بی حال دراز کشیده بودم دراز کشید! با پشت دستش شروع کرد به ناز کردنم. وقتی چشمام رو با بی حالی باز کردم دیدم زل زده توی چشمام و یه لبخند مهربون روی لباشه. یه لبخند زدم و گفتم: مرسی! خیلی حال داد!
امیرسام: تازه این اولشه… بیشتر از این ها هم حال می کنی…
تازه یاد اون بیچاره افتادم . قیافم و مظلوم کردم و گفتم : ببخشیدددددد. من بلد نیستم. اولین بارمه خوب. یادم نبود تو موندی.
بلند بلند خندید : حالا تو فعلا حالت جا بیاد…
از جام بلند شدم و کیرش رو کردم توی دهنم. یهووو بلند داد زد: دیوووووووونه! دندونااااااااات! نباید بخوره بهش…
با چشمام گفتم باشه و دوباره سعی کردم که بدون اینکه دندونم بهش نخوره براش ساک بزنم. در طی این کار امیرسام هم کمکم میکرد و اخرها می گفت: اها! حالا بهتر شد…
بیچاره گیر چه کسی هم افتاده بود…
بعدش کیرش رو از دهنم کشید بیرون… با خنده بهم گفت! بسه دیگه! بریم لباسامون رو بپوشیم
تعجب کردم! اخه اون که ارضا نشده بود. فهمیدم که با ساک زدن من بیچاره اذیت هم می شده. مجبورش کردم که از پشت بکنه.
قبول نمی کرد. می گفت طاقت نمی اری و خیلی درد داره. ولی هر جور که شده راضیش کردم. من و خوابوند و خودش پشتم دراز کشید. از پشت محکم بقلم کرد و اروم نوک کیرش رو گذاشت روی کون من. خیلی درد داشتم. فقط یه کم نوکش رفته بود داخل اما من فکر می کردم که داره کمرم نصف می شه. امیرسام با انگشتش یه ور می رفت و یه کم دیگه با نوک التش. کم کم التش رو به داخل هدایت کرد … حس وحشتناکی داشتم. دستای امیرسام رو که از پشت بقلم کرده بود محکم چسبیده بودم و از درد فشار می دادم. اشکم در اومده بود اما خوب بود که پشتم به امیرسام بود. نمی خواستم لذتی که داره می بره زهرمارش بشه. اون قدر تنگ بود که رفت و اومد کیرش زور می برد. تا نزدیک ارضا شدنش شد ,بیرون کشید و ریخت روی بدنم!
خودشم ولو شد روی تخت. من هم همون طور پشت بهش خوابیده بودم. همه جام درد می کرد ولی خوشحال بودم که حداقل امیرسام حال کرده. یه کم که گذشت … امیرسام از بالاسرش دستمال برداشت و روی بدنم رو پاک کرد. من رو به سمت خودش برگردوند و تازه اشکای روی صورتم رو دید. محکم توی بقلش فشارم داد . سرم روی سینه ش بود و امیرسام مدام از روی سرم من رو می بوسید…
وقتی سرم رو بلند کردم دیدم داره گریه می کنه . با تعجب گفتم : چته؟؟؟؟؟
-ببخشید! دردت اومد نه؟ به خدا نمی خواستم. چرا بهم نگفتی؟؟چرا؟ من حاضر نیستم یه مو از سرت کم بشه
-این ها چه حرفیه؟ من هم حال کردم. یه کم هم درد داشتم. اذیت نکن دیگه. مرد مگه گریه می کنه؟ خجالت بکش بابا. پاشو از مهمونت پذیرایی کن. خرس گنده رو باش…
خندش گرفت. از جاش بلند شد وگفت: بریم حموم؟؟؟
توی حموم خودش همه جام شست. وقتی حرکاتش رو می دیدم بیشتر عاشقش می شدم. بیشتر دیووونش می شدم. و بیشتر حس می کردم که نفسم به نفسش بنده …
نوشته: یک دوست قدیمی
56 پاسخ به “دختر فراری … (۱)”
خیلی خوب بود خوشمان آمد
خیلی خوب بود واقعا خوشم اومد فقط چند خط اولش یه خرده اشکال داشت که میخواستم نخونم خوب شد خوندم خدا کنه قسمتای دسگه خراب نشه
قشنگ بود ،رو موضوع خوبي دست گذاشتي ،از توصيفاتت خوشم اومد، اميدوارم خوب تموم شه ،موفق باشى
بيا نميدونم اين چرا از گشنگي تشنگي نميميره آنتايم 48 ساعته اين سايتو بالا پايين ميکنه عينه مگس.من هر وخت اومدم جوابه خايه ليسارو بدم اين انلاين بود حدس ميزنيد کي؟!ساينا کون%.داستانت زياد نچسبيد دوسته عزيز ولي بد نبود يه مقدار دل به کار بده اميدوارم بعدياش بهتر باشن.
sakhtegi be nazar nemioomad!khoobe
خیلی قشنگ بود کار به راستو دروش ندارم اما اگه یکم دیگه قویتر کار کنی عالی میشه فوق العاده بود =D>
به نظر من این داستان به هیچ جه سکسی نبود این داستان یک داستان کاملا دام بود اینجا جا داره به عنوان یک داستان نویس به نویسنده این داستان افرین بگم چرا که اگرهم این داستان واقعیت داشته باشه بسیار خود روایت شده امیدوارم ادامه داستان هم به همین زیبایی و با توصیف تمام صحنه ها و جوانه داستان پیش بره
یک دوست قدیمی!که واسه من جدیدی(چون تازه باهات دوست شدم :* ) ولی از دوستای قدیمی خیلی بهتری!ببین یعنی عاااااااااشششششششقققققتتتتتتتتممممممممم!!!عالییییییییی بود ناز گلم!مرررررررررسسسسسسسییییییییییی!!!اصلا مگه میشه تو جیگر من چیزی بنویسی و بد باشه؟! :*همینجوری ادامه بده نازگلم :*دوست دارم هوارتااااااا!!! 😡
متعجبم!!! آیا من نظری دارم؟؟
واقعا داستان قشنگي بود٠ خسته نباشي ٠از نحوه ي روايت داستان لذت بردم ٠ منتظر داستانهاي بعديت هستم و برات ارزوي موفقيت مي كنم ٠
منم با بچه ها موا فقم،کیرم دهنت
fogholade bood.khaste nabashi haminjour edame bd montazere baghiash hastam
عالی بودادامه بدهزودتر ادامشو بذارمرسی
داستانت عالی بود شما استعداد نوشتنت عالیه ولی موضو پردازیت یکم ضعیفه با توجه به سایت جزئیات سکسو بیشتر باید میگفتی موفق باشی منتظر کارای بعدیت هستم
ببخش دوست قدیمی شوخیه خوبی نبودمعذرت میخوام
داستان خوبى بود ومحتوايش نيز خوب بود اماچندنكته هست كه به نظرم اگر به گونه اى دگرمطرح ميشد نكوتر مى نمود ،اول اينكه (ايناگفتنشون خيلى راحته ونوشتنشون راحت تره اما براى من هميشه كينه بود…) ببينيد اينجابهتربود مى نوشتيد گرچه گفتن ونوشتنش آسان مى نمايديا (راحته ) اماتحمل دردوتنهايى اش سخت و…يا جور ديگر. موضوع بعد انجاكه اشاره كرديد (براى يه دخترسخته كه …) به نظرم بهتربود اينگونه مى نوشتيد… برام خيلى سخت بود،مادركه نداشتم پدرم هم بهم محبتى…
محبتى نمى كرد ،اما درمقابل چشماى من به برادرناتنيم وهمسرش محبت مى كرد وباعث ميشد من بيشتربفهمم چقدرتنهام ،ياهرجور ديگرى منظورم قراردادن (واژه ى براى من) به جاى واژه ى (براى يه دختر) است كه حس نزديكى وهم ذات پندارى بيشترى را القا مى كند ،ازوقتى كه براى خواندن داستان گذاشتم خوشحالم ،بسيار خوب بود ،اميدوارم درادامه اش نيز موفق باشيد.
باز میگن چون یه دختر داستان نوشته همه تعریف کردن آخه دخترا مثل آدم میان یه داستان معمولی رو حالا به هر سبکی با غلط و بی غلط می نویسن مگه مثل پسران(استثنا داره) که خودشونم اگه روشون میشد به خودشون فحش میدادن که البته اینم بعید نیست 😀 دوست قدیمی مرسی خوب نوشتی مخصوصا اگه اولین نوشتته ولی کاش توضیح میدادی قسمت سکسش اولین تجربه بوده یا نه آخه به نظر با اطلاعات بودی ولی … منتظریم ادامه بده
عالی بود خوب عشقو با سکس مخلوط کردی باریک الهههه
ظاهرا به ازای هر نظری که من میدم یه کیر تو کون این navid_love-no میره که اینهمه زورش میاد خب محترمانه بیا خواهش کن که نظر ندم که دیگه کونت جر خوردگیش بدتر نشه ولی من شنیدم کونیا از جر خوردن خوششون میاد
زودتر ادامشو بذار که جالب بود
داستانت تقریبا شبیه منه.خیلی ام قشنگ نوشتی.
سلام . یه داستان خوب و رویایی (همون قضیه شاهزاده سوار بر اسب سفید) امـــــــــــا … یه خورده بو می داد! انگار یکی اومده می خواد کسی رو نصیحت کنه و به قول معروف به راه راست هدایت کنه مخصوصا اگه آخرش پسره نامرد از آب در بیاد . چندتا هم دلیل دارم :1.این که خیلی روقضیه خیانت پدر تاکید شده2.مادر بد داستان هم در نتیجه دوستی یه نفر بامادربزرگ شخصیت اصلی به دنیا اومده3.رفیق مادربزرگه یه ایتالیایی بوده (که آدم رو یاد قضیه غرب و استکبار و این جور چیزا میندازه!!!)4.نتیجه کم توجهی به فرزند گرایش به Bf می شه5.دختر فراری (شخصیت اصلی) رفته سولاریوم یعنی سولاریوم بده و …ببخشید که اگه نظرم تند بود داستان زیبا بود ولی حس کردم یکی قصد داره باضمیر ناخوداگاه خواننده بازی کنه و یه چیزایی رو بهش القا کنهامیدوارم اشتباه کرده باشم … بازم معذرت
واي توروخدا چرا ماها همه توهم توطئه داريم!!! اون از بعضي منتقدين فيلما كه يه چيزايى رو ازفيلم مطرح مي كنن كه به ناخودآگاه كارگردان ونويسنده هم خطور نكرده اينم ازما ،من كه فكرنمي كنم اين دوست قديمي چنين تفكر سياستمدارانه اي پشت داستانش باشه كه ضمايرناخوداگاه ماروهدف گرفته باشه ،ببخشيد قصد گيردادن به نظرتونو نداشتم ،نظر شخصي خودمو گفتم ،درهرصورت عذرميخوام.
سلامجا داره از همه دوستای گلی که زحمت کشیدند و داستانم رو خوندند تشکر کنم!بله دوست قدیمی من هستم!باید بگم که دلیلم برای اینکه اسمم رو پای داستان ننوشتم این بود که می خواستم دوستانی که من رو می شناسند بدون رودربایستی نظروشون رو بگند.خوشحالم که این داستان مورد توجه اکثریت دوستان قرار گرفته .سعی می کنم با توجه به نظرات شما دوستان در قسمت های بعدی داستان دقت بیشتری بکنم .
eyval.dastano avalesho khondam,vali be dalayeli nakhondam,vali mozoe zan baba khob bod.nemidonam dastane ya vagheiye,vali man ye nafaro mishnasam ke gire ye zanbabaye avazi oftade va ye babaye avazitar.vase hamin nakhondam.
افاااااااآنا جونم معرفی کردیییییییییی؟!میذاشتی سکرت بمونه :دی
شرمنده … باید لجام افکارم رو محکمتر بگیرم تا جاهای دور نرن .ولی بهم حق بدید چون تو سرزمینی زندگی می کنم که تمام دستگاه رسانه ای و تبلیغی_تبلیغاتیش داره توهم توطئه رو با گوشت وپوست من عجین می کنه .انگار ابر و باد و مه خورشید خابن که این قدیسان می تونن با اغفال مردم نانی و سودی به کف آرند و کف کنند !!!من آخرش هم گفتم که امید وارم اشتباه کرده باشم . حالا که نویسنده بناس (شناس) از آب در اومده که دیگه قضیه ارشاد منتفیه .ولی بازم به نویسنده می گم بوخشی
سلام آنا جان ( همان دوست قدیمی بهتره)بسیار زیبا نوشتی نثر روان و قلم شیوائی داری خصوصأ قسمت های سکسی داستانت (که صمیمانه امید وارم واقعأ داستان باشد نه سرگذشت تلخ خودت) اصلأاذیتم نکرد برخلاف این هجویاتی که اغلب این دوستان به اصطلاح نویسنده مینویسند و حال آدم رو بهم میزنندبی صبرانه منتظر قسمت های بعدی داستانت هستم
مشکلی با داستانت ندارم ولی عزیز دلم چرا همیشه سکس ها باید یا کیر خوردن باشه یا کون کردن…مگه سکس طبیعی و سالم چه اشکالی داره .خیلیا فکر میکنند که اینجوری لذت داستان میره بالا .اگه میخوای داستانت قابل باور باشه یکم طبیعیش کن …در ضمن دستت درد نکنه عالی بود
انا جان داستانت قشنگ بودنمیدونم چرا چند وقتیه هرکس از با عشق بودن حرف میزنه من حسودیم میشه 🙁 خب یه ساله ندیدمش :Dآها اینو خواستم بگم بالاخره دیدم دخمل پای یه داستان نظر بده! ناقلا میاد میخونه ولی نظر نمیده مخواد بگه من نخوندم! 😉 <:P
hgwells
akheish ye dastane dorost hesabi khundim bade ye moddat! dastet dard nakone kheili khub bud
اناجان واقعا عالی بود دستت درد نکنه بالاخره یک داستان خوندیم که دوستان منتقدمان پاچه همدیگر رو نگرفتند بازم مرسی آنا جان
آنا خانم من به این داستان از نگاه خودم نظر میدم.کاری به نظر بقیه ندارم.داستان و سبک نوشتنت خیلی خوب بود حال کردم.فکر کنم این داستان خاطره نبوده بلکه یه رمان کاملا ارشادی هستش که سعی داره تفکرات خواننده رو تحت تاثیر قرار بده این داستان از تفکرات چند نفر بوده.اگرم واقعی باشه از خانواده ای که همه به صورت غیرقانونی و خیانت به دنیا اومدن چیزی غیراز این داستان جای تعجب داره.
del sang
del sang عزیزممنون از وقتی که گذاشتی و نظری که دادی!
طاقت نياوردمو حوندم_خيلي عالي يه سري از بدبختيارو به تصوير كشيدي_عالي بود_مرسي_منتظر ادامشم
خوب بود !بعد از كلي وقت يه داستان خوب خوندم. راستي بچه ها ميدونين روزاي تعطيل و جمعه ميشه فهميد كدوم خانوما شوهر دارن و كدوما ” مجردن؟ خوب دقت كنين! خيليا روزاي تعطيل انلاين نيستن”و شنبه ها ميانو… واق واق واق!!! يه بارهم اين كارو تو اويزون كرديمو مو لاي درزش نميره!!! كسي از اويزونيا اينجا هست؟
جانannaمنظور من چیز دیگه ای بود. ببین شم سعی کردید تو داستانت مارو به زنگی دختری ببرید که همه بهش بی توجهی کردند و بهش بی محبتی میکنند خیلی هم به واقعیت نزدیک شدی. اول داستان شما یک دختر معصوم و بی گناه رو به مخاطب معرفی میکنید اما وقتی با امیرسام تنها میشه روال طبیعی داستان تغییر میکنه و سما نقش یک “جنده ی” تازه کار رو بازی میکنه که اصلا زمینه اش رو نداشته و این موضوع منو شوکه کرد .اینو بدون که بی صبرانه منتظر ادامه ی داستان هستم.
hgwells عزیز
خوشحالم ازاين كه بعدچندوقت يه داستان قشنگ اومدروسايت:-)
آناي عزيزتو با اين داستانت هم مثل داستاناي قبليت داري به نويسندههاي سايت نشون ميدي كه ميشه يه داستان سكسي نوشت و در يك سايت سكسي چاپ كرد اما در كنار موضوع سكس حرفهاي مهمتري هم زد. قبل از اينكه داستان رو بخونم با ديدن اسمش تصور ميكردم قراره يه داستان سكسي بخونم كه بهانهش اين بار يه دختر فراريه و بس. اما وقتي خوندمش فهميدم كه دغدغههاي تو يه چيز ديگهست و قصد داري به ريشههاي اين معضل بپردازي؛ طلاق، سردي روابط در خانواده كه حتي به دو نسل قبلتر هم برش گردوندي، و پر كردن جاي خالي محبت در خارج از محيط خانواده و علتهاي ديگه كه شايد در قسمتهاي بعدي داستانت روشن بشه.از غلطهاي تايپيت كه متأسفانه كم هم نيست و ايكاش قبل از اومدن روي سايت، ويرايش و اصلاح ميشد كه بگذريم نثرت زيباست و جملهبنديهات كمعيب. اما مهمترين نقص داستانت رو من در نحوه داستانپردازيت ميبينم. يه جاهايي بخصوص اوايل داستان انگار عجله داشتي كه زودتر موضوع اصلي رو مطرح كني و به همين دليل هم اونطور كه بايد و شايد شخصيتها و وقايع داستان رو باز و تشريح نكردي. همين مسأله هم باعث شده كه داستانت در خيلي از بخشها به گزارش يك زندگي شبيهتر باشه تا يه داستان. شايد نگران بودي كه داستانت طولاني بشه و خوانندهها رو خسته كنه اما يه جاهايي ديگه چارهاي نيست و بايد به قلمت اجازه نوشتن بدي تا متنت بتونه خواننده رو مجاب كنه كه مثلا فلان جا فلان اتفاق بايد رخ ميداد يا فلان كس بايد همينطور كه نويسنده گفته عكس العمل نشون ميداد. بعنوان مثال برخورد دخترك در جواب خواسته نامعقول پدرش براي من خواننده قابل هضم نبود. چون نويسنده از قبل، در ذهن من نه تنها شخصيت ناراضي يا پرخاشگري رو از دختر ارائه نداده بود بلكه با تشريح ناملايمات زندگي خانوادگيش باعث شده بود كه ناخودآگاه من انتظار داشته باشه كه دختر يه جور واكنش منفعلانه از خودش بروز بده و مثلا در ظاهر تسليم بشه و حرفي نزنه و در باطن خودخوري كنه و به احساس پوچي برسه.از اونجايي كه موضوع داستانت رو ارزشمند ميدونم و از قلمت هم هنرنماييها ديدم اميدوارم در قسمتهاي بعدي كمي بيشتر به فضاسازي و شخصيتپردازي اهميت بدي و اصلا و ابدا هم از طولاني شدن داستانت واهمهاي نداشته باشي. مطمئنم از حرفام نرنجيدي چون خودت بهتر از هر كسي ميدوني كه چقدر براي نوشتههات ارزش قائلم.
خيلى خوب بود منتظر بقيشم.
فریجاب عزیزمخیلی خیلی خیلی ازت ممنونم به خاطر ارزشی که بهم قایلی … وقتی که در اختیار داستانم قرار دادی و راهنمایی های ارزشمندی که بهم دادیخیییییییییییییلی ممنون داداش!
salam azizamdastanet be nazare man kiri bod hamash ghamo zari koskholi mage ba in dastane tokhmi kojas sexi?in hame dardam keshidi tahesh migi hal dad? be aghlet adam shak mikone.kondekondekonde
اAna hastamخسته نباشيد خانم محترمه!(كه ميدونم هستين,آخه كلى كامنت در جواب نقدها نوشتين)من در قسمت نظرات داستان”يك سكس محشز”شما سوالاتى از شما برسيدم كه جواب داده نشده!!!همونجا جواب ميدين يا بيارمشون اينجا به روزشون كنم???اين داستانت رو هم مثل قبليه نخوندم اما مطمئنم نكات جالبى ميشه از كامنتت كشف كرد كه براى ادامه ى بقا واجبه!!!به اون سوالم كه جواب دادين نظرم رو راجع به اين صفحه هم ابراز خواهم داشت!
Ardimanish
قشنگه.زودتربقیشوبذار
سلاممممممممممممممن اومدم و اولین نظرمو میزارمممم دوسته قدیمی مثله همیشه تحسینت میکنم خیلی خوب بود داستانات دارن پیشرفت میکنن خوشملم ادامه بده منتظره ادامش هستمممممممممممممممممممممممم فدای همتوننننننننن
دختر فراري . :<
تنهايى بددرديه ها!اما تنها بودن دليل خوبى نيست برا اينكه با محبت چشاى يه ديوونه عشق بازى كرد…دخترا تو اين سن و سال هركى بهشون محبت كنه ميشه خداى قلبشون… مخصوصا اگه تو خونه كم محبتى ببينن، ولى بازهم اين دختر نبايد همه تقصير گردن اون پدر و مادر بيچاره بندازه، دنياى هركسى براى خودش و با دستاى خودش ساخته ميشه، هركسى ميتونه يك زندگى قشنگ و آينده ى قشنگ برا خودش بسازه…حرفى رو كه اينجا ميزنم روش كاملا تحقيق شده كه اكثر افرادى كه رابطه ى خوبى با اعضاى خانواده شون ندارن، گداى محبت در جايى بيرون از خونه هستن… و اين محبت طلبيدن يك نياز درونيه كه فقط گاهى بد پاسخ داده ميشه!
با توصيفايى كه گفتى اين دختر نگران كم محبتى از طرف خانواده اش بوده، و جالبه كه خيليا آرزوهايى برعكس اين دختر دارن، خيلى از دخترا تو اين سن و سال دوست دارن يكمى آزادتر باشن، و تنها چيزى كه نميخوان همون محبت خانواده اس…
khoon ashamعزیزکاملا حق باشماستولی یه چیزی وجود داره و اون اینه که اگر خانواده حد وسط رو انتخاب نکننبچه به سمت مخالف خواسته های پدر و مادرش می ره البته به نظر من(دوباره یکی نیاد گیر بده)پس نه اون خانواده هایی که زیادی بچشون توجه می کنند و به اصطلاح بهشون گیر می دند خوبه نه اون خانواده هایی که برعکس سعی می کنند اصلا بچشون رو نبینند!
وای در جمله بالا بهران غلطه: بحران!!! 😀
آنا جان به نظر من بچه ها هميشه تا حدى ضديت هايى با پدر و مادرشون دارن…كلا بچه ها دوست دارن اونجورى كه خودشون ميخوان باشن،پدر مادر ها هم خيلى حدوسط رفتار نميكنن،ضديت بچه ها هم بخاطر همين رفتارهاى عجيب پدر مادرهاس!دست خودشون هم نيست بيشتر اين رفتارها دليل هاى ريشه اى داره، و بايد پايه اى تو خانواده اينجور مسائل حل بشن، نه بيرون از خونه تو آغوش مهربون يه غريبه، فقط به دليل مهربونيش…